ابتذال امر سیاسی
وقتی «براندازی» از یک پروژه پیچیده سیاسی به یک میانبُر ذهنی تقلیل مییابد، سیاستورزی نیز از تحلیل به شعار سقوط میکند. حسین رزاق در این نوشته نشان میدهد چگونه سادهسازی تغییر، از تحریم اقتصادی و جنگ تا رادیکالیسم تودهای، نهتنها راهحل نیست، بلکه به ابتذال امر سیاسی و تضعیف جامعه مدنی میانجامد.

بخارست، رومانی. ۵ مارس ۲۰۲۶: معترضان ایرانی در جریان یک تظاهرات ضد رژیم، در مقابل سفارت ایران در بخارست تجمع کردند. شرکتکنندگان پرچمهای ایران، آمریکا و اسرائیل را تکان میدهند و تصاویری از اعضای خانواده سلطنتی ایران، دونالد ترامپ، رئیس جمهور آمریکا، و بنیامین نتانیاهو، نخست وزیر اسرائیل، در دست دارند. منبع: شاتر استاک

سادهسازی مفهوم «براندازی» در گفتمان بخشی از مخالفان جمهوری اسلامی، در سالهای اخیر به یکی از گرههای اصلی درک سیاست در میان ایرانیان تبدیل شده است. گرهای که نهفقط به خطای تحلیلی، بلکه به نوعی ابتذال در امر سیاسی انجامیده! مسئله صرفاً اختلاف نظر بر سر «تغییر یا عدم تغییر» نیست، بلکه نحوه تصور و صورتبندی این تغییر است که اهمیت دارد.
در سطح نظری، براندازی یک پروژه پیچیده، چندلایه و پرهزینه است که نیازمند فهم دقیق از ساختار قدرت، نیروهای اجتماعی، اقتصاد، و زمینههای بینالمللی است. اما در برخی روایتها، این مفهوم به شکلی تقلیلگرایانه بازنمایی میشود. مثلا استراتژی «فشار حداکثری» برای یک «رخداد تعیینکننده» که میتواند بهسرعت کل معادله را تغییر دهد. نتیجه این نگاه، جایگزینی تحلیل با مجموعهای از میانبُرهای ذهنی و سیاسی و تقلیل در راهکارهاست.
یکی از مصادیق این میانبُرها، دفاع از تحریمهای اقتصادی بهعنوان ابزار اصلی تغییر است، بدون توجه کافی به این واقعیت که پیامدهای آن بیش از هر چیز متوجه لایههای فرودست جامعه میشود. در چنین روایتی، فقیرتر شدن جامعه نه بهعنوان یک هزینه انسانی جدی، بلکه بهمثابه «فشار لازم» برای تحریک فرودستان به قیام توجیه میشود. در چنین شرایطی اسقاط جامعه مدنی یکی از راهکارهاست تا سوار بر موج توده و بدون مزاحمت و هشدار، از خیزشهای تودهای در راستای سرنگونی به هر قیمت استفاده کند. نگاهی که عاقبت به راهکار قیام میلیونی بهعنوان آخرین نبرد ختم میشود بدون آنکه قدرت سرکوب نظام سیاسی در دورهی بحران بقا را محاسبه کند. این نگاه، بهنوعی اخلاق سیاسی را نیز تضعیف میکند، زیرا رنج اجتماعی را به ابزاری برای هدفی انتزاعی تقلیل میدهد و از انسانها اعدادی میسازد برای توجیه راهکارهای نظامی.
همزمان، ترویج کنشهای پر هزینه از سوی افرادی معلقزن که با فراگیری شبکههای اجتماعی صاحب صداهایی بیمسئولیت شدهاند و البته نفوذ نهادهای امنیتی برای پیشبرد پروژهی بقا نیز از بستر همین منطق سادهساز تغذیه میکند. جامعهی تودهوار با این تصور و برای کوتاه کردن مسیر، وارد مسابقهی رادیکالیزم انقلابی میشود، بدون در نظر گرفتن اینکه در این میدان، قدرت مسلط چگونه توان غلبه دارد و از دل آن اقتدارگرایی و سرکوبی خشنتر بیرون خواهد آمد. در کنار آن، روایتسازیهای غلطانداز و بزرگنمایی یا تحریف واقعیتها، به ایجاد تصویری غیرواقعی از وضعیت میانجامد؛ تصویری که در آن پیچیدگیها حذف و مسیرها ساده و قطعی نمایش داده میشوند.
تصور اینکه «همه راهها امتحان شده» نیز بخشی از همین الگوی ذهنی است. این گزاره، امکانهای میانی، مقاومت مدنی یا اشکال متنوع کنش سیاسی را از پیش بیاعتبار میکند و میدان سیاست را به دوگانهای خشک تقلیل میدهد که یا فروپاشی کامل، یا بنبست مطلق. در چنین فضایی، هرگونه بحث درباره مسیرهای متفاوت، بهسرعت به حاشیه رانده شده و با انگ و برچسب همراه میشود.
از سوی دیگر، برونسپاری تغییر به بازیگران خارجی و دل بستن به مداخله آنها، یکی دیگر از پیامدهای این سادهسازی است. این رویکرد، پیچیدگیهای درونی جامعه را نادیده میگیرد و نقش نیروهای داخلی را کمرنگ میکند. در امتداد همین نگاه، عادیسازی جنگ و ویرانی نیز رخ میدهد؛ گویی جنگ میتواند بهعنوان ابزاری «قابل کنترل» برای بازسازی سیاسی عمل کند، در حالی که تجربههای متعدد نشان دادهاند جنگ بیش از آنکه نظم جدیدی بسازد، بافت اجتماعی را از هم میگسلد.
حتی در سطحی ظریفتر، دل خوش کردن به شکافهای درون حاکمیت، مثلاً همین اختلافات درونی بر سر مذاکره یا جنگ با آمریکا، اگر بهعنوان یک مسیر خودکار برای تغییر تلقی شود، بازتولید همان سادهسازی است. شکافها میتوانند فرصت باشند، اما نه بدون کنش آگاهانه، سازمانیافته و دارای چشمانداز. در غیر این صورت، این امیدها به چرخهای از انتظار و سرخوردگی اجتماعی تبدیل میشوند.
برآیند همه این روندها، چیزی است که میتوان آن را «سیاستورزی نمایشی» نامید. جایی که کنش سیاسی بیش از آنکه معطوف به تغییر واقعی باشد، به تولید موضع، جلب توجه و مصرف سریع در فضای رسانهای تبدیل میشود. در این وضعیت، پیچیدگی تنبیه و سادهسازی تشویق میشود، و مرز میان تحلیل و شعار بهتدریج از بین میرود.
با این حال، این نقد به معنای انکار بنبستها، سرکوب یا نارضایتیهای واقعی نیست. بسیاری از این رویکردها ریشه در تجربههای عینی ناامیدی دارند. مسئله اما آنجاست که واکنشهای احساسی و کوتاهمدت، توسط کاربرانی با خردهآگاهیهای جدولی و معطوف به لایک و کشت و زرع از موجهای توده، جایگزین تفکر راهبردی میشوند و بهمرور خود به بخشی از مشکل بدل میگردند و جدیت و پیچیدگی امر سیاسی به ابتذال امر سیاسی و تقلیل کنشگری بدل میشود که آسیبهای جدی به جامعه میزند.




نظرها
نظری وجود ندارد.