رِد فِلَگ «مَردم»: راهنمای عملی برای شناخت شارلاتانهای رسانهای
آرمین خامه ـ هر جا که دیدید تحلیلگری میکوشد با پتکِ واژه «مردم»، تنوع و تکثر یک جامعه را در هم بکوبد و از آن موجودی واحد و گوشبهفرمان بسازد، با واقعیتی گزارششده روبهرو نیستید؛ با یک سازوکار فریب مواجهاید. استفاده ابزاری از واژه «مردم»، همان «ردفلگ» یا نشانه خطری است که از حضور یک شارلاتان خبر میدهد: کسی که بهجای تبیین واقعیت، در حال تولید اجماعی ساختگی است تا کالای سیاسی خود را به نام «خواست ملت» به مخاطب تحمیل کند. در نهایت، احترام به مردم نه در گرو تکرار مدام نام آنها، بلکه در گرو بهرسمیت شناختن حق آنها برای «متفاوت بودن»، «متکثر ماندن» و «یکی نبودن» است. هر زبانی که این حق تفاوت را زیر نام کلی «مردم» سر ببرد، زبان فریب و شارلاتانیسم است.

ساکنان در اطراف دریاچه چیتگر در غرب تهران قدم میزنند تا پس از چهل روز درگیری در ۳۰ آوریل ۲۰۲۶، آرامش پیدا کنند. عکس: فاطمه بهرامی، منبع: AFP

جوانان امروز، یا همانها که به نسل زِد (Gen Z) شهره شدهاند، واژگان زیادی را وارد گفتار روزمره کردهاند؛ واژگانی که کمکم با درنوردیدن مرزهای نسلی، به ادبیات جوانانِ دیروز و پریروزیای مثل من هم راه یافتهاند. یکی از این واژهها «رِد فِلَگ» است؛ اصطلاحی که مانند بسیاری دیگر از همسنخان خود از زبان انگلیسی آمده و بیشتر در زمینه روابط انسانی، آشناییهای اولیه و قرارهای اول به کار میرود. رد فلگ یعنی نشانهای گذرا و ظریف، اما معنادار، از یک ویژگی منفی؛ چیزی که در رفتار یا گفتار فرد ظاهر میشود و خبر از «سرّ درون» میدهد—همان «پیچش مویی» که رندان روزگار در سر موی یار، در همان دیدار نخست، میبینند.
اما این مفهوم محدود به روابط فردی نیست. با کمی تیزبینی و دقت بیشتر، میتوان ردفلگهایی را در حوزههای دیگرِ زیست جمعی هم شناسایی کرد. یکی از مهمترین این حوزهها، رسانه است. در زمانهای که با پدیدههایی مثل پساحقیقت، اخبار جعلی و درهمریختگی مرز میان خبر، تحلیل و روایتسازی مواجهایم، تشخیص سره از ناسره سختتر از همیشه شده است. در چنین فضایی، شناختن ردفلگهای رسانهای میتواند به ابزاری مهم برای سنجش اعتبار رسانهها و تحلیلگران تبدیل شود؛ نشانهای کوچک که کمک میکند در این بازار مکاره رسانهها—که در آن اصحاب خبر با اینفلوئنسرها و سلبریتیها درهم آمیختهاند—مسیر خود را دقیقتر پیدا کنیم.
یکی از این ردفلگها، استفاده مکرر و بیدقت—و در مواردی آگاهانه—از واژه «مردم» است. در نگاه اول، «مردم» واژهای کاملاً بیخطر و حتی مثبت به نظر میرسد. چه چیزی از مردم مشروعتر؟ چه کسی میتواند در برابر «خواست مردم» یا «خشم مردم» موضع بگیرد؟ اما دقیقاً همین ظاهر بیمسأله، آن را به ابزاری بالقوه برای ابهام، سادهسازی و حتی فریب تبدیل میکند.
در یک گفتوگوی شخصی، اگر طرف مقابل مدام از خودش تعریف کند و به قول معروف «منمنم» کند، این رفتار یک ردفلگ برای خودشیفتگی و خودخواهی است و شما احتمالاً حواستان را جمع میکنید تا نشانههای بیشتری پیدا کنید. اما اگر در ادامه متوجه شوید که بخشی از گفتههای اغراقآمیز او با واقعیت هم جور درنمیآید، دیگر فقط با ردفلگ خودشیفتگی طرف نیستید؛ پای فریبکاری و دروغگویی هم به میان میآید و حتی ممکن است به نیتهای پنهانتر شک کنید. در اینجا، فرضیه «شارلاتان بودن» در ذهن شما شکل میگیرد و بهدنبال ردفلگهای بیشتر میگردید تا به دام نیفتید.
به همین قیاس، خیلی ساده اگر دیدید یک رسانه، تحلیلگر یا فعال رسانهای مدام از لفظ «مردم» استفاده میکند، تنوع و تکثر اجتماعی را نادیده میگیرد و با یککاسه کردن نیروهای اجتماعی از «مردم»، «خواست مردم»، «خشم مردم» و «نیاز مردم» حرف میزند، باید کمی مکث کنید. اینجا هم احتمالاً یک کاسهای زیر نیمکاسه است.
استفاده مکرر و بیدقت از «مردم»، در سادهترین حالت، میتواند نشانهای از غیرحرفهای بودن یا کمدقتی باشد. در این سطح، با ردفلگی مواجهایم که از ضعف در اجرای حرفهایِ خبررسانی و تحلیل، خبر میدهد. کسی که در سطح واژگان دقت ندارد، بعید است در سطح تحلیل و روایتسازی دقت بیشتری داشته باشد.
اما ماجرا همیشه به همین سادگی نیست. در بسیاری از موارد، این تکرار آگاهانه و هدفمند است. «مردم» میتواند به ابزاری برای پیشبرد اهداف و نیات خاص تبدیل شود؛ نوعی فریبکاری تعمدی برای گمراه کردن مخاطب. برای مثال، در جهت مشروعیتبخشی به یک روایت خاص: وقتی یک موضع یا روایت به «مردم» نسبت داده میشود، بهطور ضمنی در برابر نقد محافظت میشود. مخالفت با آن بهراحتی میتواند بهعنوان مخالفت با «مردم» تعبیر شود. در چنین مواردی، بسامد بالای این واژه در گفتار، خود میتواند ردفلگی جدی برای شناسایی شارلاتانهای رسانهای باشد.
اما شاید بگویید: «این حد سختگیری درباره استفاده از واژه مردم کمی بیش از اندازه مته به خشخاش گذاشتن است. بههرحال، در زبان روزمره و گفتوگوهای خود با دیگران، همه ما کموبیش این واژه را همینگونه به کار میبریم. وقتی میگوییم “مردم ناراضیاند”، معمولاً منظورمان “بخشی از مردم” است. وقتی میگوییم مردم برای استقبال به فرودگاه آمدند، منظورمان گروهی از مردم است. گویشوران زبان فارسی هم بهخوبی منظور یکدیگر را میفهمند و مثلاً برداشت نمیکنند که کل جمعیت یک کشور ناراضیاند یا همگی به فرودگاه رفتهاند.»
این حرف، در سطح زبان روزمره، کاملاً قابلفهم است. اما در گفتمان سیاسی، واژهها بهندرت فقط نقش توصیفگر دارند؛ آنها اغلب ابزارهایی هستند برای ساختن واقعیتی که لزوماً به آن شکل وجود ندارد. همان واژهای که در آشپزخانه، کافه یا محل کار با تسامح به کار میبریم، وقتی از دهان یک سیاستمدار یا تحلیلگر رسانهای بیرون میآید، دیگر بیطرف نیست. در اینجا «مردم» میتواند به یک ابزار قدرت تبدیل شود: ابزاری برای تعمیم دادن، حذف تفاوتها و القای یک اجماع خیالی. به همین دلیل، ظهور مکرر و بیتمایز این واژه در چنین فضاهایی باید بهعنوان یک ردفلگ جدی در نظر گرفته شود.
برای درک بهتر این مسئله، باید پدیده شیءانگاری در زبان را بررسی کنیم. واژه شیءانگاری (Reification) ریشه در کلمه لاتین res به معنای «چیز» یا «شیء» دارد. در فلسفه و جامعهشناسی، این اصطلاح به فرآیندی اشاره میکند که در آن ما با یک مفهوم انتزاعی، یک رابطه اجتماعی پیچیده یا گروهی از انسانهای متفاوت، چنان برخورد میکنیم که گویی با یک شیء فیزیکی، متجسم و عینی با ارادهای واحد و ویژگیهایی کاملاً یکسان روبهرو هستیم.
در واقع، شیءانگاری نوعی تردستی زبانی است که طی آن یک فرآیند پیچیده به یک محصول ایستا تبدیل میشود. وقتی یک تحلیلگر میگوید «مردم خواستار تغییرند»، در حال نوعی کیمیاگری سیاسی است؛ میلیونها انسان منحصربهفرد را—با انگیزهها، ترسها و منافع گاه متضاد—در هم ذوب میکند و از آنها موجودی واحد، غولپیکر و تکصدا میسازد. در این فرآیند، دستکم دو اتفاق مهم رخ میدهد: نخست، از دست رفتن فاعلیت انسانی؛ «مردم» دیگر مجموعهای از افراد با ارادههای متکثر نیستند، بلکه به یک شخصیت یکدست تقلیل مییابند که میتوان هر هدفی را به او نسبت داد. دوم، شکلگیری توهم ثبات؛ گویی «مردم» دارای ذاتی ثابت و تغییرناپذیرند، در حالی که افکار عمومی در واقع پدیدهای سیال، چندپاره و دائماً در حال تغییر است.
خطر «مردمِ» شیوارهشده در این است که بهطور ضمنی یک «دیگری» میسازد. وقتی تحلیلگری ادعا میکند «مردم» از یک سیاست یا اعتراض خاص حمایت میکنند، فقط یک توصیف ارائه نمیدهد؛ او در حال ترسیم یک مرز است. هر کسی که در آن جمعیت با این روایت همسو نباشد، ناگهان و بنا به تعریف، از دایره «مردم» بیرون رانده میشود. اینجاست که یک واژه به ظاهر ساده، به ابزاری برای حذف، طرد و بازتعریف واقعیت اجتماعی تبدیل میشود.
این همان منطقِ بنیادینِ پروپاگاندا و موتور محرکِ پوپولیسم است. سخنران با سادهسازیِ جمعیت و تبدیل آن به یک تودهی بهظاهر متحد، واقعیتِ تکثرگرایی را کنار میزند. دیگر نیازی نیست به دغدغههای آن ۳۰ درصد مخالف یا ۲۰ درصد بیتفاوت پاسخ دهد؛ بهسادگی آنها را از روایت خود حذف میکند. وقتی تنوعِ یک ملت در قالب یک موجودیتِ واحد شیواره میشود، دگراندیشی دیگر بهعنوان بخشی طبیعی و سالم از حیات دموکراتیک دیده نمیشود، بلکه بهمثابهی انحراف یا حتی خیانت به «ارادهی ملت» بازنمایی میشود.
در نمونههای مختلف پروپاگاندا—چه در رسانههای رسمی جمهوری اسلامی، چه در روایتهای جنگی علیه ایران—میتوان دید که چگونه «مردم» بهعنوان یک کل یکدست بازسازی میشود: «مردم پشت نظاماند» یا برعکس «مردم خواهان مداخله خارجیاند». در هر دو حالت، یک واقعیت پیچیده و چندلایه به یک گزاره ساده، قطعی و غیرقابلچالش تقلیل داده میشود، بیآنکه شواهد دقیق و قابلسنجشی برای آن ارائه شود.
پیش از پایان این یادداشت، بگذارید یک «مگا ردفلگ» هم معرفی کنم. «مگا ردفلگ» جایی ظاهر میشود که گوینده—بهویژه در مقام روزنامهنگار یا تحلیلگر—از «ما مردم» حرف میزند. اینجا دیگر فقط با یک کلیسازی ساده طرف نیستیم؛ یک قدم جلوتر رفتهایم. گوینده خود را در دل یک «ما»ی مفروض و یکدست قرار میدهد و بهنوعی از جانب آن سخن میگوید. این «ما» در ظاهر صمیمی و همدلانه است، اما در عمل مرز میان توصیف و نمایندگی را از بین میبرد. چه کسی به این گوینده اختیار داده که از طرف «ما» حرف بزند؟ کدام «ما»؟ با چه تکثر و اختلافی درون آن؟
از منظر نظری، اینجا با ترکیبی از شیءانگاری و «ساختن سوژه جمعی» مواجهایم. در شیءانگاری، «مردم» بهعنوان یک کل انتزاعی به چیزی شبیه یک موجود واقعی تبدیل میشود؛ اما با ورود «ما»، این موجود فرضی به یک سوژه سخنگو بدل میگردد. به بیان دیگر، گوینده نهفقط از «مردم» حرف میزند، بلکه خود را درون آن حل میکند و به آن صدا میدهد. این دقیقاً همان نقطهای است که زبان میتواند به ابزاری هژمونیک بدل شود: حذف تدریجی تکثر و جایگزینی آن با یک «ما»ی یکپارچه که گویی همه در آن توافق دارند. در این فرایند، «مردم» کمکم حذف میشود و فقط «ما» باقی میماند—«ما میخواهیم»، «ما مقاومت میکنیم»، «ما سرنگون میکنیم»—بیآنکه روشن باشد این «ما» دقیقاً از چه کسانی تشکیل شده و چه کسانی از آن بیرون گذاشته شدهاند.
در ریشهشناسیِ لغوی، واژه «شارلاتان» به کسانی اطلاق میشد که در میدانهای شهر، با جنجال، پرگویی و معرکهگیری، داروهای بیارزش خود را بهعنوان معجونهایی معجزهگر به مردم میفروختند. شارلاتان صرفاً دروغگو نبود؛ کسی بود که با نمایشی پرزرقوبرق، تظاهر به داشتنِ تخصص و درمانی میکرد که در واقع فاقد آن بود.
امروز، معرکهگیرانِ دنیای سیاست و رسانه دیگر در میدانهای شهر بساط نمیکنند، بلکه پشت میزهای تحلیل و تریبونهای رسمی نشستهاند. داروی تقلبی آنها نیز تغییر کرده است: آنها اکنون «ارادهی شیوارهشدهی مردم» را میفروشند. وقتی یک تحلیلگر یا سیاستمدار، واژه «مردم» را از یک فرآیند انسانی و متکثر به یک «شیء» و جسمی یکدست تبدیل میکند، در واقع همان معرکه قدیمی را با زبانی تازه برپا کرده است. او با جادوی شیوارگی، وانمود میکند که به مخزن اسرار و ارادهی کلِ ملت دسترسی دارد؛ و از «مردم» نه بهعنوان مجموعهای از انسانها، بلکه بهعنوان یک «سپر اخلاقی» استفاده میکند تا روایت شخصی یا جناحی خود را از گزند نقد مصون نگه دارد.
باید به یاد داشت که حقیقتِ سیاست در جزئیات، تفاوتها و تضادها نهفته است. هر جا که دیدید تحلیلگری میکوشد با پتکِ واژه «مردم»، تنوع و تکثر یک جامعه را در هم بکوبد و از آن موجودی واحد و گوشبهفرمان بسازد، با واقعیتی گزارششده روبهرو نیستید؛ با یک سازوکار فریب مواجهاید.
استفاده ابزاری از واژه «مردم»، همان «ردفلگ» یا نشانه خطری است که از حضور یک شارلاتان خبر میدهد: کسی که بهجای تبیین واقعیت، در حال تولید اجماعی ساختگی است تا کالای سیاسی خود را به نام «خواست ملت» به مخاطب تحمیل کند. در نهایت، احترام به مردم نه در گرو تکرار مدام نام آنها، بلکه در گرو بهرسمیت شناختن حق آنها برای «متفاوت بودن»، «متکثر ماندن» و «یکی نبودن» است. هر زبانی که این حق تفاوت را زیر نام کلی «مردم» سر ببرد، زبان فریب و شارلاتانیسم است.




نظرها
نظری وجود ندارد.