ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

جام جهانی ۲۰۲۶؛ فوتبال دیگر آیین وحدت نیست

جام جهانی این دوره دیگر حال‌وهوای گذشته را ندارد. این نخستین جام ۴۸تیمی است؛ کارناوالی گسترده‌ از هویت‌ها، زبان‌ها، سبک‌ها و تفاوت‌ها. اما فیفا این تفاوت‌ها را به سرمایه ترجمه می‌کند، ترامپ آن را به میدان جنگ فرهنگی می‌کشاند، و ایران، به‌عنوان خاص‌ترین تیم سیاسی جام، میان ریاکاری جمهوری اسلامی و منطق امنیتی آمریکا گروگان گرفته شده است. با این‌همه، فوتبال هنوز چیزی دارد که قدرت‌ها قادر به تولیدش نیستند، اما مدام می‌کوشند آن را تصرف کنند: تعلق، شادی، اضطراب و خاطرهٔ جمعی.

بعضی رویدادها آن‌قدر بزرگ‌اند که شکست‌شان فقط شکست خودشان نیست. یک فیلم بد می‌تواند یک فرنچایز را بکشد؛ جورج کلونی پس از بازی در فیلم بتمن و رابین (۱۹۹۷) به طرزی کنایی و البته به‌درستی گفت: «فکر کنم ما کل فرنچایز بتمن و در واقع همهٔ بتمن‌ها را کشتیم.» یک شکست عظیم سینمایی می‌تواند ژانری را برای سال‌ها از پرده عقب براند. جام جهانی ۲۰۲۶ نیز ممکن است از همین جنس باشد: نه الزاماً چون فوتبال بدی در آن بازی خواهد شد، بلکه چون فیفا، سیاست آمریکا و منطق تورمی سرمایه‌داری ورزشی چنان آن را باد کرده‌اند که شاید خود ایدهٔ جام جهانی زیر وزنش خم شود و شکوه تاریخی‌اش را از دست بدهد.

این نخستین جام جهانی ۴۸تیمی است؛ مسابقاتی که از ۱۱ ژوئن تا ۱۹ ژوئیهٔ ۲۰۲۶ در آمریکا، کانادا و مکزیک برگزار می‌شود. ۴۸ تیم در ۱۲ گروه چهار تیمی قرار گرفته‌اند؛ ۳۲ تیم به مرحلهٔ حذفی می‌رسند و جام، به‌جای ۶۴ مسابقه، ۱۰۴ مسابقه دارد. همین چند عدد برای فهم روح دوره کافی است. جام جهانی دیگر فقط بزرگ‌ترین رویداد فوتبالی جهان نیست؛ به یک قارهٔ متحرک از بازی‌ها، تبلیغات، حق پخش، تدابیر امنیتی، انبوه پروازها، اسپانسرها و تولید بی‌وقفهٔ محتوا تبدیل شده است.

فیفا این گسترش را با زبان «جهانی‌تر شدن» توضیح می‌دهد: این «فرصت برای ملت‌های بیشتر» است. و البته در این حرف بخشی از حقیقت هست. چه کسی می‌تواند شادی کشوری را که برای نخستین‌بار به جام جهانی رسیده تحقیر کند؟ چه کسی می‌خواهد فوتبال فقط ملک خصوصی چند قدرت اروپایی و آمریکای جنوبی بماند؟ اما مشکل دقیقاً از همین‌جا شروع می‌شود: فیفا همیشه بهترین کلمات را برای پنهان کردن زمخت‌ترین منطق‌ها انتخاب می‌کند. در زبان فیفا، دموکراتیزه شدن یعنی گسترش بازار؛ حضور ملت‌های بیشتر یعنی هواداران بیشتر، تبلیغات بیشتر، بازی‌های بیشتر، قراردادهای بیشتر و مصرف‌کنندگان بیشتر در چرخهٔ جهانی فوتبال.

کثرت زبان‌ها، سبک‌ها، بدن‌ها و خاطره‌های فوتبالی همیشه بخشی از زیبایی جام جهانی بوده است. برخلاف تصور رایج، تیم‌های کوچک‌تر نمایش جام جهانی را خراب نکرده‌اند؛ برعکس، دست‌کم تا اینجا اسطورهٔ تیم‌های بزرگ را شکسته‌اند و نمایش قدرت‌های تثبیت‌شده را به صحنهٔ امکان‌های تازه بدل کرده‌اند: تساوی کیپ‌ورد برابر اسپانیا، کنگو برابر پرتغال، مصر برابر بلژیک، عربستان برابر اروگوئه و مراکش برابر برزیل نشان داد که زیبایی فوتبال از جایی آغاز می‌شود که سلسله‌مراتب‌ها در عمل فرو می‌ریزند. اما مسئله این است که فیفا این تفاوت‌ها را نه به‌عنوان گشودگی واقعی فوتبال، بلکه همچون مادهٔ خام بازار جهانی خود جذب می‌کند. تفاوت‌ها و هویت‌ها به‌جای آن‌که افق فوتبال را باز کنند، در جاروبرقی فیفا جذب و به میانجی آن مصرف می‌شوند.

جام جهانی افسون گذشته را از دست داده است؛ نه فقط به دلیل تورم به معنای فیفایی آن، بلکه چون هرچه بیشتر به صحنه‌ای برای مصادرهٔ سیاسی، امنیتی و تبلیغاتی بدل شده است. برای ایرانی‌ها، این زوال افسون معنایی حتی حادتر دارد.

فوتبال، بازار و جنگ فرهنگی

مشکل جام ۲۰۲۶ البته فقط فیفا نیست. پس از برگزاری در روسیهٔ ولادیمیر پوتین و سپس در قطر بدنام، جام جهانی اکنون وارد جهان جورج اورولیِ دونالد ترامپ شده است.

در روسیه، فوتبال پرده‌ای باشکوه بود روی اقتدارگرایی و قدرت نظامی. در قطر، ویترینی بود برای قدرت نرم امیرنشینی کوچک که می‌خواست با ذخایر گاز، شبکهٔ الجزیره، خط هواپیمایی پرزرق‌وبرق، استادیوم‌هایی که روی استخوان‌های خردشدهٔ کارگران بنا شدند و، در یک کلام، پول، خود را بزرگ‌تر از اندازهٔ جغرافیایی‌اش نشان دهد. اما در آمریکای ترامپ، مسئله از قدرت نرم فراتر رفته است. اینجا با جنگ فرهنگی و فرهنگ جنگ روبه‌رو هستیم؛ با جهانی که در آن ورزش نه وحدت‌بخش، بلکه شکاف‌آفرین شده است.

قرار بود جام ۲۰۲۶ جام وحدت آمریکای شمالی باشد: آمریکا، کانادا، مکزیک؛ نوعی تصویر ورزشی از تجارت آزاد، رفت‌وآمد، همسایگی و جهان پس از مرزهای سخت را عرضه کنند. اما تاریخ مسیر دیگری رفت. بازگشت ترامپ به کاخ سفید، سیاست تعرفه، مهاجرستیزی، تهدید همسایگان، حمله به اقلیت‌ها، جنگ فرهنگی علیه برابری جنسیتی و نژادی، و زبان تحقیرآمیز او علیه هرچه «دیگری» است، این جام را از همان آغاز در فضایی دیگر قرار داده است. جام جهانی‌ای که قرار بود نماد هم‌زیستی سه کشور باشد، اکنون زیر سایهٔ سیاستی برگزار می‌شود که حتی شریکان میزبانی را نیز به حاشیه رانده است.

در متن چنین فضایی است که رفت‌وآمدهای جیانی اینفانتینو به دفتر بیضی، مارالاگو و برج ترامپ معنا پیدا می‌کند. رئیس فیفا مدت‌هاست نشان داده که با قدرت مسئله‌ای ندارد، هر شکلی که داشته باشد. در قطر، در برابر انتقادها، خود را قطری، عرب، آفریقایی، همجنس‌گرا، معلول و کارگر مهاجر خواند؛ ژستی که قرار بود همدلانه باشد، اما بیشتر نشان داد فیفا برای حفظ ماشین خود حاضر است هر هویتی را برای چند دقیقه قرض بگیرد. امروز نیز می‌تواند خود را آمریکایی، مهاجر، مأمور مرزی یا هوادار آزادی جا بزند، اگر این نمایش به ادامهٔ گردش پول کمک کند.

ترامپ و اینفانتینو زبان مشترکی دارند: زبان معامله. فوتبال برای یکی صحنهٔ نمایش قدرت است و برای دیگری محصولی جهانی. هر دو می‌دانند که فوتبال چیزی دارد که سیاست رسمی قادر به تولید آن نیست: تعلق بی‌واسطه. دولت‌ها می‌توانند مراسم آیینی خودشان را برگزار کنند، اما نمی‌توانند اضطراب پنالتی، شادی گل دقیقهٔ نود یا بغض یک شکست را از هیچ خلق کنند. قدرت به فوتبال نیاز دارد، چون فوتبال عاطفه‌ای تولید می‌کند که تبلیغ و پروپاگاندای سیاسی فقط رؤیای تقلیدش را دارد.

ترامپ ورزش را مثل باقی چیزها نه به‌عنوان قلمرو اتحاد، بلکه به‌عنوان میدان وفاداری می‌فهمد. برای او پرسش این است: چه کسی هنگام سرود ملی می‌ایستد؟ چه کسی زانو می‌زند؟ چه کسی به نظم جنسیتی مطلوب او تن می‌دهد؟ چه کسی آمریکایی واقعی است؟ چه کسی باید از مرز بیرون بماند؟ ورزش در جهان ترامپ تمرین دموکراسی نیست؛ صحنهٔ نظم، تحقیر و دسته‌بندی است. اگر فرانسهٔ ۱۹۹۸ با اسطورهٔ «سیاه، سفید، عرب» تصویر یک هم‌زیستی، هرچند شکننده و بعدها بسیار نقدشده، ساخت، آمریکای «عظمت را دوباره به آمریکا بازگردانیم» (MAGA) می‌کوشد ورزش را به ابزار خط‌کشی وتضادسیاسی بدل سازد.

پیش از آغاز و در همان روزهای نخست جام، رد ویزای بخشی از هواداران سنگالی باعث شد تیم فوتبال این کشور عملاً در آمریکا از حضور گستردهٔ تماشاگران خود محروم بماند؛ چند مقام و همراه ایرانی نیز با مشکل ویزا روبه‌رو شدند و حتی از ورود یک داور سومالیاییِ منتخب جام جهانی، با وجود داشتن مدارک لازم، جلوگیری شد. در کنار این‌ها، شهرهای میزبان آمریکا زیر سایهٔ دستگاه مهاجرتی و امنیتی‌ای قرار دارند که پیش‌تر در لس‌آنجلس، یکی از شهرهای جام، با یورش‌های پلیس مهاجرت، اعتراضات خیابانی و اعزام گارد ملی پیوند خورده بود. مسئله نه امنیت مسابقات، بلکه امنیتی‌سازی نژادی و مهاجرتیِ خودِ حضور در جام است؛ جایی که هوادار آفریقایی، ایرانی، مسلمان، لاتین‌تبار یا مهاجر، پیش از آنکه تماشاگر فوتبال باشد، به چشم پرونده، خطر یا سوژهٔ کنترل دیده می‌شود.

تناقض جام جهانی ۲۰۲۶ همین‌جاست. هیچ رویدادی به اندازهٔ جام جهانی به کثرت جهان نیاز ندارد. برای ساختن یک جام جهانی فقط آمریکا کافی نیست. مکزیک، ایران، مصر، مراکش، سنگال، غنا، ژاپن، عراق، کره، کلمبیا، الجزایر، تونس، اروگوئه، کرواسی، ازبکستان و دیگران نیز لازم‌اند. جام جهانی بدون این تفاوت‌ها فقط لیگ قهرمانان قدرت‌های بزرگ است. اما جهان‌بینی «عظمت را دوباره به آمریکا بازگردانیم» دقیقاً با همین کثرت مشکل دارد. این سیاست از جهان فقط آن بخشی را می‌پذیرد که بتواند در برابر تصویر آمریکای سفید، مردانه، مرزی و مسلط زانو بزند.

تیم ملی در تقاطع مصادره و امنیتی‌سازی

در این فضا، که منطق معامله و سلسله‌مراتب نژادی به هم گره خورده‌اند، ایران خاص‌ترین تیم جام ۲۰۲۶ به لحاظ سیاسی است: تیمی که نه فقط از کشوری جنگ‌زده می‌آید، بلکه باید در خاک قدرتی بازی کند که خود یکی از طرف‌های مستقیم و عامل وضعیت جنگی بوده است. جمهوری اسلامی می‌کوشد حضور تیم ملی را نشانهٔ بقا و مقاومت «ملت» زیر پرچم خود جلوه دهد؛ در حالی که همان «ملت»، زیر فشار سرکوب، جنگ، فقر و فرسودگی، دیگر حتی مثل گذشته میل ساده‌دلانهٔ دنبال کردن تیم ملی را ندارد. آمریکا نیز از سوی دیگر، با محدودیت ویزا، کنترل امنیتی و برخورد تبعیض‌آمیز با هیئت ایرانی، نشان می‌دهد که شعار جهان‌شمولی جام جهانی تا کجا زیر سایهٔ منطق جنگ، تحریم و امنیت ملی فرو می‌ریزد. ایران در این جام فقط یک تیم فوتبال نیست؛ نقطه‌ای است که در آن ریاکاری جمهوری اسلامی و ریاکاری آمریکا هم‌زمان روی زمین فوتبال دیده می‌شوند.

در این شرایط، تعلق ایرانی‌ها به فوتبال و تیم ملی، مانند خود بازیکنان، از سوی جمهوری اسلامی گروگان گرفته شده است. حکومت سال‌هاست می‌کوشد هر گل، هر شادی، هر سرود، هر پرچم و هر تصویر جمعی را به نمایش مشروعیت خود تبدیل کند. از طرف دیگر، بسیاری از مردم نمی‌توانند به‌سادگی از تیمی دل بکنند که بخشی از خاطرهٔ کودکی، کوچه، تلویزیون، خیابان، ملبورن، فرانسهٔ ۹۸ و لحظه‌های نادر شادی جمعی بوده است.

این دوپارگی واقعی است. تماشاگر ایرانی وقتی بازی تیم ملی را می‌بیند، فقط نگران دفاع، پرس، ضدحمله یا نتیجهٔ گروه نیست. او باید هم‌زمان از خود بپرسد: اگر خوشحال شوم، آیا حکومت این شادی را مصادره می‌کند؟ اگر شکست تیم را بخواهم، آیا دارم بازیکنانی را مجازات می‌کنم که خودشان زیر فشارند؟ اگر حمایت کنم، آیا چشم بر سرکوب بسته‌ام؟ اگر حمایت نکنم، آیا بخشی از حافظه و علاقه‌ام را به حکومت واگذار کرده‌ام؟ این پرسش‌ها شکاف‌های عمده‌ای میان طرفداران بالقوهٔ تیم ملی ایجاد کرده است.

در بازی ایران و نیوزیلند، بخشی از تماشاگران ایرانی هنگام پخش سرود جمهوری اسلامی سوت زدند و اعتراض کردند، در حالی که گروهی دیگر سرود را همراهی کردند و تیم را تشویق کردند. بیرون ورزشگاه نیز تجمع‌هایی با پرچم شیر و خورشید برگزار شد. آنچه در سکوها رخ داد، صحنه‌ای بود از جامعه‌ای چندپاره که دیگر به بهانهٔ فوتبال نمی‌تواند از نزاع بر سر نسبت خود با حکومت، وطن، پرچم و تیم ملی فاصله بگیرد.

همچون هوادارانی که گروگان شکاف ضد دولتی و درون‌ملتی‌اند، بازیکنان تیم ملی هم آزاد نیستند. آنان نه قهرمانان مستقل بیرون از سیاست‌اند و نه ابزارهای سادهٔ حکومت. بر بدن و زبان‌شان فشارهای هم‌زمان وارد می‌شود: فشار امنیتی، فشار فیفا، فشار افکار عمومی، فشار رسانه‌های حکومتی، فشار مخالفان، فشار خانواده و آیندهٔ حرفه‌ای. اگر سکوت کنند، متهم می‌شوند؛ اگر ژستی نشان دهند، ممکن است هزینه بدهند؛ اگر سرود بخوانند، به همدستی متهم می‌شوند؛ اگر نخوانند، زیر فشار می‌روند. تیم ملی در چنین وضعی به صحنه‌ای بدل می‌شود که بن‌بست سیاسی یک جامعه روی بدن بازیکنانش نوشته می‌شود.

با این‌همه، همین جام جهانی آلوده به منطق ثروت و قدرت نیز کاملاً به فیفا، ترامپ یا دولت‌ها تعلق ندارد. فیفا آن را به بالاترین قیمت می‌فروشد، ترامپ می‌خواهد آن را به صحنهٔ جنگ فرهنگی تبدیل کند، دولت‌ها از آن تصویر تبلیغاتی پوپولیستی می‌سازند، اسپانسرها آن را می‌بلعند؛ اما فوتبال هنوز چیزی دارد که هیچ‌کدام مالک کامل آن نیستند. فوتبال در سیاست حل نمی‌شود، هرچند همیشه درون سیاست است. در آن مکث، خطا، دریبل، اشک، سکوت، شکست و شادی ناگهانی‌ای وجود دارد که از کنترل کامل می‌گریزد. قدرت‌ها از همین می‌ترسند و به همین نیاز دارند.

جام جهانی شاید دیگر نتواند نقش آیین سادهٔ برادری ملت‌ها را بازی کند. شاید چنین تصویری همیشه ساده‌لوحانه بوده است. اما این جام، با همهٔ آلودگی‌هایش، هنوز یک حقیقت را نشان می‌دهد: برای ساختن یک چیز جهانی باید جهانی وجود داشته باشد؛ جهانی از زبان‌ها، بدن‌ها، مهاجرت‌ها، زخم‌ها، سبک‌های بازی، اختلاف‌ها و خاطره‌ها.

بیل شنکلی، مربی مشهور اسکاتلندی، گفته بود فوتبال مسئلهٔ مرگ و زندگی نیست؛ بسیار مهم‌تر از آن است. شاید امروز باید این جمله را نه به‌عنوان اغراقی عاشقانه، بلکه به‌عنوان هشدار سیاسی فهمید. فوتبال مهم است، چون زندگی مردم با آن گره خورده است. به همین دلیل است که فیفا، ترامپ و جمهوری اسلامی هر یک به شکلی می‌خواهند آن را تصرف کنند. و درست به همین دلیل است که نباید آن را بی‌دفاع به آنان سپرد.

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.