ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

ده تز در نقد رادیکال پهلوی‌خواهی

علیرضا ارشادی‌فرد، میثم قهوه‌چیان ـ این متن در ده تز، پهلوی‌خواهی را نه صرفاً میل به بازگشت سلطنت، بلکه تداوم ناسیونالیسم مرکزگرا، باستان‌گرا و فارسی‌محوری می‌داند که از پروژه روشنفکری ایرانی تا جمهوری اسلامی امتداد یافته است. نویسندگان در این نوشته پیوند هویت ملی، دولت متمرکز، اقتصاد سیاسی مرکزگرا و حذف حاشیه‌ها، استدلال می‌کنند که رهایی نه در بازگشت به گذشته و نه در جمهوری‌خواهیِ بدون نقد ناسیونالیسم، بلکه در برابری، کثرت‌گرایی و تقدم حقوق بر هویت ممکن است.

دیدگاه
این مقاله در بخش دیدگاه منتشر شده است. نظرهای مطرح‌شده در این بخش، دیدگاه نویسندگان را بازتاب می‌دهند و نه لزوماً دیدگاه تحریریه زمانه را. زمانه آمادگی دارد نظرهای در برابر این دیدگاه را نیز منتشر کند.

در زمانه‌ای که گفتمان‌های سیاسی ایران میان بازگشت به گذشته پهلوی‌وار یا امید به جمهوری‌ نوسان می‌کند، نیاز به یک نقد رادیکال بیش از پیش احساس می‌شود. این نقدی نه تنها باید پهلوی‌خواهی را به عنوان یک ایدئولوژی نوستالژیک افشا کند، بلکه باید ریشه‌های عمیق آن را در ناسیونالیسم باستان‌گرایانه، پروژه روشنفکری ایرانی، و پیوندهای استعماری-اقتصادی بکاود. ده تز پیش رو که از دل فهم افول رهایی در ایران برمی‌خیزد، پهلوی‌خواهی را نه به عنوان یک آلترناتیو رهایی‌بخش، بلکه به عنوان تداوم سلطه هویت بر حقوق، مرکز بر حاشیه، و جوهر ملی بر کثرت فرهنگی می‌بیند. از نقد ناسیونالیسمی که ایران را به فارسی پیشااسلامی تقلیل می‌دهد تا افشای خیانت روشنفکران و روحانیان، و از اسقاط دولت-ملت تا نقد اقتصاد سیاسی بهره‌کشانه، این تزها ما را به سوی یک رادیکالیسم واقعی هدایت می‌کنند: جایی که رهایی نه در بازگشت به پرچم‌های کهنه، بلکه در تصور فضایی برابر و کثرت‌گرا ممکن می‌شود. این متن، دعوت به ترسیم وضع افول برای ساختن آینده‌ای ورای توهمات هم‌ریشه است.

تز اول

هر نوع نقد رادیکال پهلوی‌خواهی تنها و تنها از دل نقد ناسیونالیسم ایرانی می‌گذرد. پهلوی زنده است چون ناسیونالیسم باستان‌گرایانه زنده است. این ناسیونالیسم حتی پس از پایان دولت پهلوی دوم در ایدئولوژی ج‌‌.ا و گفتمان‌های روشنفکری ادامه یافت و اکنون این پرچم را به صاحب اصلی آن باز می‌گرداند.

در این تز، تأکید بر این است که نقد رادیکال هر نوع پهلوی‌خواهی تنها از مسیر نقد عمیق ناسیونالیسم ایرانی ممکن می‌شود، زیرا پهلوی‌خواهی ریشه در این ناسیونالیسم دارد و بدون اسقاط آن، زنده می‌ماند. ناسیونالیسم باستان‌گرایانه بر پایه تقلیل ایران به یک «جوهر» (essence) ثابت و تغییرناپذیر بنا شده، جایی که ایران نه به عنوان یک واقعیت-موقعیتِ تاریخی-اجتماعی پویا، بلکه به عنوان یک هویت ذاتی و ابدی تصور می‌شود. این جوهر، ایران را به عناصری خاص محدود می‌کند و تنوع فرهنگی، زبانی و تاریخی آن را نادیده می‌گیرد.

در این چارچوب، ناسیونالیسم باستان‌گرایانه بر «اولویت ایران برای ایرانیان» تأکید دارد، که به معنای اولویت دادن به منافع و هویت «ایرانیان اصیل» بر دیگران است. نمونه متاخر این ایدئولوژی را در شعار اصلی ستاد پزشکیان ملاحظه کردیم «برای ایران» که در آن شعار ایران برای ایرانیان اصلاح‌طلبانه به شعاری جوهرگرایانه تبدیل شد و ایرانیان از آن به کل حذف شدند. این اولویت، اغلب به شکل انحصارگرایانه ظاهر می‌شود و حاشیه‌نشینان قومی، زبانی یا فرهنگی را به عنوان «غیرایرانی» یا درجه دوم تلقی می‌کند. همچنین، این ناسیونالیسم هویت را بر حقوق اولویت می‌دهد: یعنی حقوق فردی و جمعی (مانند حقوق اقلیت‌ها، برابری زبانی یا عدالت اجتماعی) تحت‌الشعاع حفظ و تقویت هویت ملی قرار می‌گیرد. هویت به عنوان یک ابزار سلطه عمل می‌کند و حقوق را قربانی می‌سازد، زیرا هر ادعای حقوقی که با این هویت همخوانی نداشته باشد، به عنوان تهدید خارجی یا داخلی سرکوب می‌شود.

در راستای این تقلیل‌گرایی، ایران با عناصری خاص یکی گرفته می‌شود. مهمترین عنصر اینجا فارسی است. زبان فارسی به عنوان زبان «اصیل» و مرکزی ایران تقدیس می‌شود و سایر زبان‌ها (مانند کردی، ترکی، عربی یا بلوچی) به حاشیه رانده می‌شوند. فارسی نه تنها ابزار ارتباطی، بلکه نماد هویت ملی و سلطه فرهنگی تلقی می‌گردد، که این امر به سیاست‌های مرکزگرا و فارس‌محور منجر می‌شود.

عنصر دیگری که ذات ایرانی دارد، پیشااسلامی بودن آن است. دوران باستانی پیش از اسلام (مانند امپراتوری هخامنشی یا ساسانی) به عنوان اوج تمدن ایرانی برجسته می‌شود و دوران اسلامی به عنوان یک «دوره انحطاط» یا تأثیر خارجی نگریسته می‌شود. این باستان‌گرایی، تاریخ ایران را گسسته می‌بیند و پیوندهای فرهنگی با اسلام را انکار یا کم‌ارزش می‌کند، در حالی که تنوع تاریخی ایران را تقلیل می‌دهد. این عنصر مساوی با نیکی گرفته می‌شود که نمودش در شعار «پندار نیک، گفتار نیک و کردار نیک» است و ایرانیت باستانی را که حالا نیکی است در مقابل عناصر غیرایرانی می‌نهد که نانیک‌اند.

عنصر مهم دیگر ذات ایرانی تقابل با جهان عربی و ترکی است. این ناسیونالیسم، ایران را در تقابل دائمی با «جهان عربی» (به عنوان نماد اسلام و نفوذ خارجی) و «جهان ترکی» (به عنوان تهدید قومی و زبانی) قرار می‌دهد. این تقابل، اغلب به شکل ضدعربیسم یا ضدترکیسم ظاهر می‌شود و مرزهای هویتی را بر پایه دشمنی با «دیگران» می‌سازد. برای مثال، عربی به عنوان زبان «اشغالگر» و ترکی به عنوان عنصر «بیگانه و مهاجم» دیده می‌شود، که این امر به سیاست‌های تبعیض‌آمیز علیه اقلیت‌های عرب یا ترک در ایران دامن می‌زند.

این عناصر، ناسیونالیسم باستان‌گرایانه را به یک ایدئولوژی سلطه‌گر تبدیل کرده که حتی پس از سقوط پهلوی دوم، در ایدئولوژی جمهوری اسلامی (با تأکید بر شیعه‌گرایی به عنوان جوهر ایرانی) و گفتمان‌های روشنفکری ادامه یافته است. اکنون، پهلوی‌خواهی این پرچم را به صاحبان اصلی‌اش (یعنی هواداران بازگشت به دوران پهلوی) بازمی‌گرداند، اما بدون نقد این ناسیونالیسم، هر تلاشی برای تغییر تنها تداوم همان نابرابری‌ها خواهد بود. این نقد رادیکال، ما را به سوی فهم ایران به عنوان یک فضای چندفرهنگی و برابر هدایت می‌کند، جایی که حقوق بر هویت اولویت دارد.

تز دوم

نقد رادیکال ناسیونالیسم ایرانی چیزی جز نقد میراث پروژه روشنفکری ایرانی نیست. پروژه‌ای که از میرزا فتحعلی آخوندزاده گرفته تا سیدجواد طباطبایی را در بر می‌گیرد. در این میان نباید چنین انگاشت که روشنفکری چپ از این قاعده مستثناست. میراث تقی ارانی و حزب توده و در کل چپ مرکزگرا که مساله ملی در ایران را نادیده می‌انگارد، در پا گرفتن این ناسیونالیسم شریک است. میراث روشنفکران منسوب به جریان ملی یعنی هواداران مصدق نیز از این زاویه باید نقد شوند. این نقد شامل نهضت آزادی و ملی مذهبی‌ها نیز خواهد بود.

باید تأکید کرد که مفهوم «ملت» نه یک واقعیت طبیعی و ازلی، بلکه محصول ایدئولوژیک ناسیونالیسم است. ناسیونالیسمی که توسط روشنفکران ساخته و پرداخته شده است. روشنفکران ایرانی، از آخوندزاده تا طباطبایی، نه تنها سازندگان نظری این ملت هستند، بلکه روح حاکم بر آن را نیز شکل داده‌اند. آن‌ها با ابداع یک هویت ملی یکپارچه و مرکزگرا، تنوع واقعی جامعه را به یک «ملت واحد» تقلیل دادند و این مفهوم را به عنوان پایه‌ای برای قدرت سیاسی تثبیت کردند. این ساختگی‌بودن ملت، جایی است که روشنفکری چپ، ملی‌گرایان و حتی مذهبی‌ها در آن شریک‌اند، زیرا همه آن‌ها این ملت را به عنوان پیش‌فرض پذیرفته و بر آن بنا نهاده‌اند.

در این راستا، جریان‌های غالب سیاسی در ایران، از پهلوی تا جمهوری اسلامی و حتی اپوزیسیون‌های لیبرال یا چپ، مبنای خود را بر «ایران»ی قرار داده‌اند که در تز اول توصیف شد: ایران تقلیل‌یافته به جوهر باستانی، اولویت‌دار برای «ایرانیان اصیل»، و جایی که هویت بر حقوق اولویت دارد. برای مثال، رژیم پهلوی با تأکید بر فارسی به عنوان زبان ملی و پیشااسلام به عنوان جوهر تمدنی، ایران را در تقابل با جهان عربی و ترکی قرار داد و سیاست‌های مرکزگرا را توجیه کرد. جمهوری اسلامی این مبنا را با تعویض نمادها ادامه داد: شیعه‌گرایی را به عنوان جوهر جدید ایرانی جایگزین کرد، اما همان تقابل با «دیگران» (عربی و ترکی) و اولویت هویت (شیعه-فارسی) بر حقوق اقلیت‌ها را حفظ کرد. جریان‌های ملی مانند هواداران مصدق یا نهضت آزادی، با تمرکز بر «استقلال ملی» بر پایه این هویت، مساله ملیت‌های حاشیه‌ای را نادیده گرفتند و چپ مرکزگرا (مانند حزب توده) با اولویت طبقه بر قومیت، این نابرابری را تقویت کرد. همه این جریان‌ها، بدون نقد این مبنا، تنها تداوم سلطه هویت بر حقوق را تضمین می‌کنند، جایی که «ایران برای ایرانیان» به معنای انحصار منابع و قدرت برای مرکز فارس‌محور است و حاشیه‌ها را به عنوان تهدید یا درجه دوم می‌بیند. این وابستگی به مبنای تقلیل‌گرایانه، نشان‌دهنده خیانت ساختاری روشنفکری است که نقد رادیکال ناسیونالیسم را الزامی می‌سازد.

تز سوم

نقد پروژه روشنفکری در ایران اولین نامی را که ارجاع به آن را ضروری می‌سازد، جلال آل احمد است. بیش از هر زمان دیگری به احیای پروژه در خیانت روشنفکران نیاز احساس می‌شود. اهمیت جلال آل احمد در نقد پروژه روشنفکری ایرانی، بیش از هر چیز در توانایی او برای افشای خیانت ساختاری روشنفکران نهفته است. کتاب «در خدمت و خیانت روشنفکران» او، که پس از قیام ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ نوشته شد، نه تنها یک نقد، بلکه یک مانیفست برای بازخوانی رادیکال روشنفکری است. آل احمد، با ریشه در خانواده مذهبی و تجربه گذار از حزب توده به بازگشت به خویشتن، روشنفکران را به عنوان واسطه‌های غرب‌زدگی معرفی می‌کند: آن‌ها که در خدمت استعمار نوین قرار گرفته‌اند و از سنت‌های بومی فاصله گرفته‌اند. 

این نقد، روشنفکری را از جایگاه نخبه‌گرایانه‌اش پایین می‌کشد و آن را به عنوان عاملی برای تداوم استبداد و عقب‌ماندگی می‌بیند. در این میان، مفهوم «حذف ترکیّت» – که می‌توان آن را به عنوان حذف ترکیبی یا وانوسازی (deconstruction) در خوانش روشنفکری تفسیر کرد، کلیدی است. آل احمد در کتاب خود، به ویژه در بحث بر سر زبان و هویت، به مشکل زبان ترکی اشاره می‌کند و آن را نمادی از حذف ترکیبی هویت‌های حاشیه‌ای در گفتمان روشنفکری مرکزگرا می‌بیند. او روشنفکران را متهم می‌کند که با تمرکز بر فارسی به عنوان زبان «اصیل»، زبان‌های دیگر مانند ترکی را حذف کرده و هویت ملی را به یک ترکیب یکپارچه و مصنوعی تقلیل داده‌اند. این حذف ترکیت، بخشی از فرآیند غرب‌زدگی است که روشنفکری ایرانی را به تقلید از مدل‌های اروپایی واداشته و تنوع فرهنگی ایران را نادیده گرفته است. آل احمد با این نقد، پیشنهاد می‌کند که روشنفکری باید از طریق حذف ترکیبی (یعنی تجزیه و بازسازی) مفاهیم وارداتی، به بازخوانی خود بپردازد: بازگشت به سنت‌های اسلامی و بومی، بدون افتادن در دام ارتجاع. این بازخوانی، که آل احمد آن را با ارجاع به روحانیت شیعه (به عنوان آلترناتیو روشنفکری غرب‌زده) پیش می‌برد، امروز بیش از پیش ضروری است. در زمانه‌ای که روشنفکری معاصر ایران همچنان در دام لیبرالیسم یا پست‌مدرنیسم گرفتار است، احیای پروژه آل احمد ما را به سوی یک نقد رادیکال‌تر هدایت می‌کند، جایی که روشنفکران نه تنها خیانت خود را بپذیرند، بلکه با حذف ترکیبی هویت‌های تحمیلی، به رهایی واقعی بیندیشند. بدون این بازخوانی، نقد روشنفکری ایرانی ناقص می‌ماند و تداوم همان خیانت را تضمین می‌کند.

تز چهارم

در این کشور روشنفکر حداقل به اندازه آخوند ناراست است. فهم این نکته ما را در وضعی رادیکال‌تر از وضع جلال آل احمد قرار می‌دهد‌. اگر در نقد میراث روشنفکری جلال به آخوند روی می‌آورد، اکنون ما فاقد چنین امکانی هستیم. یعنی نه میراث روشنفکری و نه میراث آخوندها هیچ کدام رهایی‌بخش نیست. این وضع را باید ترسیم کرد. زمان، زمان افول هر نوع امکانی برای رهایی است.

فهم اینکه روشنفکر در این کشور حداقل به اندازه آخوند ناراست است، ما را به وضعی رادیکال‌تر از موقعیت جلال آل احمد می‌رساند، جایی که نه تنها میراث روشنفکری، بلکه میراث روحانیت نیز از هرگونه پتانسیل رهایی‌بخشی تهی شده است. آل احمد در نقد روشنفکری غرب‌زده، به روحانیت به عنوان آلترناتیو بومی روی می‌آورد، روحانیتی که در نظر او هنوز می‌توانست در برابر استعمار نوین مقاومت کند. اما امروز، این امکان روحانیت با روی کار آمدن جمهوری اسلامی و تبدیلش به دولت، کاملاً از بین رفته است. این افول نه تصادفی، بلکه نتیجه دوباره صورت‌بندی شدن روحانیت توسط همان صورت ناسیونالیسم باستان‌گرایانه‌ای است که در تز اول توصیف شد: ناسیونالیسمی که ایران را به جوهر ثابت، اولویت هویت بر حقوق، و تقابل با جهان عربی-ترکی تقلیل می‌دهد. در این فرآیند، شیعه‌گرایی، که می‌توانست پتانسیلی برای مقاومت جهانی یا عدالت اجتماعی داشته باشد، ناسیونالیست شد و به ابزار سلطه تبدیل گردید. شیعه ناسیونالیست، با تشکیل «هلال شیعی» (از ایران تا عراق، سوریه و لبنان)، تلاش کرد میراث پهلوی را با واژگان اسلامی پیش ببرد، بدون آنکه ساختارهای بنیادین آن را تغییر دهد. این تداوم، در تعویض نمادها و نهادها آشکار است: گارد جاویدان (نیروی elite پهلوی) به حزب‌الله (به عنوان نیروی شبه‌نظامی فرامرزی) تبدیل شد، کاخ جوانان (سازمان جوانان پهلوی برای بسیج ایدئولوژیک) به بسیج (برای کنترل اجتماعی و ایدئولوژیک) تغییر نام داد، و نقش ایران به عنوان «ژاندارم منطقه» (پلیس خلیج فارس در دوران پهلوی، با اتصال به آمریکا) بدون اتصال مستقیم به آمریکا، اما با همان برتری‌جویی ناسیونالیستی، دوباره ترسیم گردید. این بار تحت عنوان «محور مقاومت» یا صدور انقلاب، که در عمل همان جدایی ایران از پیرامون و حاکمیت هویت شیعه-فارسی بر حقوق را بازتولید می‌کند.این دوباره صورت‌بندی، نشان‌دهنده افول کامل هر امکانی برای رهایی است. روحانیت، که آل احمد به آن امید داشت، حالا بخشی از همان سیستم سلطه‌گر شده که روشنفکری را تغذیه می‌کرد. نه روشنفکری سکولار (با خیانت به غرب‌زدگی) و نه روحانیت دولتی (با ناسیونالیسم شیعی) قادر به رهایی نیستند. این وضع را باید ترسیم کرد تا رادیکالیسم واقعی ظاهر شود: زمان افول، نه توهم بازگشت به آل احمد، بلکه پذیرش اینکه رهایی ورای این دو میراث ممکن است.

تز پنجم

جمهوری‌خواهی نمی‌تواند و نباید به معنای به دست گرفتن همان پرچمی باشد که پهلوی می‌خواهد آن را به دست بگیرد، زیرا چنین جمهوری‌خواهی‌ای تنها تداوم همان ناسیونالیسم باستان‌گرایانه و مرکزگرا است که در تزهای پیشین نقد شد. جمهوری واقعی، در بستر اسقاط پروژه روشنفکری ایرانی میسر می‌شود، جایی که مفهوم جمهوری نه بر پایه هویت مشترک، بلکه بر رجوع به شهروندان به عنوان افراد مستقل و برابر بنا می‌گردد. به عبارت مفهومی‌تر، جمهوری رجوع به شهروندان است – شهروندانی که نه بر اساس اشتراک در یک جوهر هویتی (مانند «ایرانی اصیل» یا «شیعه مؤمن») تعریف می‌شوند، بلکه به عنوان سوژه‌های حقوقی برابر که حقوق‌شان مقدم بر هر هویت تحمیلی است. این رجوع، کثرت هویتی را به رسمیت می‌شناسد. جمهوری فضایی است برای همزیستی کثرت‌ها، جایی که تفاوت‌های زبانی، قومی، مذهبی و فرهنگی نه تهدید، بلکه پایه‌ای برای مشارکت برابر هستند. در مقابل، سیستم‌های پهلوی‌محور یا ولایت‌محور، افراد را به عنوان تبعیت‌کنندگان از یک امر واحد (میهن باستانی یا دین حاکم) می‌بینند، جایی که شاه یا رهبر به مثابه سمبل و تمثیل‌گر این وحدت عمل می‌کند. این سمبل هویت را بر حقوق اولویت می‌دهد و کثرت را سرکوب می‌کند تا وحدت مصنوعی حفظ شود. این تمایز مفهومی، ریشه در ایده جمهوری به عنوان یک قرارداد اجتماعی دارد، جایی که شهروندان نه به دلیل هم‌هویتی (homogeneity)، بلکه به دلیل تعهد به اصول برابری و آزادی، گرد هم می‌آیند. در ایران، پروژه روشنفکری با تأکید بر هویت ملی واحد (از آخوندزاده تا طباطبایی)، جمهوری را به یک پرچم پهلوی‌وار تبدیل کرده که تنها تعویض شکل حکومت بدون اسقاط مبنای نابرابری را پیشنهاد می‌دهد. بنابراین، جمهوری‌خواهی رادیکال باید از این پرچم فاصله بگیرد و به سوی یک جمهوری کثرت‌گرا حرکت کند، که در آن رجوع به شهروندان ورای سمبل‌های رهبری یا میهنی، و بر پایه حقوق و کثرت هویتی استوار است. بدون این اسقاط، جمهوری تنها ماسکی بر چهره همان ناسیونالیسم خواهد بود.

تز ششم

نقد ناسیونالیسم پهلوی، نقد جدایی ایران از پیرامون، جدایی فارسی از ایران و مثالی‌شدنش، گسست‌اندیشی در تاریخ ایران، حاکمیت هویت بر حق‌مندی است. با سیطره جمهوری اسلامی پارادایم پهلوی با تعویض نام نهادها و ارزش‌ها ادامه یافت. امروز هم بدون نقد عناصر این جریان، تنها نشان‌دادن جمهوری و ارزش‌های دموکراتیک کفایت نمی‌کند و تداوم ناخودآگاه همان است. بدون برابری همه ایرانیان. نقد رادیکال پهلوی‌خواهی، تأکید بر شکل حکومت، تداوم نابرابری است.

نقد رادیکال ناسیونالیسم پهلوی‌خواهی، که ریشه در ناسیونالیسم باستان‌گرایانه دارد، مستلزم نقد جدایی ایران از پیرامونش، جدایی فارسی از ایران و تبدیل آن به مثالی مطلق، گسست‌اندیشی در تاریخ ایران، و حاکمیت هویت بر حق‌مندی است. پهلوی‌خواهی، ایران را دارای تاریخی گسسته می‌پندارد که از ازل تا حمله اعراب (غروب اول)، ایران باستان را به عنوان اوج تمدنی می‌بیند و جوهر اصیل آن (فارسی، پیشااسلامی، و نزدیک به اروپایی) همواره حفظ شده است اما پس از آن تا برآمدن پهلوی، ایران در غروبی طولانی فرو می‌رود. غروبی ناشی از نفوذ «بیگانگان» مانند اعراب و ترک‌ها. سپس، با انقلاب ۱۳۵۷، غروبی دیگر رخ می‌دهد، جایی که این جوهر دوباره تهدید می‌شود. این گسست‌اندیشی، تاریخ ایران را نه به عنوان یک جریان پیوسته و چندلایه، بلکه به عنوان دوره‌های شکوه و انحطاط تقسیم می‌کند، که در آن دوران اسلامی یا تأثیرات قومی غیرفارسی به عنوان عوامل خارجی و مخرب دیده می‌شوند.در این چارچوب، ایرانیت چونان جوهر ثابت و خالص از عناصر «غیراصیل» مانند ترک، عرب، بلوچ جداست. ایرانی اصیل به اروپایی (به عنوان نماد تمدن مدرن و آریایی) نزدیک است، در حالی که پیرامون قومی-زبانی (مانند ترک‌ها، عرب‌ها، بلوچ‌ها) به عنوان تهدید یا درجه دوم تلقی می‌شود. این جدایی نه تنها ایران را از جهان پیرامونش (جهان عربی و ترکی) گسیخته می‌کند، بلکه فارسی را از ایران جدا کرده و آن را به مثالی مطلق تبدیل می‌نماید – زبانی که نه ابزار ارتباطی مشترک، بلکه نماد سلطه و هویت برتر است. این گسست در درون ایرانیان نیز برقرار می‌شود: آنچه امروز مناطق پارسی‌نشین (مرکز فارس‌محور) را از مناطق غیرپارسی (حاشیه‌های قومی مانند آذربایجان، کردستان، بلوچستان، خوزستان) گسیخته است، دقیقاً همین حاکمیت هویت بر حق‌مندی است، جایی که حقوق اقلیت‌ها (برابری زبانی، فرهنگی، اقتصادی) تحت‌الشعاع حفظ جوهر ملی قرار می‌گیرد و نابرابری را توجیه می‌کند. با سیطره جمهوری اسلامی، این پارادایم پهلوی با تعویض نام نهادها و ارزش‌ها ادامه یافت. باستان‌گرایی به شیعه‌گرایی تبدیل شد، اما همان گسست‌اندیشی (تقابل با جهان سنی-عربی یا ترکی) و جدایی هویت از حقوق حفظ گردید. امروز هم، بدون نقد رادیکال عناصر این جریان، تنها نشان‌دادن جمهوری و ارزش‌های دموکراتیک کفایت نمی‌کند و بدون برابری واقعی همه ایرانیان، تداوم ناخودآگاه همان ناسیونالیسم است. نقد رادیکال پهلوی‌خواهی، اگر تنها بر تأکید بر شکل حکومت (مانند بازگشت به سلطنت یا جمهوری ظاهری) متمرکز شود، تداوم همان نابرابری خواهد بود، زیرا بدون اسقاط این گسست‌ها، هر حکومتی تنها ماسکی بر چهره سلطه هویت‌گرا می‌ماند.

تز هفتم

نقد رادیکال پهلوی‌خواهی بدون مواجهه با میراث استعماری و امپریالیستی که ناسیونالیسم ایرانی را تغذیه کرده، ناقص می‌ماند. این ناسیونالیسم نه تنها محصول داخلی پروژه روشنفکری است، بلکه بازتابی از روابط نابرابر جهانی است که ایران را به عنوان یک «ملت متمدن باستانی» در برابر «پیرامون عقب‌مانده» قرار می‌دهد. جمهوری اسلامی این میراث را با ادبیات ضداستعماری ظاهری ادامه داد، اما در عمل همان جدایی و برتری‌جویی را حفظ کرد. نقد این امر، افشای پیوند ناسیونالیسم با قدرت‌های خارجی است که رهایی واقعی را ناممکن می‌سازد.

نقد رادیکال پهلوی‌خواهی بدون مواجهه مستقیم و عمیق با میراث استعماری و امپریالیستی که ناسیونالیسم ایرانی را تغذیه کرده و شکل داده، اساساً ناقص و سطحی باقی می‌ماند. این ناسیونالیسم، که در ظاهر به عنوان یک ایدئولوژی بومی و خودبنیاد معرفی می‌شود، در واقع نه تنها محصول داخلی پروژه روشنفکری ایرانی (از آخوندزاده تا طباطبایی) است، بلکه بازتابی مستقیم از روابط نابرابر جهانی و ساختارهای قدرت امپریالیستی است. در این روابط، ایران به عنوان یک «ملت متمدن باستانی» – با تأکید بر میراث پیشااسلامی، آریایی و فارسی‌محور – در برابر «پیرامون عقب‌مانده» (مانند جهان عربی، ترکی یا دیگر مناطق حاشیه‌ای خاورمیانه و آسیای مرکزی) قرار می‌گیرد. این دوگانه‌سازی، که ریشه در گفتمان‌های استعماری اروپایی قرن نوزدهم دارد (مانند شرق‌شناسی ادوارد سعید)، ایران را به عنوان یک «تمدن برتر» اما نیازمند مدرنیزاسیون غربی تصور می‌کند، که این امر به سیاست‌های داخلی مانند مرکزگرایی و سرکوب حاشیه‌ها دامن می‌زند و همزمان وابستگی خارجی را توجیه می‌کند.

جمهوری اسلامی، که در ظاهر با ادبیات ضداستعماری (مانند شعارهای ضدآمریکایی و ضدغربی) ظاهر شد، این میراث را نه تنها ادامه داد، بلکه آن را با لایه‌ای ایدئولوژیک جدید پوشاند. در عمل، همان جدایی و برتری‌جویی حفظ شد: ایران به عنوان مرکز شیعه‌گرایی و «محور مقاومت» در برابر پیرامون «عقب‌مانده» (سنی‌محور یا وابسته به غرب) قرار گرفت، اما این برتری‌جویی همچنان بر پایه روابط نابرابر جهانی بنا شده بود – روابطی که ایران را به وابستگی اقتصادی، نظامی و ایدئولوژیک به قدرت‌های خارجی (مانند روسیه یا چین در دوران معاصر) کشانده، بدون آنکه رهایی واقعی از امپریالیسم را فراهم کند. این تداوم، در سیاست‌های خارجی مانند تشکیل «هلال شیعی» یا در داخل با تأکید بر هویت شیعه-فارسی بر حقوق اقلیت‌ها، آشکار است و نشان می‌دهد که ادبیات ضداستعماری تنها یک ماسک ظاهری است برای حفظ همان ساختارهای سلطه‌گر.

نقد این امر، مستلزم افشای پیوند عمیق ناسیونالیسم ایرانی با قدرت‌های خارجی است: پیوندی که از دوران قاجار (با نفوذ بریتانیا و روسیه) تا پهلوی (با وابستگی به آمریکا برای مدرنیزاسیون) و جمهوری اسلامی (با روابط استراتژیک با قدرت‌های ضدغربی) ادامه یافته و رهایی واقعی را ناممکن ساخته. بدون این افشا، هر نقدی بر پهلوی‌خواهی تنها به سطح ایدئولوژی داخلی محدود می‌ماند و روابط جهانی را نادیده می‌گیرد، که این امر تداوم چرخه وابستگی و نابرابری را تضمین می‌کند. این بسط، ما را به سوی یک نقد رادیکال‌تر هدایت می‌کند، جایی که رهایی نه در بازگشت به باستان یا مذهب، بلکه در اسقاط کامل این پیوندهای امپریالیستی ممکن می‌شود.

تز هشتم

روشنفکری ایرانی، حتی در شکل‌های معاصرش مانند پست‌مدرنیسم یا لیبرالیسم، همچنان در دام هویت‌گرایی قومی-زبانی گرفتار است. از احمد کسروی تا شایگان، این جریان‌ها با تأکید بر «اصالت ایرانی» یا «بازگشت به خویشتن»، مساله ملیت‌های حاشیه‌ای را به حاشیه رانده‌اند. چپ نیز، با تمرکز بر طبقه به عنوان محور، هویت‌های قومی را نادیده گرفته و در تداوم مرکزگرایی شریک شده است. نقد رادیکال پهلوی‌خواهی مستلزم اسقاط این هویت‌گرایی است، جایی که فارسی نه زبان مشترک، بلکه ابزار سلطه باقی مانده است.

روشنفکری ایرانی، حتی در شکل‌های معاصر و به‌ظاهر پیشرفته‌اش مانند پست‌مدرنیسم یا لیبرالیسم، همچنان در دام هویت‌گرایی قومی-زبانی گرفتار مانده و از اسقاط بنیادین آن عاجز است. این هویت‌گرایی، که ریشه در پروژه روشنفکری قرن نوزدهم دارد، ایران را به عنوان یک هویت واحد و اصیل (اغلب فارسی‌محور و باستانی) تصور می‌کند و تنوع قومی-زبانی را به حاشیه می‌راند. برای مثال، احمد کسروی (۱۸۹۰–۱۹۴۶)، با تأکید بر «اصالت ایرانی» و پیشنهاد پاکسازی زبان فارسی از کلمات عربی و ترکی، هویت ملی را به یک جوهر خالص تقلیل داد و زبان‌های غیرفارسی را به عنوان عناصر بیگانه تلقی کرد، این رویکرد، مساله ملیت‌های حاشیه‌ای مانند ترکان یا کردها را نادیده گرفت و سیاست‌های مرکزگرا را توجیه کرد. داریوش شایگان (۱۹۳۵–۲۰۱۸)، در آثارش مانند «بازگشت به خویشتن» یا نقد غرب‌زدگی، اگرچه به پست‌مدرنیسم گرایش داشت، همچنان در دام یک هویت فرهنگی ایرانی افتاد که بر «خویشتن شرقی» تأکید می‌کند، اما این خویشتن را عمدتاً از منظر مرکز (تهران و فرهنگ فارسی) می‌بیند و حاشیه‌ها را به عنوان بخشی فرعی یا تهدیدآمیز می‌نگرد.

این جریان‌ها، با تمرکز بر «اصالت ایرانی» یا «بازگشت به خویشتن»، مساله ملیت‌های حاشیه‌ای را به حاشیه رانده‌اند: ملیت‌هایی مانند کردها، بلوچ‌ها، ترک‌ها یا عرب‌ها که نه تنها از حقوق زبانی و فرهنگی محروم مانده‌اند، بلکه در گفتمان روشنفکری به عنوان مانعی برای وحدت ملی دیده می‌شوند. حتی چپ، که می‌توانست پتانسیلی برای نقد این هویت‌گرایی داشته باشد، با تمرکز انحصاری بر طبقه به عنوان محور تحلیل، هویت‌های قومی را نادیده گرفته و در تداوم مرکزگرایی شریک شده است. خوانشی از چپ که در دهه ۲۰ تلاش می‌کرد ایرانیان را برابر کند و به سمت تکثر قدرت حرکت نماید توسط چپ مرکزگرا سرکوب شد. در میراث حزب توده یا چپ معاصر، مساله قومی اغلب به عنوان «انحراف بورژوایی» یا فرعی نسبت به مبارزه طبقاتی تلقی می‌شود، که این امر به سیاست‌های سرکوب‌گرایانه در حاشیه‌ها (مانند کردستان یا آذربایجان) دامن می‌زند و نابرابری را تحت پوشش ایدئولوژی طبقاتی حفظ می‌کند.

نقد رادیکال پهلوی‌خواهی، که ریشه در همین روشنفکری دارد، مستلزم اسقاط کامل این هویت‌گرایی است. جایی که فارسی نه به عنوان زبان مشترک و برابر، بلکه به عنوان ابزار سلطه باقی مانده و باید از جایگاه مثالی‌اش پایین کشیده شود. این اسقاط، به معنای به رسمیت شناختن کثرت زبانی و فرهنگی است تا فارسی به عنوان یکی از زبان‌ها، نه زبان برتر و هویت‌های حاشیه‌ای به عنوان پایه‌های برابر ایران بازشناسی شود. بدون این نقد، روشنفکری معاصر تنها تداوم همان دام هویت‌گرایی را تضمین می‌کند و پهلوی‌خواهی را در اشکال جدید (مانند لیبرالیسم ملی‌گرا) احیا می‌نماید. این بسط، ما را به سوی یک روشنفکری رادیکال‌تر هدایت می‌کند، که ورای هویت‌گرایی، به حقوق و برابری واقعی می‌پردازد.

تز نهم

افول رهایی در ایران نه تنها از خیانت روشنفکران و روحانیان ناشی می‌شود، بلکه از ناتوانی در تصور یک سیاست ورای دولت-ملت است. پهلوی‌خواهی با احیای سلطنت، جمهوری اسلامی با ولایت فقیه، و حتی جمهوری‌خواهی‌های لیبرال، همه بر پایه دولت مرکزی متمرکز بنا شده‌اند که برابری را قربانی هویت ملی می‌کند. زمان آن رسیده که این افول را به عنوان فرصتی برای نقد بنیادین دولت‌مندی بپذیریم، بدون توهم بازگشت به گذشته یا امید به آینده‌ای دموکراتیک که همچنان نابرابری را بازتولید کند.

افول رهایی در ایران نه تنها ریشه در خیانت ساختاری روشنفکران (با غرب‌زدگی و هویت‌گرایی‌شان) و آخوندها (با تبدیل روحانیت به ابزار دولتی و ناسیونالیسم شیعی) دارد، بلکه اساساً از ناتوانی عمیق در تصور و عملی کردن یک سیاست ورای چارچوب دولت-ملت ناشی می‌شود. این ناتوانی، که در تمام جریان‌های سیاسی غالب ایران – از گذشته تا حال – ریشه دوانده، سیاست را به دولت مرکزی متمرکز محدود کرده، جایی که مفهوم ملت (به عنوان هویت واحد و همگن) بر پایه قربانی کردن برابری واقعی بنا می‌شود. پهلوی‌خواهی، با احیای سلطنت به عنوان نماد وحدت ملی باستانی، این دولت‌مندی را احیا می‌کند. این سلطنت حاشیه‌ها را سرکوب کرده و هویت فارسی-پیشااسلامی را بر حقوق اقلیت‌ها اولویت می‌دهد.

جمهوری اسلامی، با ولایت فقیه به عنوان محور ایدئولوژیک، همین ساختار را ادامه داد. ولایت شیعه‌ را به جوهر ملی تبدیل کرده و برابری را در برابر هویت مذهبی-ملی قربانی نمود. حتی جمهوری‌خواهی‌های لیبرال معاصر، که به ظاهر دموکراتیک هستند، بر پایه همان دولت مرکزی متمرکز بنا شده‌اند. آن‌ها با تمرکز بر انتخابات و نهادهای مرکزی، مساله کثرت قومی و زبانی را نادیده می‌گیرند و نابرابری را تحت پوشش ارزش‌های دموکراتیک بازتولید می‌کنند، بدون آنکه ساختار دولت-ملت را زیر سوال ببرند.

این افول، که زمانه ما را تعریف می‌کند، باید نه به عنوان یک شکست، بلکه به عنوان فرصتی برای نقد بنیادین دولت‌مندی پذیرفته شود، نقدی که ورای توهم بازگشت به گذشته (مانند احیای پهلوی یا سنت‌های پیشین) یا امید کاذب به آینده‌ای دموکراتیک (که همچنان بر پایه دولت مرکزی و هویت ملی استوار است) حرکت کند. در این نقد، سیاست ورای دولت-ملت می‌تواند به شکل‌های فدرالیسم واقعی، ‌خودمختاری‌های محلی، یا مدل‌های آنارشیستی تصور شود، جایی که برابری نه از بالا (توسط دولت مرکزی) تحمیل شود، بلکه از پایین (از طریق جوامع محلی و کثرت هویتی) ساخته گردد. بدون پذیرش این افول و نقد رادیکال، هر تلاشی برای رهایی تنها چرخه نابرابری را تکرار خواهد کرد، زیرا دولت-ملت به عنوان چارچوب غالب، همیشه هویت را بر حقوق اولویت می‌دهد و حاشیه‌ها را قربانی مرکز می‌کند. این بسط، ما را به سوی یک رادیکالیسم واقعی هدایت می‌کند، که در آن افول نه پایان، بلکه آغاز تصور سیاست‌های آلترناتیو است.

تز دهم

نقد ناسیونالیسم پهلوی‌خواهی باید به نقد اقتصاد سیاسی آن نیز بپردازد، که توسعه‌گرایی مدرنیزاسیون پهلوی و سرمایه‌داری دولتی جمهوری اسلامی، هر دو بر پایه بهره‌کشی از حاشیه‌ها و پیرامون بنا شده‌اند. روشنفکری ایرانی، از ارانی تا طباطبایی، این اقتصاد را با ایدئولوژی ملی توجیه کرده و مساله طبقاتی-قومی را پنهان ساخته است. بدون افشای این پیوند، هر جمهوری‌خواهی تنها تداوم همان نابرابری خواهد بود که حق‌مندی بر پایه هویت ملی تعریف شده است و نه عدالت واقعی.

نقد رادیکال ناسیونالیسم پهلوی‌خواهی نمی‌تواند محدود به جنبه‌های ایدئولوژیک و فرهنگی بماند، بلکه باید به طور عمیق به نقد اقتصاد سیاسی آن بپردازد، اقتصادی که در هر دو رژیم پهلوی و جمهوری اسلامی، بر پایه بهره‌کشی سیستماتیک از حاشیه‌ها و پیرامون (مانند مناطق قومی غیرفارسی‌نشین، روستاها و استان‌های حاشیه‌ای) بنا شده و نابرابری را تحت پوشش توسعه ملی توجیه کرده است. توسعه‌گرایی مدرنیزاسیون پهلوی، که از دهه ۱۳۴۰ با «انقلاب سفید» محمد رضا شاه آغاز شد، بر تمرکز سرمایه در مرکز (تهران و شهرهای فارس‌محور) تأکید داشت: پروژه‌هایی مانند اصلاحات ارضی، صنعتی‌سازی و شهرسازی، که ظاهراً برای مدرنیته بودند، در عمل منابع حاشیه‌ها (مانند نفت خوزستان، معادن آذربایجان یا کشاورزی کردستان) را به نفع مرکز بهره‌کشی کرد و حاشیه‌نشینان را به نیروی کار ارزان یا مهاجران شهری تبدیل نمود. این مدل، که الهام‌گرفته از الگوهای غربی بود، نابرابری طبقاتی-قومی را تشدید کرد، جایی که اقلیت‌های قومی نه تنها از توسعه محروم ماندند، بلکه هویت‌شان به عنوان مانعی برای «وحدت ملی» دیده شد.

پس از انقلاب، سرمایه‌داری دولتی جمهوری اسلامی این الگو را ادامه داد: با تمرکز بر اقتصاد دولتی و ایدئولوژیک (مانند بنیادها و سپاه به عنوان بازیگران اقتصادی)، بهره‌کشی از حاشیه‌ها حفظ شد. برای مثال، استخراج نفت در جنوب (مردمان عرب)، معادن در شرق (بلوچستان) یا طلا در آذربایجان، بدون توزیع عادلانه، و سیاست‌های اقتصادی که حاشیه‌ها را به عنوان منابع خام برای مرکز می‌بیند. این سرمایه‌داری، اگرچه با ادبیات عدالت‌محور (مانند حمایت از مستضعفین) ظاهر شد، در عمل همان نابرابری را بازتولید کرد، جایی که حاشیه‌ها قربانی تحریم‌ها، تورم و عدم سرمایه‌گذاری شدند و مساله قومی به عنوان «فتنه خارجی» سرکوب گردید. سیاست آب‌ شاهد مثال دیگری بر این نحو استعمار است.
روشنفکری ایرانی، از تقی ارانی (با مارکسیسم مرکزگرا که طبقه را بر قومیت اولویت داد و مساله ملی را نادیده گرفت) تا جواد طباطبایی (با تأکید بر فلسفه سیاسی ایرانی که هویت ملی را بر عدالت اقتصادی اولویت می‌دهد)، این اقتصاد سیاسی را با ایدئولوژی ملی توجیه کرده و مساله طبقاتی-قومی را پنهان ساخته است. آن‌ها توسعه را به عنوان بخشی از «احیای تمدن ایرانی» تصور کردند، بدون آنکه بهره‌کشی ساختاری را نقد کنند، که این امر به تداوم سلطه مرکز بر حاشیه دامن زد. بدون افشای این پیوند عمیق بین ناسیونالیسم و اقتصاد (جایی که هویت ملی به عنوان ابزاری برای توجیه نابرابری عمل می‌کند)، هر جمهوری‌خواهی، حتی اگر دموکراتیک به نظر برسد، تنها تداوم همان نابرابری خواهد بود: جمهوری‌ای که حق‌مندی (حقوق اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی) را بر پایه هویت ملی (فارسی-شیعی یا باستانی) تعریف می‌کند، نه بر عدالت واقعی که برابری حاشیه و مرکز را تضمین نماید. این نقد، ما را به سوی یک جمهوری‌خواهی رادیکال هدایت می‌کند، که اقتصاد سیاسی را اسقاط کرده و عدالت را ورای هویت ملی تصور کند.

جمع‌بندی تزهای نقد رادیکال پهلوی‌خواهی

این مجموعه تزها، یک چارچوب رادیکال برای نقد پهلوی‌خواهی ارائه می‌دهد که نه تنها به سطح ایدئولوژیک محدود نمی‌ماند، بلکه به ریشه‌های عمیق ناسیونالیسم باستان‌گرایانه، پروژه روشنفکری ایرانی، و پیوندهای استعماری-اقتصادی آن می‌پردازد. هسته اصلی این نقد، تأکید بر این است که پهلوی‌خواهی زنده می‌ماند چون ناسیونالیسم جوهرگرا (با تقلیل ایران به هویت ثابت فارسی-پیشااسلامی در تقابل با جهان عربی-ترکی) در ایدئولوژی جمهوری اسلامی و گفتمان‌های روشنفکری ادامه یافته و هر تلاشی برای تغییر بدون اسقاط آن، تنها تداوم نابرابری است.

- تزهای بنیادین (۱–۲): نقد پهلوی‌خواهی از مسیر نقد ناسیونالیسم ایرانی (با اولویت هویت بر حقوق و گسست تاریخی) می‌گذرد، که خود محصول میراث روشنفکری از آخوندزاده تا طباطبایی است. حتی چپ مرکزگرا و ملی‌گرایان (مانند هواداران مصدق) در ساخت این ملت مصنوعی و نادیده‌گرفتن مساله ملی شریک‌اند.

- نقد روشنفکری (۳–۴): احیای پروژه جلال آل احمد در «خیانت روشنفکران» ضروری است، اما امروز روشنفکر به اندازه آخوند فاسد است. امکان روحانیت با دولتی‌شدن از بین رفته و شیعه‌گرایی به ناسیونالیسم تبدیل شده، که افول هر امکانی برای رهایی را نشان می‌دهد.

- جمهوری‌خواهی رادیکال (۵): جمهوری واقعی رجوع به شهروندان کثرت‌گرا است، نه تبعیت از هویت واحد میهنی یا مذهبی، و تنها در بستر اسقاط روشنفکری ایرانی ممکن می‌شود.

- نقد ساختاری (۶–۸): پهلوی‌خواهی با گسست‌اندیشی تاریخی و جدایی ایران از پیرامون، فارسی را به ابزار سلطه تبدیل کرده، که حتی در جمهوری اسلامی ادامه یافته. نقد استعماری (با وابستگی به قدرت‌های خارجی) و هویت‌گرایی روشنفکری معاصر (از کسروی تا شایگان) این سلطه را تقویت کرده، و چپ رادیکال نیز با تمرکز طبقاتی، مرکزگرایی را شریک است.

- افول و اقتصاد سیاسی (۹–۱۰): افول رهایی از ناتوانی در تصور سیاست ورای دولت-ملت ناشی می‌شود، که برابری را قربانی هویت می‌کند. نقد اقتصاد سیاسی پهلوی و جمهوری اسلامی (با بهره‌کشی از حاشیه‌ها) ضروری است، زیرا روشنفکری این نابرابری را با ایدئولوژی ملی پنهان کرده و بدون افشای آن، هر جمهوری‌خواهی تداوم سلطه خواهد بود.
در نهایت، این تزها ما را به سوی یک رادیکالیسم واقعی هدایت می‌کنند: اسقاط کامل ناسیونالیسم، روشنفکری و دولت‌مندی برای تصور ایران به عنوان فضای برابر و کثرت‌گرا، جایی که حقوق بر هویت اولویت دارد و رهایی ورای توهمات گذشته یا آینده ممکن می‌شود. این نقد، نه بازگشت به پهلوی یا جمهوری ظاهری، بلکه افشای پیوندهای سلطه‌گر برای ساخت آلترناتیوهای نوین است.

بیشتر بخوانید:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.