وقتی آرزو جای تحلیل را میگیرد؛ خطای راهبردی مخالفان جمهوری اسلامی
حسین رزاق ـ واقعیتی که بسیاری از مخالفان نمیبینند این است که گاهی تخیل جای تحلیل نشسته؛ غافل از آنکه هیچ نیرویی در هیچ مبارزهای با دستکم گرفتنِ دشمن خود به پیروزی نرسیده است. مخالفان باید ابتدا از دامِ «آرزو بهجای تحلیل» خارج شوند.

استوری یاسمین همسر رضا پهلوی از حمله اسرائیل به ایران در آغاز جنگ ۱۲ روزه

یکی از بزرگترین خطاهای مخالفان جمهوری اسلامی، نداشتنِ تحلیلی دقیق از خودِ جمهوری اسلامی است. در بسیاری از تحلیلها، همهچیز دربارهٔ این نظام گفته میشود؛ از آنچه هست تا آنچه نیست، نظامی که همهچیز هست و هیچچیز نیست. اما کمتر نشانی از درک راهبردیِ این «نظام نامتقارن» در راهکارهای مقابله با آن دیده میشود. ساختاری که با هزار تناقض در کلیات، هزار تضاد در جزئیات و انبوهی از بحرانهای داخلی و خارجی، همچنان تاب آورده است.
واقعیتی که بسیاری از مخالفان نمیبینند این است که گاهی تخیل جای تحلیل نشسته؛ غافل از آنکه هیچ نیرویی در هیچ مبارزهای با دستکم گرفتنِ دشمن خود به پیروزی نرسیده است. مخالفان باید ابتدا از دامِ «آرزو بهجای تحلیل» خارج شوند. تاریخ، اپوزیسیونهای بسیاری به خود دیده که شکست خوردند، چون ساختار قدرت را نه بر اساس ظرفیت واقعیِ بقا، بلکه صرفاً بر مبنای فساد، تناقضها یا نارضایتی عمومی تحلیل میکردند.
«نظام نامتقارن» یعنی ساختاری که الزاماً با منطق کلاسیکِ دولت/ملت مدرن عمل نمیکند؛ حتی یک نظام هیبریدیِ متعارف هم نیست. به همین دلیل، با معیارهای معمولِ فروپاشی سیاسی قابل فهم یا پیشبینی نیست. اما بسیاری از مخالفان، بهجای فهم منطقِ ادراکی و عملیِ این ساختار، همچنان در جستوجوی یک «مرکز قدرت» واحدند تا همهچیز را بر محور آن توضیح دهند. همینروزها میتوانید انبوهی از تحلیلهای تحلیلگرانِ همهچیزدان ببینید که میگویند قدرت در دست کیست یا جنگِ قدرت بین کی درگرفته!
درحالیکه تابآوری این نظام، دقیقاً بر مبنای چندلایه بودنِ مراکز قدرت شکل گرفته؛ توانایی جذب و مدیریت تناقضها، انعطاف تاکتیکی همراه با تصلب راهبردی، استفادهٔ همزمان از ایدئولوژی، امنیت، اقتصاد رانتی و شبکههای غیررسمی، و نیز عادت تاریخی به بحرانزی بودن و حتی بحرانسازی بهعنوان ابزار کنترل.
برای همین، صرفِ فهرست کردنِ بحرانها، فسادها، شکافهای درونی یا تهدیدهای خارجی، بهخودیِ خود تحلیل راهبردی تولید نمیکند. گاهی حتی امر سیاسی را به ابتذال میکشاند؛ آنجا که هر تناقض داخلی بهعنوان نشانهٔ فروپاشی قریبالوقوع تفسیر میشود، درحالیکه چنین ساختاری دقیقاً از دلِ همین تناقضها خود را بازتنظیم و بازتولید میکند.
خطای مهم دیگر، مخدوش شدنِ مرز میان «نفرت سیاسی» و «شناخت سیاسی» است. نفرت میتواند موتور بسیج باشد، اما هرگز جای تحلیل را نمیگیرد. نیرویی که منطق بقا، زبان قدرت، سازوکار تصمیمگیری و خطوط قرمز واقعیِ رقیبش را نفهمد، دیر یا زود در طراحی راهبرد دچار توهم میشود؛ یا ضعف دشمن را بیشبرآورد میکند، یا ظرفیت جامعه را کمبرآورد.
نمونههای تاریخیِ بسیاری وجود دارد که مخالفان یک حکومت، نه بهدلیل کمبود خشم، بلکه بهدلیل تحلیل تخیلی، در لحظهٔ واقعیِ مواجهه غافلگیر شدند. چون «آنچه میخواستند باشد» را تحلیل میکردند، نه «آنچه هست» را.
و امروز نیز همین دام، پس از قتلعام دی و جنگ چهلروزه، با عنوانِ «ناامید نکردن جامعه» گاه به مانعی برای دیدنِ واقعیت تبدیل شده است. درحالیکه امید، بدون فهم دقیقِ واقعیت ساخته نمیشود. امیدِ واقعی، محصولِ تحلیلِ دقیق است، نه تکرار شعار، هیجانِ مقطعیِ شبکههای اجتماعی یا بلاگرهای موسمیِ سیاست.
درعینحال، تحلیل واقعی از ساختار و راهبردهای جمهوری اسلامی نباید به افسانهٔ شکستناپذیریِ نظام نیز دامن بزند. هر ساختار سیاسی، دیر یا زود دچار فرسایش، گسست و شکاف میشود. اما فهمِ آن نقاط آسیب، نیازمند تحلیلی ساختاری، تاریخی، سیاسی و روانشناختی است؛ تحلیلی که بتواند بهجای توهم، امکانِ بازسازیِ امید و طراحیِ راهبرد را فراهم کند



نظرها
نظری وجود ندارد.