فراتر از موشکها؛ اثر جنگ بر زندگی کودکان دارای نیازهای ویژه
زهرا باقریشاد ـ شاید جنگ برای جهان خبرها و رسانهها با آتشبس تمام شده باشد، اما برای بسیاری از مردم ایران و به ویژه کودکان، جنگ هنوز در بدن، حافظه، خوابها و ترسها ادامه دارد. با یک هموطن در ایران گفتوگو میکردم که یک فرزند اوتیستیک دارد. به من گفت که وضعیت جنگی برای فرزندش با بههمریختگی و آشفتگی شدیدی همراه بوده است. بعضی از چیزهایی را که سالها زحمت آموزشی یاد گرفته بود، در روزهای جنگ، به دلیل بههمریختگی، دوباره کنار گذاشته. انگار که از یادش رفته باشد. با هر صدای کوچکی بههم میریزد و آشفته میشود.

دختری مبتلا به اوتیسم که صداها آزارش میدهد، منبع: shutterstock
خبر کوتاه بود، یک فاجعه بود. فاجعهی کشته شدن ۱۶۸ کودک در میناب، در اولین روز حملهی آمریکا و اسرائیل به ایران؛ فاجعهای که حالا با اسم مدرسهی شجرهطیب میناب تداعی میشود. با کلاسهای درسی که آمریکا آنها را با خاک یکسان کرد، با کیفهای مدرسه که هر کدامشان یک گوشه پرتاب شدند، و کودکانی که بدنهای کوچک و نحیف برخی از آنها هنوز کامل پیدا نشده و از آنها فقط تصاویری به جا مانده؛ عکسهای به اصطلاح پرسنلی که برای ثبتنام در مدرسه گرفته بودند.
کودکان مدرسهی میناب اولین قربانیان و کشتهشدگان این جنگ چهلروزه بودند، اما آخرینها نه. این جنگ کودکان دیگری را هم کشت، آواره کرد، بیمار کرد، بیخانمان کرد، باعث شد اعضای خانوادهشان را از دست بدهند. این جنگ برای کودکان ایرانی یک فاجعهی به تمام معنا بود و هنوز هم هست.
بیایید از همان روز اول حرف بزنیم. بیایید اصلاً از آن روز اول عبور نکنیم. از ساعتهایی که صدای جنگندههای آمریکایی و اسرائیلی در آسمان ایران تن و بدن بچههای ایرانی را لرزاند. بچههایی که در شهرهای مختلف کشور، از ترس کشته شدن، قلبشان تندتر تپید، دستهایشان لرزید، رنگشان مثل گچ سفید شد و به آغوش مادر و پدر یا یکی از آدمهای امن خانواده و فامیل پناه بردند. اما در میان آن همه بچه، خیلیها حتی این آغوش را هم نداشتند که به آن پناهنده شوند: بچههایی که در بیمارستانها منتظر عمل پیوند قلب بودند. بچههای مبتلا به سرطان روی تخت شیمیدرمانی، درست همان لحظهای که سرم قرمزرنگ داشت به دستشان تزریق میشد و صدای جنگندهها در گوششان پیچیده بود. بچههای تازهمتولدشده که هنوز در آغوش گرفته نشده بودند، هنوز سهم زیادی از زندگی به آنها نرسیده بود. نوزادهای بیمارستان گاندی تهران که پرستارها آنها را از زیر آوار نجات دادند. و بچههای بدون سرپرست؛ بچههایی که در بهزیستی و خانههای نگهداری کودکان بدون سرپرست زندگی میکردند، بچههایی که سالهاست با ترس از دست دادن زندگی کردند و در روزهای جنگ این ترس بیشتر و بیشتر شد. درباره این کودکان مینویسم؛ دربارهی کودکانی که موقعیت ویژه دارند، نیازهای ویژه دارند؛ و در مقایسه با بقیهی کودکان آسیبپذیرتر هستند.
فاطمه دانشور، کارآفرین و حامی کودکان بدون سرپرست در مؤسسهی مهرآفرین، بهتازگی و در روزهای آتشبس ویدیویی دربارهی روزهای اول جنگ و بیقراری کودکانی که تحت حمایت این مؤسسه هستند منتشر کرد و در آن به روایت یکی از لحظههای انفجار پرداخت:
خب، لحظهای که انفجار شد، دویدیم که بریم بچهها را از مدرسه بیاوریم. من برای بچهی خودم اینقدر نگران نبودم. چون میدونستم یکی هست کنار بچهام. حالا پدرم، مادرم… اما این بچهها ( بچههای ساکن موسسه مهرآفرین) هیچ کسی را نداشتند.
در ویدئویی که او منتشر کرده، صدای یکی از این کودکان را میشنویم که میگوید:
جنگه خاله، جنگه… میترسیدم که یه بمبی چیزی بندازن، بمیرم...
به روایت فاطمه دانشور، آنچه که بسیار در آن روزها از کودکان موسسه میشنیدند این بود: خاله، فردا هم میآیید؟ اگر پمپبنزین رو بزنه و بنزین نداشته باشید با چی میآیید؟
کودکانی که نگران کشته شدن مربیهای موسسه بودند، تنها کسانی که داشتند. کودکانی که وقتی بمباران میشد و شیشهها میشکستند، میدویدند. کودکان بزرگتر دست کوچکترها را میگرفتند و میبردند زیر میز پناه میگرفتند. کودکانی که به روایت فاطمه دانشور، هر بزرگترشان یک کوچکتر هم کنارش بود و از او مراقبت میکرد. زیرا میدانستند به جز همدیگر کسی را ندارند.
بله، از کودکانی مینویسم که در موقعیتهای بحرانی به حمایت بیشتر احتیاج دارند اما از آنها دریغ شده، مثل کودکان کار. وقتی خیابانها از هراس جنگندهها و پهپادها خالی میشدند، آیا کسی به کودکان کار فکر میکرد؟ بعضا برخی مؤسسهها در همان روزهای جنگ هم تلاش کردند از این کودکان حمایت کنند؛ بهویژه که برخی از این کودکان، به دلیل سختیها و خشونتهایی که تجربه کردهاند، به معاینه و صحبت و مشاورهی مستمر نیاز دارند.کودکانی که در روزها و شبهای جنگ، مشکلاتشان بیشتر هم شد؛ از جمله بیخوابی و بقیهی مشکلاتی که قبلا هم با آن دستوپنجه نرم میکردند.
وقتی هر صدا میتواند جهان یک کودک را فرو بریزد
جنگ اخیر اثر مخربی بر موقعیت بیماران خاص ایرانی گذاشت؛ از جمله موقعیت کودکان مبتلا به سرطان. رنجهای آنها را عمیقتر کرد، مشکلاتشان را بیشتر کرد، استرس آنها را افزایش داد. کودکان دارای معلولیت هم موقعیت سختتری پیدا کردند، بهخصوص آنهایی که به امکانات و درمان و داروهای خاصی هم نیاز دارند. کمترین اثر مخرب، افزایش استرس این کودکان و خانوادههای آنها بود. اما وقتی دربارهی تشدید استرس حرف میزنیم، طبیعتاً نگاهها بیشتر معطوف خانوادههایی میشود که کودک بیمار دارند و این بیماری، یک بیماری فیزیکی است و ما میتوانیم آن را ببینیم. در این شرایط هم ما با یک تبعیض یا نادیده گرفتن موقعیت برخی خانوادهها مواجه هستیم؛ خانوادههایی که کودکشان بیمار نیست، بلکه نیازهای ویژه دارد. مثل کودکانی که در طیف اوتیسم قرار دارند.
با یک هموطن در ایران گفتوگو میکردم که یک فرزند اوتیستیک دارد. به من گفت که وضعیت جنگی برای فرزندش با بههمریختگی و آشفتگی شدیدی همراه بوده است. بعضی از چیزهایی را که سالها زحمت آموزشی یاد گرفته بود، در روزهای جنگ، به دلیل بههمریختگی، دوباره کنار گذاشته. انگار که از یادش رفته باشد. با هر صدای کوچکی بههم میریزد و آشفته میشود. و بدتر اینکه آن مرکز که به آن مراجعه میکردند در روزهای جنگ تعطیل شد. یعنی یکی از مهمترین امکاناتی را که در اختیارشان بود از دست دادند و همین باعث شد آموزشهایی که این کودک عزیز میبیند، در آن آموزشها وقفه بیفتد. و این یعنی در برخی موارد حتی دوباره مجبور شوند به عقب برگردند و آموزش را از اول شروع کنند.
بیایید صادق باشیم! بسیاری از ما حتی این موقعیت را درک نمیکنیم. بسیاری از ما حتی با اوتیسم آشنا نیستیم. شاید دربارهاش شنیده باشیم، اما از موقعیت خانوادههای دارای فرزند اوتیستیک خبر نداریم؛ آنها را درک یا حمایت نمیکنیم و یا ملاحظاتی نداریم تا فشار بیشتری بر آنها تحمیل نشود. و این نادیده گرفتن، اطلاع نداشتن و آگاه نبودن از شرایط این خانوادهها میتواند مقدمهای باشد برای تبعیض علیه آنها در جامعه و افزایش آسیبپذیریشان. برای مثال شاید شما هم مثل من نمیدانستید که خانوادههای دارای فرزند اوتیستیک در یک حالت استرس و آمادهباش همیشگی قرار دارند. این را نغمه جاه، هنرمند و فعال اجتماعی به من گفت. من با نغمه از طریق شبکههای اجتماعی آشنا شدم؛ جایی که دربارهی شرایط خانوادههای دارای فرزند اوتیستیک اطلاعرسانی میکند. نغمه در ایران زندگی نمیکند، وقتی از او خواستم درباره مساله کودکان اوتیسم و جنگ حرف بزنیم، گفت که او فقط میتواند به مساله موقعیت ویژه خانوادههایی که فرزند اوتیستیک دارند از زاویه تجربههای خودش بپردازد و نمیتواند شرایط خانوادهها در ایران را درک کند. و همین اولین نقطه روشن این گفتوگو بود. مادری که از تجربههایش با فرزند اوتیستیک خود، مدتهاست یک پلتفرم برای آگاهیرسانی ساخته، و همین آگاهی است که باعث شده او به تجربهی زیستهی این خانوادهها در موقعیتهای متفاوت احترام بگذارد. با اینهمه در صحبتهایی که با هم داشتیم از او خواستم دربارهی این حرف بزند که این استرس، این حالت همیشه در تلاش بودن برای کنترل شرایط چگونه است؟ و اینکه اگر بحرانی پیش بیاید، بحرانی مثل جنگ، چه اتفاقی درون این خانوادهها میافتد. نغمه گفت:
«ببینید، شاید یکی از سختترین چیزهایی که بشود در این باره توضیح داد این است که تروما برای آدمها معمولاً یک اتفاق مشخص است که در یک موقعیتی رخ میدهد و عواقبش را ما تجربه میکنیم، ولی مایی که فرزند اوتیستیک داریم، در واقع در یک سیستم عصبی دائماً در حال آمادهباش داریم زندگی میکنیم و بدن و روان این خانواده هیچوقت فرصت ندارد از حالت بقا خارج شود.
جامعه خیلی دوست دارد که خانوادههای اوتیسم یا مادرهای اوتیسم را با برچسب قهرمانهای شکستناپذیر توصیف کند، ولی واقعیت این است که این خانوادهها فرسودگی عصبی مزمن را تجربه میکنند یعنی سیستم عصبیشان با یک عدم امنیت دائمی مواجه است که حتی فرصت پردازش تروماهای قبلی را به آنها نمیدهد.
بنابراین ما وقتی راجع به مسئلهی اوتیسم در ارتباط با جنگ و عواقب آن صحبت میکنیم، باید از قبل بدانیم که ما دربارهی چه فضایی صحبت میکنیم. ما داریم راجع به بستر خانوادهای صحبت میکنیم که بدون فرصت بازپروری، در واقع دارد تلاش میکند لحظهبهلحظه امنیت بسازد آن هم در فضایی که فرزندش آنقدر اطلاعات خام و بدون فیلتر از جهان دریافت میکند که هر چیز کوچکی میتواند او را به هم بریزد. و تصور کنید، همان امنیتی که با هزار سختی ساخته شده، که البته تماشایش برای کسی که از خارج از این فضا نگاه میکند ممکن است غیرقابل تحمل باشد، ولی برای آن خانواده باز یک امنیت و روتین است که ساخته شده. اما یک چیزی مثل جنگ و مثل نبود دارو میتواند این امنیت و روتین را واقعا از بین ببرد.
ما خانوادههایی که فرزند اوتیستیک داریم با هزار زحمت یاد میگیریم که کدام صدا یا کدام "تریگر"، ممکن است کودک ما را به هم بریزد و چه تغییراتی در آن باعث ملتهب شدن و در واقع ایجاد تنش در بچه میشود. و ما چطور میتوانیم زمینههای استرس را به حداقل برسانیم. در واقع خانوادهای که فرزند اوتیستیک دارد، بهصورت طبیعی معمار یک تعادل بسیار شکننده است! یعنی برای خود من، یک صدای سرفه میتواند روز ما را بههم بریزد. ما ممکن است برنامهریزی کنیم برای رفتن به جایی، ولی در بدو ورود، صدای سرفهی یک نفر باعث شود بچهی ما طوری بههم بریزد که ما در لحظه مجبور شویم آن محیط را ترک کنیم و به خانه برگردیم. میخواهم پیچیدگی شرایط را بهصورت طبیعی بگویم، و حالا تصور کنید شرایطی که اینهمه پیچیده است با یک عامل خارجی مثل جنگ، صداهای وحشتناک مهیب، به هم ریختگی عصبی خانواده و کلا به هم ریختن روتین و امنیت خانواده را در بر دارد. شاید واقعا سالها زمان ببرد تا این خانواده بتواند به جایی که قبلا بوده برگردد.»
اینها را در گفتوگویی که با هموطنی از ایران هم داشتم یافتم؛ او گفته بود:
هر تغییر پیشبینینشده برای خانوادههایی مثل ما که فرزند اوتیستیک داریم میتواند یک بحران باشد؛ یک چالش بزرگ جدید، و این یعنی استرس بیشتر. یعنی نیاز به انرژی و زمان و تلاش بیشتر برای حمایت از کودک و برای تابآوری خانواده. و اصلا روشن نیست دیگر چه زمانی بتوانیم به آن جایی که با کودکمان رسیده بودیم برگردیم.
شاید جنگ برای جهان خبرها و رسانهها با آتشبس تمام شده باشد، اما برای بسیاری از مردم ایران و به ویژه کودکان، جنگ هنوز در بدن، حافظه، خوابها و ترسها ادامه دارد. برای برخی دیگر از کودکان اما فراتر از اینهاست؛ سایهی تاریکی است که آنها را به عنوان سرمایههای اجتماعی ایران به عقب رانده؛ با همان وحشتی که درست در روز نخست حمله نظامی بر سر ما آوار شد. جنگی که با کودککشی آغاز شد...




نظرها
نظری وجود ندارد.