لبنان پس از توافق ایران و آمریکا: صلح مشروط به اشغال؟
توافق مقدماتی ایران و آمریکا، اگرچه در سطح دیپلماتیک با وعدهٔ توقف عملیات نظامی در همهٔ جبههها، از جمله لبنان، معرفی شده، هنوز برای جنوب لبنان به معنای پایان جنگ نیست. ادامهٔ حملات اسرائیل، باقیماندن مواضع اشغالی در جنوب، ابهام در سرنوشت حزبالله، و ناتوانی دولت لبنان در بازسازی حاکمیت عمومی نشان میدهد که لبنان بار دیگر در نقطهای میان آتشبس و اشغال، میان دیپلماسی منطقهای و زندگی ویرانشدهٔ مردم جنوب قرار گرفته است. پرسش اصلی این نیست که آیا توافق میتواند آسمان را از جنگندهها و موشکها برای مدتی خالی کند؛ پرسش این است که صلحی که خروج اشغالگر، بازگشت آوارگان، بازسازی جنوب و حق مردم لبنان برای تصمیمگیری دربارهٔ جنگ و صلح را تضمین نکند، چه تفاوتی با مدیریت دیپلماتیک جنگ دارد؟

شوکینه، در استان نبطیه لبنان، ۲۶ آوریل ۲۰۲۶ (عکس از خبرگزاری فرانسه)
توافق ایران و آمریکا، به همان صورتی که اکنون در خبرها آمده، برای لبنان نه پایان روشن و قطعی جنگ است و نه آغاز سادهٔ صلح. مسئله از منظر لبنانیها دقیقاً در شکاف میان «توقف عملیات نظامی» و «پایان اشغال» قرار دارد. در سطح دیپلماتیک، توافق قرار است جنگ آمریکا و ایران را در همهٔ جبههها متوقف کند، راه را برای مذاکرات تازه دربارهٔ برنامهٔ هستهای ایران و رفع تحریمها باز کند، و همزمان تبادل آتش در جبهههای منطقهای، از جمله لبنان، را متوقف سازد. اما در عمل، و در آنچه روی زمین در حال رخ دادن است، جنوب لبنان همچنان زیر سایهٔ اشغال، حملات پراکنده، تخریب روستاها، حضور پایگاههای اسرائیلی و بیخانمانی صدها هزار نفر باقی مانده است. آیا صلحی که اشغال را دستنخورده باقی بگذارد، واقعاً صلح است یا انتقال و عادیسازی جنگ در جغرافیایی که پیشاپیش به زمین سوخته بدل شده است؟
از ۸ اکتبر ۲۰۲۳، یعنی یک روز پس از آغاز جنگ غزه، حزبالله جبههٔ جنوب لبنان را به عنوان «جنگ پشتیبانی» فعال کرد. این جبهه در آغاز محدود و فرسایشی بود، اما در سال ۲۰۲۴، با گسترش حملات اسرائیل و سپس ورود زمینی ارتش اسرائیل به جنوب لبنان، وارد مرحلهای سنگینتر و خونبارتر شد. آتشبس ۲۷ نوامبر ۲۰۲۴ قرار بود ظرف شصت روز به خروج نیروهای اسرائیلی از جنوب لبنان و عقبنشینی حزبالله به شمال رود لیتانی بینجامد. اما همین آتشبس، که در زبان رسمی به نام بازگشت به قطعنامهٔ ۱۷۰۱ سازمان ملل عرضه شد، در عمل به نوعی اولویتبخشی و زمانبندی نامتقارن بدل شد: فشار اصلی بر عقبراندن حزبالله، تقویت ارتش لبنان و حذف بازیگران غیردولتی مسلح از جنوب قرار گرفت، اما خروج اسرائیل از چند موضع مرزی و مرتفع به تعویق افتاد. این تجربه برای فهم توافق تازه تعیینکننده است.
از آتشبس نامتقارن تا صلح مشروط به اشغال
اسرائیل نشان داده که از دورههای آتشبس نه لزوماً برای خروج، بلکه برای مهندسی زمین و قلمرو استفاده میکند: تثبیت پایگاهها، ساخت خاکریزها، گسترش جادههای نظامی، ایجاد برجهای مراقبت، و تبدیل نقاط مرتفع به مراکز کنترل. گزارشهای میدانی و تصاویر ماهوارهای از جنوب لبنان و جنوب سوریه نشان میدهند که اسرائیل از اواخر ۲۰۲۴ در مناطق تازه اشغالشده زیرساختهایی ساخته که بیشتر به کار استقرار بلندمدت میآیند تا حضور موقت. بازگشت ارتش اسرائیل به مکانهایی چون قلعهٔ شقیف، که از ۱۹۸۲ تا ۲۰۰۰ یکی از نمادهای اشغال جنوب لبنان بود، فقط یک حرکت تاکتیکی نیست. این بازگشت، فعالسازی حافظهٔ اشغال است؛ یعنی بازسازی همان منطق منطقهٔ امنیتی، این بار با زبان جدید جنگ پیشگیرانه، پهپاد، نظارت ماهوارهای و «مناطق حائل».
جنگ اخیر از ۲ مارس ۲۰۲۶ وارد مرحلهای دیگر شد، زمانی که حزبالله در حمایت از تهران و در واکنش به حملات آمریکا و اسرائیل به ایران، دوباره جبههٔ لبنان را فعال کرد. بنا بر آمار وزارت بهداشت لبنان که در گزارشهای بینالمللی بازتاب یافته، از ۲ مارس تا میانهٔ ژوئن ۲۰۲۶ هزاران نفر در لبنان کشته و زخمی شدند. در میان قربانیان، شمار قابل توجهی کودک، زن و نیروی درمانی وجود داشت. بیش از یک میلیون نفر در لبنان بر اثر حملات هوایی اسرائیل و دستورهای تخلیه آواره شدند. دهها هزار واحد مسکونی آسیب دید یا نابود شد، از روستاهای جنوب تا بخشهایی از ضاحیهٔ جنوبی بیروت. این فاجعه در کشوری رخ داده که از ۲۰۱۹ با فروپاشی بانکی، سقوط ارزش پول، انفجار بندر بیروت، کاهش شدید خدمات عمومی و مهاجرت گستردهٔ جوانان روبهرو بوده است. جنگ بر ویرانهٔ یک بحران اقتصادی و اجتماعی نشسته است، نه بر بدنهٔ دولتی سالم و توانمند.
بنابراین پرسش لبنان پس از توافق ایران و آمریکا فقط این نیست که آیا آسمان از جنگندهها و موشکها خالی میشود یا نه. پرسش این است که چه کسی هزینهٔ چنین سناریویی را میپردازد. اگر توافق به توقف حملات بینجامد، این برای مردم جنوب، برای آوارگان، برای خانوادههای کشتهشدگان و برای شهرهایی چون نبطیه، صور، بنت جبیل و ضاحیهٔ جنوبی بیروت بسیار مهم است. حتی یک روز بدون بمباران غنیمت است و ارزش واقعی دارد. اما آتشبس وقتی به صلح تبدیل میشود که با بازگشت مردم، خروج اشغالگر، بازسازی خانهها، پرداخت غرامت، پایان تهدید هوایی، و حق تصمیمگیری سیاسی همراه باشد. بدون اینها، آتشبس فقط مدیریت جنگ است، نه پایان آن.
وقتی ۱۵ ژوئن ۲۰۲۶ اعلام شد که میان ایران و آمریکا توافقی مقدماتی حاصل شده، مقامهای پاکستانی گفتند این توافق شامل پایان فوری و دائمی عملیات نظامی در همهٔ جبههها، از جمله لبنان، است. اما همان روز و روزهای بعد، آرامش در جنوب لبنان هرگز برقرار نشد. حملات ادامه یافت، اسرائیل خود را به خروج کامل متعهد ندانست، و مقامهای اسرائیلی گفتند حضورشان در «مناطق امنیتی» لبنان، سوریه و غزه تا زمانی که لازم باشد ادامه خواهد داشت.
در بند نخست آنچه به عنوان مفاد توافق ایران و آمریکا منتشر شده، آمده است که آمریکا، ایران و متحدان آنها «پایان فوری و دائمی» عملیات نظامی در «همهٔ جبههها»، از جمله لبنان، را اعلام خواهند کرد. در متن این بند تصریح شده است که به «تمامیت ارضی و حاکمیت» لبنان احترام گذاشته خواهد شد. عباس عراقچی گفته است بدون خروج اسرائیل از سرزمینهای اشغالی لبنان، جنگ واقعاً پایان نمییابد. سخنگوی وزارت امور خارجه ایران هم تأکید کرده هرگونه ادامهٔ عملیات نظامی اسرائیل در لبنان «نقض این تفاهم» محسوب خواهد شد و «اقدامات لازم» در پاسخ به آن اتخاذ میشود. مقامهای آمریکایی اما تفسیری محتاطتر ارائه کردهاند.
با وجود آنکه در تفاهم آمریکا و ایران از توقف عملیات نظامی در همهٔ جبههها، از جمله لبنان، سخن گفته شده، تحولات میدانی نشان میدهد که جنگ در جبههٔ لبنان عملاً پایان نیافته است. تنها چند روز پس از اعلام توافق، حملهٔ پهپادی اسرائیل به یک خودرو در جنوب لبنان یک کشته بر جا گذاشت؛ رویترز آن را نخستین حملهٔ مرگبار اسرائیل در لبنان پس از اعلام توافق آمریکا و ایران خوانده است. همزمان، گزارشهای میدانی از جنوب لبنان از ادامهٔ حملات پهپادی و توپخانهای اسرائیل در اطراف نبطیه، نبطیهالفوقا، کفرتبنیت، حداثا و دیگر مناطق جنوب خبر میدهند، در حالی که حزبالله نیز از درگیری با نیروهای اسرائیلی در محورهای پیشروی خبر داده است. بنابراین، بند لبنان در توافق بیش از آنکه به معنای پایان جنگ باشد، فعلاً فقط یک چارچوب سیاسی مبهم است؛ زیرا نه خروج نیروهای اسرائیلی از خاک لبنان را تضمین میکند، نه مسئلهٔ زرادخانه و حضور نظامی حزبالله را حل میکند، و نه مانع ادامهٔ حملات روزمره در جنوب شده است.
به نظر میرسد لبنان همچنان نقطهٔ شکنندهٔ توافقهاست. در بهترین حالت، این توافق بیشتر یک «صلح مشروط به اشغال» است. در این الگو، جنگ رسمی باید پایان یابد، اما اشغال به عنوان تضمین امنیت باقی میماند. اسرائیل میگوید حضورش در جنوب لبنان برای جلوگیری از بازسازی توان حزبالله ضروری است. آمریکا میکوشد این حضور را در قالب ترتیبات امنیتی، تقویت ارتش لبنان، مناطق آزمایشی و حذف بازیگران غیردولتی مسلح توضیح دهد. دولت لبنان، یا دستکم بخشی از حاکمیت آن، میخواهد با پذیرش این چارچوب، چیزی شبیه بازگشت اقتدار دولت را نمایش دهد. اما این اقتدار، اگر همزمان با ماندن ارتش اسرائیل، تخریب روستاها، منع بازگشت مردم و ادامهٔ تهدید هوایی همراه باشد، اقتدار ملی نیست. این فقط مدیریت محلی نظمی است که از بیرون تحمیل شده است.
در ۴ ژوئن ۲۰۲۶، اسرائیل و دولت لبنان، در چارچوبی با میانجیگری آمریکا، از ایجاد «مناطق آزمایشی» سخن گفتند؛ مناطقی که در آن ارتش لبنان باید کنترل انحصاری قلمرو را به دست بگیرد و هیچ بازیگر غیردولتی مسلحی حضور نداشته باشد. در ظاهر، این همان اصل کلاسیک دولت مدرن است: انحصار مشروع خشونت. اما در وضعیت لبنان، این فرمول اگر با خروج کامل اسرائیل همراه نباشد، معنایی وارونه پیدا میکند. دولت در برابر شهروندان خود قاطع میشود، اما در برابر ارتش اشغالگر ناتوان یا سازشکار باقی میماند. به بیان دیگر، دولت میخواهد سلاح داخلی را جمع کند، اما نمیتواند یا نمیخواهد اشغال خارجی را پایان دهد. در چنین وضعیتی، آتشبس نه به خروج قدرت اشغالگر، بلکه به عقبنشینی مردم جنوب و نیروهای لبنانی از زمین خود مشروط میشود.
نه دولت امنیتی، نه حزبالله غیر پاسخگو
با این حال، نقد دولت لبنان نباید به تقدیس سادهٔ حزبالله بدل شود. دولت لبنان واقعاً دولتی طبقاتی، فرقهای، رانتی و عمیقاً فرسوده است؛ دولتی که در بحران بانکی، انفجار بندر، فروپاشی خدمات عمومی، فقر و مهاجرت جوانان نشان داده برای شهروندانش نه پناهگاه، بلکه اغلب بخشی از مشکل است. اما حزبالله نیز صرفاً نیروی دفاعی بیواسطه و بیتناقض نیست. حزبالله هم نیروی مقاومت ضد اشغال بوده، هم بخشی از نظم فرقهای لبنان؛ هم توانسته هزینهٔ اشغال اسرائیل را بالا ببرد، هم با قرار گرفتن در شبکهٔ منطقهای ایران، منافع لبنانیها را به خطر انداخته است؛ هم پایگاه اجتماعی واقعی در میان بخشهایی از شیعیان و فرودستان جنوب دارد، هم از سازوکارهای پاسخگویی دموکراتیک عمومی بیرون است.
در منطق کسانی که اردوگاهی فکر میکنند، کافی است بدانیم اسرائیل و آمریکا در یک طرف ایستادهاند تا هر نیروی مقابل آنها خودبهخود حامل رهایی تلقی شود. این نگاه مردم لبنان را در تصویر بزرگتر آنچه «محور مقاومت» خوانده میشود، حل میکند. در مقابل، نگاه لیبرال امنیتی، حزبالله مسلح را بهانهای میداند تا اشغال اسرائیل را به مسئلهای ثانویه تبدیل کند. هر دو نگاه، مردم جنوب لبنان را از معادلات حذف میکنند. یکی آنها را به سرمایهٔ ژئوپولیتیکی «مقاومت» تبدیل میکند، دیگری به جمعیتی که باید برای امنیت اسرائیل و نظم دولت لبنان مدیریت شود. نقطهٔ عزیمت اما باید مردم باشند، نه دولتها و محورهای منطقهای: آوارگان، کارگران، زنان، جوانان، کشاورزان، خانوادههای کشتهشدگان، و همهٔ کسانی که زندگیشان میان بمباران اسرائیل، فقر دولت لبنان، فرقهگرایی داخلی و منطق مذاکرات منطقهای خرد شده است.
مسئلهٔ سلاح در لبنان نیز دقیقاً در همین چارچوب باید طرح شود. سلاح حزبالله را نمیتوان فقط به عنوان «مشکل داخلی لبنان» تعریف کرد، چون چنین تعریفی اشغال اسرائیل و تاریخ طولانی تجاوز را پاک میکند. از ۱۹۷۸ تا ۱۹۸۲، از اشغال جنوب تا سال ۲۰۰۰، از جنگ ۲۰۰۶ تا جنگهای پس از ۷ اکتبر ۲۰۲۳، اسرائیل بارها نشان داده که امنیت خود را بیرون از مرزهایش تعریف میکند و جنوب لبنان را عمق امنیتی خود میداند. در چنین وضعیتی، مطالبهٔ خلع سلاح بدون خروج کامل اسرائیل، عملاً یعنی همصدایی با زبان امنیتی اسرائیل. اما از سوی دیگر، سلاح وقتی از کنترل دموکراتیک جامعه بیرون باشد، تصمیم جنگ و صلح را از مردم میگیرد. دفاع از جنوب نباید به حق انحصاری یک سازمان نظامی و فرقهای تبدیل شود. مسئله نه تسلیم سلاح به فرمان اسرائیل و آمریکا است، نه پذیرش بیقید انحصار نظامی حزبالله. مسئله این است که چه شکلی از دفاع میتواند ضد اشغال باشد، اما جامعه را گروگان نظم نظامی و منطقهای نکند. دفاع از جنوب نمیتواند برای همیشه به انحصار حزبالله و شبکهٔ منطقهای ایران سپرده شود. حق دفاع باید به حق سیاست گره بخورد: حق مردم برای تصمیمگیری دربارهٔ جنگ و صلح، حق آوارگان برای بازگشت، حق خانوادهها برای بازسازی خانهها، حق کارگران برای زندگی، و حق جامعهٔ لبنان برای خروج از نظم فرقهای و رانتی.
در هفتههای اخیر حتی دونالد ترامپ نیز از طولانیشدن جنگ اسرائیل در لبنان انتقاد کرده و گفته اسرائیل نمیتواند با کشتن «همه» حزبالله را از میان بردارد. همزمان، او به نقش احتمالی سوریهٔ جدید در مهار حزبالله اشاره کرده است. این جمله، هرچند در ظاهر انتقادی از اسرائیل است، منطق خطرناک دیگری را آشکار میکند: برونسپاری امنیت لبنان به دولتهای دیگر. اگر تا امروز ایران، لبنان را به عمق استراتژیک خود تبدیل کرده است، امروز آمریکا میخواهد سوریهٔ جدید را به پیمانکار امنیتی مهار حزبالله بدل کند. در هر دو حالت، لبنان همچنان موضوع تصمیم دیگران است، نه سوژهٔ تصمیم خود.
این وضعیت را باید در ادامهٔ تاریخ طولانی جنوب لبنان دید. اشغال ۱۹۷۸، تهاجم ۱۹۸۲، منطقهٔ امنیتی اسرائیل تا سال ۲۰۰۰، جنگ ۲۰۰۶، جنگ پشتیبانی پس از ۷ اکتبر ۲۰۲۳، آتشبس ۲۰۲۴، و جنگ ۲۰۲۶ همگی یک الگوی تکرارشونده را نشان میدهند: اسرائیل هر بار امنیت خود را به بیرون از مرزهایش منتقل میکند. این همان منطق استعمار مرزی است. مرز برای اسرائیل خط پایان حاکمیت نیست، بلکه نقطهٔ آغاز کنترل پیشگیرانه است. هر روستا، هر تپه، هر مسیر و هر خانه در جنوب میتواند «زیرساخت ترور» معرفی شود. چنین زبانی به اشغال اجازه میدهد تخریب را دفاع بنامد و پاکسازی را امنیت.
در برابر این منطق، دولت لبنان به جای سازماندادن دفاع مردمی، بازسازی اجتماعی و فشار بینالمللی واقعی برای خروج اسرائیل، اغلب میان نمایش حاکمیت و درماندگی ژئوپولیتیکی سرگردان است. حاکمیتی که بانکهایش سپردههای مردم را بلعیدهاند، حاکمانش از دل فرقه و رانت زاده شدهاند، و نظام خدمات عمومیاش فروپاشیده است، نمیتواند فقط با فرستادن ارتش به جنوب مشروعیت به دست آورد. ارتش لبنان اگر جایگزین مردم شود، نه حافظ بازگشت مردم، بلکه به نیروی انتظامی نظم پساجنگ بدل میشود. اما اگر با خروج اسرائیل، بازسازی جنوب، حفاظت از آوارگان، و کنترل دموکراتیک همراه باشد، میتواند بخشی از بازسازی حاکمیت عمومی باشد. تفاوت میان این دو، تفاوت میان دولت مردمی و دولت پلیسی است.
ایران نیز در این میان دو نقش همزمان دارد. از یک سو، گنجاندن لبنان در توافق ایران و آمریکا میتواند هزینهٔ سیاسی ادامهٔ اشغال را برای اسرائیل بالا ببرد. اگر ادامهٔ حضور اسرائیل در جنوب لبنان کل توافق را تهدید کند، لبنان از حاشیه به متن مذاکره منتقل میشود. اما از سوی دیگر، همین جابهجایی میتواند لبنان را به بند معاملهٔ ایران و آمریکا تبدیل کند. جنوب لبنان نباید فقط پروندهای در کنار هرمز، تحریمها، داراییهای مسدودشده و برنامهٔ هستهای ایران باشد. اگر سرنوشت جنوب در اتاق مذاکرهای رقم بخورد که مردم جنوب در آن غایباند، حتی نتیجهٔ مثبت نیز از نظر اصولی نادرست و از نظر سیاسی ناکافی خواهد بود.
در این وضعیت، آنچه اصولی است، هم مخالفت با اشغال اسرائیل است و هم مخالفت با تبدیل لبنان به سرمایهٔ ژئوپولیتیکی. صلح واقعی، در عمل، بدون خروج کامل اسرائیل از لبنان و بدون حل مسئلهٔ فلسطین ممکن نیست. صلح در لبنان باید با سه معیار سنجیده شود: نخست، خروج کامل و قابل راستیآزمایی اسرائیل از خاک لبنان، از جمله مواضع مرزی و نقاط مرتفعی که پس از آتشبس ۲۰۲۴ تثبیت کرده است؛ دوم، بازگشت امن و مادی آوارگان، همراه با بازسازی خانهها، زیرساختها، بیمارستانها، مدارس و زمینهای کشاورزی؛ سوم، گشودن امکان سیاست مستقل لبنانی بیرون از دوگانهٔ تسلیم دولتی و نظامیگری فرقهای. بدون این سه شرط، توافق ایران و آمریکا فقط جنگ را از آسمان ایران به خاک لبنان منتقل میکند. جنوب لبنان در چنین وضعی نه کاملاً در جنگ است، نه واقعاً در صلح؛ نه زیر حاکمیت ملی است، نه زیر امنیت مردمی؛ بلکه در وضعیت تعلیق نظامی و دیپلماتیک زندگی میکند.
لبنان پس از توافق ایران و آمریکا در برابر یک خطر بزرگ قرار دارد: تبدیلشدن به آزمایشگاه صلحی که مردم در آن غایباند. صلحی که در واشنگتن، تهران، تلآویو، دوحه، اسلامآباد یا ریاض دربارهاش مذاکره میشود، اما در نبطیه، صور، خیام، بنت جبیل و ضاحیه باید هزینهاش پرداخت شود. چنین صلحی شاید آمار حملات را کم کند، اما اگر اشغال و بیخانمانی و فقر و فرقهگرایی را دستنخورده بگذارد، فقط شکل تازهای از بحران خواهد بود.
آیندهٔ لبنان نه در بازگشت به نظم پیش از جنگ است، نه در تداوم جنگ فرسایشی، نه در سپردن جنوب به ارتش اسرائیل و میانجیهای آمریکایی، و نه در حلکردن همه چیز در زبان «محور مقاومت». آیندهٔ لبنان به امکان شکلگیری سیاستی بستگی دارد که دفاع از سرزمین را از عدالت اجتماعی جدا نکند؛ سیاستی که ضد اشغال باشد، اما فرقهای نباشد؛ ضد امپریالیستی باشد، اما کمپیستی نباشد؛ از حق مقاومت دفاع کند، اما مقاومت را بالاتر از جامعه ننشاند؛ دولت را نقد کند، اما نیاز به نهادهای عمومی و پاسخگو را نادیده نگیرد. فقط در چنین افقی میتوان از صلحی سخن گفت که نام دیگر اشغال نباشد.



نظرها
نظری وجود ندارد.