فراتر از فرهنگ حذف؛ بازاندیشی در کنسل کالچر از منظر نظریه فمینیستی
یک زن فمینیست ـ اگر فمینیسم پروژهای برای رهایی است، این رهایی تنها زمانی تحقق مییابد که عدالت بتواند هم صدای قربانیان را به رسمیت بشناسد، هم امکان تغییر را برای سوژه حفظ کند و هم ساختارهایی را که خشونت را تولید و بازتولید میکنند، دگرگون سازد. در این معنا، نقد کنسل کالچر، دفاع از بیمسئولیتی نیست؛ بلکه دفاع از فهمی پیچیدهتر، فلسفیتر و رهاییبخشتر از عدالت است؛ عدالتی که به جای بازتولید منطق حذف، افقهای تازهای برای همزیستی، مسئولیت و دگرگونی اجتماعی میگشاید.

کنسل کالچر (Cancel Culture) «فرهنگ کنسل» در دهه اخیر به یکی از مهمترین میدانهای منازعه در فلسفه سیاسی، مطالعات رسانه و نظریه فمینیستی بدل شده است. در فضای عمومی، این پدیده اغلب به عنوان سازوکاری برای پاسخگو کردن افراد یا نهادهایی تعریف میشود که در بازتولید تبعیض، خشونت یا گفتارهای نفرتپراکن نقش داشتهاند. با این حال، در ادبیات آکادمیک، مسئله بسیار پیچیدهتر از تقابل ساده میان «عدالت» و «آزادی بیان» است. پرسش بنیادین این نیست که آیا کنسل کالچر مطلوب است یا نامطلوب، بلکه این است که عدالت در جوامع دموکراتیک چگونه باید اعمال شود؛ آیا از طریق حذف، رسواسازی و طرد اجتماعی یا از طریق ایجاد امکان مسئولیتپذیری، گفتوگو و دگرگونی ساختاری؟
فمینیسم، برخلاف تصویر یکپارچهای که گاه از آن ارائه میشود، هرگز پروژهای صرفاً تنبیهی نبوده است. از همان نخستین صورتبندیهای نظری، هدف فمینیسم نه جابهجایی صاحبان قدرت، بلکه نقد منطق قدرت بوده است. به تعبیر میشل فوکو، قدرت نه در اختیار افراد، بلکه در شبکهای از مناسبات اجتماعی، گفتمانی و نهادی جریان دارد. خشونت نیز صرفاً محصول اراده افراد نیست، بلکه در رژیمهای حقیقت، شیوههای نامگذاری، سازوکارهای انضباطی و مناسبات دانایی بازتولید میشود. از این منظر، اگر کنسل کالچر تنها به حذف یک فرد از عرصه عمومی منتهی شود، بدون آنکه مناسبات تولیدکننده خشونت دگرگون شوند، آنچه رخ داده است صرفاً جابهجایی سوژههای قدرت است، نه نقد خودِ منطق قدرت.
در این نقطه، نقد فمینیستی به کنسل کالچر از سطح اخلاق فردی فراتر رفته و به نقد «عدالت تنبیهی» میرسد. بسیاری از نظریهپردازان فمینیست بر این باورند که فرهنگ حذف، هرچند با نیت حمایت از قربانیان شکل میگیرد، اما در عمل منطق همان نظامهای کیفری را بازتولید میکند که فمینیسم سالها منتقد آنها بوده است. نظامهایی که عدالت را نه در ترمیم آسیب، بلکه در مجازات، رسواسازی و حذف سوژه تعریف میکنند. در این معنا، کنسل کالچر میتواند به امتداد همان عقلانیت انضباطی تبدیل شود که فوکو در مراقبت و تنبیه آن را تشریح میکند؛ عقلانیتی که از طریق نظارت دائمی، شرمسارسازی عمومی و کنترل اجتماعی بدنها و هویتها عمل میکند.
از سوی دیگر، نظریه فمینیستی معاصر، بهویژه پس از آثار جودیت باتلر، بر این نکته تأکید میکند که سوژه انسانی هرگز موجودی ثابت و ذاتمند نیست، بلکه در فرآیندهای مداوم اجتماعی و گفتمانی ساخته میشود. اگر هویت همواره در حال شدن است، آنگاه سیاستی که فرد را بر اساس یک کنش یا یک گفتار برای همیشه از عرصه عمومی حذف میکند، با امکان دگرگونی سوژه در تعارض قرار میگیرد. باتلر بارها تأکید کرده است که سیاست رهاییبخش نمیتواند بر نفی امکان تغییر استوار باشد؛ زیرا در این صورت، همان منطق ذاتگرایانهای را بازتولید میکند که فمینیسم سالها علیه آن مبارزه کرده است. حذف کامل فرد، بدون در نظر گرفتن ظرفیت تحول، عملاً امکان اخلاق را نیز از میان میبرد؛ زیرا اخلاق تنها در جایی معنا دارد که امکان تغییر وجود داشته باشد.
همین مسئله را میتوان از منظر هانا آرنت نیز بازخوانی کرد. آرنت، کنش سیاسی را نه عرصه حذف دیگری، بلکه فضای ظهور تکثر و گفتوگو میداند. سیاست زمانی معنا مییابد که انسانها بتوانند در عرصه عمومی با یکدیگر مواجه شوند، سخن بگویند و مسئولیت کنشهای خود را بپذیرند. هر سازوکاری که این امکان را به حذف دائمی بدل کند، فضای عمومی را از ویژگی بنیادین خود، یعنی کثرت، تهی میسازد. از این منظر، پرسش اصلی آن نیست که آیا فردی سزاوار محکومیت اخلاقی هست یا خیر، بلکه این است که آیا حذف او به گسترش عدالت منجر میشود یا صرفاً به بازتولید منطق طرد؟
از منظر نظریه انتقادی نیز، بهویژه در اندیشه نانسی فریزر، عدالت تنها به معنای بازتوزیع یا بهرسمیتشناختن نیست، بلکه مستلزم مشارکت برابر در حیات اجتماعی است. اگر سیاستهای هویتی به حذف کامل افراد از امکان مشارکت اجتماعی بینجامند، خطر آن وجود دارد که عدالت به نوعی اخلاقگرایی تنبیهی تقلیل یابد. فریزر هشدار میدهد که مبارزه با سلطه نباید جای خود را به رقابت بر سر مشروعیت اخلاقی بدهد؛ زیرا در این صورت، نقد ساختارهای اقتصادی و سیاسی در سایه داوریهای فردمحور قرار خواهد گرفت.
به همین دلیل، بخشی از فمینیسم معاصر به سوی الگوهای «عدالت ترمیمی» و «عدالت تحولآفرین» حرکت کرده است. در این رویکرد، پاسخگویی (Accountability) جایگزین مجازات صرف میشود. مسئولیتپذیری، شنیدن روایت قربانی، جبران آسیب، بازسازی روابط اجتماعی و ایجاد امکان تغییر، به جای حذف دائمی فرد، در مرکز سیاست فمینیستی قرار میگیرند. این تغییر پارادایم، در واقع گذار از منطق «چه کسی باید حذف شود؟» به پرسش بنیادیتر «چه ساختارهایی باید دگرگون شوند؟» است.
در همین چارچوب، مفهوم Calling In که در سالهای اخیر در ادبیات فمینیستی گسترش یافته، اهمیت ویژهای پیدا میکند. Calling In نه به معنای چشمپوشی از خشونت، بلکه تلاشی برای گشودن فضایی است که در آن نقد بتواند به فرآیندی برای یادگیری، مسئولیتپذیری و تحول بدل شود. این رویکرد بر این فرض استوار است که اگر هدف فمینیسم پایان دادن به روابط سلطه است، ابزارهای آن نیز باید از منطق سلطه فاصله بگیرند. به بیان دیگر، نمیتوان با استفاده از همان سازوکارهای حذف، شرمسارسازی و طرد که نظامهای اقتدارگرا به کار میگیرند، به جامعهای رهاییبخش دست یافت.
البته این نقد به هیچ وجه به معنای انکار ضرورت پاسخگو کردن عاملان خشونت یا بیاعتبار کردن جنبشهایی چون #MeToo نیست. برعکس، فمینیسم معاصر بر این نکته تأکید دارد که سکوت تاریخی درباره خشونتهای جنسیتی باید شکسته شود و صاحبان قدرت دیگر نتوانند از مصونیت ساختاری بهرهمند باشند. اما تفاوت اساسی میان «پاسخگویی» و «حذف» دقیقاً در همین نقطه آشکار میشود. پاسخگویی، فرآیندی است که مسئولیت را با امکان تحول پیوند میدهد؛ در حالی که حذف، اغلب با تثبیت هویت مجرم و پایان گفتوگو همراه است.
از این رو، نسبت فمینیسم و کنسل کالچر را نمیتوان با دوگانه موافق یا مخالف توضیح داد. آنچه بخش مهمی از نظریه فمینیستی امروز به چالش میکشد، نه اصل پاسخگو کردن قدرت، بلکه منطق تنبیهیای است که عدالت را به حذف تقلیل میدهد. اگر فمینیسم پروژهای برای رهایی است، این رهایی تنها زمانی تحقق مییابد که عدالت بتواند هم صدای قربانیان را به رسمیت بشناسد، هم امکان تغییر را برای سوژه حفظ کند و هم ساختارهایی را که خشونت را تولید و بازتولید میکنند، دگرگون سازد. در این معنا، نقد کنسل کالچر، دفاع از بیمسئولیتی نیست؛ بلکه دفاع از فهمی پیچیدهتر، فلسفیتر و رهاییبخشتر از عدالت است؛ عدالتی که به جای بازتولید منطق حذف، افقهای تازهای برای همزیستی، مسئولیت و دگرگونی اجتماعی میگشاید.





نظرها
نظری وجود ندارد.