ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

از «بالکانیزه‌شدن» تا «سوریه‌ای‌شدن»: چگونه گفتار امنیت ملی درونی می‌شود؟

«بالکانیزه‌شدن» و «سوریه‌ای‌شدن» در گفتار سیاسی ایران دیگر فقط ارجاع‌هایی تاریخی نیستند؛ آن‌ها به ابزارهایی برای تولید ترس، محدود کردن تخیل سیاسی و امنیتی‌کردن هر مطالبه‌ی اجتماعی بدل شده‌اند. این مقاله نشان می‌دهد چگونه تجربه‌های تاریخی پیچیده، از زمینه‌ی خود جدا می‌شوند و در قالب هشدارهایی فشرده به کار می‌روند تا نقد مرکز، مطالبه‌ی برابری، حق زبان، اعتراض سیاسی و امکان گذار، پیشاپیش در افق تجزیه، جنگ داخلی، مداخله‌ی خارجی و خیانت خوانده شوند. در این منطق، امنیت ملی نه فقط زبان دولت، بلکه شکلی از خودکنترلی اجتماعی است؛ زبانی که جامعه نیز به‌تدریج آن را درونی می‌کند.

دیدگاه
این مقاله در بخش دیدگاه منتشر شده است. نظرهای مطرح‌شده در این بخش، دیدگاه نویسندگان را بازتاب می‌دهند و نه لزوماً دیدگاه تحریریه زمانه را. زمانه آمادگی دارد نظرهای در برابر این دیدگاه را نیز منتشر کند.

«بالکانیزه‌شدن» و «سوریه‌ای‌شدن» صرفاً نام دو تجربه‌ی تاریخی یا دو استعاره سیاسی نیستند. آن‌ها فرمول‌هایی برای عام‌سازی معوج تجربه‌های تاریخی و نام‌گذاری خطر شده‌اند. یک رخداد، یک منطقه، یک جنگ یا یک فروپاشی از زمینه‌ی خاص خود جدا می‌شود و به نامی عام برای هشدار یا تحریک احساس خطر تبدیل می‌گردد. در این انتقال، تاریخ به نشانه بدل می‌شود؛ نشانه‌ای که دیگر قرار نیست گذشته را توضیح دهد، بلکه قرار است اکنون و آینده را مهار کند.

«بالکانیزه‌شدن» به فرایند تکه‌تکه‌شدن سیاسی و سرزمینی در بالکان ارجاع دارد، منطقه‌ای که تاریخ آن از فروپاشی امپراتوری عثمانی و جنگ‌های بالکان در ۱۹۱۲ و ۱۹۱۳ تا فروپاشی خونین یوگسلاوی در دهه‌ی ۱۹۹۰، با رقابت امپراتوری‌ها، ملی‌گرایی‌های دولتی، مداخله‌ی قدرت‌های خارجی، بحران اقتصادی و جنگ‌های داخلی گره خورده است. اما در کاربرد سیاسی متأخر، این تاریخ پیچیده در تصویری ساده فشرده می‌شود: تأکید بر تکثر ملی مساوی است با تجزیه، و تجزیه مساوی است با خشونت. از این لحظه به بعد، «بالکان» دیگر یک جغرافیای تاریخی نیست؛ به یک کد امنیتی تبدیل می‌شود.

«سوریه‌ای‌شدن» نیز چنین مسیری را طی کرده است. خیزش ۲۰۱۱ سوریه، سرکوب دولتی، نظامی‌شدن نزاع، مداخله‌ی قدرت‌های منطقه‌ای و جهانی، گسترش گروه‌های جهادی، جابه‌جایی میلیونی جمعیت و تخریب زیرساخت‌ها به تجربه‌ای تاریخی و بسیار خاص تعلق داشت. اما در گفتار سیاسی، این تجربه اغلب به فرمولی عام فروکاسته می‌شود: قیام یعنی جنگ داخلی؛ فروپاشی اقتدار مرکزی یعنی ویرانی؛ تغییر رادیکال یعنی مداخله‌ی خارجی. اینجا نیز تاریخ حذف نمی‌شود، بلکه به شکلی خاص مصرف می‌شود: به‌عنوان تصویر آینده‌ای که باید از آن ترسید.

از کیهان تا مجله جنوب جهانی

در سال‌های اخیر، و به‌ویژه در فضای پس از جنگ و امتداد وضعیت حاد استثنایی، ادبیات «سوریه‌ای‌شدن» و «بالکانیزه‌شدن» در ایران گسترش یافته و از مرزهای یک جناح سیاسی فراتر رفته است. این استعاره‌ها را می‌توان نزد اصلاح‌طلبانی چون عباس عبدی، اکبر گنجی، احمد زیدآبادی، جلایی‌پورها و صادق زیباکلام دید. در گفتار امنیتی رسمی و محافظه‌کارانه‌ی سپاه، فارس، کیهان و روزنامه ایران نیز همین منطق با واژگانی چون «پروژه آمریکا و اسرائیل»، «تجزیه»، «فتنه قومی» و «نابودی انسجام ملی» بازتولید می‌شود. محافل ملی‌گرا نیز از «لیبیایی و سوریه‌ای‌شدن ایران» سخن می‌گویند. در سوی دیگر، بخشی از چپ‌های ضد‌امپریالیست یا محور مقاومتی، از مجله جنوب جهانی تا راه توده، همین تصویر را در قالب پروژه‌ی امپریالیستی تغییر رژیم، تکه‌تکه‌سازی و بالکانیزه‌کردن ایران بازسازی می‌کنند.

استفاده از این ادبیات در شرایط کنونی معنایی ویژه پیدا می‌کند. پس از جنگ دوازده‌روزه، حکومت با گسترش زبان امنیت ملی، مرز میان قانونی و غیرقانونی، نقد و همکاری با دشمن، اعتراض و تهدید امنیتی را بیش از پیش مخدوش کرده است. قانون «تشدید مجازات جاسوسی و همکاری با رژیم صهیونیستی و کشورهای متخاصم» مجازات‌های سنگین، از جمله اعدام، را برای طیفی از اتهام‌های امنیتی پیش‌بینی می‌کند. عفو بین‌الملل از موج سرکوب پس از جنگ با اسرائیل سخن گفته و گزارش‌ها از بازداشت گسترده، تشدید اعدام‌ها و استفاده از امنیت ملی برای کنترل سیاسی حکایت دارند. در چنین زمینه‌ای، این استعاره‌ها نه صرفاً هشدار، بلکه بخشی از عقلانیت امنیتی حذف‌اند؛ عقلانیتی که هر مطالبه‌ و هر نقد سیاسی هر اعتراض اجتماعی و هر امکان گذار را پیشاپیش در افق جنگ داخلی، تجزیه، مداخله‌ی خارجی و خیانت قرار می‌دهند و با ارائه  تصویری فشرده از فاجعه، امکان‌ بحث و گفت‌وگوی آزاد  پیرامون برخی مسائل را از بین می‌برد.

سازوکار اصلی این استعاره‌سازی چنین است: یک تجربه‌ی تاریخی ابتدا از علل مادی، زمینه‌ی ژئوپولیتیک، اقتصاد سیاسی و تناسب نیروهای خاص خود جدا می‌شود؛ سپس به الگویی عمومی برای هشدار تبدیل می‌گردد. در مرحله‌ی بعد، این الگو به گفتار روزمره وارد می‌شود و نقش یک مرز زبانی را بازی می‌کند: تا اینجا می‌توان نقد کرد؛ از اینجا به بعد خطر بالکان، سوریه، لیبی یا عراق آغاز می‌شود. بنابراین مسئله فقط استفاده از یک واژه نیست؛ مسئله تولید رژیمی ادراکی است که در آن برخی مطالبات پیشاپیش به نشانه‌های فاجعه خوانده می‌شوند.

امنیتی‌سازی و بدن ملی

نظریه‌پردازنی همچون باری بوزان، اولی ویور و یاپ دو وایلد معتقد اند که امنیتی‌شدن گفتار زمانی رخ می‌دهد که یک مسئله از حوزه‌ی سیاست به معنای متعارف آن بیرون کشیده شود و به سطح تهدید وجودی منتقل گردد. در چنین وضعیتی، موضوع دیگر چیزی نیست که درباره‌اش بحث شود؛ چیزی است که باید کنترل، خنثی یا حذف شود. اهمیت «بالکانیزه‌شدن» و «سوریه‌ای‌شدن» دقیقاً در همین انتقال است: آن‌ها اختلاف سیاسی را به خطر وجودی ترجمه می‌کنند.

این ترجمه چند مرحله دارد. نخست، یک مطالبه‌ی سیاسی، مانند حق زبان، خودمختاری، فدرالیسم، حق تعیین سرنوشت، اعتصاب، شورش یا نقد دولت مرکزی، از محتوای اجتماعی خود تهی می‌شود. سپس به زنجیره‌ای از معانی امنیتی وصل می‌شود: تجزیه، جنگ داخلی، مداخله، فروپاشی، تروریسم، بی‌ثباتی. در نهایت، خود مطالبه دیگر لازم نیست بررسی شود؛ کافی است نشان داده شود که ممکن است به «آن‌جا» ختم شود. 

این منطق با تحول مفهوم ملت نیز پیوند دارد. در روایت کلاسیک دولت‌ملت، ملت به‌صورت یک بدن واحد تصور می‌شود: یک سرزمین، یک مردم، یک زبان غالب، یک تاریخ رسمی، یک امنیت مشترک. اما نظریه‌های ملت‌سازی، از بندیکت اندرسون تا ارنست گلنر، اریک هابسبام و راجر بروبیکر، نشان داده‌اند که ملت نه یک جوهر طبیعی، بلکه یک صورت‌بندی تاریخی و سیاسی است؛ محصول آموزش، رسانه، بوروکراسی، مرز، حافظه، جنگ، اقتصاد و دولت. بنابراین «ملی» فقط نام یک تعلق نیست؛ نام عملیاتی است که ناهمگونی‌های تاریخی را به شکل یک بدن واحد سازمان می‌دهد.

در این چارچوب، گفتار امنیت ملی نقش نگهبان این بدن را بازی می‌کند. هر مطالبه‌ی پیرامونی، هر تفاوت زبانی، هر حافظه‌ی سرکوب‌شده، هر شکل خودمختاری یا هر نقد از مرکز می‌تواند به‌عنوان شکاف در بدن ملی فهمیده شود. اینجا استعاره‌ی پزشکی و امنیتی به هم می‌رسند: تفاوت به تجزیه، نقد به نفوذ، اعتراض به اختلال، اقلیت به خطر بالقوه، و حق تعیین سرنوشت به مقدمه‌ی قطع عضو تبدیل می‌شود.

از دولت وعده‌دهنده به دولت هشداردهنده

گفتار امنیت ملی فقط پوششی ایدئولوژیک برای توجیه دولت نیست؛ بخشی از خود کارکرد دولت است. دولت از طریق این گفتار تضادهای طبقاتی، ملی، جنسیتی، منطقه‌ای و ژئوپولیتیکی را در یک زبان مشترک بازکدگذاری می‌کند: زبان بقا.

این بازکدگذاری در سطح اقتصاد سیاسی معاصر شدت گرفته است. دولت‌های قرن بیستم، چه در شکل دولت رفاه، چه دولت توسعه‌گرا و چه دولت پسااستعماری، هنوز می‌توانستند مشروعیت خود را با توسعه، رفاه، بازتوزیع یا استقلال اقتصادی پیوند بزنند. اما از دهه‌های پایانی قرن بیستم، با جهانی‌شدن سرمایه، مالی‌سازی، خصوصی‌سازی، زنجیره‌های جهانی تولید، بدهی، تحریم‌ها، اقتصاد لجستیکی و تضعیف دولت رفاه، نسبت دولت با جامعه دگرگون شد. ساسکیا ساسن از برون‌رانی‌ها و بازآرایی اقتدار ملی درون فرایندهای جهانی سخن می‌گوید؛ متزادرا و نیلسون نیز نشان می‌دهند که مرز دیگر فقط خطی جغرافیایی نیست، بلکه تکنیکی برای اداره‌ی حرکت، کار، شهروندی و تفاوت است.

در چنین وضعیتی، دولت‌ها کمتر قادرند خود را از طریق وعده‌ی رفاه یا توسعه بازتولید کنند. در عوض، خود را بیشتر به‌عنوان ضامن امنیت، مرز، نظم، هویت و بقا تعریف می‌کنند. این گذار را می‌توان حرکت از دولت وعده‌دهنده به دولت هشداردهنده نامید. دولت وعده‌دهنده می‌گوید: آینده‌ای بهتر می‌سازیم. دولت هشداردهنده می‌گوید: اگر ما نباشیم، فاجعه می‌آید. مشروعیت دیگر نه از افق ایجابی، بلکه از مدیریت ترس ساخته می‌شود.

چرخش امنیتی پس از ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ این روند را جهانی کرد. شورای امنیت سازمان ملل قطعنامه‌ی ۱۳۷۳ را در ۲۸ سپتامبر ۲۰۰۱ تصویب کرد و از دولت‌ها خواست تأمین مالی تروریسم را جرم‌انگاری و سرکوب کنند. در آمریکا، «قانون میهن‌دوستی» در ۲۶ اکتبر ۲۰۰۱ امضا شد و اختیارات نظارتی و ضدتروریستی دولت را گسترش داد؛ وزارت امنیت داخلی آمریکا نیز در ۲۰۰۲ تأسیس شد. این‌ها فقط پاسخ‌های حقوقی به یک حمله نبودند؛ نشانه‌های شکل‌گیری عقلانیتی تازه بودند که در آن امنیت، تروریسم، مرز، مهاجرت، نظارت، جنگ و اطلاعات در یک دستگاه واحد به هم متصل شدند.

پس از آن، امنیتی‌سازی از حوزه‌ی تروریسم فراتر رفت و به مهاجرت، اسلام، مرز، اعتراضات شهری، بحران‌های زیست‌محیطی، انرژی، زیرساخت، فضای سایبری و حتی اخلاق عمومی گسترش یافت. در دهه‌ی ۲۰۱۰ و ۲۰۲۰، این منطق با صعود راست افراطی، سیاست‌های ضد مهاجرتی، درون‌گرایی ملی، ناسیونالیسم اقتصادی و بحران اعتماد به جهانی‌شدن ترکیب شد. انتخابات اروپایی ۲۰۲۴ با رشد نیروهای راست افراطی در کشورهایی چون فرانسه و آلمان همراه بود و همین روند فشار بر سیاست‌های مهاجرتی و مرزی اروپا را افزایش داد. در ۲۰۲۶ نیز توافق تازه‌ی اتحادیه اروپا برای تسریع اخراج مهاجران و ایجاد مراکز بازگشت در خارج از اروپا نشان داد که امنیتی‌سازی مهاجرت همچنان یکی از محورهای اصلی سیاست اروپایی است.

این تحولات نشان می‌دهند که گفتار امنیت ملی فقط به دولت‌های اقتدارگرا همچون جمهوری اسلامی تعلق ندارد. در دولت‌های لیبرال نیز امنیتی‌سازی می‌تواند از مسیر قانون، انتخابات، رسانه، پلیس مرزی، سیاست پناهندگی و فناوری‌های نظارتی عمل کند.. هرچه دولت در برابر سرمایه‌ی جهانی، بحران اقلیمی، جنگ، مهاجرت و نابرابری ناتوان‌تر می‌شود، میل بیشتری به بازنمایی خود به‌عنوان نگهبان مرز، هویت و نظم پیدا می‌کند. در وضعیت جنگی، جمهوری اسلامی این منطق را تشدید کرده است: بحران اجتماعی و اعتراض سیاسی، نه به‌عنوان پیامدهای شکست حکمرانی، بلکه به‌عنوان نشانه‌های نفوذ، تهدید و بی‌ثبات‌سازی بازخوانی می‌شوند. در چنین وضعیتی، زبان امنیت ملی به ابزاری اصلی برای پوشاندن هزینه‌های جنگ و کنترل پیامدهای سیاسی آن تبدیل شده است.

تشخیص خطر یا تولید ترس؟

باید میان تشخیص خطر و تولید ترس تفاوت گذاشت. جنگ داخلی، فروپاشی دولت، مداخله‌ی خارجی، تجزیه‌ی خشونت‌بار و پاکسازی قومی واقعیت‌های تاریخی‌اند. مسئله انکار این خطرها نیست. مسئله این است که چگونه نام‌گذاری آن‌ها می‌تواند به دستگاهی برای مدیریت گفتار و کنترل تخیل سیاسی تبدیل شود. تشخیص خطر، زمینه‌ها، نیروها، واسطه‌ها و مسیرها را بررسی می‌کند؛ تولید ترس، میان مطالبه و فاجعه پیوندی فوری و بی‌واسطه برقرار می‌سازد.

«سوریه‌ای‌شدن» و «بالکانیزه‌شدن» دقیقاً در همین بی‌واسطه‌سازی عمل می‌کنند. میان حق زبان و تجزیه، میان فدرالیسم و جنگ داخلی، میان قیام و ویرانی، میان نقد سیاست خارجی و خیانت، زنجیره‌ای از واسطه‌های تاریخی و سیاسی وجود دارد. گفتار امنیت ملی این واسطه‌ها را حذف می‌کند. هرچه فاصله‌ی میان مطالبه و فاجعه کوتاه‌تر شود، ترس سریع‌تر جای تحلیل را می‌گیرد.

در این معنا، این دو استعاره فقط به گذشته ارجاع نمی‌دهند؛ آینده را نیز سازمان می‌دهند. «بالکانیزه‌شدن» فضا را امنیتی می‌کند: اگر زبان‌ها، ملت‌ها، مناطق و شکل‌های حاکمیت تکثر پیدا کنند، سرزمین از هم می‌پاشد. «سوریه‌ای‌شدن» زمان را امنیتی می‌کند: اگر قیام، گسست یا تغییر رادیکال رخ دهد، جامعه به جنگ داخلی سقوط می‌کند. یکی ترس از کثرت مکانی را می‌سازد؛ دیگری ترس از گسست زمانی را.

اینجاست که سیاست ترس از سطح هشدار بیرونی فراتر می‌رود و به نوعی خودکنترلی اجتماعی بدل می‌شود، به ترس از ترس. 

جامعه فقط از جنگ داخلی یا فروپاشی نمی‌ترسد؛ از این نیز می‌ترسد که سخن گفتن از برخی مطالبات، خود به تولید ترس متهم شود. پیش از بیان یک خواست، آن را تعدیل می‌کند؛ پیش از طرح یک ایده، امکان سوءبرداشت امنیتی آن را می‌سنجد؛ پیش از نقد مرکز، از اتهام تجزیه‌طلبی فاصله می‌گیرد. سوژه هنوز مخالف است، اما در زبان دولت فکر می‌کند. هنوز نقد می‌کند، اما نقد خود را در چارچوب تهدید و بقا تنظیم می‌کند.

پرسش اصلی این نیست که آیا باید از بالکان یا سوریه درس گرفت یا نه. مسئله این است که چه نوع درسی از آن‌ها استخراج می‌شود. یک درس تاریخی می‌تواند نشان دهد که چگونه ملی‌گرایی دولتی، فروپاشی اقتصادی، مداخله‌ی خارجی، نظامی‌سازی، بحران نمایندگی و خشونت حاکمیت جامعه‌ای را به سوی ویرانی می‌برند. اما درس امنیتی معمولاً نتیجه‌ای ساده‌تر می‌گیرد: تغییر خطرناک است، کثرت خطرناک است، قیام خطرناک است و الی آخر.

از این منظر، «بالکانیزه‌شدن» و «سوریه‌ای‌شدن» نام‌های دو فاجعه نیستند؛ نام‌های دو شیوه‌ی اداره‌ی امکان‌اند. اولی امکان کثرت را تحت عنوان تجزیه حذف می‌کند؛ دومی امکان گسست را تحت عنوان جنگ داخلی. هر دو از تاریخ می‌آیند، اما کار اصلی‌شان در اکنون است: تبدیل سیاست به مدیریت ترس.

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.