ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

پرسید: «تو چه را از دست داده‌ای؟»

پرویزشاه صافی ـ‌ از پرچم و نهادهای فروپاشیده تا دخترانی که پشت درهای بسته مدرسه مانده‌اند، افغانستان در سال‌های اخیر فقدان‌های بزرگی را تجربه کرده است. این یادداشت از آنچه مردم افغانستان از دست داده‌اند می‌گوید و از امیدی که با وجود همه محدودیت‌ها و سرکوب‌ها همچنان زنده است.

دیدگاه
این مقاله در بخش دیدگاه منتشر شده است. نظرهای مطرح‌شده در این بخش، دیدگاه نویسندگان را بازتاب می‌دهند و نه لزوماً دیدگاه تحریریه زمانه را. زمانه آمادگی دارد نظرهای در برابر این دیدگاه را نیز منتشر کند.

اگر روزی در کوچه‌های خاموش افغانستان از کسی بپرسند: «تو چه را از دست داده‌ای؟» شاید پاسخ او تنها یک کلمه یا یک چیز نباشد. شاید برای پاسخ دادن ناچار شود از یک وطن سخن بگوید؛ از خاطراتی که دیگر وجود ندارند، از پرچمی که دیگر بر فراز ادارات برافراشته نیست، از دخترانی که دیگر به مدرسه نمی‌روند، از زنانی که دیگر اجازه ندارند آزادانه زندگی کنند و از مردمی که هر روز بخشی از امید خود را دفن می‌کنند.

افغانستان فقط یک سرزمین نیست؛ مجموعه‌ای از خاطرات، آرزوها، مبارزات و فداکاری‌های میلیون‌ها انسان است. اما پس از بازگشت طالبان به قدرت در سال ۲۰۲۱، گویی تاریخ در برابر چشمان مردم این کشور به عقب رانده شد. بسیاری از چیزهایی که مردم افغانستان برای ساختن آن سال‌ها تلاش کرده بودند، در مدت کوتاهی از میان رفت.

نخستین چیزی که از دست رفت، شاید یک تکه پارچه نبود، بلکه بخشی از هویت ملی مردم بود؛ پرچم سه‌رنگ افغانستان. همان پرچمی که سربازان برای دفاع از آن جان می‌دادند، ورزشکاران با آن در میدان‌های جهانی افتخار می‌آفریدند و مهاجران در غربت با دیدنش اشک شوق می‌ریختند. آن پرچم تنها یک نماد سیاسی نبود؛ روایت رنج‌ها و امیدهای یک ملت بود. با پایین آمدن آن پرچم، بسیاری احساس کردند بخشی از تاریخ و هویتشان نیز از آنان گرفته شده است.

پس از آن، نام کشوری که سال‌ها «جمهوری اسلامی افغانستان» خوانده می‌شد نیز تغییر کرد. شاید برای برخی این فقط یک تغییر عنوان باشد، اما برای میلیون‌ها شهروند، پایان دورانی بود که در آن دست‌کم رؤیای مشارکت سیاسی، انتخابات، قانون و حقوق شهروندی وجود داشت. مردم احساس کردند صدایشان خاموش شده و دیگر در سرنوشت سرزمین خود سهمی ندارند.

اما دردناک‌تر از همه، فروپاشی نهادهایی بود که هزاران زن و مرد برای ساختن آن‌ها زحمت کشیده بودند. اردوی ملی افغانستان تنها یک نیروی نظامی نبود؛ فرزندان این سرزمین بودند که از ولایت‌های مختلف گرد هم آمده بودند تا از خاک و پرچم کشورشان دفاع کنند. در میان آنان جوانانی بودند که سال‌ها در کوه‌ها و دشت‌ها جنگیدند، خانواده‌های خود را ندیدند و جانشان را فدای امنیت مردم کردند.

امروز بسیاری از آن سربازان یا در گورهای بی‌نام آرمیده‌اند، یا در غربت زندگی می‌کنند و یا با خاطرات تلخ گذشته روزگار می‌گذرانند. با سقوط آن نهادها، تنها یک ساختار حکومتی از میان نرفت؛ بخشی از غرور ملی افغانستان نیز فرو ریخت.

اما شاید بزرگ‌ترین قربانی این تحولات، زنان افغانستان باشند. زنانی که روزگاری در دانشگاه‌ها درس می‌خواندند، در بیمارستان‌ها طبابت می‌کردند، در رسانه‌ها کار می‌کردند، در دادگاه‌ها قضاوت می‌کردند و در اداره‌های دولتی مسئولیت داشتند، امروز با دیوارهای بلندی از ممنوعیت و محدودیت روبه‌رو هستند.

دختری را تصور کنید که سال‌ها درس خوانده بود تا پزشک شود. او هر شب با کتاب‌هایش می‌خوابید و آینده‌ای روشن را در ذهن خود می‌ساخت. اما ناگهان دروازه مدرسه و دانشگاه به رویش بسته شد؛ نه به دلیل ناتوانی، نه به دلیل کم‌کاری، بلکه تنها به دلیل دختر بودن.

در افغانستان امروز، هزاران دختر هر صبح از کنار مدرسه‌هایی عبور می‌کنند که دیگر اجازه ورود به آن‌ها را ندارند. آن‌ها پشت پنجره‌های خانه‌هایشان نشسته‌اند و رؤیاهایشان را یکی‌یکی دفن می‌کنند. آرزوهایی که روزی می‌توانستند آینده کشور را بسازند، اکنون در سکوت و اندوه فراموش می‌شوند.

اما حتی در دل همین تاریکی، مقاومت ادامه دارد. در ۱۹ خرداد ۱۴۰۵، در شهر هرات، زنان و دختران با شجاعت به خیابان‌ها آمدند تا با شعار «تحصیل، کار، آزادی» صدای خود را به گوش جهان برسانند. آنان سلاحی در دست نداشتند؛ جز امید و اراده‌ای استوار برای داشتن زندگی انسانی.

اما طالبان بار دیگر با خشونت پاسخ دادند. به این تجمع‌ها حمله شد، چندین تن زخمی شدند و قلب بسیاری از خانواده‌ها به درد آمد. هرات که بارها مرکز حرکت‌های مدنی برای دستیابی به حقوق بشر و آزادی بیان بوده است، این بار نیز شاهد شجاعت زنانی بود که با وجود تهدید و ترس، ایستادگی کردند.

با وجود این اعتراضات مسالمت‌آمیز، جهان به تماشای سکوت نشست. شعارهای کشورهای غربی و بیانیه‌های سازمان ملل عمدتاً بر کاغذ باقی ماندند و اقدام مؤثری برای تغییر وضعیت سیاسی و اجتماعی افغانستان صورت نگرفت. این بی‌توجهی بین‌المللی، درد و احساس تنهایی مردم را دوچندان کرده است.

پرسید: «تو چه را از دست داده‌ای؟»

دختر افغان شاید پاسخ دهد: «من آینده‌ام را از دست داده‌ام.»
زنی که روزگاری معلم بود، شاید بگوید: «من هویت خود را از دست داده‌ام.»
مادری که شاهد افسردگی دخترش است، شاید بگوید: «من امیدم را از دست داده‌ام.»

افغانستان امروز شاهد دردهایی است که کمتر در آمارها ثبت می‌شوند؛ اشک‌های دخترانی که شب‌ها از ترس آینده خوابشان نمی‌برد، زنانی که احساس می‌کنند از جامعه حذف شده‌اند و خانواده‌هایی که هر روز شاهد خاموش شدن آرزوهای فرزندان خود هستند.

در کنار این محرومیت‌ها، زنان بسیاری با خشونت، تبعیض و فشارهای روانی روبه‌رو هستند. گزارش‌های متعدد از افزایش افسردگی، ناامیدی و آسیب‌های اجتماعی حکایت می‌کنند. بسیاری از زنان احساس می‌کنند در زندانی نامرئی زندگی می‌کنند؛ زندانی که دیوارهای آن از ممنوعیت‌ها ساخته شده است.

افغانستان امروز تنها سرزمین ویران‌شدن ساختمان‌ها نیست؛ سرزمین ویران‌شدن آرزوها نیز هست. کشوری که زمانی هزاران دختر برای ورود به دانشگاه رقابت می‌کردند، امروز شاهد نسل بزرگی از دختران محروم از آموزش است. کشوری که زنانش در عرصه‌های علمی، فرهنگی و اجتماعی حضور داشتند، اکنون بسیاری از آنان را به حاشیه رانده است.

و شاید تلخ‌ترین بخش ماجرا این باشد که مردم افغانستان تنها آزادی‌های خود را از دست نداده‌اند؛ آن‌ها بخشی از خاطرات جمعی خود را نیز از دست داده‌اند؛ خاطره روزهایی که می‌توانستند امیدوار باشند، برنامه‌ریزی کنند و برای فردا رؤیا بسازند.

اگر امروز از یک افغان بپرسید: «تو چه را از دست داده‌ای؟» شاید برای پاسخ دادن سکوت کند؛ نه به این دلیل که چیزی برای گفتن ندارد، بلکه چون فهرست آنچه از دست رفته، آن‌قدر طولانی است که در چند جمله نمی‌گنجد.

او پرچمش را از دست داده است، دخترش را پشت دروازه مدرسه جا گذاشته است، صدای آزادی را کمتر می‌شنود، امنیت و آرامش را در خاطرات جست‌وجو می‌کند و هر روز در میان غبار اندوه به دنبال افغانستانی می‌گردد که روزی به آن امید داشت.

اما با وجود همه این دردها، هنوز چیزی باقی مانده است؛ اراده مردمی که سال‌ها رنج کشیده‌اند و هنوز در قلب خود رؤیای آزادی، عدالت و کرامت انسانی را زنده نگه داشته‌اند. شاید بسیاری چیزها از افغانستان گرفته شده باشد، اما آرزوی یک زندگی بهتر هنوز از قلب مردم این سرزمین گرفته نشده است.

این آخرین چراغی است که در تاریکی می‌درخشد؛ چراغ امید.

*پرویرشاه صافی، کارشناس علوم سیاسی و مدافع حقوق بشر،

از همین نویسنده:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.