ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

بازنویسی توسعه در ایران: حاشیه به مثابه محصول توسعه

ناصر خورشیدی ـ حاشیه را دیگر نمی‌توان صرفاً با افزایش سرمایه‌گذاری یا گسترش چند پروژه‌ی عمرانی توضیح داد یا برطرف کرد. زیرا مسئله در نهایت کمبود توسعه نیست، بلکه شکل خاصی از توسعه است؛ توسعه‌ای که از آغاز بر پایه‌ی تمرکز، جذب و تخلیه سازمان یافته است. تا زمانی که این منطق پابرجا باشد، حاشیه‌ها از میان نخواهند رفت؛ تنها جغرافیای آن‌ها تغییر خواهد کرد. زیرا آنچه بازتولید می‌شود صرفاً فقر یا محرومیت نیست، بلکه خودِ رابطه‌ای است که مرکز را به مرکز و حاشیه را به حاشیه تبدیل می‌کند.

در دو مقاله پیشین، توسعه در ایران از خلال دگرگونی‌های نیروی کار و طبقه کارگر بررسی شد. در دوره پهلوی، توسعه با گسترش دولت متمرکز، صنعتی‌سازی و شکل‌گیری تدریجی طبقه‌ای از کارگران مزدی همراه بود. در جمهوری اسلامی نیز نشان داده شد که چگونه تغییرات ساختاری اقتصاد، خصوصی‌سازی، گسترش قراردادهای موقت و تضعیف امنیت شغلی، اشکال تازه‌ای از فرودستی کار را پدید آورد. در هر دو دوره، توسعه نه فقط به معنای رشد اقتصادی، بلکه به معنای سازمان‌دهی خاصی از کار، قدرت و نابرابری بود.

اما نیروی کار در خلأ به وجود نمی‌آید. کارگران در جغرافیاهای مشخصی متولد می‌شوند، زندگی می‌کنند، مهاجرت می‌کنند و به بازار کار وارد می‌شوند. اگر دو مقاله پیشین بر سرنوشت کارگران تمرکز داشتند، اکنون باید یک گام عقب‌تر رفت و به این پرسش پرداخت که این نیروی کار از کجا می‌آید و در چه رابطه‌ای با ساختار فضایی توسعه قرار دارد. چرا برخی مناطق به مراکز انباشت سرمایه و قدرت تبدیل شده‌اند و برخی دیگر به منابع تأمین نیروی کار، مواد خام و جمعیت مهاجر بدل شده‌اند؟

پرسش از حاشیه در واقع ادامه همان پرسش از کار است، اما در مقیاسی گسترده‌تر. زیرا تاریخ توسعه در ایران تنها تاریخ کارخانه‌ها، صنایع و سیاست‌های اقتصادی نیست؛ تاریخ سازمان‌دهی فضا نیز هست. همان فرایندی که طبقه کارگر را شکل داده، جغرافیای مرکز و پیرامون را نیز ساخته است. از این منظر، فهم توسعه بدون فهم رابطه میان مرکز و حاشیه ممکن نیست. در واقع، نیروی کار تنها در کارخانه‌ها، کارگاه‌ها یا بازار کار سازمان‌دهی نمی‌شود؛ پیش از آن، در سطح جغرافیا سازمان‌دهی شده است. توسعه زمانی می‌تواند نیروی کار ارزان، مهاجر و وابسته تولید کند که پیشاپیش فضا را به گونه‌ای سامان داده باشد که برخی مناطق به محل تمرکز فرصت‌ها و برخی دیگر به محل صدور جمعیت و منابع تبدیل شوند. از این منظر، تاریخ طبقه کارگر و تاریخ مرکز و پیرامون دو روایت جداگانه نیستند، بلکه دو سطح متفاوت از یک فرایند واحدند: یکی در مقیاس بدن و کار، و دیگری در مقیاس فضا و جغرافیا. به همین دلیل، پرسش از حاشیه در ادامه همان پرسشی قرار می‌گیرد که در دو مقاله پیشین درباره موقعیت تاریخی نیروی کار مطرح شد.

در روایت‌های رایج از توسعه در ایران، حاشیه اغلب به‌عنوان نتیجه‌ی یک «تأخیر تاریخی» یا «عقب‌ماندگی جغرافیایی» استنباط می‌شود؛ گویی کشور از مجموعه‌ای از مناطق پیشرفته و عقب‌مانده تشکیل شده است و کافی است زمان، سرمایه و زیرساخت به‌طور برابر توزیع شود تا این شکاف به‌تدریج از میان برود. در این تصویر، حاشیه وضعیتی موقت است؛ نقطه‌ای که در مسیر توسعه ایستاده و دیر یا زود به مرکز نزدیک خواهد شد. اما مسئله دقیقاً در همین فرض آغازین پنهان است: اگر حاشیه صرفاً نتیجه‌ی کمبود توسعه است، چرا این کمبود در طول دهه‌ها کاهش نیافته، بلکه در اشکال تازه‌ای بازتولید شده است؟ چرا هر موج جدید توسعه، به‌جای حذف حاشیه، صورت‌های تازه‌ای از آن تولید کرده است؟

پرسش از حاشیه، در واقع پرسش از خودِ توسعه است. حاشیه را نمی‌توان با فقدان توضیح داد؛ با نبود کارخانه، جاده، سرمایه یا دانشگاه. حاشیه یک «نبود» نیست، بلکه یک «رابطه» است؛ رابطه‌ای که در آن برخی فضاها به‌عنوان مراکز انباشت سرمایه، قدرت و تصمیم‌گیری تثبیت می‌شوند و برخی دیگر در موقعیتی قرار می‌گیرند که وظیفه‌ی اصلی‌شان تأمین نیروی کار، منابع طبیعی و جذب هزینه‌های پنهان این تمرکز است. از این زاویه، حاشیه بیرون از توسعه نیست؛ حاشیه درونِ خودِ منطق توسعه تولید می‌شود. توسعه، هم‌زمان که مرکز را می‌سازد، حاشیه را نیز شکل می‌دهد.

برای فهم این منطق باید از تصور خطی و ساده‌ی توسعه فاصله گرفت. توسعه در ایران نه صرفاً افزایش ظرفیت تولید یا گسترش زیرساخت، بلکه نوعی سازمان‌دهی فضا بوده است. در این سازمان‌دهی، سرمایه، خدمات، نهادهای تصمیم‌گیری و امکانات زیستی در نقاط محدودی متمرکز شده‌اند. این تمرکز نه تصادفی است و نه صرفاً نتیجه‌ی تفاوت طبیعی مناطق؛ بلکه حاصل یک عقلانیت تاریخی است که از آغاز شکل‌گیری دولت مدرن در ایران فعال بوده است. دولت برای کنترل، به تمرکز نیاز داشت؛ برای اداره، به مرکز نیاز داشت؛ و برای انباشت، به فشرده‌سازی منابع در چند نقطه نیاز داشت. سرمایه نیز در همان مسیر حرکت کرد، زیرا امنیت، زیرساخت و دسترسی به بازار در همان نقاط تضمین می‌شد. نتیجه این شد که مرکز نه یک نقطه طبیعی رشد، بلکه یک ساخت تاریخی شد که با مکش مداوم پیرامون تغذیه می‌شود.

این مکش را می‌توان در جابه‌جایی‌های بزرگ جمعیتی، در تمرکز صنایع، در توزیع نابرابر خدمات و در انتقال منابع طبیعی مشاهده کرد. نفت از جنوب استخراج شد، اما تصمیم‌گیری درباره آن در مرکز متمرکز شد. آب از حوضه‌های مختلف به سمت مناطق مرکزی و صنعتی هدایت شد. برای مثال، انتقال آب از حوضه‌های پیرامونی به مناطق مرکزی و صنعتی را نمی‌توان صرفاً یک تصمیم فنی یا مدیریتی دانست. این سیاست‌ها نشان می‌دهند که چگونه در منطق توسعه متمرکز، جریان منابع نیز همانند جریان سرمایه، خدمات و جمعیت به سمت مرکز هدایت می‌شود. در چنین وضعیتی، پیرامون تنها نیروی کار خود را از دست نمی‌دهد، بلکه بخشی از ظرفیت‌های زیستی و طبیعی خود را نیز به مرکز واگذار می‌کند. به این ترتیب، نابرابری فضایی نه فقط در توزیع فرصت‌ها، بلکه در توزیع منابع حیات نیز بازتولید می‌شود. فرصت‌های آموزشی و شغلی در چند شهر محدود انباشته شدند. و هم‌زمان، جمعیت از مناطق پیرامونی به سمت این مراکز حرکت کرد. این جابه‌جایی‌ها صرفاً انتخاب‌های فردی نبودند؛ نتیجه‌ی ساختاری بودند که در آن امکان زیست پایدار در بسیاری از مناطق کاهش یافته بود. به این ترتیب، مرکز نه از درون خود، بلکه از طریق جذب مداوم بیرون ساخته شد. در این میان، نمی‌توان از یک هم‌پوشانی تاریخی و جغرافیایی چشم پوشید: بخش بزرگی از جغرافیای خلق‌های کورد، بلوچ، عرب، ترکمن، لر و بخشی از ترک‎ها در همین مناطق پیرامونی قرار گرفته است.

این هم‌پوشانی به معنای تقلیل مسئله به هویت یا فرهنگ نیست، بلکه نشان می‌دهد چگونه یک منطق فضایی، بر روی یک تنوع تاریخی و زبانی نشسته و آن را در موقعیتی خاص قرار داده است. مسئله در اینجا این نیست که این خلق‌ها «متفاوت» هستند، بلکه این است که چگونه در ساختار توسعه، جغرافیای زندگی آن‌ها به‌طور تاریخی در موقعیتی فرودست تثبیت شده است. نابرابری در اینجا صرفاً اقتصادی نیست؛ به تجربه زیسته، زبان، حافظه و امکان دیده‌شدن نیز گره خورده است.

اما حاشیه را نمی‌توان تنها از خلال نقشه‌ها، آمارها و شاخص‌های توسعه فهمید. اگر توسعه در سطح کلان از خلال جریان سرمایه، سیاست‌گذاری و سازمان‌دهی فضا عمل می‌کند، پیامدهای آن در نهایت در زندگی انسان‌های واقعی متجسد می‌شود. ساختارهای بزرگ تاریخی تنها زمانی معنای کامل خود را آشکار می‌کنند که در تجربه روزمره افراد دیده شوند؛ در تصمیم به مهاجرت، در ناامنی شغلی، در احساس بی‌آیندگی و در تلاش مداوم برای بقا. به همین دلیل، گذار از جغرافیای توسعه به تجربه زیسته نه یک تغییر موضوع، بلکه ادامه همان بحث در مقیاسی انسانی‌تر است. حاشیه پیش از آنکه یک مفهوم جغرافیایی باشد، یک تجربه زیسته است. توسعه در نهایت نه در گزارش‌های رسمی، بلکه در زندگی روزمره انسان‌ها آشکار می‌شود؛ در انتخاب‌هایی که هر روز ناگزیر به انجام آن‌ها هستند، در محدودیت‌هایی که افق آینده را شکل می‌دهد و در بدن‌هایی که بار نابرابری را حمل می‌کنند. از این منظر، فهم حاشیه بدون فهم تجربه انسانی آن ناممکن است.

برای جوانی در یکی از شهرهای مرزی و حاشیەای، مسئله توسعه در قالب آمار و برنامه‌ریزی ظاهر نمی‌شود، بلکه در قالب یک انتخاب ساده اما تعیین‌کننده شکل می‌گیرد: ماندن یا رفتن. ماندن به معنای پذیرش محدودیت فرصت‌هاست و رفتن به معنای ورود به چرخه‌ی مهاجرتی است که اغلب بازگشت‌پذیر نیست. مهاجرت در اینجا نه یک تصمیم است و نه یک رویداد استثنایی؛ بخشی از ساختار زندگی است. قطارها و جاده‌هایی که از پیرامون به مرکز می‌روند، فقط جابه‌جایی انسان‌ها نیستند؛ انتقال مداوم نیروی انسانی از یک جغرافیا به جغرافیای دیگرند. در این فرایند، پیرامون نه‌تنها جمعیت، بلکه بخشی از ظرفیت بازتولید اجتماعی خود را نیز از دست می‌دهد.

اما این مهاجرت در مرکز به برابری منتهی نمی‌شود. مهاجران اغلب در پایین‌ترین سطوح بازار کار جذب می‌شوند: کارگاه‌ها، پروژه‌های ساختمانی، مشاغل خدماتی و اقتصاد غیررسمی. آن‌ها در تولید ارزش نقش دارند، اما در تصمیم‌گیری درباره آن غایب‌اند. به این ترتیب، حاشیه از بین نمی‌رود، بلکه تغییر مکان می‌دهد. حاشیه از جغرافیای مرزی به درون شهرهای بزرگ منتقل می‌شود؛ در سکونت‌گاه‌های غیررسمی، در حاشیه کلان‌شهرها و در فضاهایی که هم‌زمان بخشی از شهر هستند اما بە نوعی هم می‎توان گفت بیرون از آن.

این وضعیت در اشکال شدیدتری نیز خود را نشان می‌دهد؛ جایی که بدن مستقیماً به حامل ریسک اقتصادی تبدیل می‌شود. کولبری در کوهستان‌های کردستان و سوخت‌بری در مرزهای بلوچستان، تنها اشکال خاص معیشت نیستند، بلکه فشرده‌ترین صورت یک منطق عمومی‌اند، منطقی که در آن امکان زندگی پایدار در یک جغرافیا سلب شده و بدن انسان به واسطه‌ی عبور از خطر، بقا را ممکن می‌سازد. در اینجا مرز میان کار، خطر و مرگ کمرنگ می‌شود. این وضعیت نه استثناء، بلکه نقطه‌ی عریان‌شده‌ی همان ساختاری است که در سطوح دیگر، در شکل‌های عادی‌تر و کمتر دیده‌شده عمل می‌کند.

به همین دلیل، کولبری و سوخت‌بری را نباید صرفاً به‌عنوان شکل‌هایی خاص از معیشت در مناطق مرزی فهمید. آن‌ها لحظه‌هایی هستند که منطق پنهان توسعه به شکلی فشرده و آشکار بر بدن انسان نوشته می‌شود. در اینجا بدن به آخرین حلقه‌ی زنجیره‌ای تبدیل می‌شود که از تمرکز سرمایه، محدودشدن فرصت‌های زیست و تخلیه‌ی ظرفیت‌های محلی شکل گرفته است. بدن کولبر، سوخت‌بر یا کارگر مهاجر را می‌توان همچون بایگانی زنده‌ی توسعه نابرابر خواند؛ جایی که آثار سیاست‌های فضایی و اقتصادی نه در اسناد دولتی، بلکه بر فرسودگی جسمی، ناامنی دائمی و چشم‌اندازهای محدود زندگی حک شده‌اند.

در کنار این بُعد اقتصادی و فضایی، حاشیه یک بُعد فرهنگی و روایی نیز دارد. بسیاری از زبان‌ها، حافظه‌ها و تجربه‌های تاریخی در حاشیه‌ی روایت رسمی توسعه باقی مانده‌اند. تاریخ توسعه معمولاً از منظر مرکز نوشته می‌شود؛ از منظر پروژه‌های عمرانی، رشد صنعتی و نهادهای دولتی. اما کمتر پرسیده می‌شود که این توسعه در جغرافیاهای دیگر چگونه تجربه شده است؛ چگونه زیسته شده است؛ چه زبان‌هایی در آن کم‌رنگ شده‌اند و چه حافظه‌هایی به حاشیه رانده شده‌اند. به این ترتیب، حاشیه نه فقط جغرافیای کم‌سرمایه، بلکه جغرافیای کم‌روایت نیز هست. با این همه، حاشیه صرفاً محل فقدان نیست. در همین فضاها اشکال گوناگونی از همبستگی، مقاومت و بازآفرینی اجتماعی نیز شکل گرفته‌اند.

زبان‌هایی که همچنان زنده مانده‌اند، حافظه‌هایی که از نسلی به نسل دیگر منتقل شده‌اند، شبکه‌های ملی و محلی حمایت اجتماعی و اشکال متنوع کنش جمعی، همگی نشان می‌دهند که حاشیه تنها محل دریافت پیامدهای توسعه نیست، بلکه خود نیز عرصه‌ای برای تولید معنا، هویت و مقاومت است. اهمیت این مقاومت‌ها در آن نیست که نابرابری را از میان برده‌اند، بلکه در آن است که اجازه نداده‌اند فرودستی به سکوت کامل تبدیل شود.اگر همه این لایه‌ها را در یک تصویر جمع کنیم، آنچه به دست می‌آید یک واقعیت ساده نیست، بلکه یک منطق تاریخی است: توسعه در ایران نه به‌عنوان توزیع متوازن امکانات، بلکه به‌عنوان سازوکاری برای تمرکز، جذب و تخلیه عمل کرده است. در این منطق، مرکز و حاشیه دو نقطه جدا از هم نیستند، بلکه دو لحظه از یک فرایند واحدند. مرکز بدون حاشیه قابل تصور نیست، همان‌گونه که حاشیه بدون رابطه با مرکز شکل نمی‌گیرد.

در نهایت، شاید بزرگ‌ترین خطا در فهم حاشیه آن باشد که آن را صرفاً نتیجه‌ی ناکامی توسعه بدانیم. در این نگاه، حاشیه جایی است که توسعه به آن نرسیده است؛ فضایی که از جریان اصلی پیشرفت جا مانده و باید در آینده به آن ملحق شود. اما آنچه تاریخ معاصر ایران نشان می‌دهد، تصویری متفاوت است. حاشیه نه بیرون از توسعه، بلکه درون آن شکل گرفته است. بسیاری از فضاهایی که امروز به‌عنوان مناطق محروم، مرزی یا پیرامونی شناخته می‌شوند، نه در غیاب توسعه، بلکه در متن همان فرایندی ساخته شده‌اند که مرکز را پدید آورده است.

از این منظر، رابطه‌ی مرکز و حاشیه را نمی‌توان به رابطه‌ی میان پیشرفت و عقب‌ماندگی فروکاست. مرکز از یک سو محل تراکم سرمایه، قدرت و زیرساخت است، اما این تراکم تنها از طریق انتقال مداوم منابع، نیروی انسانی و ظرفیت‌های زیستی از پیرامون امکان‌پذیر شده است. همان فرایندی که در یک نقطه دانشگاه، صنعت، سرمایه و فرصت انباشته کرده، در نقطه‌ای دیگر مهاجرت، تخلیه انسانی، کمبود سرمایه‌گذاری و وابستگی ایجاد کرده است. به این معنا، مرکز و حاشیه دو نتیجه‌ی متفاوت یک سازوکار واحدند.

در این میان، تجربه‌ی خلق‌های ساکن در بخش بزرگی از مناطق پیرامونی جغرافیای ایران اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کند. مسئله صرفاً آن نیست که این مناطق از امکانات کمتری برخوردار بوده‌اند؛ مسئله آن است که بخش مهمی از هزینه‌های تاریخی تمرکز، دقیقاً در همین جغرافیاها جذب شده است. مهاجرت مداوم، خروج نیروی کار، اقتصادهای پرخطر مرزی، فرسایش منابع محلی و کم‌رنگ‌شدن برخی روایت‌های تاریخی و فرهنگی، همگی بخشی از همین فرایند بوده‌اند. در نتیجه، حاشیه فقط یک موقعیت اقتصادی نیست؛ یک تجربه‌ی تاریخی انباشته است که در حافظه‌ی جمعی، در زندگی روزمره و در چشم‌انداز آینده‌ی ساکنان آن رسوب کرده است.

اما شاید مهم‌ترین نتیجه آن باشد که حاشیه را دیگر نمی‌توان صرفاً با افزایش سرمایه‌گذاری یا گسترش چند پروژه‌ی عمرانی توضیح داد یا برطرف کرد. زیرا مسئله در نهایت کمبود توسعه نیست، بلکه شکل خاصی از توسعه است؛ توسعه‌ای که از آغاز بر پایه‌ی تمرکز، جذب و تخلیه سازمان یافته است. تا زمانی که این منطق پابرجا باشد، حاشیه‌ها از میان نخواهند رفت؛ تنها جغرافیای آن‌ها تغییر خواهد کرد. زیرا آنچه بازتولید می‌شود صرفاً فقر یا محرومیت نیست، بلکه خودِ رابطه‌ای است که مرکز را به مرکز و حاشیه را به حاشیه تبدیل می‌کند.

آنچه اهمیت دارد این است که این منطق صرفاً به مناطق پیرامونی محدود نمی‌ماند. همان سازوکاری که حاشیه را تولید می‌کند، به‌تدریج خودِ مرکز را نیز دچار فشار، تراکم و بحران می‌سازد. تمرکز مداوم جمعیت، سرمایه و منابع در چند نقطه محدود، اگرچه در کوتاه‌مدت به رشد و انباشت منجر می‌شود، اما در بلندمدت ظرفیت‌های زیستی و اجتماعی همان مراکز را نیز فرسوده می‌کند. از این رو، مسئله حاشیه صرفاً مسئله پیرامون نیست؛ راهی برای فهم کل منطق توسعه است. این همان نقطه‌ای است که در مقاله بعدی با تمرکز بر خودِ مرکز و بحران‌های درونی آن دنبال خواهد شد. در این چارچوب، حاشیه دیگر نه نقطه‌ی آغاز توسعه است و نه نقطه‌ای که در آینده به مرکز خواهد رسید. حاشیه یکی از شرط‌های تاریخی امکان این نوع توسعه است. همان‌گونه که روشنایی مرکز بدون انتقال مداوم منابع و ظرفیت‌ها از بیرون قابل تصور نیست، حاشیە نیز بدون این رابطه قابل فهم نیست. به همین دلیل، فهم توسعه در ایران تنها زمانی ممکن می‌شود که از پرسش «چرا برخی مناطق توسعه نیافته‌اند؟» عبور کنیم و به پرسش عمیق‌تر برسیم: چه نوع توسعه‌ای برای تداوم خود به تولید مداوم حاشیه نیاز دارد؟

مطالب قبلی در همین زمینه:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.