ایران میان استبداد داخلی و مداخله خارجی
مردم ایران میان استبداد داخلی و فشار بیرونی گرفتار شدهاند و راه گذار نه از مسیر جنگ، بلکه از تقویت جامعه مدنی و تغییرات درونی، همراه با حمایت مسئولانه بینالمللی، میگذرد.

تجمعی در ۱۱ آوریل ۲۰۲۶ در بوخوم آلمان علیه جنگ در ایران در همبستگی با مبارزات داخل ایران

این مقاله تلاشی است برای ارائهی تصویری کلی از درگیریهای اخیر میان ایالات متحده و اسرائیل با ایران، در کنار بررسی سیاست خارجی جمهوری اسلامی و نقش آن در منطقه. هدف، تحلیل این وضعیت در چارچوب رقابتهای ژئوپلیتیک گستردهتری است که در آن قدرتهایی چون آمریکا، روسیه و چین، هر یک در پی گسترش یا تثبیت حوزههای نفوذ خود هستند.
در عین حال، نمیتوان از یک واقعیت بنیادین چشمپوشی کرد: رژیمی که با سرکوب، خشونت و نقض سیستماتیک حقوق بشر شناخته میشود، نهتنها مشروعیت داخلی خود را بهشدت تضعیف کرده، بلکه به یکی از عوامل ساختاری بحران در داخل و خارج از کشور تبدیل شده است. در این چارچوب، تداوم این وضعیت نهتنها به بازتولید بیثباتی میانجامد، بلکه افق هرگونه اصلاح معنادار را نیز محدود میکند. از همینرو، مسئلهی تغییر این ساختار سیاسی، به یکی از پرسشهای محوری بدل شده است.
اما در اینجا یک پارادوکس اساسی شکل میگیرد: چگونه میتوان چنین قدرتی را از قدرت کنار زد؟ آیا مداخلهی نظامی خارجی میتواند راهحل باشد، یا آنکه این مسیر، بهطور ساختاری، به تعمیق چرخهی خشونت و فروپاشی اجتماعی میانجامد؟
ایران، اوکراین و بازی قدرتها
ایران طی دهههای گذشته سیاست خارجی خود را بر پایهی گسترش نفوذ منطقهای از طریق نیروهای نیابتی در کشورهایی چون عراق، سوریه، لبنان و یمن بنا نهاده است. این راهبرد، در کنار گفتمان تقابلی علیه اسرائیل و تعریف ایالات متحده بهعنوان دشمن اصلی، به افزایش مستمر سطح تنشهای منطقهای انجامیده و ایران را به یکی از بازیگران کلیدی در معادلات امنیتی خاورمیانه بدل کرده است.
در سوی دیگر، حملات نظامی ایالات متحده و اسرائیل، که گاه با ادعای «حمایت از مردم ایران» یا « کمکهای بشردوستانه» توجیه میشوند، در عمل به تخریب زیرساختهای حیاتی انجامیدهاند. هدف قرار دادن شبکههای انرژی، مراکز درمانی و زیرساختهای شهری، نشان میدهد که این اقدامات از چارچوب اهداف صرفاً نظامی فراتر رفته و به حوزهی زیرساختهای مدنی نیز گشترش یافتهاند؛ امری که پیامدهای انسانی و اجتماعی گستردهای به همراه دارد.
برای درک بهتر این وضعیت، میتوان آن را در نسبت با جنگ اوکراین تحلیل کرد. در آنجا، قدرتهای غربی با ارائهی حمایتهای نظامی و مالی، بدون ورود مستقیم به میدان نبرد، در پی تضعیف راهبردی روسیه هستند. در مورد ایران نیز، میتوان استدلال کرد که این کشور بهتدریج به یکی از عرصههای رقابت غیرمستقیم قدرتهای بزرگ تبدیل شده است؛ جایی که ایالات متحده در پی مهار نفوذ روسیه و چین در خاورمیانه است، و در مقابل، این دو قدرت با تعمیق همکاریهای نظامی، فناورانه و اقتصادی، تلاش میکنند موازنه را به سود خود حفظ کنند. در این میان، منابع انرژی _ بهویژه نفت _ نقشی تعیینکننده در شکلدهی به این رقابت ایفا میکنند.
با این حال، آنچه در این معادلات ژئوپلیتیک غالباً به حاشیه رانده میشود، وضعیت مردم ایران است. تخریب زیرساختهای حیاتی، کمبود دارو، اختلال در خدمات درمانی و افزایش فشارهای اقتصادی، تنها بخشی از پیامدهای مستقیم این تنشهاست. نمونههایی چون حمله به زیرساختهای ارتباطی و شهری، بهروشنی نشان میدهد که هزینهی واقعی این درگیریها را شهروندان عادی میپردازند.
در کنار این، نباید از پویاییهای داخلی ایران غافل شد. جمهوری اسلامی طی سالهای گذشته با تداوم سرکوب سیاسی، اعمال محدودیتهای گسترده و تشدید فشارهای اقتصادی، شکافی عمیق میان حکومت و جامعه ایجاد کرده است. اعتراضاتی چون «زن، زندگی، آزادی» یا اعتراضات دی ماه اخیر را میتوان بهمثابه تجلی یک مطالبهی اجتماعی گسترده برای تغییر ساختاری تفسیر کرد.
از ان سو تجربهی کشورهایی مانند عراق، لیبی و افغانستان نشان داده است که مداخلهی نظامی خارجی، در غیاب نهادهای داخلی پایدار، نهتنها به دموکراسی منجر نمیشود، بلکه اغلب به فروپاشی ساختارهای حکمرانی و بروز بحرانهای طولانیمدت میانجامد. از این منظر، تصور تغییر سیاسی از مسیر جنگ، بیش از آنکه راهحل باشد، بازتولید مسئله است.
نتیجهگیری
واقعیت این است که مردم ایران امروز میان دو فشار گرفتار شدهاند: استبداد داخلی و مداخلهی خارجی. از یک سو، رژیمی که با خشونت و سرکوب حکومت میکند، و از سوی دیگر، فشارهایی که با نام حمایت، اما با ابزار جنگ و تخریب اعمال میشوند.
در چنین شرایطی، پرسش چگونگی مسیر تغییر اهمیتی دوچندان مییابد. پاسخ، بهنظر میرسد، نه در مداخلهی نظامی، بلکه در تقویت تدریجی جامعهی مدنی، افزایش ظرفیتهای درونی برای تغییر و شکلگیری یک کنش جمعی آگاهانه نهفته است. در عین حال، مسئولیت صرفاً بر دوش مردم ایران نیست. جامعهی جهانی نیز، در مواجهه با چنین وضعیتی، نمیتواند به موضعگیریهای نمادین و بیانیههای کلی دربارهی حقوق بشر بسنده کند. اتخاذ رویکردهای هدفمندتر ـ از جمله فشارهای سیاسی هوشمند بر ساختار قدرت ـ میتواند نقشی مؤثرتر در تضعیف سازوکارهای سرکوب ایفا کند، بیآنکه به تشدید رنج مردم بینجامد.
حمایت واقعی از مردم ایران، در نهایت، به معنای پرهیز از تبدیل کشور به میدان رقابت قدرتهای جهانی و در عین حال، تقویت بسترهای داخلی برای گذار به نظمی دموکراتیک است. اگر هدف، آزادی و دموکراسی است، این مسیر نه از دل جنگ، بلکه از دل جامعهای آگاه، منسجم و برخوردار از حمایت واقعی بینالمللی عبور میکند.
پرسش همچنان پابرجاست: آیا جامعهی جهانی آماده است از سطح محکومکردن فراتر رفته و بهگونهای مسئولانه و مؤثر در کنار مردم ایران بایستد؟




نظرها
نظری وجود ندارد.