تهران در انتظار گودو؛ بحران، تعلیق و عادی شدن امر غیر عادی در جامعهی ایرانی
علی مستولیزاده ـ مسئلهی اصلی ایران امروز نه فقط تهدید وجودی برای بقای جمهوری اسلامی، شکلگیری نظم نوین منطقه، بحرانهای اجتماعی و اقتصادی و سیاسی در داخل ایران، بلکه بحران تخیل آینده است. جامعهای که دیگر توانی برای تخیل آیندهای روشن ندارد، کمکم انرژی خود را از سیاست به بقا منتقل میکند. مردم در این جهان بینابینی بیش از آنکه به تغییر جهان فکر کنند، در اندیشهی بقا و دوام آوردن خود هستند.

افزایش قیمت دلار در ایران. ۴ مه ۲۰۲۶، در تهران، ایران. عکس: فاطمه بهرامی، منبع: AFP

در دوران شکنندهی آتشبس، و در شرایطی که بحران تنگهی هرمز همچنان ادامه دارد و سایهی تنش نظامی و فشار اقتصادی بر زندگی روزمره سنگینی میکند، اخباری که از ایران به گوش میرسد، حاکی از بازگشت جامعه به نوعی «جریان عادی زندگی» است. خیابانها شلوغاند، آنهایی که هنوز شغل خود را حفظ کردهاند به سر کار میروند، دانشآموزان و دانشجویان بهصورت مجازی به تحصیل ادامه میدهند، و مردم ــ هر چند با سفرههایی کوچکتر از گذشته ــ همچنان در حد وسع خود خرید میکنند، مهمانی و سفر میروند و زندگی روزمره را پیش میبرند. ایران این روزها، در ظاهر، آرام به نظر میرسد.
با در نظر گرفتن میزانِ شگفتانگیز تابآوری و انطباق جامعهی ایرانی در سالهای اخیر، شاید اینگونه به نظر بیاید که کشور وارد دورهای جدید از ثبات شده است؛ دورهای که در آن، خشم عیانی که به سرریز شدن جمعیت مردم ناراضی در هیجدهم و نوزدهم دی ماه ۱۴۰۴ انجامید، جای خود را به دورهی دیگری از سکون و ثبات نسبی داده است.
اما در بسیاری از روایتها و گفتوگوهای روزمره، زیر این ظاهرِ عادی، نوعی سکوت سنگین و عصبی جریان دارد. حالتی که بیشتر به مکثی طولانی شبیه است تا آرامشی واقعی. نه خشم جمعیای که خیابانها را در سالهای اخیر بارها پر کرد کاملاً از میان رفته، و نه افقی روشن برای تغییر شکل گرفته است.
البته جنگ، تهدید خارجی، و تشدید فضای امنیتی و نظامی، بخشی از جامعه را ــ دستکم موقت ــ به سمت نوعی همگرایی تدافعی با کلیت نظام سوق داده است؛ پدیدهای که در بسیاری از جوامعِ درگیر بحران خارجی نیز قابل مشاهده است. اما این همگرایی را نیز نمیتوان الزاماً با بازگشت مشروعیت سیاسی یا آشتی واقعی جامعه با قدرت اشتباه گرفت.
وضعیت امروز جامعهی ایرانی، وضعیتی معلق میان خشم، خستگی، اضطراب، بیحسی است. در این میان با آنکه میل به تغییر آینده وجود دارد، جامعه در تخیل آینده دچار مشکل است. جامعه نه به وضعیت عادی بازگشته و نه در موقعیت خیزشی قرار دارد؛ بلکه در فاصلهای نامطمئن میان این دو زندگی میکند. این سکونِ پرتنش زیر ظاهر عادی زندگی روزمره، انباشتی از لایههای مختلف نارضایتی، بیاعتمادی و فرسودگی را با خود حمل میکند. جوامع گاهی وارد مرحلهای میشوند که نه توان انفجار دارند و نه امکان بازگشت به وضعیت عادی. با وجود تداوم بحران، در چنین شرایطی جامعه انرژی لازم برای حضور در وضعیت خیزشی و انقلابی را ندارد. عوامل این فرسودگی و بیرمقی که یکی از آن قطعاً خشونت بیحد و مرز حکومت در کشتار و سرکوب است، موضوع این مقاله نیست. اما شاید بتوان این وضعیت را با مفهوم «دوران فترت» گرامشی تحلیل کرد که در آن نظم کهنه در حال جان دادن است و نظم نو هنوز امکان زاده شدن ندارد. در این دوران، نظم پیشین مشروعیت خود را از دست میدهد، اما بدیل تازه نیز هنوز توان سازماندهی تخیل جمعی را پیدا نکرده است.
آنچه در ایرانِ معاصر ــ بهویژه در نیمهی دوم عمر جمهوری اسلامی ــ شاهدش بودهایم، نه مجموعهای از اعتراضاتِ جدا از هم، بلکه نوعی چرخهی تکرارشوندهی «سرریز و فرسودگی» است. از ۱۳۷۸ تا ۱۳۸۸، از ۱۳۹۶ و ۱۳۹۸ تا ۱۴۰۱ و اکنون ۱۴۰۴، جامعه بارها وارد لحظاتی از خیزش و انفجار سیاسی شده، اما پس از هر موج، دورهای از سرکوب، فرسودگی، پراکندگی و سکون نسبی نیز از راه رسیده است. سیدنی تارو این وضعیت را در نظریهی «چرخههای خیزش و فرسایش اجتماعی» توضیح میدهد؛ چرخههایی که در آنها جنبشهای اجتماعی نه بهصورت خطی، بلکه در قالب امواج متناوب خیزش عمومی، فرسایش، و بازگشت دوبارهی نارضایتی شکل میگیرند.
شاید تفاوت ایران امروز با دهههای گذشته در همین باشد که جامعهی ایرانی امروزه بیش از هر زمانی تحلیل رفته و خستهتر شده است. هر چرخهی تازهی اعتراض، همزمان دو میراث متناقض از خود به جا میگذارد: از یک سو، حافظهی مقاومت، همبستگی و تجربهی جمعیِ ایستادن در برابر قدرت؛ و از سوی دیگر، حافظهی شکست، سرکوب، فرسودگی و ازدسترفتنِ افقهای قابلتصور برای تغییر. جامعه با هر موج، سیاسیتر میشود، اما همزمان خستهتر نیز میشود. تجربههای پیاپیِ سرکوب، کشتار، خشونت، زندان، مهاجرت، فروپاشی اقتصادی و بیثمر ماندنِ بسیاری از اشکال مشارکت سیاسی، بخشی از انرژی اجتماعی را از کنش جمعی به سمت بقا، عقبنشینی، یا انتظار سوق داده است. شاید به همین دلیل است که جامعهی ایران امروز، همزمان جامعهای عمیقاً ناراضی و عمیقاً فرسوده به نظر میرسد؛ جامعهای که هنوز ظرفیت خیزش و انفجار را در دل خود حفظ کرده، اما دیگر مانند گذشته به سادگی به امکانِ تغییر باور ندارد. جامعهای که هزینههایی که پرداخت کرده، هرگز به اندازهی آوردههایش نبوده است.
البته حتی در این شرایط هم کارگران و معلمان اعتصاب و اعتراض میکنند، خانوادههای دادخواه هزینه میدهند، زنان و سایر گروههای به حاشیهرانده شده به صورت روزمره با سازوکارهای کنترل درگیرند، و اشکال خرد مقاومت ادامه دارد. اما در کنار اینها، نوعی فرسودگی جمعی نیز قابل مشاهده است که بیش از آنکه خودش را در خیابان نشان دهد، در رابطهی جامعه با آینده دیده میشود.
الکسی یورچاک در کتاب مشهور خود «همواره مستدام، تا قبل از نابودی» وضعیت اواخر شوروی را با مفهومی توضیح میدهد که بعدها با عنوان «هایپرنرمالیزاسیون» شناخته شد؛ وضعیتی که در آن اجزای مختلف یک نظام اجتماعی با آنکه میدانند نظم موجود دچار بحران است، اما چون برایشان جایگزین روشنی برای آینده وجود ندارد، به زندگی در همان چارچوبهای قبلی ادامه میدهند. تا لحظهای که چیزی که «برای همیشه» به نظر میرسید، ناگهان فرو میریزد.
اما شاید ایران امروز علاوه بر بحران وجودی، سیاسی، اقتصادی و هویتی که با آن درگیر است با نوعی بحران در نگرش به آینده هم مواجه است. لارن برلانت، استاد دانشگاه شیکاگو در کتاب «خوشبینی خشونتآمیز» از وضعیتی حرف میزند که در آن جامعه همچنان به افقهایی چنگ میزند که امکان تحققشان وجود ندارد. در این شرایط آنچه زمانی سرچشمهی امید و ایجاد معنا در جامعه بوده، کمکم خود به مانعی برای شکوفایی و زیستن تبدیل میشود. بخشی از جامعهی ایران امروز نیز در چنین وضعیتی قرار دارند. هنوز رگههایی از امید برای تغییر در جامعه وجود دارد، اما جامعه امکان تصور این آیندهای روشن را ندارد. جامعه هنوز به ایدههایی همچون بهبود شرایط اقتصادی، ایجاد ثبات، آزادیهای اجتماعی، رهایی، امکان زندگی عادی دل بسته است، اما تجربهی مداومِ بحران، سرکوب، فروپاشی اقتصادی، جنگ و تعلیق سیاسی، امکانِ باور کامل به این افقها را فرسوده کرده است.
برلانت معتقد است که انسانها اغلب پیش از آنکه بحران را بهصورت عقلانی درک کنند، آن را در سطح عاطفی و روزمره در خلال اضطراب دائمی، فرسودگی، نااطمینانی و دشواریِ برنامهریزی برای آینده تجربه میکنند. بحران در شرایط ایران امروز، علاوه بر مداخلات خارجی، درگیریهای سیاسی یا رخدادهای استثنایی مانند جنگ و آتشبس و محاصره، در ریتم زندگی روزمره نیز خود را نشان میدهد: در کوچکتر شدن افق آرزوها، در مهاجرت دائمی دوستان، در طبقاتیشدن ابتداییترین امکانات زندگی (مثل اینترنت)، و در نوعی احساس کشدار تعلیق که گویی پایانی برای آن قابل تصور نیست. جامعهی ایرانی دیگر فقط با «بحران» زندگی نمیکند؛ بلکه کمکم در حال عادت کردن به تداوم بحران است. در این وضعیت اضطرار دیگر رخدادی استثنایی نیست، بلکه به بخشی از بافتار عادیِ زندگی تبدیل شده است.
یکی از مهمترین ویژگیهای ایران امروز، عادیشدنِ وضعیتِ غیرعادی است. بحرانهایی که روزی میتوانستند در جامعه شوک ایجاد کنند، حالا کمکم به بخشی از ریتم روزمره تبدیل شدهاند: قطعی تقریبا سه ماههی اینترنت –که یکی از بیسابقهترین موارد محدودسازی اینترنت در جهان محسوب میشودــ ، افزایش بهای ارزهای خارجی و سقوط کمسابقهی ارزش پول ملی، وراثتی شدن حکومت ولایت فقیه که پیش از جنگ پذیرشش توسط جامعه محل پرسش جدی بود، تورم بیسابقه، اعدام تقریبا هرروزهی مخالفان سیاسی، تهدید به آغاز دوبارهی جنگ. این لختی و عدم غافلگیری از بحرانها، نه به این دلیل است که جامعه واقعاً این وضعیت را پذیرفته، بلکه به این دلیل است که ذهن انسان نمیتواند برای همیشه در وضعیت اضطرار زندگی کند.
لارن برلانت در تحلیل خود از «بحران کشدار» توضیح میدهد که وقتی اضطرار از یک رخداد استثنایی به وضعیتی دائمی تبدیل میشود، انسانها برای دوام آوردن ناچارند آن را در بافت عادیِ زندگی روزمره هضم کنند. جامعهی ایرانی در داخل کشور برای ادامه دادن، ناچار شده بحران را به پسزمینهی زندگی روزمره منتقل کند؛ به چیزی که همیشه در پس زمینه حضور دارد و در تاروپود زندگی هضم شده است. زیگموند باومن هم در آثارش از وضعیتی نوشته است که او «عادیشدنِ ناامنی» نامیده است. وضعیتی که در آن بحران، بهجای آنکه رخدادی استثنایی تلقی شود، کمکم به بخشی از زیرساخت زندگی روزمره تبدیل میشود. در این شرایط، واحدهای فردی و اجتماعی بهجای تلاش برای پایاندادن به وضعیت اضطراری، ناچار میشوند یاد بگیرند چگونه در دل آن تاب بیاورند.
یکی از عمیقترین تغییرات سالهای اخیر، طبقاتیشدنِ چیزهایی است که زمانی بخشی بدیهی از زندگی روزمره تلقی میشدند. چیزهایی مثل دسترسی پایدار به اینترنت، نشستن در کافه، سفر رفتن، خرید کتاب، یادگیری زبان، یا حتی داشتن اوقاتی خالی از اضطراب اقتصادی. آنچه زمانی برای بخشهایی از طبقهی متوسط شهری عادی بود، حالا با افزایش فشارهای امنیتی و اقتصادی برای بسیاری به تجربهای پرهزینه، موقت، یا دور از دسترس تبدیل شده است.
در روزگاری که دسترسی به اینترنت بخشی از زیرساخت زندگی مدرن و نه یک «مزیت تکنولوژیک»؛ است. اینترنت امروزه برای بسیاری در ایران ابزار کار، آموزش، ارتباط، دسترسی به اطلاعات و حتی حفظ پیوندهای اجتماعی است. اما در سالهای اخیر، اختلالهای مداوم اینترنت و فضای امنیتی پیرامون آن، دسترسی پایدار به یکی از پایهایترین نیازهای زیست معاصر را مختل کرده است. چیزی که زمانی بدیهی به نظر میرسید، حالا به امری شکننده و حتی طبقاتی تبدیل شده است.
گزارشها و دادههای رسمی در سالهای اخیر از کاهش محسوس مصرف مواد غذایی، کوچکشدن سفرهی خانوارها، و سقوط بخشی از طبقهی متوسط به مرز فقر خبر میدهند. بر اساس گزارشهای رسمی، مصرف گوشت قرمز در ایران به پایینترین سطح خود در دهههای اخیر رسیده و شکاف مصرف میان دهکهای ثروتمند و فقیر بهطرزی بیسابقه افزایش یافته است. جنگ و تشدید محاصرهی اقتصادی، علاوه بر از بین بردن مشاغل به فقیرتر کردن جامعه منجر شده است. آنچه زمانی بخشی عادی از زندگی طبقهی متوسط شهری محسوب میشد ــ از مصرف مواد غذایی تا اوقات فراغت، آموزش، سفر یا حتی دسترسی پایدار به اینترنت ــ حالا برای بخش بزرگی از جامعه به امتیازی پرهزینه و ناپایدار تبدیل شده است.
نگرانکنندهتر از گسترش روزافزون فقر؛ عادیشدن تدریجیِ آن است. جامعهای که سالها در وضعیت بحران زندگی کرده است، کمکم یاد میگیرد چگونه خود را با فقر و کاهشِ مداوم افقِ زندگی تطبیق دهد. در چنین وضعیتی، جامعه بهجای پرسیدن اینکه چرا ابتداییترین امکانات زندگی از دسترس خارج شدهاند، انرژی خود را صرف مدیریت بقا میکنند.
دوستی از تهران، وقتی از اوضاع این روزهای شهر برایم میگفت، توضیح میداد که اینترنت «ظاهراً وصل است»، اما اینترنت فقط با «کانفیگ» و فیلترشکنهای گرانقیمت کار میکند. هزینههایی که برای بسیاری دیگر حتی قابلدسترس نیست. چیزی که زمانی بخشی بدیهی از زندگی دیجیتال بود، حالا به امتیازی طبقاتی و رانتی تبدیل شده است.
دوست دیگری میگفت بسیاری از کسبوکارهای آنلاین عملاً مختل شدهاند، شرکتها تعدیل نیرو کردهاند، و همزمان نوعی نمایشِ عادیبودن نیز در فضای عمومی جریان دارد؛ از برنامههای حکومتی و تجمعهای نمایشی گرفته تا تلاش دائمی برای القای اینکه «اوضاع تحت کنترل است».
آنچه در بسیاری از گفتوگوها با دوستان و اعضای خانواده در داخل ایران تکرار میشود، برای فهم حالوهوای امروز جامعه مهم است: «ما اینجا هیچکارهایم.» جملهای که در اعماقش نوعی فرسودگیِ عمیق سیاسی و احساسِ ازدسترفتنِ عاملیت جمعی پنهان شده است؛ حسی که نه نشانهای از آشتیِ واقعی جامعه با حاکمیت و بازگشت مشروعیتِ آن، بلکه بیشتر بیانگر نزدیکشدنِ بخشی از جامعه به این باور است که دیگر توان اثرگذاری بر مسیرِ وقایع را از دست داده است. همین احساسِ ازدسترفتن عاملیت، یکی از مهمترین ویژگیهای وضعیت فعلی است. بخش مهمی از جامعه چون در این شرایط دیگر راه مؤثری برای اثرگذاری سیاسی نمیبیند، کمکم از کنش جمعی فاصله گرفته است.
البته این وضعیتی چندان جدید در افق سیاسی ایران نیست. شکست پروژههای انقلاب، اصلاحات، ناکامی جنبش سبز در سال ۸۸، بیفرجام شدن برجام و کشتار و سرکوبهای خشونتآمیز یک دههی اخیر، بهتدریج بخشی از جامعه را به این نتیجه رساند که امکان اثرگذاری واقعی بر مسیرِ سیاست، از مسیرهای مدنی وجود ندارد. نتیجهی چنین شرایطی فرسایشِ تدریجیِ باور به امکان کنشِ مؤثر شهروندان در جامعه است.
دو جنگ اخیر هم، با ضریب بالاتری به تحلیل بردن عاملیت جمعی و ساختارها و نهادها و فعالیتهای مدنی موجود در جامعه دامن زدند و نوعی سیاست انتظار و تعلیق را بر جامعه حاکم ساختند. انتظاری دائمی برای یک لحظهی نهایی که قرار است همهچیز را یکباره تغییر دهد.
بخشی از اپوزیسیون خارج از کشور نیز ــ آگاهانه یا ناخودآگاه ــ در بازتولید این تخیلِ انتظار نقش داشته است. تخیلی که بر اساس آن، لحظهای تعیینکننده فرا خواهد رسید؛ لحظهای که با دخالت خارجی، شکاف در ساختار قدرت، یا ظهور چهرهای نجاتبخش، جامعه ناگهان وارد فاز نهاییِ تغییر خواهد شد. در چنین روایتی، سیاست بیش از آنکه فرایندی فرساینده، تدریجی و مبتنی بر نهادسازی و انباشت کنش جمعی باشد، به رخدادی دفعی و نهایی تقلیل پیدا میکند.
در سالهای اخیر، این انتظارِ دائمی برای «فراخوان نهایی» بارها در گفتار برخی چهرههای سیاسیِ اپوزیسیون نیز بازتاب پیدا کرده است؛ این ایده که لحظهای سرنوشتساز فرا خواهد رسید و یک صدا، یک رهبر، یا یک رویداد تاریخی، جامعه را ناگهان به خیابان بازخواهد گرداند و همهچیز را یکباره تغییر خواهد داد. اما تاریخ تحولات سیاسی معمولاً بسیار پیچیدهتر از اسطورهی «لحظهی نهایی» عمل میکند.
این البته به معنای انکار نقشِ رهبری سیاسی، اتحاد اپوزیسیون، یا اهمیت چهرههایی نیست که برای بخشی از جامعه هنوز امکان تخیلِ گذار را زنده نگه داشتهاند. در شرایطی که بخش بزرگی از جامعه دچار فرسودگی، سرکوب و بیاعتمادی شده، طبیعی است که بسیاری از مردم به دنبال نمادها، روایتها یا شخصیتهایی باشند که بتوانند دوباره امکان امید و تغییر را نمایندگی کنند. مسئله اما شاید نه خودِ امید، بلکه تبدیلشدن امید به نوعی تعلیق دائمی عاملیت است. وضعیتی که در آن جامعه، بیش از آنکه بر ظرفیت کنشِ جمعی، نهادسازی و فرسایش تدریجیِ ساختار قدرت تکیه کند، چشم به رخدادی نهایی یا مداخلهای بیرونی میدوزد.
حتی انقلاب اسلامی ۵۷ نیز محصول یک فراخوان ناگهانی نبود؛ حاصل سالها فرسایش سیاسی، شبکهسازی اجتماعی، اعتصاب، بحران مشروعیت، و تغییر تدریجی رابطهی جامعه با قدرت بود. با این حال، سیاستِ انتظار فقط محصول شرایط سیاسی امروز نیست، بلکه ریشههایی عمیقتر در فرهنگ سیاسی ایران نیز دارد. در بخشهایی از سنت شیعی، «انتظار» نه صرفاً بهمعنای صبر، بلکه بهمعنای زیستن در افقِ رخدادی نهایی و نجاتبخش فهم شده است؛ لحظهای که قرار است بیعدالتی تاریخی پایان یابد و نظمی تازه جایگزین آن شود. البته این سنت همیشه منفعل نبوده و در دورههایی حتی الهامبخشِ کنش سیاسی، مقاومت، و عدالتخواهی نیز شده است.
اما شاید یکی از تناقضهای مهم تاریخ معاصر ایران همین باشد که، با وجود تجربههای تلخِ پیدرپی ــ از شکستِ آرمانهای مشروطه تا سرخوردگیهای پس از انقلاب ۵۷ و جنبشهای اعتراضیِ دهههای اخیر ــ نوعی تخیلِ «گشایش ناگهانی» همچنان در بخشهایی از فرهنگ سیاسی ایران حضوری پررنگ دارد؛ تخیلی که هم در روایتهای مذهبی و هم در برخی روایتهای سکولارِ اپوزیسیون دیده میشود. گویی جامعه، بارها و بارها، میان فرایندِ طولانی و فرسایندهی تغییر و امید به یک لحظهی نجاتبخشِ نهایی در نوسان مانده است.
البته هر بار ناکامی در تحققِ این لحظهی موعود، فقط به شکستِ یک خیزش یا پروژهی سیاسی ختم نشده، بلکه بخشی از اعتماد جامعه به امکانِ تغییر تدریجی و کنشِ جمعی را نیز فرسودهتر کرده است و همین باعث شده است که جامعهی ایران امروز، همزمان هم تشنهی تغییر به نظر میرسد و هم نسبت به امکانِ تحقق آن عمیقاً بدبین شده است
ارنست بلوخ در کتاب مشهورش اصول امیدواری، امید را نیرویی تاریخی میدانست. اما معتقد بود اگر امید کاملاً به آیندهای موهوم و نجاتبخش منتقل شود، میتواند انسان را از کنش در زمان حال جدا کند. یکی از خطرهای سیاست انتظار هم همین نکته است. هرچه تخیلِ «لحظهی نهایی» قویتر شود، امکان شکلگیری کنش مدنیِ آهسته، نهادسازی و فرسایش تدریجی جریان سرکوب ضعیفتر میشود . جامعه کمکم بهجای ساختن ظرفیت جمعی و کنشگری، منتظر رخداد نجاتبخش میماند.
حالوهوای امروز ایران تا حدودی یادآور جهان «در انتظار گودو» اثر ساموئل بکت است. لوپی ابزورد که در آن همهچیز در وضعیت انتظار برای موعد نهایی معلق مانده است. شخصیتها هنوز میلِ حرکت دارند، اما جهان پیرامونشان چنان فرسوده و نامطمئن شده که کنش، مدام به آیندهای نامعلوم موکول میشود. بخشی از فرسودگی سیاسی امروز ایران از همین انتظار تاریخی طولانی برای لحظهای است که قرار است در آن ناگهان همهچیزتغییر کند.
مسئلهی اصلی ایران امروز نه فقط تهدید وجودی برای بقای جمهوری اسلامی، شکلگیری نظم نوین منطقه، بحرانهای اجتماعی و اقتصادی و سیاسی در داخل ایران، بلکه بحران تخیل آینده است. جامعهای که دیگر توانی برای تخیل آیندهای روشن ندارد، کمکم انرژی خود را از سیاست به بقا منتقل میکند. مردم در این جهان بینابینی بیش از آنکه به تغییر جهان فکر کنند، در اندیشهی بقا و دوام آوردن خود هستند.
جامعهی ایرانی سالهاست میان فروپاشی نظم قدیم و ناتوانی زادهشدن نظمی تازه گرفتار مانده است. آستانهای که آنقدر امتداد پیدا کرده که کمکم از یک وضعیت موقت به شکل و سبکی از زندگی تبدیل شده است. با این حال، تاریخ بارها نشان داده که دورههای طولانی سکوت، لزوماً به معنای ثبات پایدار نیستند. فرسودگی نظمهای سیاسی، پیش از آنکه در خیابان یا نهادهای رسمی دیده شود، در رابطهی روزمرهی مردم با آینده آغاز میشود. فروپاشیِ اتحاد جماهیر شوروی، یا خیزشهای بهار عربی، پیش از لحظهی انفجار، سالها در ظاهری از ثبات زندگی میکردند. برای همین است که خطرناکترین سکوتها همیشه محصول فرسودگی، تعلیق، و انباشت آرام آرام خواستههایی هستند که هنوز زبان سیاسی روشنی برای ظهور و بروز پیدا نکردهاند.
*علی مستولیزاده، جامعهشناس، محقق اجتماعی، فارغالتحصیل دکتری جامعهشناسی از دانشگاه واترلو، کانادا



نظرها
نظری وجود ندارد.