ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

گذارِ دفترچه‌ایِ رضا پهلوی در حباب رسانه‌ای

آنچه به‌عنوان «رهبری گذار» از سوی رضا پهلوی روایت می‌شود، نه یک پروژه سیاسیِ واقعی، بلکه برساختی رسانه‌ای است که از تبدیل مخاطب به سازمان، پیام به راهبرد و نماد به عمل ناتوان مانده است. آرمین خامه در این نوشته نشان می‌دهد چرا بدون انسجام، سازماندهی و ظرفیت اجرایی، گذار سیاسی به «دفترچه‌ای از وعده‌ها» فروکاسته می‌شود و چرا دیده‌شدن، الزاماً به معنای قدرت و اثرگذاری واقعی نیست.

در سال‌های اخیر، رضا پهلوی خود را به‌عنوان چهره‌ای وحدت‌بخش برای تغییر رژیم معرفی کرده است. راهبرد او، آن‌گونه که در پیام‌ها و حضورهای رسانه‌ای بازتاب یافته، بر دو محور اصلی استوار بوده است: ۱) بسیج توده‌ای و تقابل مستقیم با نیروهای سرکوبگر، و ۲) جلب حمایت خارجی، از جمله از طریق فشار یا مداخله بین‌المللی. این دو تاکتیک به‌عنوان مکمل یکدیگر مطرح شدند؛ به این معنا که فشار داخلی از طریق اعتراضات، در کنار فشار خارجی، قرار بود به تضعیف ساختار قدرت بینجامد.

در ساده‌ترین بیان، هر گذار موفق از یک «نظم مستقر» به «نظم جدید»، در گرو تلاقی هم‌زمان دو فرایند کلیدی است: انسجام در جبهه مخالفان و گسست در بدنه ساختار حاکم. فقدان هر یک از این دو رکن، جنبش‌های تحول‌خواه را به توقف، تفرقه و در نهایت شکست می‌کشاند. بر همین اساس، می‌توان موفقیت یا شکست راهبرد رضا پهلوی برای گذار را با همین محک سنجید: رهبر گذار به میزانی موفق است که از یک سو بتواند شکاف‌هایی در ساخت قدرت مستقر ایجاد کرده و آن‌ها را تعمیق بخشد، و از سوی دیگر، همگرایی و همراستایی بیشتری میان نیروهای مخالف پدید آورد.

این نوشتار با اتکا بر همین چارچوب تحلیلی نشان می‌دهد آنچه به‌عنوان رهبری رضا پهلوی تبلیغ شده، در عمل بیش از آنکه واجد کارکردهای واقعی رهبری باشد، به یک برساخت رسانه‌ای شباهت دارد که در تحقق الزامات و کارکردهای اساسی رهبری سیاسی ناکام مانده است.

نخستین نشانه‌های ناکامی راهبرد پهلوی را می‌توان در مواجهه با ساختار حاکمیت مشاهده کرد. محور اصلی پیام‌های او، ترغیب نیروهای مسلح به ریزش و خروج از زنجیره فرماندهی بود؛ وعده‌ای که حضور خیابانی را کاتالیزور فروپاشی «دومینووار» نظام تصویر می‌کرد. اما در عمل، دستگاه سرکوب نه‌تنها دچار تردید نشد، بلکه با بازتعریف بحران به‌عنوان «جنگ ترکیبی»، انسجام و انضباط درونی خود را حفظ کرد. سرکوب خونین دی‌ماه نشان داد که برخلاف ادعاهای مطرح‌شده، هیچ شکاف معناداری در ساختار یا اراده این دستگاه ایجاد نشده است. در ادامه نیز، در حالی که تصور می‌شد فشار خارجی بتواند ساختار را تضعیف کند، پدیده «همگرایی حول پرچم» نتیجه‌ای معکوس به‌بار آورد. تهدید و حمله نظامی، غریزه بقای نخبگان حاکم را فعال کرد و شکاف‌های داخلی آن‌ها را زیر سایه «امنیت ملی» پنهان ساخت. در چنین فضایی، فراخوان‌های پهلوی خطاب به ارتش، توسط ماشین تبلیغاتی نظام به‌عنوان «هم‌صدایی با دشمن» بازنمایی شد و هرگونه پتانسیل ریزش را از ابتدا خنثی کرد. چرخش او به سمت لابی‌گری با جناح‌های تندرو در واشینگتن نیز، در عمل، اعترافی ضمنی به بن‌بست راهبرد «تغییر از مسیر ریزش داخلی» بود.

در غیاب گسست در حاکمیت، بار اصلی بر دوش انسجام مخالفان قرار می‌گرفت؛ اما رهبری پهلوی در این حوزه نیز نتوانست به شکل‌گیری یک «جبهه واحد» کمک کند. آنچه شکل گرفت، نه یک ائتلاف ملی، بلکه نوعی «رقابت حذفی» میان نیروهای مختلف بود. از فروپاشی «منشور مهسا» تا کمپین‌های قطبی‌ساز مانند «وکالت»، همگی نشان دادند که شکاف‌های ایدئولوژیک با نمایش‌های رسانه‌ای پر نمی‌شوند. اصرار بر الگوهای رهبری فردمحور، بخش‌هایی از نیروهای میانه و گروه‌های اتنیکی را به‌دلیل نگرانی از بازتولید تمرکزگرایی به حاشیه راند. در نهایت، موضع‌گیری‌ها در قبال حملات خارجی نیز اپوزیسیون را دچار دوپارگی کرد و پیوند آن را با بدنه اجتماعی داخل کشور که بیش از هر چیز درگیر بقا بود تضعیف کرد.

یکی از دلایل اصلی ناکامی تاکتیک‌های رضا پهلوی، دقیقاً همان عاملی است که در ظهور و برجسته‌شدن او نقش تعیین‌کننده داشت: اتکا به رسانه، تبلیغات و پروپاگاندا. جنبش‌هایی که بیش از هر چیز بر دیده‌شدن و رهبری نمادین بنا می‌شوند، معمولاً نمی‌توانند توجه عمومی را به هماهنگی عملی و کنش مؤثر تبدیل کنند؛ در چنین فضایی، دیده‌شدن به‌اشتباه با قدرت یکی گرفته می‌شود و شتاب روایت جای تغییر واقعی را می‌گیرد. اما واقعیت این است که گذار سیاسی یک رویداد رسانه‌ای نیست و مستلزم سه مؤلفه اساسی است: ۱) شبکه‌های سازمان‌یافته، نه صرفاً مخاطب؛ ۲) انسجام راهبردی، نه صرفاً پیام؛ و ۳) ظرفیت عملیاتی، نه صرفاً رهبری نمادین.

سیاست نه با هیاهوی رسانه‌ای پیش می‌رود، نه با امیدسازی بی‌پشتوانه و نه با واکنش به رخدادها، بلکه در جایی شکل می‌گیرد که سازمان، راهبرد و توان عمل به‌طور واقعی به هم پیوند می‌خورند.

در سطح نخست، یعنی سازمان، یکی از خطاهای رایج در تحلیل جنبش‌های معاصر، یکی‌گرفتن «دیده‌شدن» با «سازمان‌یافتگی» است. داشتن مخاطب گسترده، حتی در مقیاس میلیونی، الزاماً به معنای وجود نیروی اجتماعی سازمان‌یافته نیست. در ادبیات جامعه‌شناسی سیاسی این تمایز به‌خوبی صورت‌بندی شده است؛ مانوئل کاستلز در بحث از «شبکه‌های ارتباطی» نشان می‌دهد که فضای دیجیتال می‌تواند بسیج اولیه ایجاد کند، اما بدون ترجمه این انرژی به شبکه‌های پایدار، به کنش مؤثر منجر نمی‌شود. همچنین در نقد «اسلکتیویسم»، پژوهشگرانی مانند یوگنی موروزوف و کلی شرکی تأکید می‌کنند که مشارکت کم‌هزینه آنلاین جایگزین سازماندهی واقعی نمی‌شود. به بیان ساده، برانگیختن احساسات با سازماندهی تفاوت دارد.

آنچه در این جنبش مشاهده می‌شود، عمدتاً در همان سطح اولیه باقی مانده است: تحریک خشم عمومی، موج‌سواری بر استیصال اجتماعی، و تولید امیدهای مقطعی از طریق روایت‌های رسانه‌ای. اما این‌ها به شبکه‌های انضمامی تبدیل نشده‌اند. نشانه‌های کلاسیک سازماندهی ـ از جمله ساختار، سلسله‌مراتب، تقسیم کار، کانال‌های ارتباطی امن و ظرفیت بسیج هدفمند ـ به‌طور معناداری غایب‌اند. در این میان، ادعای وجود نیروهای سازمان‌یافته، مانند آنچه تحت عنوان «گارد جاویدان» مطرح می‌شود، اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کند؛ چرا که اگر چنین نیرویی واقعاً وجود داشته باشد، باید نشانه‌های عینی از حضور میدانی یا کنش‌های هماهنگ ارائه دهد. در غیاب این شواهد، این ادعا بیش از آنکه نشان‌دهنده ظرفیت واقعی باشد، در سطح نمادین باقی می‌ماند. نتیجه روشن است: با پدیده‌ای مواجهیم که مخاطب دارد، اما سازمان ندارد؛ دیده می‌شود، اما عمل نمی‌کند.

انسجام راهبردی، نه صرفاً پیام

یک جنبش سیاسی بدون راهبرد، حتی اگر پرمخاطب و پرصدا باشد، در بهترین حالت دچار نوسان و در بدترین حالت دچار فرسایش می‌شود. در نظریه‌های کنش جمعی، از جمله در آثار چارلز تیلی و داگ مک‌آدام، بر این نکته تأکید شده که موفقیت جنبش‌ها به توانایی آن‌ها در ایجاد «همگرایی راهبردی» بستگی دارد؛ یعنی نیروهای مختلف، علی‌رغم اختلافات، بر سر یک مسیر عملی مشترک به توافق برسند. در اینجا، اگرچه به‌طور مداوم از «گذار» و حتی «مدیریت گذار» سخن گفته شده، اما با دقت بیشتر روشن می‌شود که برنامه‌ای واقعی و مشخص برای این گذار وجود ندارد. هیچ توضیح روشنی درباره چگونگی تحقق گذار، مراحل آن، نقش نیروهای مختلف یا سازوکار مدیریت آن ارائه نشده است. در عوض، تمرکز عمدتاً بر تصویرسازی از آینده‌ای پس از سرنگونی بوده است؛ نوعی وعده‌دادن از یک وضعیت مطلوب، بدون ترسیم مسیر رسیدن به آن. در نتیجه، با نوعی جایگزینی مواجهیم: جایگزینی برنامه‌ریزی با رویاپردازی. در چنین شرایطی، رهبری به‌جای آنکه نیروها را همگرا و جهت‌دهی کند، بیشتر به بازتاب‌دهنده امیدها و انتظارات بدل می‌شود.

ظرفیت عملیاتی، نه صرفاً رهبری نمادین

حتی اگر یک جنبش مخاطب داشته باشد و پیام آن تا حدی همگرا باشد، بدون ظرفیت عملیاتی نمی‌تواند به تغییر واقعی منجر شود. ظرفیت عملیاتی به‌معنای توانایی هماهنگ‌سازی کنش‌ها در زمان و مکان مشخص، امکان تداوم فعالیت تحت فشار، برخورداری از سازوکارهای مؤثر برای تصمیم‌گیری و اجرا، و قابلیت انطباق با شرایط متغیر است. در اینجا تمایز مهمی میان رهبری نمادین و رهبری اجرایی مطرح می‌شود: رهبری نمادین می‌تواند الهام‌بخش باشد، توجه جلب کند و گفتمان بسازد، اما بدون ترجمه این سرمایه نمادین به ساختارهای اجرایی، تأثیر آن محدود باقی می‌ماند. یکی از نشانه‌های فقدان ظرفیت عملیاتی، الگوی رفتاری واکنشی است؛ به این معنا که در مواجهه با رویدادهای مهم ـ از اعتراضات تا جنگ ـ ابتدا رخداد شکل می‌گیرد، سپس تحلیل ارائه می‌شود، و در نهایت موضعی اتخاذ می‌شود که اغلب همسو با فضای غالب است. این الگو نشان می‌دهد که جنبش بیشتر در حال «دنبال‌کردن» تحولات است تا «شکل‌دادن» به آن‌ها. در نظریه‌های رهبری سیاسی، این وضعیت به‌عنوان ناتوانی در تعیین دستور کار (agenda-setting power) و محدود شدن به واکنش نسبت به دستور کار دیگران شناخته می‌شود. در نتیجه، حتی در بزنگاه‌هایی که می‌توانستند به فرصت تبدیل شوند، جنبش نتوانسته است نقش فعالی ایفا کند.

این سه سطح ـ سازمان، راهبرد و اجرا ـ در واقع سه لایه از یک مسئله واحدند: تبدیل انرژی اجتماعی به قدرت سیاسی. در اینجا هر سه لایه دچار اختلال‌اند؛ مخاطب وجود دارد، اما به شبکه تبدیل نشده، پیام وجود دارد، اما به راهبرد بدل نشده، و رهبری وجود دارد، اما به ظرفیت عملیاتی ترجمه نشده است. وقتی این سطوح را کنار هم بگذاریم، نتیجه روشن می‌شود: اپوزیسیونی که فاقد سازمان است، نمی‌تواند به انسجام برسد؛ بدون راهبرد، قادر به همگرایی نیست؛ و بدون ظرفیت اجرایی، نمی‌تواند فشاری ایجاد کند که به شکاف در حاکمیت بینجامد. در چنین شرایطی، رهبری‌ای که بر بستر یک حباب رسانه‌ای برجسته شده، در عمل از مدیریت گذار ناتوان می‌ماند و «گذار» به سطحی از برنامه‌نویسی انتزاعی و دفترچه‌ای تقلیل پیدا می‌کند. به همین دلیل، دو شرط اساسی گذار نیز محقق نمی‌شوند: نه انسجامی در اپوزیسیون شکل می‌گیرد و نه گسستی در ساختار قدرت ایجاد می‌شود. در نهایت، مسئله را نمی‌توان صرفاً به خطاهای تاکتیکی یا ضعف‌های فردی فروکاست؛ ریشه آن در سطحی عمیق‌تر، در نحوه فهم و صورت‌بندی سیاست نهفته است. سیاست نه با هیاهوی رسانه‌ای پیش می‌رود، نه با امیدسازی بی‌پشتوانه و نه با واکنش به رخدادها، بلکه در جایی شکل می‌گیرد که سازمان، راهبرد و توان عمل به‌طور واقعی به هم پیوند می‌خورند.

از همین نویسنده:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.