روایت از ایران
این جنگ را چگونه دوام آوردیم؟
کتایون کاویانی ـ «بومب. بومب. بومب.» صدای انفجارهایی نه چندان دور خواب را از شهر ربوده است. ساعت سه صبح است و شبهای جنگ با اضطراب، بیخبری و انتظار گره خوردهاند. این روایت فقط درباره بمباران نیست؛ درباره مردمی است که میان ترس و امید، مرگ و زندگی، ویرانی و مقاومت، روزهای جنگ را از سر گذراندند. روایتی از تابآوری انسانهایی که در تاریکترین روزها، همچنان به زندگی چنگ زدند.

نمایی از پل B1، یک روز پس از تخریب آن در حملهای در کرج، حدود ۳۵ کیلومتری جنوب غربی تهران، در ۳ آوریل ۲۰۲۶، در تصویر دیده میشود. دونالد ترامپ، رئیس جمهور آمریکا، در ۲ آوریل، ساعاتی پس از تهدید به بمباران کشور و «بازگشت به عصر حجر»، گفت که بلندترین پل ایران تخریب شده است. عکس: ATTA KENARE / منبع: AFP
فروردین ۳۰ روز جنگ
درست شد یک ماه. جنگ امروز ۳۰ روزه شد. یک ماه کابوسوار. بیخوابیهای ناتمام و غوطهور شدن در افسردگی مطلق، علیرغم تمام تلاشهایم.
موهای «ن» روی کاشیهای آبی حمام میریزد و من به این فکر میکنم که چطور این روزها از سرمان گذشت. چطور دوام آوردیم؟ مامان موهای «ن» را شانه میکند روی ردِ شانه قیچی را مینشاند. به صورتش که نگاه میکنم یاد جنگ ۸ ساله میافتم. تصاویری دور و محو که گاهی گریبانم را میچسبند. صدای آژیرخطر، هموطنان عزیز صدایی که هم اکنون میشنوید... آنچه این روزها بیشتر از هر وقت دیگری عدم حضورش احساس میشود.
تابستانها که بیقرارِ قدم زدن در شهر میشدم. گاهی میرفتم تجریش. از آنجا پیاده میانداختم تا پل پارکوی و هر وقت، هر وقت به ساختمان پزشکان نزدیک باغ فردوس میرسیدم اضطراب و حالت تهوع عجیبی میگرفتم. خیلی بعدتر یادم آمد صدای آژیر خطر همه جا بود. من خیسِ عرق از تب روی شانه پدرم تاب میخوردم. دست مادرم را سفت چسبیده بودم و با جمعیت زیادی به سمت پناهگاه ساختمان پزشکان میرفتیم. یک لحظه، یک آن، دستم از میان دستان مادرم سُر خورد و صورت زنها و مردهای دیگر میان من و مامان حائل شد. ترسیدم. زیاد هم ترسیدم. فکر کردم مامان گم شد و دیگر هرگز او را نخواهم دید و سالها بعد بیاینکه ذرهای از این تصویر را به خاطر آورم. کنار آن ساختمان ایستادم و بالا آوردم.
«ن» از جا بلند میشود. موهای روی پیشبندش را میتکاند. موهای بلندش یک دست کوتاه شدهاند و پرپشتتر از همیشه به چشم میآیند. همان وقت «ه» پیام میدهد خانهای ویران شده از بمباران را نزدیکی خانه ما دیده و دلش شور افتاده، برایش مینویسم من خوبم.
غرهای مامان ازوقتی آمده خانه را پر کرده است. خاله برایم لیوان استنلی آبی گلدار خریده، از آن لیوانهایی که همیشه آرزوی داشتنش را داشتم ولی فکر خریدش را هم از سرم بیرون کرده بودم بس که گران بود. میگذارمش روی میز تا از دیدنش لذت ببرم. درست مثل کودکیهایم که هرهدیه وسوغات را تا مدتها جلوی چشمم می گذاشتم.
تعمیرکارکه دو روز پیش تلویزیون را برده، حدود ساعت ۳ میآید. چند ماهیست که تلویزیون خراب شده و دسترسی به هیچ شکلی از اخبار جز اخبار صدا و سیما نداریم. هزینه تعمیر تلویزیون ۵ ونیم میلیون میشود و وقتی با مرد تعمیرکار میروم پول کارت به کارت کنم. میگوید خانوم فقط دعا کنید این جنگ پرمصیبت به یه نتیجه برسه وگرنه همه ما بدبختتر میشیم. میگویم مراقب خودتان خیلی خیلی باشید و راهی میشوم.
احساس میکنم دیگر نمیتوانم تنِ سنگینم را با خودم این سو و آنسو بکشم. مثل گاو میخورم. مثل اسب از درون شیهه میکشم و مثل جغد بیدار میمانم. میخواهم بمانم خانه تا کاری کنم. اما تا عصر هیچ کاری نمیکنم. از این مبل روی آن مبل میافتم و کتاب صوتی گوش میدهم. چند روز است کتابهای حوزه زنان را نخواندهام. چند روز است ورزش نکردهام و روزی ده هزار قدم راه نرفتهام. احساس میکنم دارم درون این چاه عمیق بیشتر و بیشتر فرو میروم.
دیشب هم مثل شبهای دیگر از خجالتمان درآمدند و آنقدرزدند که نتوانم پلک روی پلک بگذارم.
خانه دایی «ر» درکرج ویران شده است. خانه پشت خانهاشان را میزنند. بعد یک مرتبه با صدای مهیبی از خواب میپرند و میبینند همه چیز زیر و رو شده، سر دایی و دست و پای زن داییاش شکسته است. اما از همه اینها دلخراشتر دستیست که میانه خانه افتاده. دایی«ر» در تاریکی شب دست میبرد طرفِ چیزی که نمیداند چیست و یک مرتبه متوجه میشود دست آدم است و از ترس آن را پرت میکند. همان شب از خانه میروند. اما این پایان ماجرا نیست. چند روز بعد یکی از اقوام که رفته به خانه آنها سر بزند. میگوید برگردید. خانه باید پاکسازی شود. اینجا پر از اعضای بدن آدم است!
دیروز خانه روبهرویی «الف» دوست «ر» را هم زدهاند. میگوید داشتم روی صندلی مینشستم که صندلی با صدای عجیبی پرت شد. خورد توی دیوار. چارچوب دیوار از این سو به آن سو رفت و در ورودی حیاط از جا کنده و پرتاب شد. اضطرابم بالا میرود. به تصویری که «ل» از تهران برای خودش ساخته فکر میکنم و با خودم میگویم انگار از آن تصویر آخرالزمانی چندان دور نیستیم.
۱۱ فروردین ۳۲ روز جنگ
باران میبارد. صدای انفجار میآید. من با چشمهای بسته روی مبل راحتی که دیشب رویش خوابیدم، نیم خیز میشوم. مینشینم. چشمانم هنوز بسته است که صدای «ر» را میشنوم. بلند شده، دوش بگیرد برود سر کار. چشمانم را باز میکنم. وقتی «ر» حمام است، صداها شدیدتر میشوند. بارش باران هم همچنان هست. از حمام که بیرون میآید رئیسش پیام میدهد نرویم، خطرناک است. «ر» با آبی که از سر و رویش روی حولهای که دور کمرش پیچیده، مینشیند تا خشک شود. من از روی مبل قِل میخورم پایین و چشمانم را دوباره میبندم. کمی در این وضعیت میمانم. بعد بلند میشوم زیر کتری را روشن میکنم. قهوهای که از لمیز گرفته بودم تمام شده و حالا با وجود خبرها نمیدانم باز است یا پلمپ شده؟ چند روز پیش دوستم زنگ زد و گفت تو کدوم محصول لمیزو بیشتر دوست داشتی؟ من گفتم، شیک پروتئین. او هم خندید و گفت دیگه فاتحهاشو بخون. بعد برایم تعریف کرد که لمیز لیوانهایی دارد که رویش یک صندلی چاپ شده شبیه صندلی بیت و روی صندلی چاپی گویا باران میبارد. حالا کاشف به عمل آمده ساخت این لیوانها اصلا ربطی به این وقایع اخیر نداشته و گویا طرح آنها ۸ ماه پیش از این به بهانه مسابقهای روی آن چاپ شده است. البته لمیز خیلی هم قهوههایش را گران کرده، هفته پیش از عید ۱۵۰ گرم قهوه فرنچ پرس را ۸۵۰ هزارتومان خریدم! نسکافه دو در یک را توی لیوان میریزم.
تازگی کتابِ دیگری را هم دست گرفتهام به اسم «جمشید خان عمویم، که باد همیشه او را با خود میبرد.» نوشته بختیارعلی. جمشید خان مرد کُردی که توسط بعثیها به خاطر چپ بودنش بازداشت و شکنجه شده وزن زیادی از دست میدهد تا جایی که یک روز در حیاط زندان باد او را با خودش میبرد و... داستان رئالیسم جادوییست و روایت ساده و جذابی دارد. تمام این مدت از شدت اضطراب تا نیمههای صبح چند کتاب مختلف را با هم میخوانم. همین طور که نسکافهام را میخورم چشمانم روی نوار آینه مانندی که روی دیوار و بر کاشیهای زشت چسبانده شده خیره میماند. کاشیها زشتند و این سطح آینهدار رویش چسبانده شده تا زشتی را بپوشاند اما بدتر شده، حالا لایهای از چربی روی آینهها را پوشانده و به آدم دهن کجی میکنند. توی آینههای دایرهوار کدر خودم را تماشا میکنم و سیف (پاک کننده قوی) را از توی کابینت بر میدارم. روی آینهها اسپری میکنم. با سیم و پارچه به جانشان میافتم و صدای انفجارها پی در پی شنیده میشود.
«ر» نشسته و جای یوتوبی که دیگر نداریم آپارات میبیند. من همین طور که به سابیدن ادامه میدهم. فکر میکنم اگر باشگاههای محل کارم در اثر بمباران ویران شوند چه حالی میشوم؟ حتی قابل تصور هم نیست. نه برای نفع خودم. برای زحمت و تلاشی که سالها برای سر پا نگه داشتن این مجموعهها کشیده شده است.
«خ» خواهر«ر» زنگ میزند و میگوید رفته به خانه «ن» خواهر دیگرش سر بزند. از بمباران دیروز شیشههای همسایه طبقه بالا آنها فروریخته اما پنجرههای خانه «ن» که گویا باز بوده همه سالمند جز پنجره اتاق «ژ» پسرشان، که شکسته است.
خدا را شکر میگویم که «ن» و خانوادهاش تهران نیستند وگرنه حتما خیلی میترسیدند.
«ر» ظرف عدس را از توی کابینتها پیدا میکند ومن همین طور میانه شست و شوی دیوار، پیاز سرخ میکنم، سیبزمینیها را مکعبی میکنم و مقدمات درست کردن عدسی را فراهم میکنم.
«ر» عکس زنی را روی صفحه تلویزیون میاندازد. زنی با موهای پریشان، صورت خاکآلود، صورتی بهت زده که میان خرابههای حاصل ازانفجاردر حال راه رفتن است. میگوید این عکس خواهر دوست «خ» است که خانهاش در خیابان مهناز ویران شده است. در فریزر را باز میکنم و یک اسکوپ بستنی را برمیدارم و شروع به بلعیدنش میکنم. در تمام این روزها انگار کسی مدام مجبورم میکند بیشتر بخورم. به این میگویند پُرخوری عصبی. چتجیبیتی اگر الان بود میگفت ایرادی ندارد. خودت را سرزنش نکن. داری برای بقا میجنگی. اما من خودم را در آینه میبینم و نمیشناسم. به بدن ورم کردهام نگاه میکنم و غمگین و ناامید میشوم. شاید برای همین بود که کتاب «باختن به بدن» را خواندم. به نظرم کتاب بیسر و ته مزخرفی بود. «ف» میگفت مردم مثل چی دارند این مجموعه چهارکتابی را میخرند. فعلا کتاب دیگری از این مجموعه به اسم « ویرانههای شکست سیاسی» را دارم میخوانم بدک نیست. قابل مقایسه با کتاب اول نیست.
شب بعد از شام برنامهای به نام «وقت ایران» (که عدهای جوان حامی حکومت در آن در مورد استراتژی جنگ حرف میزنند) تماشا میکنیم. دیدن این برنامه صبوری زیادی میطلبد. به نظرم بهتر است. نظرگاههای مختلف را با دقت ببینی و بشنوی تا بتوانی تحلیلی درست از شرایط داشته باشی. امشب میگفتند اگر آنها جنگ را بردهاند چرا دانشگاه را میزنند؟ چرا تهدید میکنند؟ باشد اصلا همه اینها قبول.اما اگر شما از خودتان مطمئنید چرا اینترنت را قطع و فضای داخلی را تا این حد امنیتی کردهاید؟
۱۲ فروردین ۳۳ روز جنگ
توی ماشین داد میزنم من از اینجا جز خانه مامانی جایی نمیآیم. دچار اضطراب غریبی شدهام. هر بار پشت فرمان مینشینم احساس میکنم این آخرین بار است. میخواهیم برای تولد مادربزرگم هدیه بخریم. فروشگاه سر کوچه چیزی را که میخواهیم ندارد و مامان اصرار دارد برای خرید به محلهای شلوغ برویم. من دچار اضطراب شدهام و بعد از کلی داد و بیداد، حرف، حرفِ مامان میشود. این همه آرامش و بیخیالیاش کلافهام میکند. هدیهای را که میخواهیم پیدا میکنیم. ترس دیدنِ ساختمان ویران شده و پنجرههای ریخته هنوز توی وجودم است. تمام مسیر را با لباسی که عرق به تنم چسبانده رانندگی میکنم. تهران هنوز خلوت است. درست برعکس شلوغی شمال. سرایدارمان که شمالیست تعریف میکرد بسیاری از مردم که پول اجاره ویلا، خانه و اتاق ندارند، شبها در خیابان چادر میزنند. چند روز پیش زنی در خانه دخترش را زده بود و قابلمه قرض خواسته بود. گفته بود اینقدر با عجله از تهران بیرون زدم که چیزی نخریدیم و نیاوردیم. بعضیها هم جور دیگراند. دوست برادرم که شمال لباسفروشی دارد، زنگ زده بود و گفته بود چند روز پیش مردی با خانوادهاش وارد فروشگاهش میشوند. مرد میگوید چنان با سرعت از تهران راه افتادیم که هیچ چیز حتی لباس هم برنداشتیم. بعد ۱۵۰ میلیون تومان لباس میخرد و میرود!
وقتی مامان کلید میاندازد. زن دایی مادرم در حال بلند حرف زدن و ناله کردن از دست بچههایش است. مامانی دراز کشیده و به محض دیدن ما نیمخیز میشود. بغلش میکنیم.
مامانی غذای بیرون دوست دارد. سفارش میدهم. بعد از غذا زن دایی شروع میکند از دایی گفتن. دایی «الف» را به وضوح به خاطر میآورم. جنگ ایران و عراق بود. من خیلی بچه بودم. زمانی که عراق به تهران حمله کرد دایی «الف» آمد تهران و به زور من، مامان، خاله و دختر خالههایم را با خودش برد خانهاش خارج از تهران. من پیش از این، این همه آدم یک جا ندیده بودم. خانهاشان شلوغ و وسیع بود. ظهرها توی دیگ بزرگ غذا درست میکردند. یک بار ما را بردند حمام عمومی بعد برایمان دامنهای پلاستیکی سفید پیلهدار خریدند که هر کدام یک سنجاق با طرح حیوان و نگینهای رنگی داشت. من و دختر خالههایم عاشق آن دامنها شده بودیم که حالا به نظرم زشت و بدترکیب میآیند.
زن دایی مامان اما امروز حرفهای ناراحت کنندهای میزند. میگوید روزی که دایی تصادف کرد و مرد. پیش از مرگش او را کتک زده بود. اینقدر زده بود که زن دایی آرزو کرده بود ای کاش دایی زودتر بمیرد و او هم مرده بود.
«ز» پیام داده عصر برویم خانه مادر «ن». مامان را میانه حرفهای زن دایی و غرهای مامانی که نمیخواهد ما برویم بلند میکنم.
خانه مادر«ن» تا به حال نرفتهام. از وقتی اینترنت قطع شده واهمه دارم با ماشین مسیرهای ناآشنا بروم. اسنپ میگیرم. هنوز راه نیفتادهام که سه بار میزنند. مامان سراسیمه زنگ میزند و میپرسد خوبی؟ سعی میکنم اضطرابم را ببلعم و آرام میگویم خوبم.
«ز» و «ن» با صورتهای خسته و رنگ پریده در را باز میکنند. با دیدن من تعجب میکنند. چه خوشرنگی. من تاپ و شلوار سبز پوشیدهام و کتم پر از گلهای رنگارنگ است. با دیدن بیرمقی آنها ناخودآگاه احساس شرم میکنم.
هر سه ضد جنگیم و از جنگ مینالیم. «ن» میگوید توانسته چند باری وصل شود و رفته اینستاگرام وحرصش گرفته از حرفهای جنگطلبان. میگوید کسی نوشته شرم ندهید به کسانی که جنگ را فانتزی رهایی و آزادی میدیدند و ادامه میدهد شرم حداقل احساسیه که میتونید تجربه کنید. شرم هم نمیخواین داشته باشین؟ «ن» میگوید وقتی هم اینا را میگی میگن مگه به حرف ما بود که حالا بخوایم جنگ بشه یا نشه. «ن» در حالی که به سمت آشپزخانه میرود تا چای بریزد میگوید مهم حمایت همه جانبه اونا از جنگ بود. دختره تو ایرانه اومده نوشته، من خونهام ته کوچه بنبست تو خیابون بهاره. هیچی نمیشنوم و اصلا هم نمیترسم. «ز» شکلاتی از روی میز برمیدارد و میگوید عجب پس امروز که سفارت آمریکا رو زدن با تمام سنگینی گوشش حتما شنیده و ۱۰۰ متر پریده هوا. «ن» خیلی عصبانیست. من بیشتر از عصبانیت ناامیدم. ناامید از شکلگیری ذرهای دیالوگ، پیدا کردن قدری عقلانیت. «ن» میگوید آمریکا و اسرائیل مملکت را ویران کردن نتیجهاش چه شد؟ بد اندربد. من میگویم یکی از دوستانم میگفت ما در به وجود آمدن شرایط کنونی خیلی مقصریم و من بهش گفتم تقصیر ما کجاست؟ ما همه جور مدارا کردیم. «ن» چای میریزد و میگوید قبول دارم ما از ۸۸ به این طرف عقل رستر شدیم. تا قبل از ۱۴۰۱ فکر میکردم با هربار بیرون رفتن کار تمومه و برای همین خیلی سرخورده و ناامیدم میشدم. اما ۱۴۰۱ با عقل بهتری به خیابان رفتم و مطالبه واضحی داشتم که به نتیجه هم رسید.
متاسفانه این آفت شده که ما انگار مدام تو طول تاریخ چشممون به دست بیرون مرزها بوده. این روزا دارم سریال میرزا کوچک خان جنگلی را دوباره میبینم و انگار همه چیز داره برام دوباره تکرار میشه.
میرویم بیرون سیگاری میگیرانیم. من نیمههای صبح دشتان (پریود) شدهام و خونریزیام آنقدر زیاد است که بیحال شدهام. برای همین به سمت شکلاتهای روی میز حمله میبرم و مدام نگرانم، نکند خونها به لباسم پس دهد. حدود ساعت ۹شب من و «ز» بلند میشویم. ماشین میگیرم و به این فکر میکنم که دیگر حوصله سر کار رفتن را ندارم.
۱۳ فروردین ۳۴ روز جنگ
چشمانم را باز میکنم ساعت ۱۲:۳۰ شب است. بغض گلویم را میفشارد. باز نیمههای شب بلند شدهام و خوابم نمیبرد. چنان سرحال چشم باز کردم که انگار صبح زود است. کلافه روی تخت مینشینم. گوشی را پیدا میکنم و همین طور نشسته کتابی را باز میکنم تا بخوانم. کتاب «ویرانههای شکست سیاسی» را چند صفحهای میخوانم و چشمانم از خستگی میسوزد و اشکی میشود. موبایل را کنار میگذارم . چشمانم را روی هم فشار میدهم و از پشت پلکهای بسته شدهام تنهایی وصفناپذیر را احساس میکنم. تنهایی که هر آن غلیظتر میشود و انگار مثل بختک میخواهد بنشیند روی قفسه سینهام.
مثل همیشه صبح گیج و منگ بلند میشوم و مثل تمام این ۳۴ روز گذشته تختم را جمع میکنم. کتری میگذارم و چای دم میکنم. از وقتی بابا مریض شده، مامان که اوضاعش از او هم بدتر است شبها از صدای نالههای بابا خوابش نمیبرد. برای همین بدون کوچکترین عذاب وجدانی تخت من را اشغال کرده و حالا چند هفتهای میشود مثل آوارهها روی کاناپه توی هال میخوابم.
قهوه میخورم سریع لباس میپوشم و میروم پایین تا قدم بزنم. چاق شدهام. بیشتر از زمانهایی که فکر میکردم چاق شدهام و حالا تقلایی بیهوده دارم. میدانم باید با خودم مهربان باشم. اما دلم برای وقتهایی که از شدت ناراحتی چیزی نمیخوردم تنگ شده است. پارسال همین موقع وقتی میرفتم بدوم زیر شکمم کمی برآمده شده بود و اذیتم میکرد. برای همین تیشرت بلند می پوشیدم تا پیدا نباشد و حالا...
مدیرهای هر دو باشگاه تصمیم گرفتهاند کار خود را از سر بگیرند. من کلاسهای عصر باشگاه اول را کنسل کردهام.
گوشی را برمیدارم و میروم پایین. داستانی از همشهری داستان به اسم «تجربه شخصی» را میشنوم و قدم تند میکنم. نور مستقیم خورشید حالم را جا میآورد.
همسایهامان هم آمده پایین پیادهروی کند. خانم «ن» مجموعهای از ویژگیهای خوب و بد است. هم مهربان است، هم فضول. هم دست دیگران را میگیرد هم پشت سر آنها حرف میزند. زن پُر حرفِ بامزه تپلی، که باید فاصلهات را با او حفظ کنی. حتی اگر گاهی دلت برای مهربانیهایش برود. با من هم قدم میشود و میگوید دیشب عربدهکشی این حیدرحیدریا رو دیدی تا ساعت ۱ صبح داد میزدن. راست میگوید جوری بلندگو به دست گرفته بودند که هر آن احساس میکردم وسط پارکینگ خانهاند و چیزی که برایم خیلی عجیب بود، این بود که میگفتند این آخرین نبرده مهدی موعود برمیگرده! خانم «ن» ادامه میدهد ترامپ گفته میخواهد ایران را به عصر حجر برگرداند. به مردمی فکر میکنم که تا پیش از این اتفاقات تا چه اندازه معترض و خشمگین بودند و حالا با وقوع جنگ کوچکترین حرکت و اعتراض معنای همکاری با دشمن متخاصم را میدهد و نتیجهاش خارج از تصور است. «ف» میگفت در خاموشی اینترنت ۵ نفر از محکومان دی ماه را اعدام کردهاند و نام ۵ نفر دیگر را هم برای اعدام اعلام کردهاند.
خانم «ن» میگوید مثلا سیزده به دره. من حتی حوصله نداشتم ناهار درست کنم. غذای دیشب رو بیرون گذاشتم. آقای «ن» از آن مردهای در خانه بداخلاق و مستبد و در بیرون از خانه نرم و خوش اخلاق است. خانم«ن» همیشه گلایه میکند تمام زندگیاش مَردُمَند و توی خانه انگار نه انگار. تلفنش که زنگ میخورد فرصت پیدا میکنم خداحافظی کنم. از سوپر خرید میکنم و در راه برگشت به خانه، «ر» دختر همسایه روبهرویی را میبینم. از مامان شنیدهام خانه خواهرش در نارمک بر اثر انفجار آسیب دیده و حالا همه آمدهاند خانه مادرشان. حالِ بچههای خواهرش را میپرسم. میگوید آنقدر ترسیدهاند که میگویند دیگر به خانه برنمی گردیم. شیشههای خانه خواهرش شکسته و پنجرهها از چارچوب درآمدهاند. از توی گوشی عکس خانههای بمباران شده را نشانم میدهد و میگوید خونه پشتی رو میبینی؟ همون خونهای که کامل از بین رفته. با سر تأیید میکنم که یعنی میبینم. بعد میگوید این خونه سه تا کشته داد. زخمیا هم زیاد بودن. وقتی زدن اینا عین مور و ملخ یهو ریختن تو کوچه. دور ساختمونا پارچه آبی کشیدن. روی پارچه آبی نوشتن مرگ بر منافق و پرچم ایران گذاشتند. عکس دیگری از ساختمانهای پیچیده در پارچه آبی نشانم میدهد. راست میگوید تعجب برانگیز است. چطور با سرعت توانستهاند این همه کار کنند. یاد حرف «ن» میافتم. گفته بود اطراف خانه یکی از نزدیکانشان را زده بودند. او هم ترسیده، پریده بیرون ببینید چه شده که مردی جلویش را میگیرد و میگوید برو تو. او هم هاج و واج نگاه میکند. بعد میگوید میخوام ببینم چی شده. مرد از توی ماشین کلاشینکف را بیرون میآورد. به سمتش میگیرد و میگوید برو تو.
«ر» میگوید این همه، همه جا رو نابود کردن حالا میگن بدون هیچ نتیجهای میخوان ول کنن برن. این همه مردم مردن. بیخانهامان شدند و همین سادگی ول کنیم بریم؟ میخواین ما رو با اینا تنها بذارید؟ تماشایش میکنم. فکر میکنم تا به حال در هیچ کجای دنیا همچین چیزی اتفاق نیفتاده، استمداد و التماس از نیروی شر برای خاتمه دادن بر تاریکیهای سرزمینی که حقش جز روشنی نیست.
میان قیلوله عصرگاهی دوستم زنگ میزند و میگوید دارد میآید همدیگر را ببینیم. از این شانه به آن شانه میشوم و به سختی لباس میپوشم. نزدیک پارک سرِکوچه چادر و پرچم زدهاند و جانفداها ثبتنام میکنند. این نامیست که آنها روی سربازهای داوطلب گذاشتهاند.
مردم توی پارک گُله به گُله زیرانداز انداختهاند تا سیزدهمین روز فروردین را به در کنند و آن سوی خیابان ایست بازرسی گذاشتهاند. با اسلحه ایستادهاند و هرماشین مشکوکی را نگه میدارند.
با دوستم توی ایستگاه اتوبوس مینشینیم و سیگاری دود میکنیم. دود سیگارش را پر قدرت بیرون میدهد و میگوید بذار اینترنت که آزاد شد چنان این سلطنتطلبا را بیچاره کنم که حد نداره. این همه گفتند جنگ بشه. جنگ بشه. جنگ شد. بیچاره شدیم.
پل کرج را زدهاند. یادم میافتد صبح «ر» ویدئویی گذاشت از بیبیسی که من تنها صدایش را میشنیدم. زنی را به عنوان مفسر آورده بودند و از او میپرسیدند شما میگویید آمریکا غیرنظامی نمیزند. خود آمریکا اعلام کرده پل کرج رو زده. زن گفت هنوز برای من واضح و مبرهن نیست که کار آمریکاست! گزارشگر پرسید خود آمریکا تأیید کرده زده آن وقت شما میگویید برای من واضح نیست؟! و زن تاکید کرد ترامپ راست و دروغ حرفهایش هیچ وقت مشخص نیست.
من شوکه از این حد از بیمنطقی تنها حرص خورده بودم. وقتی برمیگردم خانه کمی از هر کتابی میخوانم و با خودم میگویم یک روز دیگر هم گذشت و جنگ ۳۴ روزه شد.
۱۸ فروردین ۳۶ روز جنگ
بومب. بومب. بومب. صدای انفجارهایی نه چندان دور شنیده میشود. ساعت ۳ صبح و بیخوابیهای درهم تنیده با صدای مهیب بمبها. ملقمهای از اضطراب. کلافگی و کابوس. یادم میآید به «ل» گفته بودم چیزی که ناراحتم میکند این عدم عاملیت ماست. در دوران کرونا ما کارهایی میتوانستیم انجام دهیم. حالا به عنوان آدمهای معمولی تأثیرگذاری بسیار اندکی بر شرایط و محیطمان داریم.
«ل» پرسیده بود از حسهایت چه خبر؟ ته دلت چه میگوید؟ او به حسهای من باور دارد. پنج سال پیش وقتی از زندان بیرون آمدم، به او گفتم آنجا حسش کردهام و صدایش را شنیدهام. وقتی به من گفت پیرزنی که نفسش حق است. برای آزادیات سفره انداخته بود. بغضم ترکید.
نور صبح که تابید خودم را از رختخواب کندم. خیره شدم به بونسایی که دارد خشک میشود. از روزی که این بونسای را هدیه گرفتم آن را در بالکن گذاشته بودم و عجیب هم سبز بود. با آمدن زمستان ترسیدم سرما زده شود. آوردمش داخل کنار گلهای دیگر و طبق پیش بینیام برگهایش شروع به ریختن کرد. اینقدر توان روانی نداشتم تا برایش کاری کنم. بعد از خودکشی «ن» دست و دلم به گل و گیاه نمیرود.
بلند شدم و کتاب خواندم. میدانم ترسیدهام. از تاریخی میترسم که حال ما را رقم بزند. ترامپ گفته امروز از ایران ویرانه میسازد. من به قطع شدن تلفنها، برق، آب و... فکر میکنم. «ش» میگوید برای امشب چی آماده کردی؟ خیلی از آدمها این مدت چراغ نفتی و شمع خریدهاند. بعضی هم از سر استیصال موهایشان را ترشیدهاند. من اما هیچ کاری نکردهام. دلم نمیخواهد به چیزی فکر کنم.
«ل» میپرسد حست چیه؟ میگویم ترسیده و خستهام. واقعیت این است که خیلی پیشتر از این دلم شور میزد و روزهای عجیبی را پیشبینی میکردم. میدانستم روزهای سختی در راه است اما دقیقا نمیدانستم چه روزهایی.
۱۱ صبح بمباران شدت میگیرد. در و پنجرهها به هم کوبیده میشوند. نمیدانم کجا را زدهاند. به هیچ اخباری دسترسی ندارم. نه ماهواره داریم. نه بله. فقط گاهی به سایتهای داخلی خبری سر میزنم. «ز» پیام میدهد خوبی؟ میگویم اینجا را دارند بد میزنند. تو خوبی؟ میگوید اینجا را هم. بلافاصله به برادرم زنگ میزنم میگوید بمباران عجیب است. اما جای ما امن است. به «ف» زنگ میزنم توی دفتر انتشاراتاند. آنجا هم دارد بمباران میشود. «ر» با همکارانش رفتهاند پناهگاه شرکت و«ی» یک ربع تمام در دستشویی خانه خودش را حبس کرده است. یاد حرفهای شاگردم میافتم. میگفت دوستش چند روز پیش وقت بمباران در دستشویی خانهاش حبس شده بود. میگفت دولت پیام داده بود محل را تخلیه کنید و او جایی برای رفتن نداشته و وقت بمباران درها شکسته و او گیر افتاده و چند ساعت طول میکشد تا نجاتش دهند.
به مدیر باشگاه میگویم کلاس عصر را میآیم. «م» پیام میدهد حال روحیام هیچ خوب نیست و نمیآیم.«س» هم تقریبا همین پیام را میدهد. با این همه راه میافتم تا سر کلاس بروم. زودتر میرسم. با «ش» چای تازه میخوریم. امروز برنج نخوردم. قرمه سبزی خوشمزهای را که مامان درست کرده بود رها کردم و تخممرغ خوردم. به خودم قول دادم حواسم به خورد و خوراکم باشد. کار سختیست اما در حد توانم میخواهم خوراکم را کنترل کنم. «ش» شیرینی میآورد. کمی برمیدارم. حواسم هست کم بخورم. «الف» و «س.الف» میآیند. میرویم بالا. ذهنم زیادی خالیست. واقعا نمیدانم چه تمرینی باید بدهم. اما بالاخره یک جوری سر و تهش را هم میآوریم. اینقدر خسته، خوابآلود و کمجانم که حد ندارد. از صبح جوری کوبیدند که رمقی برایم نمانده است. دراز میکشم. «ر» زنگ میزند. حرف میزنیم. میگویم کاش امشب به خیر بگذره این حق مردم ما نیست.
۱۹ فروردین یکمین روز آتش بس...



نظرها
نظری وجود ندارد.