گزارش میدانی
سردرگمی جامعه در بیم و امید و انتظار برای تفاهم با آمریکا
مذاکرات ۶۰ روزه و تردید عمیق در جامعه
محمد حسین مشیری ـ پایان جنگ، به معنای پایان اضطراب نبود. در خیابانها، تاکسیها، مترو و صفهای نانوایی، روایتهای متناقضی از آینده شنیده میشود؛ از امید به توافق با آمریکا تا هراس از شکست مذاکرات و بازگشت جنگ. این گزارش، از خلال روایت زندگی روزمره، تصویری از جامعهای ارائه میدهد که در میانه شکافهای سیاسی و ابهامهای قدرت، چشمانتظار سرنوشت مذاکرات مانده است.

تهران، ایران - ۱۵ ژوئن: پس از آنکه در ۱۵ ژوئن ۲۰۲۶ در تهران، ایران، از اجماعی که امکان جستجوی سازش در مورد مسائل مختلف از جمله مسائل هستهای و پایان دادن به جنگ را فراهم میکند، استقبال شد، زندگی روزمره در خیابانها ادامه دارد. عکس: Fatemeh Bahrami ـ منبع: AFP
این روزها که تیم مذاکرهکنندهی ایران برای اجرای مفاد تفاهمنامهی اولیه که مبنای پایان جنگ قرار گرفت و روشن کردن ابهامات مربوط به پرونده هستهای برای رسیدن به توافق نهایی مشغول رایزنی با طرف آمریکایی است، فضای سیاسی ایران به شکل عجیبی دو قطبی شده است. مخالفان مذاکره و توافق که در تجمعات شبانه دست بالا را داشته و دیدگاه خود را با صدای بلند ابراز میکردهاند، با انتشار پیام مجتبی خامنهای و روشن شدن اینکه او نظر دیگری داشته و در نهایت نظر رئیسجمهور را پذیرفته و اجازه مذاکره را صادر کرده، جان تازهای گرفتهاند.
تندروها در ایران همواره از چنان قدرتی برخوردار بودهاند که اگر تصمیم به انجام کاری میگرفتند، به سادگی میتوانستهاند آن را به انجام برسانند. اگر هم مخالف کاری بودهاند میتوانستهاند جلو آن را بگیرند یا از فایده تهی کنند. مانند کاری که در ماجرای برجام کردند و دولت روحانی نتوانست جلو آنها را بگیرد. این قدرت که مدتها قبل از صدور فرمان آتش بهاختیار توسط علی خامنهای وجود داشت، با فرمان او اوج گرفت و در ماجرای حمله به سفارتهای عربستان و انگلیس متجلی شد. تندروها از مدتها قبل در ساختار مدیریتی کشور نفوذ کرده و دیدگاه خود را تحمیل میکردهاند و همزمان در بعد تبلیغاتی از ابزار صداوسیما و چند رسانهی مهم برای توجیه رفتار خود استفاده کردهاند. با این حال بین تندروهایی که بر مقدرات کشور تسلط داشتهاند و عموم مردم شکاف عمیقی وجود دارد که به سادگی قابل مشاهده است. یکی از اتفاقات مهمی که نشان دهنده این شکاف است، اتفاقی است که تجمعات شبانه رخ داد و مردم صف خود را از تندروها جدا کردند. با جدا شدن مردم از تندروها تجمعات شبانه خلوت شد و دیگر از آن شلوغی شبهای اول خبری نبود.
تلاش تندروها برای کنترل تجمعات شبانه
اولین تجمع خیابانی در حمایت از نظام سیاسی، یک روز بعد از شروع جنگ و در دهم اسفند ۱۴۰۴ در میدان انقلاب تهران برگزار شد. این تجمع که به قصد روحیه دادن به نظامیان به شکل خودجوش شکل گرفته بود از میانه اسفندماه با حمایت و برنامهریزی سازمانیافته، شکل و شمایل حکومتی به خود گرفت. با این حال در طول جنگ کسانی که در این تجمعات شرکت میکردند، خط و ربط سیاسی معینی نداشتند و میشد گفت هیچکدام از جریانهای سیاسی دست بالا را در این تجمعها نداشت. با نزدیک شدن به روزهای پایانی جنگ و زمانی که احتمال حمله به زیرساختهای کشور بیشتر شده بود، اولین زمزمههای مبنی بر لزوم پایان دادن به جنگ شنیده میشد، اگرچه این صدا بسیار ضعیف بود و در بین هیاهوی برتر تجمعات برای ادامهی جنگ شنیده نمیشد اما نفس مردم در سینه حبس شده بود. هر روز در ملغمهای از هراس به شب میرسید و هر شب در مه غلیظی از کابوس حملات شبانه به صبح وصل میشد. در این هراس گسترده عدهای از تندروها همواره در این بوق میدمیدند که ضربات وارد شده به دشمن آنقدر مهیب بوده که به زودی جشن پیروزی را برگزار خواهیم کرد و با این شعارها به شکل ضمنی با آتشبس مخالفت میکردند. مخالفت تندروها با آتشبس موجب جدا شدن مردم از تجمعات شبانه شد. افت جمعیت این تجمعات دقیقاً از همان تاریخ اتفاق افتاد. با مطرح شدن ناگهانی آتشبس به میانجیگری پاکستان، مردم نفس راحتی کشیدند و تندروها در سکوت فرورفتند.
روزهای جنگ آنچنان در بیم و هراس گذشته بود که اغلب شهروندان از پایان مخاصمه رضایت کامل داشتند و حتی در تهران و چند شهر دیگر تجمعاتی تحت عنوان جشن پیروزی شکل گرفت که مورد پسند تندروها نبود و ربطی به تجمعات شبانه نداشت. تجمعات شبانه کاملاً در اختیار تندروهایی قرار داشت که مخالف رفع تنش با آمریکا بوده و بعد از کشته شدن رهبر و فرماندهان ارشد نظامی هرگونه مذاکره با آمریکا را تحت عنوان سازش نفی کردهاند و میتوان گفت در تمام مدتی که تیم مذاکره کننده ایران برای رسیدن به تفاهم تلاش میکرد، صدای مخالفت هرگز قطع نشد.
ناتوانی دو قطب جامعه برای گفتوگو
در فضای بهشدت قطبی شدهی ایران، هر خبر یا واقعهای شکاف بین دو قطب را عمیقتر میکند. انتشار پیام مجتبی خامنهای و جملهای در این پیام که با ترکیب «علیالاصول» آغاز میشود، به شعاری در بین تندروها تبدیل شده است. همانروز که این پیام منتشر شد، گروهی از مخالفان مذاکره در ابتدای ورودی یکی از شهرهای حاشیه تهران بنر بزرگی نصب کرده و این جمله را در معرض دید قرار داده بودند. راننده تاکسی با مسافری که کنارش نشسته یکی به دو میکند. مسافر میگوید: «باید نظر رهبر را اجرا میکردند. وقتی میگوید با مذاکره مخالف است، نباید مذاکره میکردند». رانندهی تاکسی میگوید: «نگفت که نظرش چی بوده. وقتی میگه با مذاکره مخالفم، باید میگفت با چی موافقه دیگه». با پاسخ راننده سکوت برقرار میشود. مسافری که روی صندلی عقب نشسته زمزمهوار میگوید: «مجتبی همون روز اول کشته شد». مسافری که کنار راننده نشسته برمیگردد و با خشم به مسافر عقب نگاه میکند. راننده با زیرکی متوجه اوضاع میشود و میگوید: «مسئولیت با رهبره دیگه. رهبر مخالفه؟ میگه مخالفم. موافقه؟ میگه موافقم. نمیتونه که مسئولیت رو بندازه گردن یکی دیگه». از مسافر کناری میپرسد: «میتونه؟»
چند ابهام بزرگ بر فضای سیاسی و اجتماعی کشور سایه انداخته و فاصله زیاد بین سطح تصمیمگیری در ساختار سیاسی و افکار عمومی به این ابهام دامن زده است. تعداد کسانی که معتقدند مجتبی خامنهای هم در روز بمباران بیت کشته شده، روز بهروز بیشتر میشود و با اینکه تلاش شده که او را مسلط بر امور نشان دهند اما سؤالات بیپاسخ بسیار است و رسانههای کشور نتوانستهاند این ابهام را برطرف کنند و روایتسازی از این نظر تماماً به دست رسانههای خارج از کشور افتاده است. بخشی که معتقدند مجتبی خامنهای زنده است، حرف صداوسیما را میپذیرند و عموماً مخالف مذاکرهاند و مذاکرات فعلی را دام آمریکا برای جنگ دوباره میدانند. در صف نانواییِ یکی از محلات مرکزی تهران، مرد میانسالی معتقد است: «آتشبس اشتباه بود. باید کار اسراییل رو تموم میکردیم. زمان جنگ هم میتونستیم بصره رو بگیریم و صدام رو به غلطکردم بندازیم اما رفسنجانی امام رو مجبور کرد قطعنامه رو قبول کنه. الان هم میتونستیم اسراییل رو با موشکهامون نابود کنیم». کسی به صرافت اظهار نظر نمیافتد. مرد میانسال ادامه میدهد: «دولت به کشور خیانت کرد». یکی دو نفر نچنچ میکنند اما جوانی تاب نمیآورد و میگوید: «حالت خوش نیست عمو». مرد میانسال که انتظار چنین جمله سنگینی را نداشت سکوت کرد. بعد از رفتن او، حرف دنبال شد و تقریباً همه کسانی که در صف ایستاده بودند، در قطب مخالف قرار داشتند و موافق پایان جنگ با آمریکا و مذاکره بودند. جملات رد و بدل شده نشان دهنده شکاف عمیق بین دو قطب فعلی جامعه است. دو قطبی که چنان از هم دور شدهاند که نمیتوانند با هم گفتوگو کنند.
دو قطب جامعه و سردرگمی مسئولان
مسئولان کشور نمیتوانند جو سنگین حاکم بر جامعه را برطرف کنند. هر سخن از هر مسئولی به معنای نزدیکی به یکی از قطبهای اجتماعی معنا میشود و بلافاصله دشمنی طرف مقابل را برمیانگیزد و تفاوت در این است که بخش مخالف مذاکره با اینکه جمعیت کمتری دارد، صدای بسیار بلندی دارد و در طرف مقابل، صدای بخش موافق مذاکره که آشکارا جمعیت بیشتری را شامل میشود، تقریباً از رسانهها حذف شده و اگر مطلبی در موافقت با مذاکره در رسانهها منتشر میشود، از صراحت دور است و حرفش را با خجالت میزند و از این نظر فایده یا تأثیری ندارد. روز قبل از حرکت تیم مذاکرهکننده به ژنو، در تلویزیون گفته شد که باید مانع پرواز هواپیما شد تا کسی نتواند به این مذاکرات برود. حرفی که با واکنش محمدباقر قالیباف مواجه شد. او گفت: «به آن عزیزان میگویم اگر به سوئیس نمیرفتیم، هر لحظه خون بیشتری از مسلمان و شیعیان لبنان ریخته میشد». در نظرسنجی خبرگزاری فارس -وابسته به جناح اصولگرا- دربارهی رفتن قالیباف به ژنو، از حدود هزار نفر شرکتکننده، نزدیک ۱۲ درصد موافق رفتن قالیباف به ژنو و ۸۸ درصد مخالف رفتن او بودهاند.
جنگ موافقان و مخالفان در دو بستر مجزا جریان دارد. صداوسیما و رسانههای نزدیک به جریان تندرو با دعوت از چهرههای مخالف مذاکره تا جایی که میتوانند به رقیب حملهور میشوند اما در سطح اجتماعی وضع وارونه است و تعداد کسانی که معتقدند باید این شرایط به پایان برسد، بسیار بیشتر از تندروها به نظر میرسند. در مترو، به میانهی بحثی میرسم که از قبل درگرفته است. یک طرف جوانی با ظاهر حزباللهی و مخالف مذاکره نشسته و معتقد است این مذاکره فریبی بیش نیست و شاهد سخنانش، حمله به ایران در دو جنگ ۱۲ و ۴۰ روزه است که در وسط مذاکرات صورت گرفت و در سمت دیگر چهار نفری که معتقدند این وضع باید تغییر کند. یکی میگوید: «حالا که اجازه مذاکره داده شده، بذاریم کارشونو بکنن. اینقدر کارشکنی برا تیم مذاکرهکننده واقعاً مسخره است». جوان حزباللهی میگوید: «وقتی آقامجتبی گفته با مذاکره موافق نیست، اصلاً نباید مذاکره میکردن». یکی از آن چهار نفر ناگهان عصبی میشود و با صدای بلند میگوید: «مجتبی کیه؟ کجاست؟ مطمئنی زنده است؟» جوان حزباللهی میگوید: «بله زنده است و همه کارها زیر نظرش انجام میشه». مرد پا به سن گذاشتهای که دورتر نشسته وارد ماجرا میشود و میگوید: «اگه موافق نبود، میگفت موافق نیستم. خلاص. مگه بچهبازیه که بگه من دوست ندارم، اما شما برید حرف بزنید؟» آن چهار نفر تأیید میکنند. بقیه کسانی که نزدیک نشستهاند، هریک در موافقت با حرف مرد میانسال چیزی میگوید. جوان از تکوتا نمیافتد و میگوید: «وقتی به رئیسجمهور گفته که من نظر دیگهای دارم، خود رئیسجمهور نباید ادامه میداد... نباید اصرار میکرد. باید میگفت چشم». بعد زیر لب ادامه میدهد: «از دست رهبر که کاری برنمیاد. باید فقط دستور بده و بقیه بگن چشم». قطار به ایستگاه میرسد، چند نفری پیاده و چند نفری سوار میشوند و بین کلام فاصله میافتد. قطار که حرکت میکند، سکوت ادامه دارد تا اینکه یکی میگوید: «من سؤالم اینه که مگه از پزشکیان خجالت میکشیده؟»
جوان حزباللهی آشکارا علاقهای به ادامه بحث ندارد. سرش را روی موبایلش خم میکند و جواب نمیدهد. با این حال حرف در حاشیهی ماجرا ادامه دارد. مرد میانسالی میگوید: «هر کی مسئولیت داره، باید طاقت مسئولیت هم داشته باشه. وقتی مسئولیت رو میندازن گردن یکی دیگه، از خودش سلب مسئولیت میکنه. یعنی جرأت تصمیمگیری نداره». جوان حزباللهی معذب است و روی صندلی جابهجا میشود اما چیزی نمیگوید. قطار به ایستگاه میرسد و جوان پیاده میشود. دو نفر از آن چهار نفر با هم حرف میزنند. یکی میگوید: «من واقعاً تعجب میکنم از این آدما. مخشون انگار سنگ شده. آخه به فرض هم که مجتبی زنده باشه، همه اونایی که دستی تو کار دارن، از اوضاع باخبرن. از قالیباف تا بقیهشون، فهمیدن که نمیشه اینطور ادامه داد. یکی نیست به این آدما بگه آخه یعنی رئیسجمهور، رئیس مجلس، فرماندهان ارتش و سپاه و وزیر کشور بقیه اعضای شورای عالی امنیت ملی نمیفهمن و فقط این جوون که تا حالا هیچ مسئولیت اجرایی نداشته بیشتر و بهتر میفهمه؟ بابا لااقل باباش که میخواست رهبر بشه، دو دوره رئیسجمهور بود و کلی سابقه داشت، این که اصلا تجربه نداره». یکی در جواب میگوید: «ولایت فقیه دیگه تموم شد. نمیتونن ادامه بدن. باید یه فکر دیگهای بکنن». یکی زیر لب زمزمه میکند: «مردم به خاک سیاه نشستهن با این اوضاع اقتصادی، هنوز این پسره داره رهبر رهبر میکنه.»
قطار به آخرین ایستگاه و بحث به پایان میرسد. آنچه که در بین مردم به وضوح قابل مشاهده است، این است که نسبت به زنده بودن مجتبی تردید جدی وجود دارد. این تردید کمکم در تجمعات شبانه هم رخنه میکند، هرچند در تجمعات شبانه هنوز بنا بر این است که مجتبی زنده است و با تمام توان امور کشور را کنترل میکند. در بین جمعیتی که در یکی از میدانهای شهرهای اقماری تهران برگزار میشود، کسی که تریبون را به دست گرفته میگوید: «خدایا، به این آدمای نادونی که دونهی شک تو دل مردم میکارن، نشون بده که رهبرمون مواظب کشور هست و اجازه نمیده کسی منحرف بشه. خدایا، چشم ما رو هرچه زودتر به دیدن چهره نایب امام زمان روشن کن. جمعیت یکصدا آمین میگوید». یاد زن جوانی میافتم که توی صف نانوایی با خنده میگفت: «قبلا فقط امام زمان غایب بود، حالا نایبشم غایب شده».
گره خوردن دیدگاه سیاسی با عزاداری
رسیدن ماه محرم و فصل عزاداری شیعیان با تجمعات شبانه گره خورده است و همین تلاقی قدری بر جمعیت افزوده اما همچنان نسبت به شبهای ابتداییِ تجمعات شبانه، بسیار کمتر است. رسیدن ایام محرم باعث شده که تجمعات شبانه با برگزاری مراسم سینهزنی تقویت شود. ایرانیان قبلاً نشان دادهاند که چه توانایی شگرفی در ساخت نوحه دارند و حالا طرفداران مجتبی خامنهای از فرصت بدیع حاصل شده نهایت استفاده را کرده و نوحهای با تکیه بر ترکیب «علیالاصول» ساختهاند. این نوحه بسیار مورد توجه طرفداران قرار گرفته و در بیشتر تجمعات شبانه پخش میشود. در یکی از بندها میگوید: «علیالاصول به این قولهای رنگارنگ/ امید نیست که فرجام کارشان پیداست».
آتشبس و تفاهم اولیه در بین عموم مردم شور و شوق و در بین تندروها و مخالفان رفع تنش با آمریکا، نگرانی عمیق پدید آورده است. فاصلهی این دو بخش از اجتماع چنان زیاد است که با هم گفتوگو ندارند و در صورتی که وارد گفتوگو شوند، حرف همدیگر را درک نمیکنند. تاریخ چند دههی گذشته به روشنی نشان داده که تندروهای حامی هستهی سخت قدرت، حرف خود را به کرسی نشاندهاند و طرف مقابل برای رسیدن به مطالبات خود از بیابان شمشیرهای آخته عبور کرده و در معدود موارد توانسته به نتیجه برسد و تحول مورد نظرش را ایجاد کند؛ مانند سال ۱۴۰۱ که مسأله حجاب در مکانهای غیررسمی و خیابان برای همیشه حل شد اما بسیار مواقع نتوانسته در دیوار سترگ طرف مقابل رخنه ایجاد کند. با وجود چنین سابقهای است که عموم مردم هر روز بیشتر در نگرانی فرو میروند که مبادا این بار هم تندروها حرف خود را به کرسی بنشانند که اینبار مسأله بسیار جدی و خطرناک است. اینبار سخن از جنگی است با پایانی نامعلوم. جنگی که زیرساختهای منطقه را نابود خواهد کرد و اوضاع اسفناک اقتصادی را به قهقرا خواهد برد. تأسف این است که تندروها نشان دادهاند که نگرانی یا هراسی از بابت نابود شدن زیرساختهای کشور ندارند. آنها در این توهم فرو رفتهاند که در مقابل، اسراییل را نابود خواهند کرد. عجیب آنکه دو جنگ ۱۲ و ۴۰ روزنه آنها را از این توهم خطرناک بیرون نیاورده است.




نظرها
نظری وجود ندارد.