ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

آیا مقابله با «تکنو فئودالیسم» نیازمند همسویی با نیروهای پیشا-فئودالی است؟

سعید رهنما ـ در مقابل رویکردهای یک‌جانبه و تمایل به طرف‌داری در این جنگ هولناک ـ که ایران، منطقه و جهان را به عقب رانده و همچنان به عقب می‌راند ـ باید به ریشه‌های آن و نقش هر یک از بازیگران اصلی توجه کرد.

دیدگاه
این مقاله، ابتدا به زبان انگلیسی در نیو پالیتیکس منتشر شده است.

هفده سال پیش به دنبال خیزش و سرکوب جنبش‌ سبز، که ایران بار دیگر مورد توجه تحلیل گران راست و چپ جهانی قرار گرفته بود، من در مقاله "تراژدی گفتمان چپ در مورد ایران»[1] به نقد برداشت‌های نادرست پاره‌ای از نظریه پردازان معروف چپ، از جمله جیمز پتراس، عزمی بشاره، سلاوُی ژیژک، و نویسندگان سایت وابسته به نشریه مانتلی ریویو پرداختم که همگی به شکل‌های مختلف از جمهوری اسلامی در مقابل تعرض‌های امپریالیستی دفاع کرده بودند. در آن جا اشاره کردم که «صداهایی كه امروز از بخش‌هایی از چپ می‌شنویم، به طرز غم انگیزی صداهای ارتجاعی‌اند. هم جهتی با بنیادگرایان مذهبی با این درك غلط كه ضد امپریالیست و ضد سرمایه داری اند، هم جهتی با ارتجاعی‌ترین نیروهای تاریخ است. این یك چپ مرتجع، متفاوت از چپِ ترقی خواه است که همیشه در سمتِ نیروهای ترقی قرار داشته.»

«کدام طرف ایستاده‌اید؟»

اکنون، هفده سال بعد — پس از کشتار ده‌ها هزار نفر از معترضان در شهرهای ایران در ماه‌های دسامبر/ژانویه توسط رژیم اسلامی، و حملهٔ نظامی مشترک آمریکا و اسرائیل به ایران — شاهد همان واکنش‌ها هستیم. در اینجا به «چپِ محور مقاومتِ » در داخل ایران نمی‌پردازم — کسانی که، بی‌توجه به خطاهای تاریخی خود و نیز خطاهای اردوگاه سوسیالیستیِ سابق شان، همچنان شعارهایی را تکرار می‌کنند که نزدیک به نیم قرن پیش بزرگ‌ترین ضربه را به اعتبار چپِ ایران وارد کرد.

سعید رهنما (دانشگاه یورک کانادا)
سعید رهنما (دانشگاه یورک، کانادا)

موضع تحلیلگران راست‌گرا و غیرچپ که آشکارا از مواضع آمریکا و اسرائیل دفاع می‌کنند و همهٔ مشکلات را به گردن رژیم اسلامی می‌اندازند نیز کاملاً روشن است. برای نمونه، جک کانینگهام در مقاله‌ای با عنوان «آیا جنگ با ایران “قانونی” است؟ و این موضوع چقدر اهمیت دارد؟ » در نشریهٔ اوپن کانادا استدلال می‌کند که «ایران دست‌کم از اواسط دههٔ ۱۹۸۰ عملاً در حال پیشبرد جنگی تهاجمی علیه آمریکا و اسرائیل بوده است، و اقدامات آن‌ها، از جمله حملات کنونی به اهداف ایرانی، بهتر است به‌عنوان دفاع از خود درک شوند، نه تجاوز.» او قبل از این نیز در مقاله‌ای در همان سایت اعلام کرده بود که «ایران بزرگ‌ترین تهدید برای اسرائیل و مخرب‌ترین بازیگر منطقه‌ای در خاورمیانه بوده است.».

صرف‌نظر از این‌که چنین تحلیلگرانی تا چه اندازه با امور خاورمیانه و ایران آشنا هستند — یا این‌که آگاهند اما حقیقت را کتمان می‌کنند — این دیدگاه بازتاب‌دهندهٔ نگاه دوقطبیِ حاکم در غرب است: این‌که آمریکا و اسرائیل مدافعان صلح و دموکراسی‌اند که با عناصر جنگ‌طلب در منطقه مبارزه می‌کنند. جریان‌های راست‌گرا در میان ایرانیان خارج از کشور، به‌ویژه محافل سلطنت‌طلب پیرامون رضا پهلوی — با شبکه‌های رسانه‌ای گسترده‌ای که با حمایت خارجی شکل گرفته‌اند و با بهره‌گیری ماهرانه از نابسامانی‌های فرهنگی، سیاسی، اقتصادی و زیست‌محیطی ایران تحت حاکمیت روحانیون — دقیقاً همین مواضع را پیش می‌برند..

دیدگاه مشابهِ یک‌سویه را در اردوگاه منتقدان سیاست آمریکا نیز شاهدیم: در اینجا تمام مسئولیت بر عهدهٔ امپریالیسم آمریکا و صهیونیسم جهانی گذاشته می‌شود و جمهوری اسلامی بدون هیچ دلیلی مورد حمله قرار گرفته است. در این‌جا اندیشکده‌ها و جریان‌هایی نزدیک به مواضع جمهوری اسلامی، مانند مؤسسهٔ کوئینسی، و مفسرینی مانند تریتا پارسی قرار دارند. فراتر از آن، اینترنت مملو از مصاحبه‌ها و تحلیل‌های چهره‌های برجسته‌ای مانند جان میرشایمر است که — با وجود دانش گسترده و اشارهٔ درست به تجاوزگری امریکا — کوچک‌ترین اشاره‌ای به سیاست‌های مخرب جمهوری اسلامی نمی‌کند. همین امر دربارهٔ سخنرانی‌های متعدد بن نورتون، جفری ساکس و دیگران نیز صدق می‌کند.

تاکید من در این جا بر روایات کسانی است که خود را چپ سوسیالیست می‌دانند و تنها یک طرف جنگ یعنی امپریالیسم امریکا را مسئول می‌دانند. گَری ویلسون در مقاله  «امروز ایران، فردا چین: استراتژی پنهانِ جنگ" در سایت مانتلی ریویو آن لاین ضمن آن که به درستی جنگ با ایران را «.... نتیجه جنگ طبقاتیِ جهانی و تلاشِ سرمایه انحصاری به هر قیمتی برای حفظِ کنترل بر منابع جهانی، بازارها و نیروی کار» اعلام می‌کند، و به مسائل مختلف از جمله کشتار دختران مدرسه میناب می‌پردازد، رو در رویی مقاومتِ فناورانه سطح پایین را با فناوری سطح بالا، و نقش سرمایه مالی در بسته شدن تنگه هرمز را تشریح می‌کند، کوچک‌ترین اشاره‌ای به نقش و سیاست‌های مخرب جمهوری اسلامی ندارد. دربخشی از مقاله که به صدمات این جنگ به طبقه کارگر در قاره‌های مختلف می‌پردازد، اشاره‌ای به فلاکت کارگران ایران، از جمله اکثریت کارگران نفت و پتروشیمی که بر اساس سیاست‌های جمهوری اسلامی، بدون هیچ تامینی در شرکت‌های پیمانکاری کار می‌کردند، و با شروع جنگ حتی همان کارهای موقت و بی ثبات را از دست داده اند، ندارد. حدود صد هزار کارگر در رده‌های مختلف شرکت‌های پیمانکاری نفت به کار اشتغال دارند که شرکت نفت با سلب مسئولیت از خود در برابر کارگران، به شرکت‌های پیمانکار که تماما متعلق به اعوان و انصار رژیم‌اند و نظارتی بر آن‌ها نیست، واگذار کرده است. ابداع عنوان جدید «کارگران ارکانِ ثالث» برای این گروه از کارگران روشن می‌کند که شرکت ملی نفت ایران مسئول وضعیت این کارگران نیست. ویلسون مقاله اش را چنین به پایان می‌رساند؛ «جنگ برنامه ریزی شده بود. رنج‌ها قابل پیش بینی بود. شما کدام طرف ایستاده اید؟ » اما پرسش ما این است، آیا محکوم کردن ضروری و موجهِ امپریالیسمِ امریکا (و البته ائتلاف راست اسرائیل) مستلزم این است که در سمتِ بنیادگرایان واپس گرای حاکم بر ایران به ایستیم؟

 نمونه بارز تری از هواداری یک جانبه چپ از جمهوری اسلامی، مصاحبه رادیکا دسای از «ژئوپولیتیکال ایکانمی»، با دیمیتری لاسکاریس، ژورنالیستِ «ریزن۲ ریزیست» است. لاسکاریس که از یک سفر ده روزه به ایران بازگشته از جمله می‌گوید که با حدود صد نفری در شهرهای مختلف ایران مصاحبه کرده، و«حتی یک نفر را ندید[ه] که از حکومت انتقاد کند.» او تحت تاثیر «نزدیک به اتفاق آراء» درضدیت مردم با جنگ و حمایت از رژیم حتی در مورد صدمات جنگ می‌گوید بر خلاف تبلیغات غرب که گویا جنگ ویرانی‌های فراوانی را به وجود آورده، ویرانی‌های چندانی را ندیده. در شرایطی که نه تنها ژورنالیست‌های مستقل خارجی، بلکه ژورنالیست‌های غیر وابسته به رژیمِ داخلی نیز هیچ امکان گزارش از ایران را ندارند، و چه بسیار جوانانی که بخاطر فوروارد کردن یک عکس در سوشال میدیا به اتهام همکاری با دشمن دستگیر، شکنجه، و حتی در مواردی اعدام شده اند، لاسکاریس شاید آگاه نبوده که در یک گشتِ هدایت شده توسط‌ رژیم گزارش‌های خود را تهیه کرده. کافی بود که او نگاهی به اخبار ایران انداخته و از خود بپرسد چرا درست قبل از جنگ رژیم ده‌ها هزار ایرانی را در خیابان‌های شهرهای مختلف به گلوله بست؟ چرا اینقدر زندانی سیاسی، از جمله زنان برجسته‌ای نظیر نرگس محمدی برنده جایزه صلح نوبل، نسرین ستوده و بسیاری دیگر در بند هستند؟ چرا رژیم اسلامی به تائید دفتر حقوق بشرِ سازمان ملل، در طولِ همین جنگ ۲۱ نفر را اعدام کرده و بیش از چهار هزار نفر را دستگیر کرده است؟ در مورد ندیدن ویرانه ها، آیا راهنماهای این ژورنالیست او را به کارخانه فولاد مبارکه در اصفهان، که بزرگ‌ترین شرکت فولاد سازی در خاور میانه است، و حدود ۲۰ هزار کارگر بطور مستقیم، و حدود ۱۰۰ هزار بطور غیر مستقیم در شرکت‌های زنجیره‌ای آن کار می‌کنند، و اسرائیل در حمله‌های پی در پی آن را به تعطیلی کشاند، هدایت کردند؟ آیا او شرکت‌های عظیم شیمیایی و پتروشیمی بمباران شده توسط‌ اسرائیل را بازدید کرد؟ آیا او نتیجه بمباران انستیتو پاستور، یکی از قدیمی‌ترین و برجسته‌ترین نهادهای جهانی تحقیقات دارویی را دید؟ بجای دیدن این واقعیات، او نتیجه می‌گیرد که این جنگ درست عکس آنچه که امریکا و اسرائیل انتظار داشتند، موقعیت ایران در جهان را (که او بخاطر اندازه و منابع وسیع آن در جایی بین آلمان و روسیه قرار می‌دهد! ) ارتقاء داده. لاسکاریس در پاسخ به این سوالِ دسای که حکومت علاوه بر تاکید‌های اسلامی، به تمدن باستانی ایران نیز تکیه می‌کند، ضمن تائید اشاره‌ها به تمدن گذشته، تاکید می‌کند که «...اما آنها از دستاوردهای انقلاب اسلامی غافل نمانده اند»! روشن نیست که کدام دستاور‌ها مورد نظر ایشان است. رادیکا دسای با محمد مرندی یکی از استادان حکومتی و عملا سخنگوی رژیم نیز مصاحبه‌ای دارد، که به «نقش ویژه ایران در زوال امپریالیسم»می پردازد، که تکلیف آن روشن است و نیازی به توضیح بیشتری ندارد.

اما شاید مهم تر از همه، ملاقات یانیس واروفاکیس، نظریه پرداز برجسته و بنیان گذار حزب سوسیالیست رادیکال یونان، و جبهه نافرمانی واقع گری اروپایی، و نویسنده کتاب اثر گذارِ تکنو فئودالیسم؛ آنچه سرمایه داری را کُشت، همراه دیگر رهبر این حزب با سفیر ایران در سفارت ایران در آتن باشد، که در حساب ایکس خود او اعلام شده. این خبر برای چپ‌های ایرانی که برای واروفاکیس احترام قائل هستند و بسیاری از آثار او به فارسی ترجمه شده، بسیار تعجب آور بود. واروفاکیس در این یادداشت از جمله می‌گوید که ما بخاطر ۱۸۰ دختری که امریکا و اسرائیل آن‌ها را در میناب کشتند، به این جا آمده ایم. ما در این جا هستیم بخاطر آن که رئیس جمهور امریکا یک جنگ فرهنگی را بر علیه یکی از قدیمی‌ترین تمدن‌های بشری اعلام کرده است. متاسفانه واروفاکیس با این کار، صرف نظر از مخالفت هایش با یک نظام دینی، در سمت جمهوری اسلامی ایستاده. همدردی با جنایتِ کشتار دختران بیگناه توسط نیروهای امپریالیستی و صهیونیستی، قطعا کاری ارزشمند است. اما آیا او زمانی که حکومتی که این سفیر نماینده آن است، چند ده هزار نفر از اعتراض کنندگان را در خیابان‌های شهرهای ایران به گلوله بست، به سفارت ایران رفت و اعتراض کرد؟ این نیز درست است که ترامپ آن حرف‌های بی ربط را در مورد تمدن ایرانی ابراز کرد، اما آیا رژیم جمهوری اسلامی نماینده این «یکی از قدیمی‌ترین تمدن‌های بشری» است؟ واقعیت آن است که این رژیم با سیاست‌های واپس گرا و مخربِ خود، از بزرگ‌ترین دشمنان این تمدن بوده. من به ماهیت پلمیکال عنوانی که برای نوشته حاضر انتخاب کرده ام واقف هستم، و شاید در مورد یانیس واروفاکیس که برای او احترام قائلم، غیر منصفانه باشد. اما عملی که او انجام داده نیز برای چپ و نیروهای مترقی ایران غیر منصفانه بود.

پیش زمینه‌های جنگ سه جانبه

در مقابل این رویکردهای یک‌جانبه و تمایل به طرف‌داری در این جنگ هولناک — که ایران، منطقه و جهان را به عقب رانده و همچنان به عقب می‌راند — باید به ریشه‌های آن و نقش هر یک از بازیگران اصلی توجه کرد. این جنگ سه بُعدِ به‌هم‌پیوسته دارد و بدون ورود به جزئیات تاریخی، مروری کوتاه بر آن لازم است.

در انقلاب ایران در فوریهٔ ۱۹۷۹، ایالات متحده و اسرائیل مهم‌ترین متحد منطقه‌ای خود، یعنی ایران را از دست دادند. هرچند شاه ایران جرأت حفظ روابط رسمی در سطح سفیر با اسرائیل را نداشت، اما «سفارتِ بی‌نام‌ونشان» غیررسمی اسرائیل در ایران بسیار فعال بود؛ موساد و سیا از حامیان اصلی دستگاه سرکوب رژیم بودند و ایران بزرگ‌ترین خریدار تجهیزات نظامی از هر دو کشور به‌شمار می‌رفت. حتی زمانی که شاه تلاش می‌کرد در این رابطهٔ وابسته فاصله‌ای ایجاد کند — مانند زمانی که در مصاحبه‌ای در سال ۱۹۷۶ با مایک والاس به لابی اسرائیل در آمریکا حمله کرد — چاره‌ای جز تمکین در برابر کسانی نداشت که او را از طریق کودتای سیا در سال ۱۹۵۳ علیه دولت منتخب دموکراتیک مصدق به قدرت بازگردانده بودند.

تمرکز اصلی ایالات متحده در خاورمیانه در دوران جنگ سرد، مقابله با اتحاد شوروی و جنبش‌های چپ‌گرا، و تقویت جریان‌های اسلام‌گرا و ایجاد «کمربند سبز» بود. ساواک، دستگاه امنیتی خشن شاه، با کمک موساد و سیا عمدتاً بر جنبش‌های چپ‌گرا و ملی‌گرای مترقی متمرکز بود و توجه اندکی به رشد اسلام‌گرایی داشت. انقلاب ۱۹۷۹ و گروگان‌گیری در سفارت آمریکا در چنین فضای ضدآمریکایی/ضداسرائیلی رخ داد. خمینی، در راستای باورهای ارتجاعی خود و با امید به مهار جنبش فلسطین، از همان آغاز شعار نابودی اسرائیل را مطرح کرد.

سپس، در جریان جنگ ایران و عراق، ایالات متحده — به‌ویژه پس از به قدرت رسیدن رونالد ریگان — حمایت‌های گسترده مالی، فنی، اطلاعاتی و نظامی از رژیم صدام ارائه داد. اما اسرائیل که در آن زمان بیشتر از اعراب هراس داشت، به‌طور مخفیانه از راه‌های مختلف به ایران سلاح و اطلاعات می‌رساند. منابع آمریکایی میزان فروش تسلیحات اسرائیل به ایران در دهه ۱۹۸۰ را نزدیک به دو میلیارد دلار در سال برآورد کرده‌اند که بخشی از آن از طریق تحویل نفت ایران به اسرائیل پرداخت می‌شد.

سپس در سال ۱۹۸۲، هنگامی که اسرائیل جنوب لبنان را اشغال کرده بود، جمهوری اسلامی با کمک بخشی از جمعیت شیعه آنجا، حزب‌الله را در لبنان ایجاد کرد. در سال ۱۹۸۳ عوامل جمهوری اسلامی در لبنان در واکنش به حمایت آمریکا از عراق، مقر تفنگداران دریایی آمریکا را بمب‌گذاری کردند که بیش از ۲۴۰ آمریکایی کشته و بیش از صد نفر زخمی شدند. در جریان جنگ داخلی لبنان، به‌ویژه پس از ۱۹۸۲، جمهوری اسلامی از طریق عوامل خود دست به گروگان‌گیری‌های متعددی — عمدتاً از آمریکایی‌ها — زد که به مبادله «سلاح در برابر گروگان» و رسوایی معروف ایران–کنترا انجامید.

در طول سال‌ها، ایران تحت شدیدترین تحریم‌های اقتصادی قرار گرفت. جمهوری اسلامی، در پی اهداف ایدئولوژیک و توسعه‌طلبانه خود و رؤیای رهبری جهان شیعه و اسلامی، یک راهبرد سه‌جانبه را در پیش گرفت: ایجاد نیروهای نیابتی در منطقه، توسعه توان موشکی، و پیگیری ظرفیت هسته‌ای. هم‌زمان، به شعارهای ضداسرائیلی و ضدآمریکایی و نیز حمایت مالی و نظامی از نیروهای نیابتی خود ادامه داد.

حماقت صدام در حمله به کویت در سال ۱۹۹۱، و مهم‌تر از آن، حمله آمریکا به عراق در سال ۲۰۰۳، موقعیت منطقه‌ای جمهوری اسلامی را تقویت کرد. بعدها، توافق برجام در سال ۲۰۱۵ منابع مالی گسترده‌ای را در اختیار رژیم قرار داد، اما جمهوری اسلامی همچنان به سیاست‌های منطقه‌ای ماجراجویانه خود ادامه داد.

اسرائیل در تمام این روند، به‌شدت از ماجراجویی‌های جمهوری اسلامی سود برده است. راست‌گرایان اسرائیل، برای پیشبرد سیاست‌های صهیونیستی — که می‌توان آن‌ها را در دو هدف اصلیِ گسترش سرزمینی و جابه‌جایی جمعیت خلاصه کرد — همواره ادعا کرده‌اند که با خطری وجودی روبه‌رو هستند. پس از خنثی‌سازی کشورهای عرب همسایه — مصر، اردن، سوریه و لبنان — جمهوری اسلامی ایران و نیروهای نیابتی وابسته به آن بهترین بهانه را برای پیشبرد سیاست‌های راست‌گرایانه اسرائیل فراهم کردند، در حالی که هم‌زمان به جنبش فلسطینی نیز ضربه وارد می‌شد.

نقطه عطف بسیار مهم، حمله وحشیانه حماس به اسرائیل در ۷ اکتبر ۲۰۲۳ بود. هرچند این اقدام واکنشی کور و رادیکال به ۷۵ سال آوارگی، ۵۶ سال اشغال و ۱۷ سال محاصره کامل زمینی و دریایی بود، اما بزرگ‌ترین فرصت را برای راست افراطی اسرائیل فراهم کرد تا با بی‌پروایی و با حمایت آمریکا، حملات گسترده منطقه‌ای را آغاز کند. پس از ویرانی غزه و نسل‌کشی فلسطینیان آن، اسرائیل شدیدترین ضربات خود را به حزب‌الله لبنان وارد کرد.

با تضعیف نیروهای نیابتی، اسرائیل مستقیماً علیه خودِ جمهوری اسلامی وارد عمل شد. برای تحریک رژیم ایران، اسرائیل در آوریل ۲۰۲۴ (دقیقاً دو سال پیش) به کنسولگری ایران در دمشق حمله کرد و چندین فرمانده ارشد سپاه پاسداران را کشت. در پاسخ، جمهوری اسلامی بارانی از موشک‌ها و پهپادها را به سوی اسرائیل پرتاب کرد؛ همان چیزی که اسرائیل به‌دنبال آن بود. در این میان، نوعی طنز تلخ نیز وجود داشت: ایران نیروهای نیابتی خود را برای حفاظت از خود ساخته بود، اما اکنون این خودِ رژیم بود که تلاش می‌کرد از آن‌ها محافظت کند. سقوط رژیم اسد در سوریه، آخرین پایگاه حمایتی جدی را از جمهوری اسلامی گرفت.

با از دست رفتن یا تضعیف شدید نیروهای نیابتی، اسرائیل خود را در موقعیتی دید — هم‌زمان با به قدرت رسیدن یکی از ارتجاعی‌ترین رؤسای جمهور آمریکا — که به این نتیجه برسد می‌تواند رژیم ایران را از میان بردارد. امید نخست نتانیاهو و حلقه راست‌گرای مذهبی او، تغییر رژیم در ایران بود؛ آن‌ها همراه با متحدان سلطنت‌طلب ایرانی خود امید داشتند که مردم ظرف چند روز به خیابان‌ها بیایند و رژیم را سرنگون کنند. وقتی دریافتند که این امر قابل تحقق نیست، تصمیم گرفتند ایران را به یک «دولت واماند» تبدیل کنند و در رؤیای کشاندن آن به سرنوشت کشورهایی چون سومالی، یمن و اتیوپی — که در جای دیگری به آن پرداخته‌ام — بودند. حمله به زیرساخت‌ها، به‌ویژه صنایع واسطه‌ای مانند فولاد و پتروشیمی، همچنین به مراکز پژوهشی و دانشکده‌های علمی دانشگاه‌های بزرگ ایران، دقیقاً با همین هدف انجام شد. اگر فشارها و تهدیدهای دولت ترامپ — در امید به تحمیل نوعی توافق با رژیم اسلامی — نبود، اسرائیل شبکه اصلی برق، سامانه‌های آب و پالایشگاه‌ها را نیز نابود می‌کرد، و حتی اکنون نیز در انتظار از سرگیری جنگ برای پیشبرد این سیاست وحشیانه است.

برخلاف نتانیاهو، ترامپ که از آداب معمول روابط بین‌الملل صرف‌نظر کرده و به‌طور آشکار در پی پیشبرد دستورکار سلطه‌جویانه امپریالیستی در منطقه و جهان است، این توهم را در سر داشت که می‌تواند به‌جای سیاست «تغییر رژیم»، سیاستی مشابه «تغییر رهبر» را مانند ونزوئلا در ایران دنبال کند؛ موضوعی که در جای دیگری به آن پرداخته‌ام. اما او و مشاورانش دو عامل را در نظر نگرفتند: نخست، توانایی ایران در منطقه‌ای و جهانی کردن درگیری از طریق بستن تنگه هرمز؛ دوم، تاب‌آوری و توانِ ضربه پذیریِ رژیم، که خود دارای ابعاد مختلفی است. یکی از این ابعاد، ساختار ایدئولوژیک/مذهبی آن است که با وجود از دست دادن چندین لایه از مهم‌ترین رهبرانش، فرو نریخت. عامل دوم در این تاب‌آوری، اولویت دادن به حفظ بقای رژیم به هر قیمتی است — حتی به بهای ایران و مردم آن. همانند حماس در غزه، رژیم کمتر نگران خسارت‌هایی است که کشور در این جنگ متحمل می‌شود. عامل مرتبط دیگر این است که در صورت شکست، الیگارشی روحانی/نظامی/اقتصادی با شبکه‌های گسترده خویشاوندی و پیوندهای خانوادگی و زناشویی، جایی برای فرار ندارد و بنابراین می‌تواند به جنگ ادامه دهد.

در همین حال، این درگیری به‌طور فزاینده‌ای ابعاد مذهبی و بنیادگرایانه به خود گرفت: انجیلی‌های صهیونیست مسیحی آمریکایی — که در پی تسریع بازگشت مسیح هستند — با بنیادگرایان یهودی که در انتظار بازگشت ماشیح‌اند، در تقابل با نیادگرایان شیعه که منتظر ظهور مهدی هستند، هم‌پیمان شدند..

به‌طور خلاصه، جنگ‌های ۱۲روزه و ۳۹روزه علیه ایران، و هرگونه رویارویی نظامی احتمالی آینده، محصول سه جریان تاریخی به‌هم‌پیوسته‌اند که هر یک سهمی از مسئولیت دارند: امپریالیسم آمریکا در تلاش برای حفظ و گسترش هژمونی جهانی؛ اسرائیل و صهیونیسم جهانی در پیگیری «اسرائیل بزرگ»؛ و الیگارشی روحانی/نظامی/اقتصادی جمهوری اسلامی در جهت بقا و حفظ و گسترش سلطه مذهبی خود.

این جنگ از هیچ جهت، جنگی عادلانه نبوده است. تجاوز آمریکا و اسرائیل آشکار است: آنها هیچ «حقی» برای آغاز جنگ نداشتند و در رفتار جنگی نیز هیچ «رفتار عادلانه‌ای» نشان ندادند — جنایات جنگی‌شان نیازی به توضیح ندارد. حتی از سوی ایران نیز این جنگ عادلانه نبود، زیرا رژیم خود در به‌وجود آمدن آن سهم داشت و عملکردش — چه در قبال مردم ایران و چه در برابر کشورهای همسایه — عادلانه نبوده است. مهم‌تر از همه، با وجود ماهیت این تجاوز امپریالیستی، مردم ایران این را جنگی میهن‌پرستانه یا رهایی‌بخش نمی‌دانند؛ بلکه آن را جنگ یک دستگاه حاکم می‌بینند که به آنها تعلق ندارد. برخی تحلیلگران مسائل ایران در غرب، و نیز حامیان آشکار یا پنهان رژیم، به‌اشتباه نبودِ یک جنبش بزرگ ضدحکومتی در زمان جنگ را به میهن‌پرستی و حمایت مردمی نسبت داده‌اند. همان‌گونه که پیش‌تر گفته شد، این حکومتی است که برای ایجاد رعب و جلوگیری از قیام دوباره، به روی مردم خود آتش گشود. برخی نیز به‌اشتباه این جنگ را با جنگ ویتنام به‌عنوان جنگی رهایی‌بخش مقایسه کرده‌اند. در جنگ ویتنام، سربازان آمریکایی (و پیش از آنها فرانسوی‌ها) از اینکه چگونه مردم عادی ویتنام با هر وسیله‌ای که در اختیار داشتند علیه مهاجمان می‌جنگیدند، شگفت‌زده بودند؛ همان‌گونه که ارتش خودشان می‌جنگید. اما در جنگ علیه ایران، بخشی قابل توجهی از جمعیت در عمل امیدوار بود که ضربات بیشتری به رژیم وارد شود.

در مقابلِ چپ ارتجاعی — که با محکوم کردن صرفِ تجاوز نظامی آمریکا/اسرائیل، در عمل در کنار رژیم واپس‌گرای جمهوری اسلامی قرار گرفت — چپ پیشرو ایران، همراه با بسیاری از نیروهای چپ پیشرو در کشورهای مختلف، هم جمهوری اسلامی را به‌دلیل سیاست‌های ماجراجویانه و توسعه‌طلبانه‌اش و نیز سیاست‌های ضد مردمی و سرکوب سیاسی و فرهنگی محکوم کرده‌اند، و هم به‌طور قاطع تجاوز امپریالیستی و صهیونیستی را محکوم می‌کنند. نمونه‌ای از این رویکرد، نامه‌ای سرگشاده است که توسط بیش از یکصد چهره برجسته چپ‌گرا از سراسر جهان امضا شد، در پی نامه‌ای که پیش‌تر با امضای بیش از سیصد تن از دانشگاهیان، وکلا، روزنامه‌نگاران و هنرمندان ایرانی رسیده بود.

رژیم اسلامی در مقابل مردم ایران

برکنار از آن بخش از جمعیت که به دلایل مذهبی یا وابستگی مالی از رژیم حمایت می‌کنند، و آن بخشِ سر درگم موسوم به چپ محور مقاومت و نیز با کنار گذاشتن سلطنت‌طلبانی که در رؤیای پیروزی اسرائیل/آمریکا در این جنگ برای به قدرت رساندن رضا پهلوی هستند — اکثریت مردم ایران این جنگ را ضربه‌ای ویرانگر به جنبش اصیل خود می‌بینند و در جست‌وجوی مسیری برای سرنگونی این رژیم و گذار از آن هستند.

یکی از مهم‌ترین مسائل پیش روی رژیم، شکاف روزافزون میان جامعه مدنی و جامعه سیاسی است، به‌گونه‌ای که هیچ‌یک کمترین اعتمادی به دیگری ندارند. وضعیت درون بلوک قدرت نیز نامشخص است: آیا بنیادگرایان تندرو دست بالا را حفظ خواهند کرد یا آنانی که به «بهشت روی زمین» رسیده‌اند؟ در هر صورت، می‌توان پیش‌بینی کرد که در گام نخست، جامعه مدنی و جنبش‌های اجتماعی آگاهانه وارد عرصه نخواهند شد، زیرا رژیم زخم خورده در تشدید سرکوبِ خونین تردید نخواهد کرد. ترس و وحشت رژیم را می‌توان در این دید که در طول جنگ، خیابان‌ها را با لات و لوت‌های بسیجی‌ و نیروهای حزب‌اللهی مسلح پر کرد و در شب‌ها نیز به نوحه‌سرایی ناهنجار خود ادامه می‌دهند. هم‌زمان، بازداشت‌ها و اعدام‌های گسترده بطور روزمره ادامه دارد. با وجود هزینه‌های فاجعه‌بار اقتصادی، به‌دلیل ترس از مردم، قطع گسترده اینترنت نیز ادامه یافته است.

مشکلات اقتصادی از بزرگ‌ترین چالش‌های رژیم خواهند بود: تورم، بیکاری، هزینه‌های بازسازی زیرساخت‌ها و صنایع آسیب‌دیده، کمبود ارز خارجی و کاهش درآمدهای صادراتی و غیره. اگر تحریم‌ها ادامه یابد، توانایی دور زدن آن‌ها — که عمدتاً از طریق شرکت‌های صوری مختلف در امارات متحده عربی، به‌ویژه در دبی انجام می‌شد — به‌دلیل تیرگی روابط پس از حملات پهپادی و موشکی به تأسیسات امارات، بسیار دشوارتر خواهد شد. بازسازی زیرساخت‌ها، صنایع و واحدهای مسکونی در شهرها به میلیاردها دلار نیاز دارد که رژیم در اختیار ندارد. افزون بر این، از آنجا که رژیم قطعاً اولویت را به بازسازی توان نظامی خود خواهد داد، منابع محدودتری به بهبود شرایط زندگی شهروندان اختصاص می‌دهد که به خشم و نارضایتی بیشتر منجر خواهد شد.

همان‌گونه که پیش‌تر اشاره شد، یکی از بزرگ‌ترین خسارات اقتصادی جنگ به بخش صنعت وارد شده است. برخلاف برخی نظریه‌ها که یا نظام اقتصادی ایران را سرمایه‌داری نمی‌دانند یا آن را با صفات گوناگون توصیف می‌کنند یا صرفاً آن را مبتنی بر تخریب و غارت می‌دانند، ایران کشوری نسبتاً پیشرفته با نظام سرمایه‌داری صنعتی است. هیچ‌کس فساد، دزدی و کنترل الیگارشیک این صنایع را انکار نمی‌کند، اما هرچه باشند، این‌ها صنایع سرمایه‌داری مبتنی بر استثمار نیروی کار هستند که ترکیبی از نئولیبرالیسم و مداخله دولتی را در خود دارند. همانطور که در مقاله تحول یکصد ساله صنعت در ایران بخش صنعت حدود ۳۵ درصد تولید ناخالص داخلی را تشکیل می‌دهد و ۳۳ درصد نیروی کار در این بخش مشغول به کارند. صد شرکت برتر ایران (که البته حدود ۱۰ درصد آن‌ها بانک‌ها هستند) ۱۱ درصد تولید ناخالص داخلی و ۹۱ درصد صادرات غیرنفتی را به خود اختصاص می‌دهند. صادرات غیرنفتی ایران در سال ۲۰۲۵ حدود ۳۲ میلیارد دلار و صادرات نفتی در همان سال حدود ۴۳ میلیارد دلار برآورد شده است.

افزایش بیکاری بار سنگینی بر دوش رژیم خواهد گذاشت. ده‌ها هزار کارگر بیمه‌شده بیکار شده‌اند. سازمان تأمین اجتماعی که پیش از جنگ نیز با مشکلات جدی مواجه بود، اکنون با کاهش درآمدها به‌دلیل افزایش بیکاری و هم‌زمان افزایش هزینه‌ها از جمله بیمه بیکاری روبه‌روست. حدود ۱۴ میلیون خانوار تحت پوشش این سازمان هستند و این نهاد با مشکلات بیشتری مواجه خواهد شد. دولت نیز بدهی‌های کلان پرداخت‌نشده‌ای به این سازمان دارد. و این‌ها تنها شامل کارگران تحت پوشش تأمین اجتماعی است. تمامی کارکنان واحدهای کاری با کمتر از ده نفر — که بیش از ۸۰ درصد واحدهای صنعتی را تشکیل می‌دهند — از این پوشش محروم‌اند. قطع بیش از شصت روزه اینترنت، ده‌ها هزار کسب‌وکار کوچک را ورشکسته کرده است. معاون وزیر کار از از دست رفتن بیش از یک میلیون شغل سخن گفته، هرچند آمار دقیق هنوز در دست نیست. افزون بر این، وضعیت بحرانی کارگران موسوم به «ارکان ثالث» نیز وجود دارد که پیش‌تر به آن اشاره شد.

این جنگ ضربه‌ای شدید به طبقه کارگر و اقشار محروم وارد کرده است. علاوه بر بیکاری و افزایش قیمت‌ها، محیط کار در دوران جنگ و بلافاصله پس از آن به‌شدت امنیتی تر شده و پیشبرد حتی مطالبات صنفی را بسیار دشوارتر کرده، چه رسد به مطالبات سیاسی. سازمان‌دهی در محیط کار — که همواره از دشوارترین وظایف بوده — اکنون بسیار سخت‌تر شده است. با این حال، باید امیدوار بود که سازمان‌دهی در سطح محلات در مناطق کارگری با رعایت احتیاط‌های لازم پیش برود.

اما شاید بتوان گفت که مهم‌ترین ضربه به جنبش‌های مردمی وارد شده است. بدون تردید، اگر جنگ رخ نداده بود — و اگر مداخله نئوفاشیست‌های سلطنت‌طلب با حمایت آشکار اسرائیل و موساد، رژیم را دچار هراس نکرده و بهانه‌ای برای سرکوب وحشیانه و کشتار جمعی فراهم نساخته بود — تداوم جنبش «زن، زندگی، آزادی» در سال ۲۰۲۳ و جنبش‌های دسامبر ۲۰۲۵ و ژانویه ۲۰۲۶ قطعی بود. در شرایط کنونی، عقب‌نشینی شدید جنبش کاملاً قابل درک است. با این حال، تردیدی نیست که اگر ایران نابود نشود، جمهوری اسلامی و بحران‌ها و مشکلات پیش روی آن، با جنبش‌های بزرگ‌تری از سوی جامعه مدنی مواجه خواهند شد. درست است که مردم ایران و طبقات زحمتکش بزرگ‌ترین بازندگان این جنگ هستند، اما جمهوری اسلامی دیگر همانند گذشته نخواهد بود و جامعه مدنی می‌تواند با پیوند دادن چهار عرصه اصلی جنبش اجتماعی — خیابان، محل کار، محیط آموزشی و محل کسب — در نهایت رژیم را سرنگون کند. هیچ رژیمی که از مشروعیت تهی باشد، نمی‌تواند برای مدت طولانی دوام بیاورد.

––––––––––––––––––

پانویس

از همین نویسنده:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.