ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

فوتبال، تیم ملی و بحران نمایندگی

چرا بخشی از ایرانیان دیاسپورا از شکست تیم ملی در جام‌جهانی خوشحال می‌شوند؟

علی مستولی‌زاده ـ شاید مهم‌ترین پیروزی جمهوری اسلامی نه در تصاحب تیم ملی، بلکه در متقاعد کردن بخشی از مخالفانش به این باشد که برای مخالفت با حکومت باید با این بخش از ایران موجود هم قطع ارتباط کرد. اما هیچ جامعه‌ای با واگذار کردن خاطرات، نمادها و حافظه‌ی جمعی خود به قدرت غالب سیاسی آزاد نمی‌شود. آزادی جمعی لحظه‌ای است که جامعه دوباره حق تفسیر و مالکیت نمادهای مشترک خود را از انحصار و قبضه‌ی قدرت سرکوبگر بازپس بگیرد.

دیدگاه
این مقاله در بخش دیدگاه منتشر شده است. نظرهای مطرح‌شده در این بخش، دیدگاه نویسندگان را بازتاب می‌دهند و نه لزوماً دیدگاه تحریریه زمانه را. زمانه آمادگی دارد نظرهای در برابر این دیدگاه را نیز منتشر کند.

در آستانه‌ بازی‌های تیم ملی فوتبال ایران در جام جهانی ۲۰۲۶، بخشی از ایرانیان خارج از کشور بیش از آن‌که درباره‌ی ترکیب تیم، بازی‌های پیش‌رو، شانس صعود یا کیفیت فنی بازیکنان و کادر فنی اشتیاقی داشته باشند، مشغول سازمان‌دهی کارزارهای سیاسی پیرامون حضور تیم ملی بوده‌اند. فراخوان‌هایی برای حضور در ورزشگاه‌ها با پرچم شیر و خورشید، نمایش تصاویر جان‌باختگان اعتراضات، یادآوری نام‌هایی چون مجیدرضا رهنورد و اعتراض به حضور تیمی که از سوی برخی «تیم حکومت» یا «تیم جمهوری اسلامی» خوانده می‌شود، بخش مهمی از فضای سیاسی پیرامون جام جهانی را شکل داده است. برگزاری جام‌جهانی در شهرهایی مانند لس‌آنجلس، تورنتو و ونکوور که از مهم‌ترین مراکز جمعیتی دیاسپورای ایرانی هستند قابلیت‌های بیش‌تری برای فعالیت گروه‌های سیاسی اپوزیسیون و بهره‌برداری آن‌ها از این رویداد در راستای اهداف سیاسی ایجاد کرده است.

در یکی از این فراخوان‌ها از ایرانیان لس‌آنجلس خواسته شده است با حضور در ورزشگاه‌ها و فضاهای عمومی، «صدای واقعی ملت ایران» باشند و نشان دهند که نماینده‌ی مردم ایران نه تیم جمهوری اسلامی، بلکه ملت ایران است. مشابه این بحث‌ها پیش‌تر نیز در جام جهانی ۲۰۲۲ قطر مطرح شده بود؛ جایی که نمایش پرچم شیر و خورشید، تصاویر جان‌باختگان اعتراضات و حتی تشویق یا عدم تشویق تیم ملی به بخشی از منازعه‌ی سیاسی میان مخالفان جمهوری اسلامی و حکومت تبدیل شد.

این وضعیت پرسشی مهم را پیش روی ما قرار می‌دهد: چه اتفاقاتی افتاده که تیم ملی فوتبال، که برای چند نسل از ایرانیان یکی از مهم‌ترین منابع غرور، شادی و هم‌بستگی ملی بود، امروز برای بخشی از ایرانیان تا این اندازه مناقشه‌برانگیز شده است؟ چرا امروز برخی از ایرانیان، به‌ویژه در دیاسپورا، نه‌تنها از تیم ملی طرفداری نمی‌کنند، بلکه از شکست آن نیز خوشحال می‌شوند؟

برای چند نسل از ایرانیان، ۸ آذر ۱۳۷۶ و بازی پلی‌آف برابر استرالیا که به صعود تاریخی تیم ملی فوتبال ایران به جام جهانی ۱۹۹۸ فرانسه انجامید، به یکی از ماندگارترین لحظات حافظه جمعی تبدیل شده است. این نخستین حضور ایران در جام جهانی پس از استقرار جمهوری اسلامی بود. این موفقیت در دوره‌ای رقم خورد که جامعه، پس از پیروزی محمد خاتمی در انتخابات ریاست‌جمهوری، هنوز به پروژه‌ی اصلاحات امید داشت و چشم‌اندازی از گشایش، گفت‌وگو و تعامل بیشتر با جهان را پیش روی خود می‌دید. در آن سال‌ها، جام جهانی یکی از معدود عرصه‌هایی بود که ایرانیان می‌توانستند خود را فراتر از تنش‌ها و مناقشات سیاسی، از طریق استعداد، رقابت و شایستگی به جهان معرفی کنند. 

در روزهای پس از آن اتفاق میلیون‌ها ایرانی به خیابان‌ها ریختند و به صورتی خودجوش جشن گرفتند. غریبه‌ها یکدیگر را در آغوش می‌گرفتند، مردم در خیابان‌ها شیرینی توزیع می‌کردند و بوق ماشین‌ها و شادی اصیل مردم تا نیمه‌های شب قطع نمی‌شد. صعودی که بعدها با نام «حماسه‌ی ملبورن» در حافظه تاریخی ایرانیان ثبت شد، جدای از دستاوردهای ورزشی احساس غرور، شادی و همبستگی ملی را نیز در مقیاسی کم‌سابقه میان اقشار مختلف مردم ایجاد کرد. این مسابقه هنوز هم، نزدیک به سه دهه بعد، نه فقط به عنوان یک رویداد فوتبالی، بلکه به عنوان یکی از خاطره‌انگیزترین لحظات زندگی جمعی ایرانیان به یاد آورده می‌شود و از تیم ملی ۹۸ با چهره‌هایی نظیر عابدزاده، خاکپور، باقری، دایی، مهدوی‌کیا به عنوان نسل طلایی و محبوب‌ترین تیم ملی همه‌ی ادوار یاد می‌شود.

همین تیم ملی، چند ماه بعد با پیروزی تاریخی برابر آمریکا در جام جهانی ۱۹۹۸، بار دیگر شور، هیجان و غرور ملی را به خیابان‌های ایران آورد. با وجود تلاش رسانه‌های رسمی و صداوسیما برای کنترل و کاستن از هیجان عمومی ــ تلاشی که در لحن دستوریِ محتاطانه و کم‌هیجان گزارش تلویزیونی مسابقه هنوز هم قابل ردیابی است ــ مردم بار دیگر این پیروزی را که البته با صعود ایران به دور بعدی جام هم‌راه نشد در خیابان‌ها جشن گرفتند. 

در آن دوران تیم ملی به عنوان مهم‌ترین نماد عشق و علاقه به فوتبال در کشور، زبان مشترکی بود که می‌توانست برای لحظاتی شکاف‌های اجتماعی، سیاسی و فرهنگی را کنار بزند، همبستگی ملی خلق کند و احساس تعلق میلیون‌ها ایرانی را بازتاب دهد. به همین خاطر بود که پیروزی‌ها و حتی برخی شکست‌های تیم ملی، نه فقط در رقابت‌های ورزشی، بلکه در حافظه‌ی جمعی ایرانیان ثبت می‌شد. 

جام جهانی ۲۰۲۶ فرصتی است برای مقاومت در برابر وسوسه‌ی ساده‌سازی. بسیاری از منازعات اجتماعی و سیاسی را نمی‌توان به دو اردوگاه کاملاً مجزای خیر و شر فروکاست و رابطه‌ی مردم با تیم ملی نیز از این قاعده مستثنی نیست.

برای مثال، صعود به جام جهانی ۲۰۱۴ با هدایت کارلوس کی‌روش و نمایش شجاعانه‌ی تیم ملی در برابر آرژانتین، هنوز در حافظه‌ی بسیاری از هواداران فوتبال زنده است. در آن مسابقه، ایران تا دقایق پایانی در برابر یکی از قدرتمندترین تیم‌های جهان ایستادگی کرد و سرانجام با تک‌گل تماشایی لیونل مسی بزرگ از پشت محوطه جریمه شکست خورد. با این حال، آن شکست نه با خشم و سرخوردگی، بلکه با احترام و تحسین بسیاری از ایرانیان همراه شد. تیم ملی در آن سال‌ها هنوز بخشی از رویای جمعی ایرانیانی بود که می‌خواستند کشورشان در عرصه‌های بین‌المللی دیده شود، در کنار قدرت‌های بزرگ جهان بایستد و بتواند تصویری از توانایی، شایستگی و اعتمادبه‌نفس ملی را به نمایش بگذارد. در آن سال‌ها حتی شکست تیم ملی، اگر با عزت و رقابت همراه بود، می‌توانست به منبعی برای غرور ملی تبدیل شود. 

اما امروز چه اتفاقی افتاده است که تیم ملی فوتبال که زمانی قدرتی انکارناپذیر برای خلق غرور، شادی و همبستگی ملی داشت، دیگر قادر به ایفای چنین نقشی نیست؟

دقیقاً ۲۵ سال بعد از آن ۸ آذر حماسی در سال ۱۳۷۶، در ۸ آذر ۱۴۰۱ تعداد زیادی از ایرانیان پس از باخت یک بر صفر تیم ملی فوتبال در برابر آمریکا و حذف ایران از جام جهانی ۲۰۲۲ به شادی پرداختند و در برخی شهرها شیرینی توزیع کردند. در یکی از تلخ‌ترین اتفاقات آن شب، مهران سماک، جوان ۲۷ ساله‌ی اهل بندرانزلی، هدف گلوله قرار گرفت و جان خود را از دست داد.

اگر در سال ۱۳۷۶ صعود تیم ملی به جام جهانی میلیون‌ها ایرانی را با احساساتی مشترک از جنس غرور، امید و شادی گرد هم آورده بود، در سال ۱۴۰۱ همان تیم ملی در بستر جامعه‌ای که با خیزش «زن، زندگی، آزادی» و ماه‌ها سرکوب خونین دچار شکاف شده بود، به آینه‌ای از بحران عمیق‌تری در رابطه میان بخشی از جامعه و حاکمیت تبدیل شد. شدت این گسست به‌ویژه در میان بخشی از ایرانیان دیاسپورا قابل مشاهده بود؛ جایی که برای نخستین بار مخالفت با جمهوری اسلامی با مخالفت با تیم ملی نیز گره خورد.

بخشی از این گسست را باید در شرایط ویژه‌ای جست‌وجو کرد که تیم ملی در آستانه جام جهانی ۲۰۲۲ با آن روبه‌رو شد. مسابقات قطر در حالی آغاز می‌شد که ایران در میانه خیزش «زن، زندگی، آزادی» قرار داشت و اخبار کشته‌شدن معترضان، بازداشت‌ها و سرکوب‌ها همچنان در صدر اخبار بود. در چنین فضایی، بسیاری از معترضان و مخالفان جمهوری اسلامی، چه در داخل کشور و چه در دیاسپورا، از بازیکنان تیم ملی به عنوان شناخته‌شده‌ترین چهره‌های ورزشی کشور انتظار داشتند بیش‌تر با رنج و خشم جامعه همدلی نشان دهند.

تصاویر منتشرشده از دیدار بازیکنان با ابراهیم رئیسی پیش از اعزام به جام جهانی، گزارش‌ها درباره پاداش‌های اعطاشده به اعضای تیم و مواضع گاه مبهم برخی از بازیکنان و کادر فنی، این تصور را در میان بخشی از افکار عمومی تقویت کرد که تیم ملی بیش از آن‌که در کنار جامعه ایستاده باشد، به حاکمیت نزدیک شده است. از سوی دیگر، برخی هواداران معترض در ورزشگاه‌های قطر با شعار «زن، زندگی، آزادی»، تشویق چهره‌هایی چون علی کریمی و نمایش نمادهای اعتراضی تلاش می‌کردند تیم ملی را به سمت همراهی با مطالبات اجتماعی سوق دهند.

برخی بازیکنان، از جمله احسان حاج‌صفی، به وضعیت مردم و ناراحتی عمومی اشاره کردند و بازیکنان در نخستین بازی مقابل انگلیس از خواندن سرود ملی خودداری کردند؛ اقدامی که از سوی بسیاری به عنوان نشانه‌ای از اعتراض تعبیر شد. اما بیش‌تر بازیکنان از بیان مواضع صریح فاصله گرفتند. در حالی که برخی این رفتارها را نشانه‌ی همراهی بازیکنان با حکومت می‌دانستند، گروهی دیگر یادآوری می‌کردند که بازیکنان تحت فشار شدید سیاسی و امنیتی قرار دارند و در آستانه مهم‌ترین رویداد حرفه‌ای زندگی خود، ناچارند میان امنیت شخصی، امنیت خانواده و انتظارات متضاد جامعه تصمیم بگیرند.

شاید از بخت بد این نسل از بازیکنان بود که مهم‌ترین تورنمنت دوران حرفه‌ای خود را درست در یکی از ملتهب‌ترین مقاطع تاریخ معاصر ایران تجربه کردند؛ دوره‌ای که در آن هر حرکت، هر سکوت، هر لبخند، هر شادی گل و حتی خواندن یا نخواندن سرود ملی، بلافاصله معنایی سیاسی پیدا می‌کرد. اما همین وضعیت پرسشی مهم دیگری را نیز پیش می‌کشد: از بازیکنانی که در ساختاری امنیتی و به‌شدت کنترل‌شده فعالیت می‌کنند، تا چه اندازه می‌توان انتظار مقاومت مدنی یا سرپیچی از دستورهای رسمی داشت؟

این نخستین بار هم نبود که بازیکنان تیم ملی در چنین دوراهی‌ای قرار می‌گرفتند. در خرداد ۱۳۸۸، در جریان رقابت‌های انتخابی جام جهانی در سئول، هشت نفر از بازیکنان تیم ملی با مچ‌بندهای سبز وارد زمین شدند؛ حرکتی که به نشانه همبستگی با معترضان جنبش سبز تعبیر شد. روایت‌های منتشرشده از آن مسابقه حاکی از آن است که در فاصله دو نیمه، با فشارها و تهدیدهای واردشده، بازیکنان در نهایت با پادرمیانی منصور پورحیدری مجبور به درآوردن این مچ‌بندها شدند.

در واقع، فوتبال ایران سابقه‌ای طولانی از تنش میان ورزش و سیاست دارد. در طول دوران جمهوری اسلامی، ورزشکاران ایرانی بارها به دلیل مواضع سیاسی یا ایفای نقشی فراتر از یک ورزشکار، با محدودیت‌ها و هزینه‌های حرفه‌ای و اجتماعی روبه‌رو شده‌اند. از ناصر حجازی و علی دایی گرفته تا علی کریمی و وریا غفوری، نمونه‌های متعددی وجود دارد که نشان می‌دهد محبوبیت در میان مردم لزوماً به معنای امنیت بیشتر در برابر ساختارهای قدرت نیست.

یکی از آخرین نمونه‌ها، پرونده‌ی سردار آزمون، مهاجم تیم ملی و یکی از موفق‌ترین گلزنان تاریخ فوتبال ایران است. آزمون پیش‌تر نیز به دلیل مواضعش در جریان جنبش «زن، زندگی، آزادی» مورد انتقاد رسانه‌ها و چهره‌های نزدیک به حاکمیت قرار گرفته بود. اما انتشار تصویری از او در کنار حاکم دبی در روزهای آغازین جنگ اخیر، به تشکیل پرونده قضایی، مصادره اموال و حذف غیرورزشی او از فهرست تیم ملی انجامید.

ورزشکاران معترض یا مستقل معمولاً سرمایه نمادین قابل توجهی در میان مردم کسب می‌کنند، اما همین سرمایه اجتماعی گاه آن‌ها را در معرض حساسیت بیشتر نهادهای قدرت قرار می‌دهد. ممنوع‌الخروجی علی دایی و خانواده‌اش، حذف وریا غفوری از استقلال و توقیف اموال او و چهره‌هایی چون علی کریمی، همگی نشان می‌دهد که محبوبیت عمومی الزاماً ورزشکاران را در برابر فشارهای سیاسی مصون نمی‌کند.

دلیل حساسیت نسبت به مواضع بازیکنان تیم ملی را نیز نمی‌توان صرفاً با محبوبیت آن‌ها توضیح داد. اهمیت این چهره‌ها از آن‌جا ناشی می‌شود که در ذهن بسیاری از ایرانیان، بازیکنان تیم ملی تنها ورزشکار نیستند؛ آن‌ها حامل بخشی از روایت ملی و نمایندگان نمادین کشوری هستند که میلیون‌ها نفر خود را با آن تعریف می‌کنند. به همین دلیل، هرگاه جامعه با بحرانی سیاسی یا اجتماعی روبه‌رو می‌شود، نگاه‌ها نیز ناگزیر به سوی آن‌ها برمی‌گردد و از آنان انتظار می‌رود نقشی فراتر از یک فوتبالیست ایفا کنند.

بندیکت اندرسون ملت را «اجتماعی خیالی» می‌نامید؛ جمعی که اعضایش یکدیگر را نمی‌شناسند اما احساس تعلق به یک کل مشترک دارند. فوتبال یکی از مهم‌ترین آیین‌هایی است که این احساس تعلق را بازتولید می‌کند. به همین دلیل، بحران تیم ملی در نهایت فقط بحران فوتبال نیست، بلکه بحرانی در نسبت میان ملت، دولت و موضوع نمایندگی جمعی است. 

در سال‌های اخیر، بحث بر سر تیم ملی فوتبال ایران اغلب کمتر فوتبالی و بیشتر سیاسی بوده است. بسیاری از منتقدان حکومت، به‌ویژه در میان دیاسپورا، دیگر نمی‌توانند به سادگی میان تیم ملی و ساختار سیاسی حاکم تمایز قائل شوند. برای آنان، تیم ملی بیش از آن‌که نماد ملت باشد، بخشی از سازوکار نمادینی است که حکومت از طریق آن خود را نماینده انحصاری ایران معرفی می‌کند. دخالت نهادهای نظامی و امنیتی در فوتبال، از تیم‌داری گرفته تا نفوذ در مدیریت و انتخابات فوتبال، این تصور را در میان بخشی از منتقدان تقویت کرده است.

این نوع گسست میان ملت، دولت و نمادهای ملی البته منحصر به ایران نیست. در بسیاری از جوامعی که با بحران مشروعیت یا شکاف‌های عمیق سیاسی روبه‌رو بوده‌اند، تیم‌های ملی نیز به بخشی از همین منازعات تبدیل شده‌اند.

جام جهانی ۱۹۷۸ به میزبانی آرژانتین در اوج حکومت نظامی ژنرال خورخه رافائل ویدلا در این کشور برگزار شد. حکومت نظامی به خوبی دریافته بود که فوتبال می‌تواند ابزاری قدرتمند برای تولید مشروعیت سیاسی باشد. در حالی که هزاران مخالف سیاسی در زندان‌ها و بازداشتگاه‌های مخفی ناپدید، شکنجه یا اعدام می‌شدند، رژیم تلاش می‌کرد با میزبانی موفق جام جهانی و قهرمانی تیم ملی، تصویری از وحدت و ثبات ملی به جهان ارائه دهد. همین مسئله باعث شد بخشی از مخالفان حکومت با تردید و بدبینی به موفقیت‌های تیم ملی نگاه کنند.

در اسپانیا نیز فوتبال برای سال‌ها با حکومت فرانکو گره خورده بود. رژیم فرانکو از موفقیت‌های ورزشی برای تقویت روایت خود از وحدت ملی استفاده می‌کرد. برای بسیاری از مخالفان حکومت، به‌ویژه در کاتالونیا و باسک، تیم ملی اسپانیا و برخی نمادهای فوتبالی یادآور تمرکز قدرت و سرکوب هویت‌های محلی بودند. با این حال، پس از گذار به دموکراسی، جامعه اسپانیا به جای کنار گذاشتن کامل این نمادها، کوشید معنای آن‌ها را بازتعریف کند.

این نمادها، به تعبیر پی‌یر بوردیو، حامل «قدرت نمادین» هستند؛ قدرتی که به واسطه آن برخی افراد، نهادها و گروه‌ها می‌توانند تعریف خود از واقعیت را به عنوان تعریف مشروع و پذیرفته‌شده بر دیگران تحمیل کنند. پرچم، سرود ملی، تیم‌‌‌های ملی و حتی نام ایران سرمایه‌های نمادینی هستند که بر سر معنا و مالکیت آن‌ها رقابتی دائمی جریان دارد.

واکنش‌های متناقض ایرانیان به تیم ملی در سال‌های اخیر، بیش از آن‌که درباره فوتبال باشد، بازتاب بحرانی عمیق‌تر در رابطه میان ملت و دولت است؛ بحرانی که طبیعتاً خود را در میدان ورزش نیز نشان می‌دهد. این نزاع بیش از هر چیز بر سر موضوع نمایندگی ایران به عنوان یک ملت متنوع است: چه کسی حق دارد از نام ایران سخن بگوید؟ چه کسی خود را نماینده ملت معرفی می‌کند؟ و چه کسی اختیار آن را دارد که تعیین کند تیم ملی به چه کسانی تعلق دارد؟ 

پاسخ به این پرسش‌ها آسان نیست. تجربه سال‌های اخیر نشان داده است که حکومت نیز به خوبی از اهمیت نمادین فوتبال آگاه است. فشار بر ورزشکاران، واکنش به مواضع آنان و هزینه‌هایی که برخی از بازیکنان به خاطر فاصله گرفتن از روایت رسمی پرداخته‌اند، نشان می‌دهد که نزاع بر سر فوتبال از منظر حکومت نیز نزاعی صرفاً ورزشی نیست.

بخشی از انرژی سیاسی مخالفان حکومت در سال‌های اخیر صرف کارزارهایی برای عدم حضور تیم ملی در رویدادهای بین‌المللی یا دوستانه، کمپین‌های شرمساری برای تشویق‌کنندگان تیم ملی، نمایش نمادهای جایگزین یا استفاده از مسابقات ورزشی برای جلب توجه افکار عمومی جهانی به وضعیت حقوق بشر در ایران شده است.

در برخی موارد، همین منطق به حوزه‌های دیگری نیز تسری پیدا کرده است؛ منطقی که بر اساس آن هر رخدادی که بتواند به جمهوری اسلامی آسیب بزند، فارغ از پیامدهای آن، مطلوب تلقی می‌شود. از استقبال از جنگ تا استقبال از شکست تیم ملی، می‌توان ردپای این تصور را دید که مخالفت با حکومت مستلزم فاصله گرفتن از هر آن چیزی است که ردپای حکومت در آن دیده می‌شود. اما تجربه‌های تاریخی بارها نشان داده‌اند که این دو همیشه بر یک مسیر حرکت نمی‌کنند و آن‌چه به حکومت آسیب می‌زند، الزاماً به نفع جامعه یا سرمایه‌های نمادین یک ملت تمام نیست. 

البته این رویکردها نیز با پرسش‌هایی دشوار روبه‌رو هستند. فاصله گرفتن از تیم ملی یا مخالفت با آن، برای بسیاری از ایرانیان دیاسپورا در پرتو تجربه‌های شخصی و سیاسی‌شان انتخابی قابل فهم است. برای بسیاری از آنان، این فاصله‌گیری نه از سر بی‌علاقگی به ایران، بلکه تلاشی برای اعتراض به ساختاری است که خود را نماینده انحصاری ایران معرفی می‌کند. اما این انتخاب یک پرسش مهم را نیز پیش می‌کشد: اگر تیم ملی و سایر نمادهای مشترک ملی به طور کامل به حکومت واگذار شوند، آیا جامعه یکی از معدود عرصه‌هایی را از دست نمی‌دهد که هنوز امکان شکل‌گیری احساس تعلق و تجربه‌ای مشترک فراتر از شکاف‌های سیاسی در آن وجود دارد؟ 

تیم‌های ملی فقط ابزار تبلیغاتی حکومت‌ها نیستند؛ آن‌ها بخشی از حافظه جمعی ملت‌ها هستند. بسیاری از ایرانیان نخستین خاطرات مشترک خود از شادی، شکست، غرور و تعلق ملی را از خلال همین مسابقات ملی تجربه کرده‌اند. پرسش این است که آیا واگذار کردن کامل این عرصه به حکومت، در عمل به معنای چشم‌پوشی از بخشی از همین حافظه‌ی مشترک نیست؟ 

از سوی دیگر، آیا هر بازیکنی که پیراهن تیم ملی را بر تن می‌کند، لزوماً نماینده‌ی حکومت است؟ یا این‌که بازیکنان نیز همچون بسیاری دیگر از شهروندان ایرانی در فضایی پیچیده و محدودکننده زندگی می‌کنند؛ فضایی که در آن انتخاب‌ها همیشه آزادانه نیست و مرز میان همراهی، سکوت، مصلحت و مقاومت همیشه روشن نیست.

مهم‌ترین بحرانی که در سال‌های اخیر پیرامون تیم ملی شکل گرفته، نه بحرانی فوتبالی، بلکه شکل‌گیری این دوگانه است که باید میان عشق به ایران و اعتراض به حکومت یکی را انتخاب کرد. حال آن‌که تجربه کشورهایی مانند آرژانتین و اسپانیا نشان می‌دهد که جوامع زخمی معمولاً راه خود را نه از مسیر فراموشی، بلکه از مسیر بازپس‌گیری نمادهای مشترک پیدا می‌کنند. حکومت‌ها می‌آیند و می‌روند، اما ملت‌ها ناچارند با حافظه، زخم‌ها و نمادهای خود زندگی کنند.

در جام جهانی ۲۰۲۶، هنوز برای بسیاری از ایرانیان این پرسش مطرح است که آیا باید از تیم ملی حمایت کرد یا نه. در هفته‌های اخیر، بسیاری از حاشیه‌های سیاسی پیرامون تیم ملی حتی از خود حضور ایران در جام جهانی پررنگ‌تر شده‌اند: از بحث بر سر پرچم شیر و خورشید و تلاش برای نمایش تصاویر جان‌باختگان اعتراضات گرفته تا تغییر محل اردوی تیم ملی به تیخوآنا، رد ویزای برخی اعضای کاروان ایران و حضور دسته‌جمعی بازیکنان در یکی از تجمعات حکومتی. در فضای قطبی شده‌ی دیاسپورا فوتبال به حاشیه رفته و سوال اصلی این است که چگونه باید با نمادی ملی مواجه شد که حکومت نیز می‌کوشد آن را بخشی از روایت سیاسی خود معرفی کند.

تجربه‌ی آرژانتین در جام جهانی ۱۹۷۸ شاید یادآوری مهمی در این زمینه باشد. آن جام نیز زیر سایه‌ی یک حکومت نظامی سرکوبگر برگزار شد؛ حکومتی که می‌کوشید موفقیت تیم ملی را به حساب خود بنویسد و از فوتبال برای کسب مشروعیت سیاسی بهره ببرد. اما بسیاری از آرژانتینی‌ها حاضر نشدند میان مخالفت با دیکتاتوری و علاقه به تیم ملی یکی را انتخاب کنند.

امروز، نزدیک به نیم قرن بعد، آرژانتینی‌ها هم‌زمان هم قربانیان «جنگ کثیف» ویدلا را به یاد می‌آورند و هم ستاره قهرمانی جام جهانی ۱۹۷۸ را بر پیراهن تیم ملی خود حفظ کرده‌اند. آن‌ها نه قربانیان را فراموش کرده‌اند و نه فوتبال را به حکومت نظامی واگذار کرده‌اند. شاید مهم‌ترین درس تجربه آرژانتین این باشد که جوامع زخمی معمولاً راه خود را نه از مسیر فراموشی، بلکه از مسیر بازپس‌گیری نمادهای مشترک پیدا می‌کنند.

جام جهانی ۲۰۲۶ فرصتی است برای مقاومت در برابر وسوسه‌ی ساده‌سازی. بسیاری از منازعات اجتماعی و سیاسی را نمی‌توان به دو اردوگاه کاملاً مجزای خیر و شر فروکاست و رابطه‌ی مردم با تیم ملی نیز از این قاعده مستثنی نیست. می‌توان با جمهوری اسلامی مخالف بود، به یاد کشته‌شدگان و قربانیان سرکوب وفادار ماند، از عملکرد مسئولان، اظهارات سرمربی تیم ملی و برخی رفتارهای بازیکنان انتقاد کرد، به پرچم یا سرود این تیم احساس تعلق نداشت و در عین حال نپذیرفت که معنای تیم ملی و جایگاه آن به طور کامل در روایت رسمی حکومت خلاصه شود.

جمهوری اسلامی، مانند بسیاری از حکومت‌های تمامیت‌خواه دیگر، کوشیده است از موفقیت‌های ورزشی برای تقویت روایت سیاسی خود بهره‌برداری کند. اما بهره‌برداری از یک نماد ملی با مالکیت بر حق معنوی آن یکسان نیست. «حماسه‌ی ملبورن» را حکومت نیافرید. اشک‌ شوق مردم پس از گل خداداد عزیزی و آن هیجان ملی متعلق به هیچ حکومتی نیست. حکومت‌ها می‌کوشند خود را به این لحظات بچسبانند یا آن را به نفع خود مصادره کنند، اما خالق آن‌ها نیستند. تاریخ ورزش هم نشان می‌دهد لحظه‌های شور و هیجان ورزشی در نهایت نه متعلق به حکومت‌ها که بخشی از حافظه‌ی جمعی و از آن مردمی‌ است که آن‌ها را زندگی کرده‌اند.

شاید مهم‌ترین پیروزی جمهوری اسلامی نه در تصاحب تیم ملی، بلکه در متقاعد کردن بخشی از مخالفانش به این باشد که برای مخالفت با حکومت باید با این بخش از ایران موجود هم قطع ارتباط کرد. اما هیچ جامعه‌ای با واگذار کردن خاطرات، نمادها و حافظه‌ی جمعی خود به قدرت غالب سیاسی آزاد نمی‌شود. آزادی جمعی لحظه‌ای است که جامعه دوباره حق تفسیر و مالکیت نمادهای مشترک خود را از انحصار و قبضه‌ی قدرت سرکوبگر بازپس بگیرد.

از همین نویسنده:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.