شکنجه: زبان مشترک دستگاههای امنیتی
شکنجه را معمولاً با کابل، سلول انفرادی، آویزان کردن و زخمهای آشکار بر تن تداعی میکنیم. اما کتاب «سمساز اعظم» نوشته استیون کینزر روایتگر شکل دیگری از شکنجه است: بوروکراتیک، علمی، پوشیده و ماندگار. رضا فانی یزدی، مترجم این کتاب، خود روزگاری زندانی سیاسی در ایران بوده و شکنجه آشکار را با تمام وجود لمس کرده است. او حالا پس از ترجمه «سمساز اعظم» – که روایت مستندی از پروژه کنترل ذهن سیا به رهبری سیدنی گاتلیب است – به این پرسش رسیده که آیا شکنجه، فارغ از مرزها و ایدئولوژیها، به «زبان مشترک دستگاههای امنیتی» تبدیل نشده است؟ در این گفتوگو، فانی یزدی از شباهت ساختاری میان پروژه MK-Ultra سیا و روشهای احتمالی ساواک و وزارت اطلاعات ایران میگوید، از تفاوت شکنجه آشکار با شکنجه پوشیده، و از این هشدار که «علم بدون نظارت، خطرناکتر از جهل است.

شبیه اتاقی در پایگاه سیا برای آزمایشهای کنترل ذهن. عکس: زمانه با امکانات هوش مصنوعی
در سالهای اخیر، مرگهای مشکوک بسیاری از زندانیان سیاسی و معترضان ایرانی پس از آزادی از زندان گزارش شده بود؛ مواردی که مقامات آنها را «خودکشی»، «سکته» یا «مصرف مواد» اعلام کرده بودند، اما خانوادهها و فعالان حقوق بشر اغلب به شکنجه روانی-جسمی، تزریق مواد ناشناخته و فشارهای پس از آزادی اشاره داشتند. این الگوی تکرارشونده، یادآور آزمایشهای کنترل ذهن و تضعیف روانی سیستماتیک است که در تاریخ معاصر غرب نیز نمونههای مستندی دارد. کتاب «سمساز اعظم» نوشتهٔ استیون کینزر روایتی مستند و هولناک از زندگی سیدنی گاتلیب، شیمیدان مرموزی است که نزدیک به دو دهه ریاست پروژه فوقمحرمانه «امکیاولترا» در سازمان سیا را بر عهده داشت. گاتلیب که شخصیتی ریاضتکش و ظاهراً معنوی داشت در پشت این چهره ساده، طراح آزمایشهای غیراخلاقی برای کنترل ذهن، تضعیف روانی و یافتن «سرم حقیقت» بود. کتاب نشان میدهد چگونه این فرد با تخصص در سموم و مواد روانگردان، به چهره کلیدی جنگ سرد تبدیل شد.
کینزر با استفاده از اسناد تازهدستآمده و مصاحبههای متعدد، پرده از آزمایشهای مخفیانهای برمیدارد که روی افراد بیخبر - از زندانیان و بیماران گرفته تا شهروندان عادی - انجام میشد. مصرف اجباری ال اس دی، ایجاد فراموشی، القای بیماریهای روانی و حتی مرگ مشکوک چندین قربانی از جمله فعالیتهای این پروژه بود. کتاب همچنین به تلاشهای گاتلیب برای ترور فیدل کاسترو (از سیگار برگ سمی تا پودر ریختن در کفش او) و نقش ناخواسته او در گسترش ال اس دی در آمریکا میپردازد.

«سمساز اعظم» هشداری است درباره عبور دولتها از خطوط قرمز اخلاقی به نام «امنیت ملی». منتقدان، کتاب را به دلیل پژوهش گسترده و روایت سینمایی و جذابش تحسین کردهاند، با این حال، این اثر برای علاقهمندان به تاریخ جنگ سرد، جاسوسی، آزمایشهای غیراخلاقی علمی و نحوه فساد قدرت در پرتو پروژههای محرمانه، یک منبع خواندنی، تکاندهنده و ضروری محسوب میشود. این کتاب را آقای رضا فانی یزدی به تازگی به فارسی ترجمه کرده با او گفتوگو کردهایم.
زمانه - آقای فانی یزدی، ممکن است ابتدا به ما بگویید نحوه انتشار این کتاب چگونه است؟
رضا فانی یزدی - این ترجمه با اجازه نویسنده محترم، استیون کینزر، در اختیار خوانندگان فارسیزبان قرار میگیرد. بر اساس این توافق، انتشار اثر بهصورت کتاب چاپی یا تجاری مجاز نیست. از اینرو، متن فارسی سمساز اعظم بهصورت فصلبهفصل و تنها در قالب آنلاین، از طریق وبسایت اینجانب منتشر خواهد شد. هدف از این شیوه انتشار، فراهم کردن دسترسی آزاد برای مخاطبان فارسیزبان و گسترش آگاهی عمومی درباره موضوعات مطرحشده در این کتاب است، بدون هیچگونه بهرهبرداری مالی یا تجاری. بدیهی است که حقوق مادی و معنوی این اثر بهطور کامل متعلق به نویسنده و ناشر اصلی آن باقی میماند.
اگر ممکن است به ما بگویید که اهمیت این کتاب در چیست؟
برای من، اهمیت این کتاب در یک نکته اساسی نهفته است: اینکه انسان چگونه میتواند بهتدریج از خودِ انسانیاش فاصله بگیرد و به موجودی تبدیل شود که دیگر حتی خودش هم در آغاز راه تصورش را نمیکرد. وقتی به زندگی سیدنی گاتلیب نگاه میکنیم، با یک انسان عادی شروع میکنیم. جوانی علاقهمند به علم، کسی که با کنجکاوی و میل به شناخت وارد دانشگاه میشود، مسیر طبیعی یک زندگی علمی را طی میکند، و ظاهراً هیچ تفاوتی با هزاران نفر دیگر ندارد. اما همین انسان، در ادامه وارد پروژههایی میشود که بهتدریج او را از آن نقطه آغازین جدا میکند. نکته تکاندهنده برای من این است که این تغییر، ناگهانی نیست. هیچ لحظهای وجود ندارد که بتوانیم بگوییم «از اینجا به بعد او تغییر کرد». همهچیز قدمبهقدم اتفاق میافتد. ابتدا یک پروژه علمی، بعد یک همکاری امنیتی، بعد یک توجیه، بعد یک استثنا، بعد یک عبور کوچک از یک مرز اخلاقی. و همین عبورهای کوچک، در طول زمان، انسان را به جایی میرساند که دیگر بازگشت از آن آسان نیست.
گاتلیب در آغاز، نه خودش و نه خانوادهاش نمیدانستند که این مسیر به کجا ختم خواهد شد. هیچکس تصور نمیکرد که او روزی در موقعیتی قرار بگیرد که درباره آزمایش بر انسانها، شکستن ذهن، یا ساخت ابزارهایی برای نابودی دیگران تصمیم بگیرد. اما آنچه او را به آن نقطه رساند، فقط قدرت یا دستور نبود؛ ترکیبی بود از کنجکاوی، درگیر شدن در یک پروژه، و مهمتر از همه، فاصله گرفتن تدریجی از حساسیت انسانی.
برای من، این کتاب یک هشدار است. هشدار درباره اینکه ما اغلب فکر میکنیم کنترل در دست ماست، اما واقعیت این است که گاهی پروژهای که وارد آن میشویم، آرامآرام بر ما مسلط میشود. ما فکر میکنیم داریم آن را پیش میبریم، اما در عمل، آن است که ما را شکل میدهد. مرزهای اخلاقی ما را جابهجا میکند، حساسیت ما را نسبت به رنج دیگران کاهش میدهد، و ما را به جایی میبرد که اگر از بیرون به خود نگاه کنیم، شاید دیگر خودمان را نشناسیم. ترس واقعی برای من در همینجاست. اینکه انسان، بدون آنکه متوجه شود، میتواند به چیزی تبدیل شود که روزی از آن بیزار بوده است. اینکه هیولاها همیشه از ابتدا هیولا نیستند؛ گاهی ساخته میشوند، درون خود ما، در دل همان مسیرهایی که با نیتهای معمولی یا حتی خوب آغاز شدهاند. و شاید مهمترین پرسش این باشد: اگر گاتلیب توانست چنین مسیری را طی کند، چه تضمینی وجود دارد که دیگران، در شرایطی مشابه، همان راه را تکرار نکنند؟
علم مدرن با وعده «کنترل طبیعت (از جمله طبیعت انسان)» همواره این پتانسیل را داشته که در خدمت شکنجهای بوروکراتیک و بیصدا قرار گیرد. چه تفاوتی ماهوی میان آزمایشگاه گاتلیب و یک آزمایشگاه پزشکی معمولی وجود دارد که اولی را به «کارگاه شکنجه» و دومی را به «مکان درمان» تبدیل میکند؟ آیا مرز یادشده، بیشتر «اخلاقی» است یا «ساختاری» (یعنی وجود یا نبود نظارت بیرونی)؟
علم مدرن، در اساس، با یک وعده آغاز میشود: وعده کنترل طبیعت برای بهبود زندگی انسان. این همان نیرویی است که انسان را از بیماریها نجات داده، طول عمر را افزایش داده و کیفیت زندگی را بالا برده است. اما همین ایده «کنترل»، وقتی از مسیر خود خارج شود، میتواند به چیزی کاملاً متفاوت تبدیل شود؛ به کنترل انسان.
در اینجاست که مرز خطرناک آغاز میشود. مرزی بسیار ظریف میان درمان و تخریب، میان آزمایش علمی و شکنجه، میان پژوهش برای بهبود زندگی و مداخله برای شکستن آن. در بسیاری از مواردی که در این کتاب میخوانیم، آزمایشگاههای علمی بهتدریج به فضاهایی تبدیل میشوند که در آن انسان دیگر بیمار یا داوطلب نیست، بلکه «سوژه» است؛ موجودی که میتوان بر او آزمود، او را تغییر داد، و حتی نابود کرد.
از یک نظر میتوان گفت که این مرز باید از همان ابتدا روشن باشد. مسئله، پیش از هر چیز، یک مسئله اخلاقی است. آیا ما در لحظه آغاز یک پروژه، به پیامدهای نهایی آن میاندیشیم؟ آیا میدانیم مسیری که شروع میکنیم، به کجا ختم خواهد شد؟ اگر پروژهای حتی در دورترین احتمال خود به شکستن روان انسان، دستکاری اراده او یا آسیب به کرامت انسانی منجر شود، آیا میتوان آن را صرفاً یک پروژه علمی نامید؟
اما تجربه نشان میدهد که تکیه بر اخلاق فردی کافی نیست. هیچکس در آغاز، خود را عامل آسیب نمیداند. بسیاری از کسانی که در چنین پروژههایی مشارکت کردند، خود را دانشمند، وطندوست، یا حتی خدمتگزار انسانیت میدانستند. بنابراین مسئله اصلی، فقط نیت فردی نیست؛ بلکه ساختاری است که آن پروژه در آن تعریف میشود.
آنچه میتواند این مرز را حفظ کند، «نظارت» است. اما نه نظارت به معنای فردی یا مقطعی، بلکه نظارت بهعنوان یک نظام. نظارتی سیستماتیک، شفاف و پاسخگو. نظارتی که از لحظه آغاز یک پروژه تا پایان آن، نه فقط به خودِ پروژه، بلکه به هدف نهایی آن توجه داشته باشد.
اگر قرار است دارویی برای درمان بیماری ساخته شود، کل مسیر پژوهش باید در خدمت همان هدف باقی بماند. نمیتوان پروژهای را با هدف درمان آغاز کرد و سپس آن را به ابزاری برای استفادههای امنیتی، کنترل ذهن یا اعمال فشار بر انسان تبدیل کرد. چنین انحرافی دقیقاً همان نقطهای است که علم از مسیر خود خارج میشود.
پروژههای علمی باید از همان ابتدا دارای پروتکلهای روشن، تعریفشده و محدودکننده باشند؛ پروتکلهایی که نه فقط روش انجام کار، بلکه مرزهای اخلاقی آن را مشخص کنند. و مهمتر از آن، نهادهایی باید وجود داشته باشند که بهطور مستقل و مداوم بر اجرای این پروتکلها نظارت کنند.
علم، در ذات خود، نمیتواند در تاریکی رشد کند. پروژههایی که در پنهانکاری کامل، بدون پاسخگویی و خارج از نظارت عمومی انجام میشوند، دیر یا زود از مسیر علمی خارج میشوند. آزمایشگاهی که از نظارت جدا شود، میتواند بهسادگی به شکنجهگاه تبدیل شود.
به همین دلیل است که نمیتوان پروژههای علمی را به پروژههای امنیتی گره زد و سپس انتظار داشت که مرزهای انسانی حفظ شوند. هرجا که علم به ابزار قدرت بدل شود و از نظارت عمومی خارج گردد، خطر آن وجود دارد که به جای خدمت به انسان، علیه او به کار گرفته شود. این کتاب، برای من، یادآور همین حقیقت ساده اما عمیق است: علم بدون نظارت، میتواند خطرناکتر از جهل باشد.
یکی از یافتههای ضمنی کتاب «سمساز اعظم» این است که پروژه «کنترل ذهن» محدود به ایدئولوژی خاصی نیست؛ صرفاً «ابزاری» است که هر دستگاه اطلاعاتیِ فاقد نظارت کارآمد، دیر یا زود به سمت آن کشیده میشود. با این فرض، اگر امروز اسناد محرمانه سازمان اطلاعات ایران (ساواک یا وزارت اطلاعات) از دهه ۵۰ و ۶۰ میلادی افشا شود، به گمان شما چه شباهتهای ساختاری قابل توجهی با پروژه MK-Ultra سیا خواهند داشت؟
نکته مهم دیگری که این کتاب برای من روشن میکند، این است که پروژههایی مانند آنچه در سمساز اعظم میبینیم، محدود به یک ایدئولوژی خاص نیستند. نه «کنترل ذهن»، نه شکنجه، نه استفاده از داروهای روانپریش، نه انفرادی، نه بیخوابی، و نه شکستن انسان، هیچکدام ذاتاً به یک نظام سیاسی یا یک ایدئولوژی مشخص تعلق ندارند. اینها ابزارند. ابزارهایی که میتوانند در هر نظامی، با هر نام و هر پرچمی، مورد استفاده قرار گیرند.
وقتی از این روشها صحبت میکنیم، در واقع از یک زبان مشترک در دستگاههای امنیتی سخن میگوییم؛ زبانی که مرز جغرافیا و ایدئولوژی را بهسادگی پشت سر میگذارد. همانطور که در این کتاب میبینیم، سازمان سیا در پروژههایی مانند MK-ULTRA و Ultra به این ابزارها متوسل میشود، اما این پایان داستان نیست. همین روشها، با شکلها و نامهای مختلف، در دیگر کشورها نیز به کار گرفته شدهاند؛ از ساواک در دوران شاه تا وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی ایران.
واقعیت این است که دستگاههای اطلاعاتی، برخلاف آنچه در ظاهر گفته میشود، کاملاً از یکدیگر جدا نیستند. در بسیاری از موارد، آنها بهطور مستقیم یا غیرمستقیم از تجربیات یکدیگر استفاده میکنند. دانش، تکنیک و حتی افراد، میان این ساختارها جابهجا میشوند. در همین کتاب میبینیم که چگونه موساد از بخشی از تجربیات سیا بهره میگیرد، و یا خود سیدنی گاتلیب از دانش و تجربه آزمایشگاههایی استفاده میکند که در دوران نازیها در آلمان یا در دوران فاشیسم در ژاپن شکل گرفته بودند. حتی فراتر از آن، برخی از دانشمندانی که در آن پروژهها کار کرده بودند، بهکار گرفته شدند و دانش خود را در ساختارهای جدید ادامه دادند.
این پیوستگی تاریخی و نهادی نشان میدهد که ما با یک پدیده جهانشمول روبهرو هستیم، نه با یک استثنا. ابزارهای کنترل، شکنجه، بازجویی و تخریب روان، بهمرور زمان از کشوری به کشور دیگر منتقل شدهاند، تکامل یافتهاند و در قالبهای جدید بازتولید شدهاند. از این منظر، خواندن این کتاب برای ما فقط به معنای شناخت گذشته آمریکا نیست، بلکه به معنای شناخت یک منطق جهانی است؛ منطقی که در آن، هرجا قدرت از نظارت رها شود، انسان میتواند به ابزار تبدیل گردد. و شاید مهمترین نگرانی در همینجاست: این روشها نه متعلق به گذشتهاند و نه محدود به یک کشور. آنها زندهاند، قابل انتقالاند، و در شرایط مناسب، میتوانند دوباره و در اشکال جدید ظاهر شوند.
در مقدمه، شما اشاره میکنید که در ایران «شکنجه آشکار، زندان انفرادی و سرکوب مستقیم» را تجربه کردهاید، در حالی که کتاب گاتلیب «شکنجه علمی، بوروکراتیک و پوشیده در غرب» را روایت میکند. به عنوان کسی که هر دو فضا را زیسته ، مهمترین تفاوت راهبردی در «نحوه تخریب هویت قربانی» بین این دو سیستم چیست؟ آیا شکنجه «بوروکراتیک و پوشیده» سیا مؤثرتر (و احتمالاً ماندگارتر) از شکنجه مستقیم و آشکار است یا فقط شکلی متفاوت از یک حقیقت واحد؟
در مورد شکنجه و تجربه زندان، بهویژه وقتی آن را در دو فضای متفاوت ــ ایران و غرب ــ مقایسه میکنم، به یک تفاوت مهم میرسم؛ تفاوتی که برای من صرفاً نظری نیست، بلکه ریشه در تجربه زیسته دارد.
شکنجه آشکار، مانند شلاق، کابل، آویزان کردن، یا زندگی در سلول انفرادی، دردش مستقیم و فوری است. لحظهای که تحت چنین فشاری قرار میگیرید، بدن شما آن را با شدت تمام حس میکند. این نوع شکنجه، جسم را هدف میگیرد و در همان لحظه، بیشترین آسیب را وارد میکند. بیتردید میتواند آثار جسمی و حتی روانی طولانیمدت داشته باشد، اما تجربه آن، هرچند عمیق و تکاندهنده، در ذهن شما بهعنوان یک «رخداد» باقی میماند؛ رخدادی که آغاز و پایان دارد.
اما در برابر آن، نوع دیگری از شکنجه وجود دارد که در این کتاب با آن مواجه میشویم: شکنجه علمی، بوروکراتیک و پوشیده. شکنجهای که در قالب آزمایش، تحقیق، دارو، یا «پروژه» تعریف میشود. استفاده از مواد روانگردان مانند LSD، داروهای روانپریش، یا تکنیکهای پیچیده دستکاری ذهن، از این جنساند.
تفاوت اساسی اینجاست که این نوع شکنجه، فقط در لحظه عمل نمیکند. اثر آن محدود به زمانی نیست که دارو مصرف میشود یا آزمایش انجام میگیرد. این روشها میتوانند در همان لحظه، ادراک، رفتار و اراده فرد را تغییر دهند و او را وادار به انجام کارهایی کنند که در شرایط عادی هرگز انجام نمیداد. اما مهمتر از آن، اثرات آن در درازمدت باقی میماند.
ما در همین کتاب میبینیم که بسیاری از کسانی که در معرض این آزمایشها قرار گرفتند، در سالهای بعدی زندگی دچار آسیبهای جدی روانی شدند. برخی به اعتیاد کشیده شدند، برخی دچار فروپاشی شخصیتی شدند، برخی به خشونت گرایش پیدا کردند، و حتی در مواردی، این مسیر به خودکشی یا ارتکاب جنایت ختم شد.
به همین دلیل، به نظر من باید میان این دو نوع شکنجه تمایز قائل شد. شکنجههای فیزیکی، هرچند دردناک و ویرانگر، اغلب با بدن سر و کار دارند. حتی در برخی موارد، اگر فرد بتواند مقاومت کند، ممکن است در سطحی از شخصیت، نوعی استحکام یا ایستادگی نیز در او شکل بگیرد. اما شکنجههای مبتنی بر دارو، روان و علم، مستقیماً به هسته شخصیت انسان نفوذ میکنند. اینها نه فقط بدن، بلکه ذهن، حافظه، ادراک و هویت فرد را هدف میگیرند.
از این منظر، میتوان گفت شکنجههایی که از پیچیدگی علمی بیشتری برخوردارند، لزوماً انسانیتر نیستند؛ بلکه در بسیاری موارد، عمیقتر، ماندگارتر و ویرانگرترند. این نوع شکنجه میتواند انسان را برای همیشه تغییر دهد، بدون آنکه حتی نشانهای آشکار از آن بر جای بماند. و شاید همین نامرئی بودن است که آن را خطرناکتر میکند.
آیا میتوان انتظار داشت که سازمانهای اطلاعاتی ایران نیز آزمایشهای مشابهی با مواد روانگردان، القای فراموشی یا فروپاشی شخصیت بر روی زندانیان سیاسی انجام داده باشند؟ و اگر تفاوتی وجود دارد، آن تفاوت بیشتر ناشی از «محدودیت فنی» است یا «تفاوت در پارادایم اخلاقی»؟
در مورد استفاده از داروهای روانگردان یا آزمایشهای مشابه برای القای فراموشی یا فروپاشی شخصیت در ایران، من اطلاع مستقیمی ندارم. آنچه میدانم، بیشتر در حد شایعه و روایتهایی است که در دورههای مختلف شنیده شده است.
در زمانی که رهبران حزب توده ایران دستگیر شدند و در مصاحبههای تلویزیونی به جاسوسی برای اتحاد شوروی یا پذیرش برخی اتهامات دیگر اعتراف کردند، این تصور در میان بسیاری ــ چه در داخل زندان و چه بیرون از آن ــ شکل گرفته بود که این اعترافات تحت تأثیر داروهای شیمیایی یا مواد روانپریش صورت گرفته است. این باور بهطور گستردهای در میان زندانیان و جامعه رواج داشت. اما من نمیتوانم درباره درستی یا نادرستی آن داوری قطعی داشته باشم.
آنچه میتوانم با اطمینان درباره آن سخن بگویم، تجربه خودم است. من در همان دوران در زندان بودم، بارها تحت شکنجه قرار گرفتم و شاهد شکنجه افراد بسیاری نیز بودم. در محدودهای که من حضور داشتم، استفاده از داروهای شیمیایی یا روانپریش رایج نبود. شکنجهها تقریباً بهطور کامل فیزیکی بودند.
از جمله این روشها، زدن کابل به کف پا، آویزان کردن، نگهداشتن طولانیمدت در سلول انفرادی، و بیخوابیهای ممتد بود. زدن کابل، بهویژه، یکی از دردناکترین و فرسایندهترین انواع شکنجه است که در دوران بازجویی به کار گرفته میشود. بیخوابی طولانی نیز از نظر من یکی از مخربترین اشکال شکنجه است؛ چرا که بهتدریج توان ذهنی و مقاومت روانی فرد را از بین میبرد.
این روشها، هرچند «ساده» به نظر میرسند، آنچنان دردناک و طاقتفرسا هستند که بسیاری از افرادی که در معرض آنها قرار میگیرند، ناچار به اعترافهایی میشوند که واقعیت ندارند. برخی آنچه را بازجو میخواهد تکرار میکنند، برخی دوستان خود را لو میدهند، و برخی نیز تحت فشار، به همکاری با دستگاه سرکوب کشیده میشوند. حتی مواردی وجود دارد که افراد در اثر همین فرآیند، به نقطهای میرسند که در شکنجه دیگران مشارکت میکنند.
از این منظر، چه شکنجه فیزیکی و چه روشهای پیچیدهتر روانی یا شیمیایی، هدف مشترکی دارند: شکستن شخصیت انسان. این همان نقطهای است که دستگاههای امنیتی به دنبال آن هستند؛ جایی که فرد دیگر بهعنوان یک سوژه مستقل عمل نمیکند، بلکه به ابزاری در دست بازجو تبدیل میشود.
تفاوت مهم آنچه در این کتاب مطرح میشود، در این است که گاتلیب به دنبال چیزی فراتر بود. او در پی آن بود که به توانایی دستکاری مستقیم ذهن انسان دست پیدا کند. او باور داشت که در اتحاد شوروی یا چین، روشهایی کشف شده که میتوانند اراده انسان را بهطور کامل در اختیار بگیرند. اما در نهایت، به این نتیجه رسید که داروهایی مانند LSD، با وجود تأثیرات شدید، چنین قدرتی را در اختیار او قرار نمیدهند.
از اینرو، من نیز باور ندارم که دارویی وجود داشته باشد که بتواند انسان را بهطور کامل و قابلاعتماد به ابزاری مطیع تبدیل کند. بیتردید داروهایی وجود دارند که میتوانند رفتار، ادراک و کنترل فرد بر خود را مختل کنند، اما برای گرفتن اعتراف یا وادار کردن انسان به پذیرش خواست بازجو، آنچه در عمل مؤثر بوده و همچنان هست، همان روشهای قدیمیتر است؛ روشهایی که من خود آنها را تجربه کردهام: درد، فرسایش، انزوا و بیخوابی. و شاید همین واقعیت، تلخترین بخش ماجرا باشد: اینکه برای شکستن انسان، همیشه به پیچیدهترین ابزارها نیاز نیست.







نظرها
نظری وجود ندارد.