ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

دگردیسی ناسیونالیسم و بازتولید کیش شخصیت در اپوزیسیون نوین

کالبدشکافی رسانه‌ای، فلسفی و گذار درون‌زا

اسماعیل لیاقت ـ اپوزیسیون نوستالژیک و تکنوکراتیک خارج از کشور، گرفتار یک بیماری مزمن و تاریخی در فرهنگ معاصر ایران است: «هراس از دموکراسی فرآیندمحور» و اصالت دادن به تفکر سلبی. آن‌ها تصور می‌کنند با حذف فیزیکی یک ساختار و جایگزینی آن از طریق مهندسی رسانه‌ای و ژئوپلیتیک، دموکراسی متولد می‌شود. درحالیکه گذار واقعی از نظام استبدادی، از «پس‌گیری زیست» آغاز می‌شود؛ از بازپس‌گیری وجب‌به‌وجب زندگی روزمره از سیطرهٔ ایدئولوژی، از خلق فضاهای مستقلِ کوچک اما پایدار، و از شبکه‌هایی که به‌تدریج قدرت اجتماعی را انباشته می‌کنند.

دیدگاه
این مقاله در بخش دیدگاه منتشر شده است. نظرهای مطرح‌شده در این بخش، دیدگاه نویسندگان را بازتاب می‌دهند و نه لزوماً دیدگاه تحریریه زمانه را. زمانه آمادگی دارد نظرهای در برابر این دیدگاه را نیز منتشر کند.

فضای سیاسی ایران، نزدیک به نیم‌قرن پس از تحولات ۱۳۵۷، شاهد جابه‌جایی‌های عمیق مفهومی و تئوریک در میان جریان‌های اپوزیسیون خارج از کشور است. یکی از پیچیده‌ترین این تحولات، شکل‌گیری همگرایی تازه‌ای میان بخشی از «راست نوستالژیک» با قدرت‌های راست رادیکال جهانی است؛ همگرایی پاردوکسیکالی که ذیل دکترین «مداخلهٔ بشردوستانه» تبلیغ می‌شود و حامل تعارضات عمیق فلسفی، روان‌شناختی و رسانه‌ای است.

در چنین فضایی، میل به قطعیت—آن‌گونه که در سنت فلسفهٔ رواداری به‌عنوان ریشهٔ دشمن‌سازی شناخته می‌شود—نقش تعیین‌کننده‌ای دارد. در دوران بحران، ذهن انسان به‌دنبال پاسخ‌های ساده و دوگانه‌ساز می‌گردد و اختلاف نظر را نه یک امکان شناختی برای رشد، بلکه تهدیدی اخلاقی تلقی می‌کند. تاریخ اندیشه بارها هشدار داده است که یقین مطلق، نه تردید، سرچشمهٔ اصلی تعصب و خشونت است. این جستار در پی آن است تا نشان دهد چگونه تقلیل سیاست به راهکارهای برون‌زا و رسانه‌ای، جامعه را به مسلخ انسداد تئوریک می‌برد و در مقابل، چگونه «پس‌گیری زیست روزمره» می‌تواند راهگشای یک گذار اصیل و درون‌زا باشد.

۱. دگردیسی ناسیونالیسم ایرانی: از استقلال‌خواهی درون‌زا به دولت‌خواهی برون‌زا

ناسیونالیسم ایرانی در بستر تاریخی خود—به‌ویژه در دوران نهضت ملی شدن نفت—هویتی ضدامپریالیستی، مشروطه‌خواه و متکی بر عاملیت و ارادهٔ ملت داشت. اما در ناسیونالیسم پهلوی‌خواهی نوین، این مفهوم دچار یک وارونگی ساختاری و معنایی شده است. این وارونگی خود را در دو ساحت عمده نشان می‌دهد:

نخست، جایگزینی مفهوم ملت با نهاد قدرت است. در این بازتعریف، شکافی عمیق میان «مفهوم ذهنی وطن» و «واقعیت مادی کشور» شکل می‌گیرد؛ شکافی خطرناک که در آن حتی تخریب زیرساخت‌های حیاتی، تحریم‌های فلج‌کننده اقتصادی یا تشویق به حمله نظامی می‌تواند به‌عنوان راهی برای احیای وطن توجیه شود. در اینجا، اصلِ وجودی ملت فدای تصاحب فرمی از قدرت مادی می‌شود.

دوم، برآمدن ناسیونالیسم متکی بر مداخله است. مفهوم استقلال در این دگردیسی، از «نفی هرگونه مداخلهٔ خارجی» به «هدایت و کانالیزه کردن مداخلهٔ خارجی» تغییر ماهیت می‌دهد. در این چارچوب، آزادی دیگر یک دستاورد درون‌زا و برآمده از رشد مدنی نیست، بلکه به یک «کالای ژئوپلیتیک» تبدیل می‌شود که باید آن را از پایتخت‌های غربی گدایی یا خریداری کرد. این وارونگی، مصداق فاجعهٔ یقین مطلق است؛ جایی که یک روایت رسانه‌ای خود را «تنها حقیقت ممکن» می‌پندارد و هر صدای متفاوتی را خائن به خیر عمومی معرفی می‌کند.

۲. بازتولید کیش شخصیت به‌مثابه مکانیسم جبران عجز مدنی

برآمدن دوبارهٔ کیش شخصیت در ساختار جدید اپوزیسیون، یک بازگشت ساده و خطی به سنت‌های پادشاهی گذشته نیست، بلکه پاسخی روان‌شناختی به انسدادهای مکرر مدنی در داخل کشور است. جامعه‌ای که بارها در مسیر اصلاح و تغییر سرکوب شده، در فضای پرفشار رسانه‌ای به‌سوی نوعی «موعودگرایی سکولار» سوق داده می‌شود تا عجز مادی خود را در یک فیگور نجات‌بخش خلاصه کند.

فیلسوفان رواداری همواره تأکید کرده‌اند که دموکراسی بدون «فروتنی معرفتی» ممکن نیست. جامعه‌ای که خود را مالک حقیقت مطلق بداند، به‌جای پذیرش تکثر، به‌سوی منجی‌سازی و حذف دگراندیشان حرکت می‌کند. این سازوکار روان‌شناختی در دو جبهه عمل می‌کند:

منجی به‌مثابه چتر آشتی ملی: فرد کاریزماتیک به یک نماد مطلق، فراتاریخی و نقدناپذیر تبدیل می‌شود تا تکثر واقعی اجتماعی، تضادهای طبقاتی و تنوع مطالبات زیر سایهٔ نام او سرکوب و نادیده گرفته شود.

مشروعیت‌گیری از پایتخت‌های غربی: در این مدل، منبع مشروعیتِ رهبریِ سیاسی از صندوق رأی و بدنهٔ جامعه، به کریدورهای قدرت خارجی و لابی‌های بین‌المللی منتقل می‌شود. در این جابه‌جایی، تودهٔ مردم از «سوژه‌های فعال تغییر» به «تماشاگران منفعل» برنامه‌های تلویزیونی بدل می‌شوند. این وضعیت، همان تعصب در لباس حقیقت است؛ جایی که هرگونه نقد علمی و ساختاری به این کلان‌روایت، خیانت و همسویی با استبداد مستقر تلقی می‌شود.

۳. صنعت فرهنگ‌سازی و مهندسی رسانه‌ای افکار عمومی

رسانه‌های فارسی‌زبان خارج از کشور، امروز دقیقاً بر اساس منطق «صنعت فرهنگ‌سازی» (آن‌گونه که مکتب فرانکفورت تبیین می‌کرد) عمل می‌کنند. آن‌ها تفکر انتقادی را حذف و افکار عمومی را از طریق چهار سازوکار اصلی مهندسی می‌کنند:

نوستالژی‌سازی تصویرمحور: بازسازی زیبایی‌شناختی و گزینش‌پذیر از دوران پیش از انقلاب، پنهان کردن تضادهای ساختاری آن دوره و ارائهٔ یک تصویر بهشتی و ویترینی برای نسلی که آن زمان را تجربه نکرده است.

انحصار تریبون: حذف سیستماتیک کارشناسان مستقل، چپ‌زدایی و تکثرزدایی از گفتمان سیاسی و تبدیل رسانه به بوق تبلیغاتی یک جریان خاص.

عادی‌سازی تحریم و مداخله: استفاده از زبانی تلطیف‌شده برای توجیه پیامدهای ویرانگر اقتصادی و انسانی تحریم‌ها، و نشان دادن مداخله خارجی به عنوان یک «جراحی دموکراتیک کم‌هزینه».

اتاق‌های پژواک: ایجاد حباب‌های اطلاعاتی در شبکه‌های اجتماعی که در آن‌ها صداهای همسو مدام تقویت و صداهای منتقد با برچسب‌زنی و ترور شخصیت بایکوت می‌شوند.

این سازوکارها در نهایت «پارادوکس بنیادین جوامع آزاد» را بازتولید می‌کنند. این پارادوکس نشان می‌دهد که اگر یک جامعه در برابر نیروهای ضدرواداری (کسانی که آزادی را فقط برای حذف دیگران می‌خواهند) بی‌دفاع بماند، رواداری نابود خواهد شد؛ اما از سوی دیگر، اگر رسانه‌ها به بهانهٔ همگرایی، هرگونه اختلاف نظر و نقد مبنایی را سرکوب کنند، امکان گفت‌وگو و عقلانیت جمعی از اساس از میان می‌رود.

۴. انسداد تئوریک و نابینایی استراتژیک در اپوزیسیون تکنوکرات

الف) چهار لایهٔ تناقض ساختاری

اپوزیسیون تکنوکرات و لابی‌محور در چرخه‌ای از تناقضات ساختاری گرفتار شده است که توان تحلیل واقعیت را از آن سلب می‌کند. این انسداد در چهار لایه خود را نشان می‌دهد:

۱. ژست‌های رسمی حقوق بشری در تضاد کامل با پیامدهای واقعی و مادی تصمیمات سیاسی آن‌ها قرار دارد.

۲. پارادوکس تحریم؛ جایی که شعارِ تضعیف حاکمیت داده می‌شود، اما در عمل به اتمیزه‌سازی جامعه، نحیف شدن طبقه متوسط و وابسته‌تر شدن شهروندان به توزیع منابع دولتی می‌انجامد.

۳. تضاد ساختار و کارگزار در صنعت نوستالژی؛ چهره‌ها و سلبریتی‌های سیاسی (کارگزاران) تصور می‌کنند مستقل عمل می‌کنند، اما هویت آن‌ها کاملاً توسط ارادهٔ مالی و سیاسی رسانه‌ها (ساختار) تعریف و مصرف می‌شود.

۴. اقتصاد سیاسی نهادهای میزبان؛ وابستگی مالی به بودجه‌های مصوب دولت‌های خارجی، سقف پرواز و جهت‌گیری استراتژیک این جریان‌ها را تعیین می‌کند.

این تناقضات یک چرخهٔ بسته و عقیم را می‌سازند: وابستگی نهادی به خارج به توجیه تحریم‌ها می‌انجامد؛ تحریم‌ها طبقه متوسط (موتور دموکراسی‌خواهی) را نابود می‌کند؛ با نابودی طبقه متوسط، ارتباط با بدنه جامعه قطع می‌شود؛ برای جبران این قطع ارتباط، اپوزیسیون به سلبریتی‌سازی رسانه‌ای پناه می‌برد و این سلبریتی‌ها در نهایت برای کسب مشروعیت، به بازتولید فرم‌های سنتی و کیش شخصیت روی می‌آورند.

ب) نابینایی استراتژیک نسبت به رئال‌پولیتیک

خطای بنیادین اپوزیسیون تکنوکرات، درک مکانیکی، فرودگاهی و بوروکراتیک از پدیدهٔ قدرت است. آن‌ها فرآیند انتقال قدرت را شبیه به تغییر مدیریت در یک شرکت بین‌المللی یا یک جابه‌جایی اتوبوسی کارمندان می‌بینند. این نگاه بوروکراتیک سبب نوعی نابینایی استراتژیک نسبت به سه واقعیت عینی شده است:

توهم انتقال بوروکراتیک: این فرض ساده‌لوحانه که ساختارهای اداری و نظامی کشور پس از یک ضربه یا مداخله خارجی، بدون فروپاشی شیرازه جامعه، به فرمان تکنوکرات‌های برگشته از خارج درخواهند آمد.

الگوی بناپارتیسم ایرانی: در علوم سیاسی، بناپارتیسم به وضعیتی اطلاق می‌شود که نیروهای مدنی جامعه به دلیل فرسایش شدید (ناشی از تحریم و سرکوب) توانایی رهبری ندارند و حاکمیت مستقر نیز مشروعیت خود را از دست داده است. در این انسداد مطلق، جامعه برای فرار از ناامنی، به دموکراسی نمی‌رسد، بلکه مستعد پذیرش یک «نیروی ثالث نظامی یا سزارین» می‌شود تا امنیت اولیه را برقرار کند. وابستگی اپوزیسیون به بیرون، دقیقاً با ضعیف کردن جامعهٔ مدنی، بستر را برای یک دیکتاتوری نظامی جدید (یک بناپارت وطنی) هموار می‌کند که کارکردش کنترل خشن بحران خواهد بود.

کارکرد ابزاری اپوزیسیون: در شطرنج رئال‌پولیتیک، پایتخت‌های غربی به دنبال دموکراتیزه کردن ایران نیستند، بلکه از اپوزیسیون به عنوان ابزار فشار برای چانه‌زنی با قدرت مستقر استفاده می‌کنند. هدف آن‌ها ثبات ژئوپلیتیک است، نه آزادی ملت ایران. این واقعیات نشان می‌دهد چرا گذار متکی بر ارادهٔ بیرون، از اساس ناممکن و فاجعه‌بار است.

۵. گذار از درون: از مطالبه‌محوری تا «پس‌گیری زیست»

وقتی مشخص می‌شود که مداخلات خارجی هرگز مردم‌محور نیستند و فروپاشی‌های خودبه‌خودی نیز جز ویرانی و جنگ داخلی به بار نمی‌آورند، استراتژی گذار باید بازتعریف شود. در این انجماد سیاسی، کنشگری نباید تعطیل شود، بلکه باید از سطح کلان به لایه‌های زیرین جامعه، یعنی قلمرو «زیست‌جهان» (قلمرو فرهنگ، روابط روزمره، آموزش و همیاری‌های اجتماعی) کوچ کند.

حاکمیت همواره تلاش دارد با تزریق ایدئولوژی و کنترل پلیسی، این زیست‌جهان را تسخیر کند. بنابراین، «به‌دلخواه‌زیستن» در چنین ساختاری، نه یک انفعال یا بی‌خیالی سیاسی، بلکه تهاجمی‌ترین نوعِ نافرمانی مدنی است. گذار درون‌زا از چهار مسیر کلیدی عبور می‌کند:

به‌دلخواه‌زیستن به‌مثابه کنش سیاسی: مقاومت در برابر سبک زندگی تحمیلی و تحمیل استانداردهای خود به فضای عمومی (مانند پوشش، هنر و زیست روزمره).

از مطالبه به خلق: عبور از «مطالبه‌محوری» (التماس به حاکمیت برای تغییر یا چشم دوختن به دست اپوزیسیون خارجی) و حرکت به‌سوی «خلقِ» فضاهای مستقلِ زیست در کف جامعه.

شبکه‌های زیست‌جهانی: ایجاد کانال‌های غیررسمی، افقی و موازی میان شهروندان. این شبکه‌ها از جنس قدرت سخت نیستند که به راحتی توسط پلیس سیاسی متلاشی شوند، بلکه پیوندهای ارگانیک و ایمانی میان افراد ایجاد می‌کنند.

نافرمانی مدنی به‌مثابه امتداد زیست: تبدیل مقاومت به یک امر روزمره و ساختاری، نه یک هیجان کور و زودگذر توده‌ای. جامعه‌ای که زیست‌جهان خود را پس گرفته باشد، دارای مفصل و عصب اجتماعی است و در لحظهٔ بحران، بالاترین ظرفیت را برای خودسازمان‌یابی دارد.

۶. سیاست در شرایط ضدسازمان‌یابی: امکان‌ها و تشکل‌های واقعی

۶.۱. معماری ضدسازمان‌یابی

ساختار سیاسی مستقر در ایران، یک معماری پیچیده امنیتی را پیش می‌برد که هدف آن ممانعت از شکل‌گیری هرگونه شبکه، سندیکا یا رابطهٔ پایدار انسانی است. حاکمیت می‌داند که جامعهٔ اتمیزه‌شده و تفکیک‌گردیده، در «وضعیت بقای محض» غرق می‌شود و توان اقدام دسته‌جمعی را از دست می‌دهد.

۶.۲. تشکل‌های واقعی در دل انسداد

با وجود این معماری امنیتی، جامعهٔ مدنی ایران نمرده است، بلکه تشکل‌های واقعی خود را در پنج ستون اصلی بازتولید کرده است: معلمان، کارگران، زنان، دانشجویان و بازنشستگان.

این‌ها لزوماً تشکل‌های رسمی، دارای دفتر و ثبت‌شده در وزارت کشور نیستند، اما تشکل‌های واقعی‌اند؛ چرا که سه ویژگی بنیادین دارند: دارای حافظهٔ جمعی از مطالبات هستند، توان بسیج شبکه‌ای در بزنگاه‌ها را دارند، و دارای ریشه‌های عمیق اجتماعی در متن زندگی توده‌ها هستند. این پنج نیرو، مفاصل اصلی جامعه مدنی برای هرگونه تحول آتی هستند.

۶.۳. دوگانهٔ کاذب جنگ و بن‌بست تحریم خرید

در فضای قطبی‌شدهٔ کنونی، رسانه‌ها مدام یک دوگانه کاذب را پمپاژ می‌کنند: اینکه در صورت وقوع جنگ یا بحران ژئوپلیتیک، جامعه باید کنار کدام طرف (حاکمیت مستقر یا مهاجم خارجی) بایستد؟ این پرسش از ریشه منحرف‌کننده است؛ زیرا رژیم مستقر، جنگ را ابزار بقا و سرکوب داخلی می‌کند و مهاجم خارجی، جنگ را ابزاری برای بازآرایی ژئوپلیتیک منطقه؛ و

در این میان، تنها موضعی که عاملیت جامعه را حفظ می‌کند، موضع سوم است؛ موضعی که نه از رژیم دفاع می‌کند و نه با مهاجم همراه می‌شود، بلکه مردم را سوژهٔ سیاسی می‌داند و بر استقلال جامعه و سازمان‌یابی نرم تکیه دارد.

این تفکر عقلانی باید در اقتصاد نیز جاری شود. برای مثال، دکترین «تحریم خرید کالاهای خاص» در یک اقتصاد کاملاً انحصاری و شبه‌دولتی کارکرد معکوس دارد؛ زیرا ساختار انحصاری، کاهش تقاضا را یا با گران کردن مجدد کالا و یا با کاهش عمدی عرضه جبران کرده و در نهایت کل هزینه و جریمه را به مصرف‌کنندهٔ ضعیف منتقل می‌کند. از این رو، تنها تحریم‌های اقتصادی نقطه‌ای، هدفمند، نمادین و شبکه‌ای که هسته سخت قدرت را هدف قرار می‌دهند کارآمد خواهند بود، نه تحریم‌های کور کلان.

۷. نمونه‌های جهانی و ایرانی «پس‌گیری زیست»

ایدهٔ پس‌گیری زیست روزمره، یک توصیهٔ انتزاعی نیست، بلکه متکی بر تجربه‌های زیستهٔ تاریخی است:

الف) تجربه‌های جهانی

چکسلواکی و استراتژی «زندگی موازی»: آن‌گونه که واتسلاو هاول و دگراندیشان پدیدارشناس تبیین می‌کردند، آن‌ها جامعه را تشویق کردند که ساختارهای رسمی حکومت را نادیده بگیرند و دانشگاه‌ها، تئاترها و بازارهای موازی خود را بسازند. این «زندگی در حقیقت» پایه‌های استبداد را از درون تهی کرد.

لهستان و شبکه‌های پنهان: شکل‌گیری اتحادیه همبستگی از کارخانه‌ها و امتداد آن به لایه‌های مذهبی و فرهنگی، نمونهٔ بارز پیوند زیست‌جهان با امر سیاسی بود.

آفریقای جنوبی و کرهٔ جنوبی: در هر دو نمونه، پیش از سقوط ساختار سیاسی، شبکه‌های محلی، کلیسایی و تشکل‌های افقی دانشجویی توانسته بودند سرمایه اجتماعی لازم برای ادارهٔ فردا را انباشت کنند.

ب) تجربه‌های ایرانی

در درون ایران نیز جامعه به صورت خودجوش این الگو را مشق کرده است:

BIHE (مؤسسه آموزش عالی بهاییان): یک شاهکار در خودسازمان‌یابی مدنی؛ جامعه‌ای محروم از تحصیل که یک دانشگاه سراسری، مخفی و با استانداردهای بالا را در خانه‌ها و بستر شبکه داخلی خلق کرد.

کلیساهای خانگی و شبکه‌های مستقل زنان: فرم‌های افقی از تجمع که فراتر از نظارت دولت، فضاهای تنفسی جدیدی برای اعضای خود می‌سازند.

حلقه‌های کتاب‌خوانی، هنر زیرزمینی و صندوق‌های همیاری خرد محلی: این ساختارها با بازسازی «اعتماد متقابل» و ایجاد چترهای حمایتی اقتصادی کوچک، مانع از فروپاشی اخلاقی و اتمیزه‌سازی کامل جامعه در دوران فقر فزاینده می‌شوند.

۸. مکانیسم انتقال: تبدیل امر خرد به امر کلان

پرسش اساسی این است که این جزایر کوچک و پراکنده چگونه می‌توانند به تغییر سیاسی منجر شوند؟ پاسخ در «مکانیسم انتقال لحظه‌ای» است. در دوره‌های انسداد شدید، این شبکه‌های کوچک وظیفهٔ حفظ و بازسازی سرمایه اجتماعی، امید و اعتماد متقابل را بر عهده دارند. آن‌ها مانند بنادر و پناهگاه‌های امنِ روح جامعه عمل می‌کنند.

در لحظهٔ وقوع یک بحران ساختاری، یک کلان‌تکانِ اقتصادی یا یک نقطهٔ عطف تاریخی، این جزایرِ مستقل به دلیل داشتن کدهای فرهنگی مشترک، به‌سرعت یکدیگر را پیدا کرده و به هم متصل می‌شوند. آن‌ها در این بزنگاه‌ها نه مانند احزاب هرمی و صلب (که با یک ضربه امنیتی متلاشی شوند)، بلکه به‌صورت سندیکاهای افقی، ژلاتینی و سیال عمل می‌کنند؛ یعنی مانند جیوه به هم می‌پیوندند، شکل عوض می‌کنند، ضربه‌پذیر نیستند و به سرعت کل فضای سیاسی را تسخیر می‌نمایند.

۹. چرا آلمان و ژاپن قابل تعمیم نیستند؟

اپوزیسیون نوستالژیک و تکنوکراتیک ایران، مرتباً با فرار از کار مدنی در داخل، نمونه‌های آلمان و ژاپن پس از جنگ جهانی دوم را به عنوان شواهدی بر موفقیت «دموکراسی‌سازی از طریق مداخله نظامی خارجی» فاکتور می‌آورند. این قیاس تاریخی، ناشی از یک ارزیابی کاملاً غلط و فاقد شعور علمی است؛ چرا که تجربه آلمان و ژاپن متکی بر پیش‌شرط‌هایی بود که کمترین شباهت ساختاری با ایران امروز ندارند:

شکست کامل نظامی و تسلیم بی‌قیدوشرط: حاکمیت‌های آلمان نازی و ژاپن امپریالیستی به طور کامل ویران شدند و تمام نهادهای ایدئولوژیک آن‌ها منحل گردید؛ امری که در دنیای چندقطبی امروز و در جغرافیای ایران ناممکن و مساوی با سناریوی سومالی‌شدن است.

بوروکراسی مدرن و سالم از پیش موجود: هر دو کشور پیش از جنگ، دارای سیستم‌های اداری، تکنوکراسی قوی و بوروکراسی مدرن، منظم و غیرفاسد بودند که بلافاصله پس از جنگ کار خود را از سر گرفتند.

جامعهٔ همگن و منسجم: انسجام ملی و هویت جمعی در این دو کشور، خطر فروپاشی به خطوط قومی و مذهبی را به صفر می‌رساند.

اشغال طولانی‌مدت و تزریق منابع عظیم: طرح مارشال و حضور ارتش آمریکا به مدت چندین دهه، میلیاردها دلار ثروت را به این کشورها تزریق کرد؛ در حالی که استراتژی‌های امروز غرب در قبال خاورمیانه، مبتنی بر مداخلات کم‌هزینه، تخلیه منابع و رهاسازی بحران است.

چارچوب جنگ سرد: غرب برای مقابله با خطر کمونیسم مجبور به ساختن دو ویترین توسعه‌یافته در اروپا و شرق آسیا بود؛ کارکردی ژئوپلیتیک که امروز دیگر موضوعیت ندارد.

هیچ‌یک از این پیش‌شرط‌ها در مختصات کنونی ایران وجود ندارد؛ بنابراین، تعمیم این دو نمونه به ایران، یک فریب رسانه‌ای و نابینایی مفرط نسبت به رئال‌پولیتیک است.

نتیجه‌گیری

اپوزیسیون نوستالژیک و تکنوکراتیک خارج از کشور، گرفتار یک بیماری مزمن و تاریخی در فرهنگ معاصر ایران است: «هراس از دموکراسی فرآیندمحور» و اصالت دادن به تفکر سلبی. آن‌ها تصور می‌کنند با حذف فیزیکی یک ساختار و جایگزینی آن از طریق مهندسی رسانه‌ای و ژئوپلیتیک، دموکراسی متولد می‌شود. اما دموکراسی یک کالا یا یک سیستم بوروکراتیکِ قابلِ واردات نیست. دموکراسی تنها زمانی پایدار و برگشت‌ناپذیر می‌شود که جامعه، پیش از ورود به ساختار سیاسی کلان، در سطح لایه‌های زیرینِ زندگی روزمرهٔ خود، فروتنی معرفتی، تحمل اختلاف، تمرینِ گفتگو و احترام به کرامت مخالف را مشق کرده باشد.

گذار واقعی از نظام استبدادی، از «پس‌گیری زیست» آغاز می‌شود؛ از بازپس‌گیری وجب‌به‌وجب زندگی روزمره از سیطرهٔ ایدئولوژی، از خلق فضاهای مستقلِ کوچک اما پایدار، و از شبکه‌هایی که به‌تدریج قدرت اجتماعی را انباشته می‌کنند. آیندهٔ ایران نه در پایتخت‌های خارجی، نه در اتاق‌های فکر لابیست‌ها و نه در دالان‌های قدرت داخلی، بلکه در توانایی عینی جامعه برای بازسازی زیست مستقلِ خود و تبدیل آن به یک سوژگی جمعی اصیل رقم خواهد خورد. گذار، ساختنی است، نه خریدنی.

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.