ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

جامعه درمانده و ذهنیت کمبود‌زده: عاملیت جمعی ایرانیانِ زیرِ فشار

آرمین خامه ـ بازسازی عاملیت جمعی نیازمند بازسازی احساس اثرگذاری، اعتماد، امنیت روانی، و امکان تجربه «پیروزی‌های کوچک» است. جامعه‌ای که برای سال‌ها در وضعیت بقا زیسته، پیش از هر چیز نیاز دارد دوباره باور کند که کنش جمعی هنوز می‌تواند جهان را تغییر دهد.

دیدگاه
این مقاله در بخش دیدگاه منتشر شده است. نظرهای مطرح‌شده در این بخش، دیدگاه نویسندگان را بازتاب می‌دهند و نه لزوماً دیدگاه تحریریه زمانه را. زمانه آمادگی دارد نظرهای در برابر این دیدگاه را نیز منتشر کند.

جامعه ایران، در سال‌های اخیر، با انباشت ممتد و گسترده‌ای از فشار دست‌وپنجه نرم کرده است؛ فشاری که از دلِ ترکیب بحران اقتصادی، سرکوب سیاسی، ناامنی اجتماعی، جنگ و تهدید مداوم، بی‌ثباتی آینده، و تجربه‌های مکرر ناکامی جمعی شکل گرفته است. نتیجه این وضعیت صرفاً «نارضایتی» یا «خشم اجتماعی» نیست. آنچه به تدریج در حال شکل‌گیری است، نوعی فرسایش در احساس عاملیت و توان کنش جمعی است. منظور از عاملیت جمعی، توانایی یک جامعه برای تصور آینده، سازماندهی کنش مشترک، تصمیم‌گیری عقلانی و حفظ امید به تاثیرگذاری سیاسی و اجتماعی است. تضعیف عاملیت را می‌توان با دو مفهوم مهم در روان‌شناسی و علوم رفتاری توضیح داد: «درماندگی آموخته‌شده» و «ذهنیت کمبودزده».

 مفهوم «درماندگی آموخته‌شده» نخستین بار در اواخر دهه ۱۹۶۰ توسط مارتین سلیگمن و استیون مایر در مجموعه‌ای از آزمایش‌های روان‌شناسی مطرح شد. هدف آن‌ها بررسی این مسئله بود که مواجهه مداوم با شرایط منفیِ غیرقابل‌کنترل چگونه بر رفتار موجود زنده اثر می‌گذارد.

در مشهورترین نسخه این آزمایش، سگ‌ها به سه گروه تقسیم شدند. گروه اول در معرض شوک الکتریکی قرار نمی‌گرفت. گروه دوم شوک دریافت می‌کرد اما می‌توانست با فشار دادن یک اهرم، شوک را متوقف کند. گروه سوم نیز همان میزان شوک را تجربه می‌کرد، اما هیچ کنترلی بر توقف آن نداشت؛ یعنی هر تلاشی بی‌فایده بود.

در مرحله بعد، همه سگ‌ها در جعبه‌ای قرار گرفتند که امکان فرار از شوک در آن وجود داشت. کافی بود حیوان از مانعی کوتاه عبور کند تا به بخش امن برسد. سگ‌های گروه اول و دوم خیلی سریع یاد گرفتند که فرار کنند. اما بسیاری از سگ‌های گروه سوم، با وجود باز بودن راه فرار، هیچ تلاشی برای نجات خود نکردند. آن‌ها روی زمین می‌ماندند، ناله می‌کردند و شوک را تحمل می‌کردند.

نتیجه اصلی آزمایش این بود که حیوانات گروه سوم «آموخته بودند» که کنش آن‌ها بی‌اثر است. مسئله فقط تجربه درد نبود، بلکه تجربه مداومِ ناتوانی در تغییر وضعیت بود. در واقع، پیوند میان «عمل» و «نتیجه» در ذهن آن‌ها فروپاشیده بود.

سلیگمن بعدها این نظریه را به انسان‌ها تعمیم داد و نشان داد که تجربه‌های مکرر شکست، سرکوب یا بی‌قدرتی می‌تواند به کاهش انگیزه، انفعال، ناامیدی و احساس بی‌اثری منجر شود. به همین دلیل، مفهوم درماندگی آموخته‌شده بعدها در تحلیل افسردگی، فقر، خشونت، و حتی برخی وضعیت‌های اجتماعی و سیاسی نیز مورد استفاده قرار گرفت. نکته مهم در این نظریه این است که انسان زمانی دست به عمل می‌زند که باور داشته باشد عملش می‌تواند بر جهان اثر بگذارد. اگر این پیوند بارها و بارها شکسته شود، احساس بی‌قدرتی می‌تواند به یک وضعیت پایدار تبدیل شود.

در بستر ایران، این تجربه به شکل‌های مختلف تکرار شده است. بخش بزرگی از جامعه در دو دهه اخیر بارها در پروژه‌های مختلف مشارکت کرده است: انتخابات، اصلاحات، اعتراضات خیابانی، کنش‌های مدنی، فعالیت‌های صنفی، کمپین‌های اجتماعی و اشکال مختلف مقاومت روزمره. اما در بسیاری از موارد، نتیجه نهایی برای بخش قابل توجهی از مردم با سرکوب، بازداشت، خشونت، انسداد سیاسی یا بازگشت به وضعیت پیشین همراه بوده است. حتی در مواردی که اعتراضات توانسته‌اند شکاف‌هایی در ساختار قدرت ایجاد کنند، هزینه‌های انسانی و روانی آن‌ها بسیار بالا بوده است. در چنین شرایطی، به تدریج نوعی انتظار منفی شکل می‌گیرد: این‌که «هیچ چیز تغییر نمی‌کند» یا «هزینه کنش بیشتر از فایده آن است».

اما این فقط نیمی از مسئله است. اگر درماندگی آموخته‌شده بیشتر به تجربه بی‌اثری کنش مربوط باشد، مفهوم «ذهنیت کمبودزده» به تأثیر فشار مداوم اقتصادی و ناامنی معیشتی بر ذهن و تصمیم‌گیری انسان می‌پردازد. این مفهوم به ویژه در آثار سندیل مولایناتان و الدار شفیر بسط یافته است. آن‌ها نشان می‌دهند که کمبود، صرفاً فقدان منابع نیست؛ کمبود، ذهن را تسخیر می‌کند. وقتی انسان دائماً نگران اجاره خانه، قیمت دلار، هزینه درمان، شغل، بدهی، یا آینده فرزندانش باشد، بخش عظیمی از ظرفیت شناختی او صرف مدیریت اضطرارهای روزمره می‌شود.

در یکی از مشهورترین پژوهش‌های این حوزه، مشخص شد کشاورزان فقیر هندی پیش از فصل برداشت محصول ــ زمانی که از نظر مالی تحت فشار بودند ــ در آزمون‌های شناختی عملکرد ضعیف‌تری نسبت به پس از برداشت داشتند؛ زمانی که وضعیت مالی‌شان کمی بهتر می‌شد. مسئله این نبود که آن‌ها ذاتاً کم‌هوش‌تر بودند. فقر و اضطراب معیشتی بخشی از «پهنای باند ذهنی» آن‌ها را اشغال کرده بود.

پیوند این دو مفهوم، یعنی درماندگی آموخته‌شده و ذهنیت کمبودزده، می‌تواند به توضیح بخشی از وضعیت کنونی جامعه ایران کمک کند. سرکوب و شکست‌های مکرر سیاسی، احساس بی‌اثری کنش را تقویت می‌کند؛ و بحران اقتصادی و ناامنی دائمی، توان ذهنی و روانی لازم برای بازسازی عاملیت جمعی را تحلیل می‌برد. نتیجه، جامعه‌ای است که ممکن است همچنان عمیقاً ناراضی، خشمگین و منتقد باشد، اما در عین حال در سازماندهی پایدار و تصمیم‌گیری جمعی با دشواری روبه‌رو شود. البته باید مراقب بود که جامعه را مانند یک فرد واحد تصور نکنیم. نمی‌توان گفت «ایرانیان» به طور یکدست دچار درماندگی آموخته‌شده هستند یا ذهنیت کمبودزده دارند. جامعه همیشه متکثر است و در دل هر بحران، اشکال مختلفی از مقاومت، امید، خلاقیت و کنشگری نیز وجود دارد.

اما می‌توان گفت وقتی تعداد زیادی از افراد، به طور همزمان، در معرض تجربه‌های مشابهی از بی‌قدرتی، نااطمینانی و فشار قرار می‌گیرند، نوعی وضعیت اجتماعی شکل می‌گیرد که آثار آن در سطح جمعی قابل مشاهده است. در چنین شرایطی چند اتفاق مهم رخ می‌دهد.

نخست، افق زمانی جامعه کوتاه‌تر می‌شود. ذهنیت کمبودزده افراد را به اکنونِ فوری و نیازهای روزمره محدود می‌کند. جامعه‌ای که درگیر بقاست، سخت‌تر می‌تواند پروژه‌های بلندمدت سیاسی یا اجتماعی را دنبال کند.

دوم، اعتماد اجتماعی فرسایش پیدا می‌کند. کنش جمعی نیازمند اعتماد است؛ اعتماد به اینکه دیگران نیز مشارکت خواهند کرد، هزینه‌ها تقسیم خواهد شد، و تلاش جمعی می‌تواند نتیجه‌ای داشته باشد. اما تجربه‌های مکرر شکست و سرکوب، این اعتماد را تضعیف می‌کند.

سوم، تصمیم‌گیری جمعی دشوارتر می‌شود. جامعه‌ای که همزمان تحت فشار روانی، اقتصادی و امنیتی قرار دارد، مستعد قطبی‌شدن، واکنش‌های هیجانی، یا چرخش‌های ناگهانی میان امید و ناامیدی است.

چهارم، میل به راه‌حل‌های فوری و نجات‌بخش افزایش می‌یابد. وقتی ظرفیت برنامه‌ریزی بلندمدت کاهش پیدا می‌کند، جامعه ممکن است بیشتر جذب روایت‌هایی شود که وعده «نجات سریع» می‌دهند؛ حتی اگر این روایت‌ها ساده‌انگارانه، خطرناک یا غیرواقعی باشند.

اشاره به درماندگی آموخته‌شده یا ذهنیت کمبود به معنای «سرزنش جامعه» یا اعلام ناتوانی ذاتی مردم نیست. برعکس، این مفاهیم دقیقاً نشان می‌دهند که چگونه ساختارهای سیاسی و اقتصادی می‌توانند ظرفیت کنش را تضعیف کنند. مردمی که زیر فشار دائمی جنگ، سرکوب، تحقیر اقتصادی و بی‌ثباتی زندگی می‌کنند، لزوماً منفعل یا بی‌تفاوت نیستند؛ بلکه ممکن است انرژی روانی و اجتماعی آن‌ها فرسوده شده باشد. در واقع، شاید خطر اصلی امروز این باشد که بخش‌هایی از جامعه، علی‌رغم میل شدید به تغییر، دیگر باور نداشته باشند که کنش آن‌ها می‌تواند واقعاً تغییری ایجاد کند. این همان نقطه‌ای است که درماندگی آموخته‌شده و ذهنیت کمبود به هم می‌رسند: جایی که انسان نه به دلیل رضایت، بلکه به دلیل فرسایش امید و توان، از عاملیت جمعی فاصله می‌گیرد. با این حال، این مفاهیم نباید به نوعی جبرگرایی یا بدبینی مطلق منجر شوند. درماندگی آموخته‌شده، همان‌طور که آموخته می‌شود، می‌تواند در شرایطی تغییر کند.

فهم این وضعیت برای هر پروژه سیاسی، اجتماعی یا مدنی در ایران ضروری است. هیچ راهبردی برای تغییر نمی‌تواند صرفاً بر خشم یا نارضایتی تکیه کند. بازسازی عاملیت جمعی نیازمند بازسازی احساس اثرگذاری، اعتماد، امنیت روانی، و امکان تجربه «پیروزی‌های کوچک» است. جامعه‌ای که برای سال‌ها در وضعیت بقا زیسته، پیش از هر چیز نیاز دارد دوباره باور کند که کنش جمعی هنوز می‌تواند جهان را تغییر دهد.

از همین نویسنده:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.