ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

وقتی شیخ و شاه و جنگ و صلح «چیز» می‌شوند

آرمین خامه ـ مسئله از جایی آغاز می‌شود که شیخ و شاه، ملت و مردم، جمهوری اسلامی و انقلاب، از پدیده‌هایی تاریخی، سیاسی و اجتماعی به «چیز»هایی ثابت و بسیط تبدیل می‌شوند. تحلیل سیاسی دقیقاً از جایی آغاز می‌شود که این قطعیت‌ها پایان می‌یابند. شاید یکی از مهم‌ترین چالش‌های گفتار سیاسی در ایران امروز نیز همین باشد: رهایی از وسوسه تبدیل فرایندها به چیزها و بازگشت به فهم سیاست به مثابه عرصه‌ای از پیچیدگی، تکثر و عدم قطعیت.

دیدگاه
این مقاله در بخش دیدگاه منتشر شده است. نظرهای مطرح‌شده در این بخش، دیدگاه نویسندگان را بازتاب می‌دهند و نه لزوماً دیدگاه تحریریه زمانه را. زمانه آمادگی دارد نظرهای در برابر این دیدگاه را نیز منتشر کند.

درباره شی‌انگاری سیاست در ایران امروز

بخش مهمی از گفتار سیاسی ایرانیان در ماه‌های اخیر حول مجموعه‌ای از پرسش‌های بزرگ شکل گرفته است. پرسش‌هایی درباره جنگ و صلح، درباره زندگی و مقاومت، درباره گذار از جمهوری اسلامی و آینده ایران.

تمام توجه ما معمولاً معطوف به پاسخ‌هایی است که به این پرسش‌ها داده می‌شود. در «جنگ هفتاد و دو ملت»ی که بر سر این پاسخ‌ها در جامعه به پا شده، کمتر به این نکته توجه می‌شود که چگونه به این پاسخ‌ها رسیده‌ایم. کمتر از خود می‌پرسیم که چه نوع فهمی از سیاست، چه چارچوب تحلیلی و چه پیش‌فرض‌هایی ما را به این، یا آن، نتیجه رسانده‌اند. به همین دلیل، کمتر متوجه شده‌ایم که نوعی آفت فکری در نحوه مواجهه ما با این پرسش‌ها ریشه دوانده است.

من این آفت را «شی‌انگاری سیاست» می‌نامم. شیوه‌ای از فهم که در آن فرایندها به اشیاء، روابط به ماهیت‌ها و پیچیدگی به قطعیت تبدیل می‌شود. به گمان من، فارغ از آنکه افراد در کدام سوی منازعات سیاسی ایستاده‌اند، بسیاری از استدلال‌ها، پیش‌بینی‌ها، امیدها و هراس‌های سیاسی بر مبنای همین نگاه شی‌انگارانه صورت‌بندی می‌شوند. به همین دلیل، شی‌انگاری تا حد زیادی قالب و چارچوبی را شکل می‌دهد که بسیاری از منازعات سیاسی درون آن رخ می‌دهند.

از منظر منطقی، شی‌انگاری نوعی خطای مقوله‌ای است. در این خطا، انتزاعات و مفاهیم تحلیلی در همان جایگاهی قرار می‌گیرند که اشیاء و موجودیت‌های عینی قرار دارند. گویی «ملت» همان‌قدر مستقل و واقعی است که یک کوه یا یک رودخانه؛ حال آنکه ملت نامی است برای مجموعه‌ای پیچیده از انسان‌ها، نهادها، روابط، حافظه‌های تاریخی و هویت‌های متکثر. اما ذهن انسان تمایل دارد به تدریج این تمایز را فراموش کند. مفهوم «ملت» به موجودیتی دارای اراده مستقل بدل می‌شود. «مردم» صاحب صدایی واحد می‌شوند. «دولت» همچون بازیگری یکپارچه ظاهر می‌شود. «انقلاب» گویی دارای منطقی درونی و سرنوشتی از پیش تعیین‌شده است.

پیامد این خطا بسیار مهم است. به جای آنکه بپرسیم چه نیروها، نهادها و روابطی در شکل‌گیری یک پدیده نقش داشته‌اند، به ذات‌ها و ماهیت‌های فرضی ارجاع می‌دهیم. می‌گوییم «ملت چنین می‌خواهد». می‌گوییم «مردم تصمیم گرفته‌اند». می‌گوییم «ایران چنین است». می‌گوییم «به جمهوری اسلامی حمله شده است».

یکی از روشن‌ترین نمونه‌های این مسئله را می‌توان در نحوه فهم رابطه میان ایران و جمهوری اسلامی مشاهده کرد. در بخش بزرگی از گفتار سیاسی اپوزیسیون، ایران و جمهوری اسلامی به عنوان دو موجودیت کاملاً مستقل و جداگانه تصویر می‌شوند. ایران، مردم، جامعه و ملت در یک سو قرار دارند و جمهوری اسلامی در سوی دیگر.

در این تصویر، فضیلت‌ها به ایران نسبت داده می‌شوند و رذیلت‌ها به جمهوری اسلامی. ایران خواهان صلح فرض می‌شود و جمهوری اسلامی خواهان جنگ. ایران قربانی است و جمهوری اسلامی عامل همه مصائب.

این تصویر از نظر عاطفی جذاب است. زیرا امکان می‌دهد تصویری پاک، معصوم و یکدست از جامعه ایران حفظ شود و تمام مسئولیت‌ها و مشکلات به گردن جمهوری اسلامی انداخته شود. اما از منظر تحلیلی، این تصویر تنها در صورتی قابل دفاع است که ایران و جمهوری اسلامی را همچون دو «چیز» مستقل تصور کنیم.

در واقعیت، دولت و جامعه چنین رابطه‌ای ندارند. جمهوری اسلامی نزدیک به پنجاه سال بر ایران حکومت کرده است. چندین نسل در چارچوب نهادهای آن زندگی کرده‌اند. میلیون‌ها نفر در اشکال مختلف با آن همکاری کرده‌اند، میلیون‌ها نفر با آن مخالفت کرده‌اند و میلیون‌ها نفر نیز در موقعیتی میان این دو قرار داشته‌اند. این نظام بر آموزش، اقتصاد، فرهنگ، سیاست، دین، روابط اجتماعی و حتی زبان سیاسی جامعه تأثیر گذاشته است. در عین حال، خود نیز از جامعه تأثیر پذیرفته و بارها در واکنش به تحولات اجتماعی تغییر کرده است.

به بیان دیگر، دولت و جامعه در رابطه‌ای متقابل قرار دارند. جمهوری اسلامی نه تمام ایران است و نه کاملاً بیرون از ایران.

اما نگاه شی‌انگارانه قادر به دیدن این پیچیدگی نیست. زیرا شی‌انگاری با مرزهای روشن و قطعی راحت‌تر است. در نتیجه، فرایند پیچیده و متقابل میان دولت و جامعه به تقابل دو موجودیت مستقل فروکاسته می‌شود.

شاید مهم‌ترین پیامد شی‌انگاری، حذف عدم قطعیت از جهان سیاست باشد. سیاست، برخلاف آنچه اغلب تصور می‌شود، عرصه قطعیت‌ها نیست؛ عرصه احتمالات است. هیچ تحول سیاسی مهمی را نمی‌توان با اطمینان پیش‌بینی کرد. تصمیم‌های انسانی، رخدادهای پیش‌بینی‌ناپذیر، موازنه‌های قدرت، تحولات اقتصادی، مداخلات خارجی و ده‌ها عامل دیگر همواره می‌توانند مسیر وقایع را تغییر دهند.

اما شی‌انگاری با عدم قطعیت سر سازگاری ندارد. هنگامی که پدیده‌های سیاسی به موجودیت‌هایی ثابت و دارای ذات تبدیل می‌شوند، آینده نیز گویی از دل همان ذات‌ها قابل استنتاج می‌شود. دیگر با احتمالات سروکار نداریم، بلکه با نتایجی از پیش معلوم مواجهیم.

نمونه روشنی از شی‌انگاری را می‌توان در نحوه مواجهه با مسئله جنگ و مداخله نظامی مشاهده کرد. در سال‌های اخیر بارها این ادعا مطرح شده که حمله نظامی به جمهوری اسلامی می‌تواند به آزادی مردم ایران و گذار دموکراتیک کمک کند. هدف من در اینجا داوری درباره درستی یا نادرستی این ادعا نیست، بلکه توجه به نوع استدلالی است که اغلب پشت آن قرار دارد.

در این روایت، سیاست به نوعی معادله مکانیکی فروکاسته می‌شود: نیرویی بیرونی وارد می‌شود، مانعی را از سر راه برمی‌دارد و نتیجه مطلوب حاصل می‌شود. رابطه‌ای پیچیده، تاریخی و چندوجهی به زنجیره‌ای ساده از علت و معلول تبدیل می‌شود: جنگ به سقوط رژیم منجر می‌شود، سقوط رژیم به آزادی، و آزادی به دموکراسی.

اما آنچه در این میان ناپدید می‌شود، عدم قطعیت ذاتی سیاست است. گویی از همان ابتدا معلوم است که پس از تضعیف یا فروپاشی جمهوری اسلامی چه نیروهایی قدرت را در دست خواهند گرفت، چه نوع نظمی شکل خواهد گرفت و چگونه دموکراسی مستقر خواهد شد. در واقع، مجموعه‌ای از پرسش‌های دشوار و گشوده به پاسخ‌هایی از پیش آماده تبدیل می‌شوند.

دقیقاً در همین نقطه است که شی‌انگاری به اوج خود می‌رسد. زیرا فرایندهای سیاسی دیگر نه به مثابه عرصه‌ای از احتمالات و نتایج متکثر، بلکه همچون رابطه‌ای مکانیکی میان چند «چیز» مستقل فهمیده می‌شوند. پیچیدگی جای خود را به قطعیت می‌دهد و تحلیل سیاسی به پیشگویی تبدیل می‌شود.

در نگاه شی‌انگارانه، بسیاری از پرسش‌ها اساساً مطرح نمی‌شوند، زیرا نتیجه از همان ابتدا معلوم فرض شده است. در نتیجه، پیچیدگی‌های سیاست ناپدید می‌شوند و جای خود را به روایتی ساده می‌دهند که بیش از آنکه توضیح‌دهنده واقعیت باشد، احساس اطمینان ایجاد می‌کند.

و شاید همین یکی از دلایل اصلی جذابیت شی‌انگاری باشد. زیرا جهان سیاست جهانی آشفته، پیچیده و اضطراب‌آور است. بحران، جنگ، سرکوب، فروپاشی اقتصادی و چشم‌انداز نامعلوم آینده، همگی انسان را به سوی روایت‌هایی سوق می‌دهند که بتوانند این پیچیدگی را کاهش دهند.

شی‌انگاری دقیقاً چنین کاری انجام می‌دهد. جهان را ساده می‌کند، مرزهای روشن میان پدیده‌ها ترسیم می‌کند، عدم قطعیت را حذف می‌کند و به ما این احساس را می‌دهد که می‌دانیم چه رخ خواهد داد.

اما احساس فهمیدن، لزوماً به معنای فهمیدن نیست.

عامل مهم دیگری که به گسترش شی‌انگاری در فضای سیاسی ایران دامن زده، ضعف یا فقدان نهادهایی است که بتوانند میان واقعیت پیچیده اجتماعی و افکار عمومی میانجی‌گری کنند. در جوامعی که رسانه‌های مستقل، دانشگاه‌ها، احزاب سیاسی و نهادهای مدنی قدرتمند وجود دارند، روایت‌های سیاسی پیوسته در معرض نقد، بازبینی و ارزیابی قرار می‌گیرند. این نهادها با برجسته کردن پیچیدگی‌ها، آشکار کردن تناقض‌ها و به چالش کشیدن پیش‌فرض‌های مسلط، مانع از آن می‌شوند که مفاهیم سیاسی به ماهیت‌هایی ثابت و بدیهی تبدیل شوند.

اما در ایران، دهه‌ها سرکوب نهادهای مستقل و محدود شدن فضای عمومی، ظرفیت جامعه برای تولید و بازتولید تحلیل‌های پیچیده را تضعیف کرده است. در غیاب چنین نهادهایی، بخش مهمی از گفتار سیاسی یا در قالب تبلیغات حکومتی شکل می‌گیرد یا در قالب روایت‌های رؤیافروشانه اپوزیسیون. هر دو نیز، هرچند با اهداف و ارزش‌های متفاوت، معمولاً گرایش مشابهی به ساده‌سازی واقعیت دارند.

پروپاگاندا اساساً با پیچیدگی سر سازگاری ندارد. کارکرد آن نه فهم واقعیت، بلکه بسیج سیاسی است. به همین دلیل، جهان را به دوگانه‌های ساده فرو می‌کاهد؛ خیر و شر، دوست و دشمن، مردم و ضد مردم، ملت و خائن، آزادی و استبداد. در چنین فضایی، پدیده‌های پیچیده تاریخی و اجتماعی به موجودیت‌هایی یکپارچه و دارای ماهیت ثابت تبدیل می‌شوند.

در چنین شرایطی، شی‌انگاری صرفاً یک خطای نظری یا فلسفی نیست؛ بلکه به بخشی از سازوکار تولید و توزیع گفتار سیاسی تبدیل می‌شود. مفاهیمی مانند «مردم»، «ملت»، «ایران»، «جمهوری اسلامی»، «انقلاب» یا «آزادی» به جای آنکه موضوع تحلیل باشند، به ابزارهای بسیج سیاسی بدل می‌شوند. و درست از همین نقطه است که فهم سیاسی جای خود را به تکرار روایت‌هایی می‌دهد که بیش از آنکه واقعیت را توضیح دهند، برای بسیج، اقناع یا هویت‌سازی طراحی شده‌اند.

شاید اکنون بتوان به عنوان این مقاله بازگشت.

مسئله اصلی نه شیخ است و نه شاه، نه جنگ و نه صلح. مسئله از جایی آغاز می‌شود که شیخ و شاه، ملت و مردم، جمهوری اسلامی و انقلاب، از پدیده‌هایی تاریخی، سیاسی و اجتماعی به «چیز»هایی ثابت و بسیط تبدیل می‌شوند.

در این لحظه، آنچه باید موضوع پرسش و تحلیل باشد، خود به پاسخ تبدیل می‌شود. به جای آنکه بپرسیم این پدیده‌ها چگونه شکل گرفته‌اند، چگونه تغییر می‌کنند و چه تناقض‌ها و پیچیدگی‌هایی در درون خود دارند، برای آن‌ها ذات‌هایی ثابت فرض می‌کنیم و از دل آن ذات‌ها گذشته، حال و آینده را توضیح می‌دهیم.

تحلیل سیاسی دقیقاً از جایی آغاز می‌شود که این قطعیت‌ها پایان می‌یابند. شاید یکی از مهم‌ترین چالش‌های گفتار سیاسی در ایران امروز نیز همین باشد: رهایی از وسوسه تبدیل فرایندها به چیزها و بازگشت به فهم سیاست به مثابه عرصه‌ای از پیچیدگی، تکثر و عدم قطعیت.

از همین نویسنده:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

  • ماهپو

    مطلب روشنگرانه‌ای بود، اما به گمانم جای بسط و تفصیل بیشتر داشت و به کلی‌گویی پهلو می‌زد.