ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

واکاوی جنبش دی‌ماه ۱۴۰۴

مرگ، جنبش‌های آزادی‌خواهانه و برابری‌طلبانه، رؤیای ممنوعه‌ی موساد، سیا و حکومت. نقد و تحلیلی طبقاتی اعتراضات دی ماه ۱۴۰۴

پیمان فرهنگیان ـ اعتراضات دی‌ماه بار دیگر نشان داد که خشم اجتماعی، بدون سازمان‌یابی و استقلال سیاسی، می‌تواند هم‌زمان زیر فشار سرکوب داخلی و مداخله‌گری نیروهای خارجی گرفتار شود. این مقاله با نقد «فتیشیسم اعتراض» و بررسی نقش نیروهای داخلی و خارجی در منحرف کردن جنبش‌های اجتماعی، بر ضرورت سازمان‌یابی مستقل کارگران و دیگر جنبش‌های آزادی‌خواه و برابری‌طلب تأکید می‌کند؛ بدیلی که نه به استبداد داخلی تن دهد و نه رهایی را در جنگ، مداخله خارجی و تغییر قدرت از بالا جست‌وجو کند.

دیدگاه
این مقاله در بخش دیدگاه منتشر شده است. نظرهای مطرح‌شده در این بخش، دیدگاه نویسندگان را بازتاب می‌دهند و نه لزوماً دیدگاه تحریریه زمانه را. زمانه آمادگی دارد نظرهای در برابر این دیدگاه را نیز منتشر کند.

بخش اول: اعتراضات دی ماه، مسئله‌ی زندگی و مرگ، فرو اُفتادنِ پرده در لحظه‌ی معلوم

در طول تاریخ و به‌خصوص در این برهه از آن، آزادی‌خواهان و برابری‌طلبان، همواره زندگی و به معنای حقیقی کلمه "زندگی کردن" را بیش از همه‌ به رسمیت شناخته، تکریم کرده و برای آن مبارزه کرده‌اند. چرا که "زنده ماندن" و به معنای حقیقی کلمه "زندگی کردن"، یک اصل بنیادی و یک حق پایه‌ای برای هر انسانی است (یعنی هر انسانی حق دارد زنده بماند و به معنای حقیقیِ کلمه زندگی کند). هرچند که مرگ، این همسایه‌ی دیواربه‌دیوار و همیشگی زندگی، از هر فرصتی برای هجوم به زندگی بهره می‌بَرَد تا ثابت کند که قدرتش فرادست قدرت زندگی‌ست و هر لحظه که بخواهد می‌تواند زندگی را از نَفَس بیاندازد.

نویسنده این مقاله را پیش از آغاز جنگ چهل‌روزه نوشته است. 

در اینجا اما، سخن از آن مرگی نیست که صرفاً به میانجیِ احتمالاتی همچون بخت و اقبال، نیروی کور طبیعت، اراده‌ی مقاومت‌ناپذیر تقدیر و ... اتفاق می‌اُفتد و یا حتی آن مرگی که حکومت‌ها با سازوکارهای اقتصادی-سیاسیِ یک نظام اجتماعی بر جامعه تحمیل می‌کنند. سازوکارهایی که زندگی‌ها را ارزش‌گذاری می‌کنند و از مجرای سلسله‌مراتبی‌سازی‌ِ زندگی‌ها و توزیع نابرابر مخاطرات، انتشار نامتوازن تهدیدها و اشاعه‌ی ناهمسان آسیب‌ها، پیشامدِ مرگ را نه به مثابه‌ی سرنوشتی طبیعی که همچون رویدادی اجتماعی و تولیدی سیاسی پیش می‌اندازند یا احتمال‌پذیرتر می‌کنند و برخی زندگی‌ها را به برخی دیگر ترجیح می‌دهند.

نه، در این‌جا، صحبت از هیچ‌کدام از این انواع مرگ‌ها نیست.

صحبت از مرگ جان‌هایی است که در دی ماه امسال و بعد از گذشت ده روز از شروع اعتراضات به افزایش ارزش دلار و گرانی و تورم، بر جامعه‌ی ما آوار شد. مرگی حتی بسیار فراتر و فاجعه‌بارتر و تأسف‌برانگیزتر از آن دسته از مرگ‌‌های سیاسی_طبقاتی، که حکومت‌های بورژوایی با دستکاریِ احتمالات حیات تعیین می‌کنند که کدام زندگی‌ها می‌باید زنده بمانند و کدام زندگی‌ها را می‌توان به کام مرگ فرستاد. مرگی که دیگر به هیچ‌وجه نمی‌توان در برابر مخاطرات و تهدیدهای تکرار دوباره و دوباره‌ی آن بی‌تفاوت بود. هرچند که تمامیِ مرگ‌‌های سیاسی، به این اعتبار، ماشین تولید مرگ‌های بی‌موقع، مرگ‌های زودهنگام، نابجا، اجتناب‌پذیر و بد هستند و به همین اعتبار، یک اختلال‌ در زمان‌مندیِ مرگ محسوب می‌شوند، اما مرگی که مرا این‌چنین برآشفته، آن مرگی‌ست که همواره من و بسیاری از رفقای هم‌جنبشی‌ام در طی تمامیِ چند سال گذشته به زبان‌های مختلف خطر آوار شدنش بر سر جامعه را هشدار داده بودیم. مرگی که درصد بالایی از آن، محصول سال‌ها تلاش و خرج بودجه‌های کلان و هزینه‌های سرسام‌آورِ اقتصادی و سیاسیِ دولت‌های امپریالیستی آمریکا و انگلیس و نیز دولت جنایتکار اسرائیل و نیز تلاش بی‌وقفه و شبانه‌روزیِ رسانه‌های مزدوری همچون ایران اینترنشنال، من‌وتو، بی‌بی‌سی و ... برای شستشوی مغزیِ جوانان پرشورِ خسته از فقر و فلاکت و استبداد بود. با هدف سوءاستفاده از نفرت و خشم برحق‌شان علیه حکومت و به جهت موج‌سواری کردنشان بر این نفرت و خشم برحق، که گوشت دم توپ‌مان کنند برای اهداف سیاه و پلید و شوم‌شان.

هرچند که اساساً این نوع مرگ نیز، هم‌چون سایر مرگ‌های سیاسی_طبقاتی تنها در صورتی می‌تواند عمل کند که پیشاپیش زندگی افراد، گروه‌ها و اجتماعاتی، توسط حکومت، بی‌ارزش، بی‌اهمیت یا بی‌صدا شده باشد، تا به سادگی به دست سازوکارهای مرگ‌‌آفرین بلعیده شوند، با این تفاوت که عاملی دیگر نیز در این نوع مرگ نقش بازی می‌کند.

عاملی بسیار مهم که حاصل سوار شدن پروپاگاندای رسانه‌های امپریالیستی بر موج اعتراضات و خیزش‌ها‌ی مردمی و کشاندن‌شان به سمت جنگ و گریزهای خیابانیِ پُر از شور و هیجان‌های احساسیِ صِرف و از جان گذشتن‌های تقلیدی، به‌جای تلاش برای بالا بُردن آگاهی‌های سیاسی و اجتماعی در جهت ایجاد تشکل‌ها و سازمان‌های مستقل صنفی و سیاسی و ... و نیز تشویق مدام این رسانه‌ها به بی‌ثمر بودن ایجاد هرگونه تشکل و حزب و سازمان و ... است.

 بخش دوم: «نقد فتیشیسم اعتراض»

تجربه‌های گوناگون مبارزاتی به ما آموخته است که اعتراض بدون سازماندهی، هرچقدر هم که پرشور و رادیکال باشد، باز هم به فرسایش و شکست و در نتیجه یأس و سرخوردگیِ عمومی در جامعه ‌می‌رسد.

باروخ اسپینوزا در جایی می‌نویسد:

اگر من تحت تأثیر خشم، ترس یا هیجان تصمیم بگیرم، برده‌ هستم. ولی اگر بتوانم بفهمم که این احساس‌ها از کجا آمده‌اند و به‌جای واکنش، انتخاب کنم، آن‌وقت آزادترم. آزادی واقعی، در دانایی‌ست، نه در رهایی ظاهری.

دی ماه ۱۴۰۴، با سقوط بی‌سابقه‌ی ارزش ریال و پرواز نرخ دلار تا مرزهای بی‌سابقه، موجی از نگرانی و خشم در میان اصناف و بازاریان بوجود آمد. خواسته‌های اعلام‌شده‌ی آنان ثبات نرخ ارز، کنترل تورم، امکان فعالیت اقتصادیِ قابل پیش‌بینی و جلوگیری از زیانِ ناشی از نوسانات بازار بود. به بیان دیگر، این حرکت اعتراضی ماهیتی دفاعی و صنفی داشت.

بازاریان خواهان آن بودند که حاکمیت هرچه زودتر دست به کار شود و جلوی سقوط بیشتر اقتصاد را بگیرد، تا سرمایه‌ی تجاری آنان بیش از این به خطر نیفتد. از همین رو حتی برخی رسانه‌های رسمی حکومتی نیز، برخلاف رویه‌ی همیشگیِ کتمان اعتراض، این تجمعات را بازتاب داده و ضمن تار کردنِ چهره‌ی معترضان، آن را «اعتراض به‌حق» نامیدند. حکومتی که همواره اعتراضات تهیدستان را به اغتشاش و توطئه نسبت می‌داد، این‌بار و در برابر فریاد بازار، با احتیاط بیشتری عمل می‌کرد، چرا که بازار همواره و سنتاً از پایگاه‌های اجتماعیِ حکومت به‌شمار آمده و به‌شمار می‌آید.

از منظر طبقاتی، اعتراض بازاریان را نمی‌توان در کنار خیزش تهیدستان و کارگران نشاند و این دو پدیده تفاوت‌های جدی دارند. بازاریان و اصناف، هرچند زیر فشار بحران اقتصادی ناراضی‌اند، اما مطالبات و چشم‌اندازشان عموماً در چارچوب حفظ نظام سرمایه‌داری موجود و  بازار آزاد است. آنان خواهان ثبات اقتصادی‌اند تا کسب‌وکارشان رونق گیرد؛ در حالی که کارگران معترض نجات را در تغییرات بنیادین ساختارهای سیاسی-اقتصادی می‌جویند.

بازاریان با پیامی به حاکمیت به خیابان آمده بودند: «شرایط را کنترل کنید وگرنه زیان می‌کنیم.» در واقع، این جنبش اصناف، بیشتر به منزله‌ی هشدار یک پایه‌ی اجتماعی حکومت به خود حکومت قابل تفسیر بود تا حرکتی انقلابی برای خواست رفاه و آزادی و برابری. نتیجه‌ی فوری آن نیز تأیید همین نکته بود: حکومت بلافاصله رئیس بانک مرکزی را برکنار کرد و سپاه پاسداران بیانیه‌ای صادر نمود تا آرامش بازار را به‌نحوی بازگرداند.

هرچند که برخلاف خیزش‌های قبلی در سال‌های ۹۶، ۹۸ و ۱۴۰۱، اعتراض بازار در دی ماه ۱۴۰۴ در پی اصلاح مدیریت اقتصاد در چارچوب همین نظام بود، اما جنبش چپ رادیکال و کارگری، نمی‌توانست این اعتراضات را بی‌اهمیت بداند و نسبت به آن بی‌تفاوت باشد. چرا که طبقه‌ی کارگر و فرودستان جامعه حق دارند و باید نسبت به هر شکافی در صف حاکمان و هر حرکت اعتراضی در جامعه، هوشیارانه، همبستگیِ انتقادیِ خود را نشان دهند. اما هم‌زمان می‌بایست مراقب باشند که دچار فتیشیسم اعتراض هم نشوند.

فتیشیسم اعتراض، یکی از آسیب‌های موجود در برخی محافل مدعی چپ است؛ محافلی که صرفِ عملِ اعتراض را بدون توجه به مضمون و ماهیت آن مقدّس می‌شمارند و در رسانه‌ها و تریبون‌های خود، هر حرکت اعتراضی خودبه‌خودی را صرفاً به خاطر اعتراضی بودنش، ستایش می‌کنند. بی‌آنکه تحلیل کنند چه‌کسانی، علیه چه چیزی و با چه چشم‌اندازی اعتراض می‌کنند!

این محافل به اصطلاح چپ حتی اعتراض بازاریان مرفه برای فرار مالیاتی یا اعتراض یک گروه فشار ارتجاعی را نیز در ردیف مبارزات انقلابی قلمداد می‌کنند. سوسیالیسم طبقه‌ی کارگر اما نمی‌تواند و نباید نسبت به تمایزهای طبقاتی و جهت‌گیری‌های سیاسی بی‌تفاوت باشد.

تحلیل مشخص از شرایط مشخص، به سوسیالیست‌های طبقه‌ی کارگر حُکم می‌کند که هر حرکت اعتراضی را در ظرف تاریخی و طبقاتیِ خود ببینند.

دچار شدن به فتیشیسم اعتراض و دیدنِ هر اعتراضی به منزله‌ی «انقلاب قریب‌الوقوع» چپ را دچار  رمانتیسیسم انقلابی کرده و استراتژی طبقاتی را از او می‌گیرد. همچنان که در بحبوحه‌ی اعتراضات ۸۸ برخی از چپ‌های سنّتی و پرو غرب و پرو ناتو، به بهانه‌ی کشتی نگرفتن با موسوی و جریان ارتجاعیِ اصلاحات، آن اعتراضات را انقلاب ناميدند و یا در جریان اعتراضات ۱۴۰۱ شماری از تریبون‌ها تنها بر قهرمانیِ کنشگران خیابانی تمرکز کرده و ضعف سازمان‌یابیِ کارگری و خطر موج‌سواری جریانات راست پرو غرب و پروناتو را نادیده گرفتند. نتیجه‌ی چنین رویکردی چیزی جز توهّم‌پراکنی و در نهایت شکست و در نتیجه یأس و سرخوردگیِ عمومیِ جامعه نبوده و نیست.

هر اعتراضی را باید با این پرسش مواجه کرد که: «مطالبه‌ی این حرکت چیست و به نفع کدام طبقات تمام می‌شود؟»

چپ رادیکال و کارگری هر حرکت اجتماعی را مضموناً ارزیابی می‌کند. چنین رویکردی اجازه نمی‌دهد که جنبش توده‌ای مردم به ابزار تسویه‌حساب جناح‌های بالایی یا پروژه‌های امپریالیستی و دُوَل مرتجع منطقه بدل شود. به‌عکس، با پایبندی به تحلیل مشخص طبقاتی است که می‌توان جنبش‌های پراکنده را به‌هم پیوند داد و نیروی اجتماعیِ تغییر انقلابی را شکل داد.

بنابراین در اعتراضات دی ماه ۱۴۰۴، فریاد بازار می‌توانست با فریاد عمومی جامعه‌ی به تنگ آمده از فقر و فلاکت و خفقان، بر علیه اقتصاد نئولیبرال، رانتی و فاسد و نیز برعلیه استبداد حاکم گره بخورد.

اما تنها در صورتی که اعتراض‌های اصناف به‌طور آگاهانه در جهت منافع عمومیِ زحمتکشان سوق داده می‌شد و به دیگر جنبش‌های اجتماعی پیوند می‌خورد. در غیر این‌صورت، صرف اعتراض داشتن را نمی‌شد و نمی‌بایست معادل رادیکال و مترقّی بودن ترجمه کرد.

و البته این اعتراضات (اعتراضات بازار)، خیلی زود، جرقه‌ی اعتراضات دیگر را هم زد و به مرور شهرهای مختلف ایران را اعتراضاتی توده‌ای و به حق فرا گرفت. گره خوردنِ مطالبه‌ی رفاه و بهبود معیشت با خواست آزادی و خلاصی از استبداد، بار دیگر سرها را در سرتاسر این کره‌ی خاکی به سوی مردم ایران و جدال‌شان برای به‌دست آوردنِ آزادی و برابری و رفاه چرخاند.

جنبشی که از درون یک رشته تضاد‌ها، بحران‌ها و معضلات اقتصادی و اجتماعی سر برآورد، بر متن شرایط انقلابیِ حاکم بر جامعه، با سرعت حیرت‌آوری به یک جنبش تمام‌عیارِ سیاسی و سراسری علیه نظم موجود تبدیل شد. این جنبش اعتراضی، بر طبق سوخت و ساز درونیِ خود در حال گسترش بود و به سرعت ده‌ها شهر و استان کشور را فرا گرفت. فراگیریِ اعتراضات خیابانی اما، برخلاف موارد گذشته، سایر سطوح مبارزه مانند اعتصابات کارگری و تجمعات بازنشستگان و دیگر اقشار زحمتکش جامعه را زیر نگرفت و به حاشیه نبرد. فضا به نحوی بود که مبارزه در این سطوح نیز امکان بروز داشت و حتی احتمال یا امکان پیوند میان کارخانه و خیابان منتفی نبود.

اما، از لحظه‌ی مداخله‌ی ترامپ و و نتانیاهو و نوچه و سینه‌چاک آن‌ها (رضا پهلوی) و سایر جریان‌های ارتجاعی، اوضاع در مسیر دیگری اُفتاد. اعلام رسمیِ سیاست "فروپاشی جمهوری اسلامی"، تلاش برای هایجک کردن اعتراضات توده‌ای توسط دولت نسل‌کش اسرائیل و پیام سازمان امنیت و جاسوسیِ آن (موساد) به اعتراض‌کنندگان که: ”به خیابان‌ها بروید، ما با شما هستیم، نه فقط از دور و به صورت کلامی، ما در میدان با شما هستیم و …” و سخنان تشویق‌آمیز ترامپ خطاب به معترضان که “نهادها را تسخیر کنید، کمک در راه است و …”، و صدالبته دخالت آشکار نیروهای سناریو سیاهی و فراخوان‌هایشان به "قیام مسلحانه" تا فراخوانِ "حمله به مؤسسات دولتی" توسط همان نیروها و رسانه‌های مزدورشان (به امید کمک‌رسانیِ فاشیست‌ترین و جنایت‌کارترین حاکمانِ جهان، یعنی نتانیاهو و ترامپ) از یکسو، و حضور نیروهای سرکوبگرِ حافظ منافع بورژوازیِ حاکم بر ایران از سوی دیگر، جنبش آزادی‌خواهانه و برابری‌طلبانه‌ی جامعه‌ی ایران را با فشاری همه‌جانبه به گوشه‌ی رینگ بُرد و جان‌های بسیاری از مردم بی‌گناه و جوانانی که با اُمید رسیدن به رفاه و آزادی و برابری به خیابان‌ها آمده بودند را قربانیِ جدال دولت‌های ارتجاعی و نیروهای نیابتی و پادوهای آنان کرد. قربانیانی که در این میان، مستقیم و غیر مستقیم، به‌دست نیروهای سرکوبگرِ حافظ منافع بورژوازیِ حاکم بر ایران و نیز به دست دولت‌های ارتجاعیِ خارجی به خصوص دولت نسل‌کش، کودک‌کش و فاشیست اسرائیل و دولت جنایتكار آمریكا و پادوهای مزدورشان در اپوزیسیونِ  ارتجاعی از رضا پهلوی و مجاهد گرفته تا باندهای فاشیست "کرد"، "بلوچ"، "سنّی" و ...، و میدیای مزدور و دست راستیِ فارسی‌زبان، جان‌های عزیزشان گرفته شد.

در نتيجه جنبشی اعتراضی که آرام آرام می‌رفت تا هرچه عظیم‌تر و سازمان‌یافته‌تر شود و نوید دور جدیدی از تعرض به فقر و استبداد و استثمار را بدهد، جای خود را به جنگ و گریزهای خیابانی داد تا بار دیگر و این‌بار با سرعتی بیشتر از همیشه به کابوسی هولناک برای مردم ایران تبدیل شود.

قابل پیش‌بینی بود که در پی اقدامات مداخله‌جویانه‌ی دولت‌های ارتجاعیِ خارجی و رسانه‌های مزدورشان همچون صهیونیست‌اینترنشنال و ... و  تلاش جریانات ارتجاعی و رسانه‌های جیره‌خوار امپریالیستی برای هایجک کردن و به بیراهه بردنِ اعتراضات توده‌ای و برحق جامعه علیه فقر و فلاکت و بی‌حقوقی و استبداد، بار دیگر به نام دفاع از "میهن"، قطع اینترنت، پادگانی کردنِ شهرها و كشتار و دستگیری، جای خود را به روند طبیعی و برحق اعتراضات آزادی‌خواهانه و برابری‌طلبانه‌ی جامعه خواهد داد.

مستقل از میزان قربانیان، این جدال و سرکوب، عملاً شرایط را برای تحمیل احساس شکست و استیصال به مردم توسط حکومت بورژواییِ حاکم بر ایران فراهم کرد. در بوق و کرنا کردن‌ها و تبلیغات مدام این روزهای حکومت مبنی بر "پیروزی بر اسرائیل و آمریكا"، تلاش دارد "قدرت سرکوب حکومت بورژواییِ حاکم بر ایران" را در مقابل مردم معترض و در مقابل طبقه‌ی کارگری که در جدال برای رفاه و‌ آزادی پیشروی می‌کرد و در مقابل جنبشی که می‌رفت تا عقب‌نشینی‌های جدی و بزرگی را بر حکومت تحمیل کند، به رخ بکشد. تلاش برای دامن زدن به بی قدرتی، به عدم اعتماد به نفس مردم و به تسلیم کشاندن آنان، در کنار سرکوب و پادگانی و امنیتی کردنِ زندگی مردم، تلاش امروز حکومت بورژوازیِ اسلامی حاکم بر جامعه‌ی ایران است.

فضای تبلیغاتی، رسانه‌ها و پیام سرانِ حکومت، التماس آن‌ها از مردم معترض و دعوت به‌ آرامش،‌ وعده‌ی بهبود اقتصادی و اینكه مردم "حق اعتراض دارند و رسیدگی خواهیم كرد"، جای خود را به تهدید مقابله با "اغتشاشگران و تروریست‌های اسرائیل" و "عوامل مزدور" داد. در یک چشم به هم زدن، جوان معترض به "تروریست" تبدیل شد و جدال مردم با جمهوری اسلامی در تبلیغات حكومتی جای خود را به "جنگ با اسرائیل و موساد"، "جنگ با دولت ترامپ" و سازمان سیا و دفاع از "ایران و امنیت مردم" داد.

اما این كل ماجرا نیست! جدال دو قطب ارتجاع كه یكی به نام "مردم ایران" و "مقابله با جمهوری اسلامی" و دیگری به نام "دفاع از وطن" و "مقابله با آمریكا و اسرائیل" و حمله‌ی آن‌ها به ایران و بمباران و … در جریان است،‌ مستقل از تأثیرات مخرب آن بر فضای انقلابی و اعتراضیِ جامعه‌ی ایران، طیف قابل توجهی از مخالفان حاكمیت را از ترس سوریه‌ای و لیبی و عراقیزه كردنِ ایران، برای حفظ وضع موجود در كنار جمهوری اسلامی قرار داد. این حقیقت در جنگ ۱۲ روزه هم اتفاق اُفتاد و طیفی از مخالفانِ جمهوری اسلامی به نام "دفاع از وطن در مقابل حمله‌ی خارجی"، در كنار حاكمیت قرار گرفتند.

جمهوری اسلامی مستقل از شرایط حساس كنونی و كشمكش خود با آمریكا و اسرائیل و مستقل از تهدیدات ترامپ و دولت او در حمله به ایران، مستقل از تلاش همه‌جانبه‌ی اسرائیل برای ناامن كردنِ ایران و راه انداختن جنگ‌های قومی، مذهبی، ترور و ...، از این شرایط برای وسیع‌ترین حملات به طبقه‌ی كارگر و جنبش آزادی‌خواهانه و برابری‌طلبانه‌ی مردم استفاده کرده و باز هم استفاده خواهد كرد. فضای جنگی و تهدید و تبلیغات همه‌جانبه و زنده بودنِ خطر حمله به ایران،‌ جنگ جمهوری اسلامی و بورژوازیِ ایران با طبقه كارگر و بخش محروم جامعه را تسهیل كرده و حكومت ایران نیز روی آن سرمایه‌گذاری کرده است.

این حقایق، شرایط فعالیت جنبش‌های آزادی‌خواهانه و برابری‌طلبانه در جامعه‌ی ایران را به مراتب سخت‌تر كرده است. جامعه‌ی ما اكنون، عملاً در جدال با جمهوری اسلامی وارد دوره‌ای از جدال مستقیم با اپوزیسیون ارتجاعی شده است. اپوزیسیونی كه عملاً زیر سیاست آمریكا و اسرائیل به عنوان جریانات و باندهای سناریو سیاهی عرض‌اندام كرده‌اند.

جنبش‌های آزادی‌خواهانه و برابری‌طلبانه‌ی مردم ایران، راهی جز اینكه در جدال خود با جمهوری اسلامی، همه‌جانبه برای كوتاه كردنِ دست دولت‌ها و عوامل آنها از جامعه‌ی ایران بكوشند، ندارند. رضا پهلوی، مجاهد، "جبهه مردمی بلوچستان"،‌ "سپاه ملّی كرد"، باند زحمتكشان عبدالله مهتدی و صفی از مرتجعین طرفدار حمله‌ی نظامی و تحریم‌های وسیع اقتصادی (از راست‌ترین تا چپ‌ترین آنان)، در مقابل جنبش‌های آزادی‌خواهانه و برابری‌طلبانه صف بسته‌اند. اين‌ها در کنار جمهوری اسلامی در مقابل جنبش‌های آزادی‌خواهانه و برابری‌طلبانه‌ی مردم ایران، در مقابل طبقه‌ی کارگر و مردم محرومی که برای آزادی و رفاه تلاش سازمان‌یافته و رادیکال می‌کنند، قرار گرفته‌اند. این واقعیتی است که امروز بخش آگاه جامعه به آن واقف است.

هرچند که این نیروها در بُعد اجتماعی علیرغم حمایت همه‌جانبه میدیای غربی و نیز مزدوران جیره‌خوارشان، توان زیادی ندارند و نیروی اجتماعی جدی نیستند و مردم محروم، كارگر و زن و جوان معترض و رادیکالِ این جامعه حول آنها و زیر پرچم ارتجاعی آنان جمع نمی‌شوند، اما با این وصف، ظرفیت مخرب این جماعت كه اقماری از آنان در همین مدّت در تلاش برای بمباران ایران و حتی استفاده از بمب اتم،‌ روی فاشیسم را سفید كرده‌اند را نیز نباید دست‌كم گرفت. ایجاد فضای ناامن، ترور و خون پاشیدن به اعتراضات مردم با اتكا به امكانات مالی، تسلیحاتی،‌ اطلاعاتی و آموزشیِ دولتی مانند اسرائیل، همان چیزی بود که اتفاق اُفتاد و به هیچ وجه نمی‌توان انکارش کرد.

بدون شک این باندها و این نیروهای سناریو سیاهی، در جامعه‌ای بمباران شده و مردمی آواره و بی‌خانمان شده و گرسنه و مستأصل می‌توانند به راحتی به عنوان داعش، جبهه‌النصر و القاعده‌های آینده‌ی ایران، در كنار ده‌ها باند مسلح از خودِ حکومت، جامعه‌ی ایران را به مراتب بیشتر از لیبی و سوریه، به میدان كشتار و جنایت به نام "مذهب"، "ملّت"، "خاک" و "وطن" تبدیل كنند.

بخش سوم: ضرورت سازمان‌یابی و پیوند جنبش‌های اجتماعی و مرزبندی کردن با نیروها و جریانات ارتجاعی

یگانه شانس جامعه‌ی ما امّا در این اوضاع، وجود جنبشی آزادی‌خواهانه و برابری‌طلبانه و خودآگاه است كه كارگر صنعتی، محورِ آن است. جنبشی كه اُفق آن آزادی و برابری و تغییراتی‌ست بنیادی و با اتكا به نیروی پایینِ جامعه. جنبشی كه خواست و مطالبات فوری آن، رفاه و بهداشت عمومیِ جامعه،‌ درمانِ رایگان،‌ برابریِ كامل زن و مرد، لغو مجازات اعدام،‌ وسیع‌ترین آزادی‌های سیاسی، حقوق كودک و برابریِ انسان‌ها مستقل از جنسیت، ملّیت،‌ مذهب، نژاد و … است.

تقویت این جنبش و تلاش برای هرچه متحدتر كردنِ پایینِ جامعه حول اُفق و مطالبات این جنبش،‌ شكل دادن به انواع نهادها و تشكیلات‌های كارگری و مردمی در محل كار و محلات و هر جایی كه ممكن است، گسترش شبكه‌های سوسیالیستی و رادیكال در این جامعه و در این نهادها،‌ پا پیش گذاشتنِ رهبران رادیكال و سوسیالیست و آگاه جامعه به عنوان سخنگویانِ جنبش سوسیالیستیِ طبقه‌ی كارگر (برای هدایت جنبش اعتراضی)، همگی از جمله كارهای مهمی است که بر دوش چپ رادیکال و کارگری و نیز پیشقراولان سوسیالیست جامعه و طبقه‌ی کارگر است.

بدون شک، به اینجا که می‌رسیم، یعنی درست همان زمانی که از این یگانه راه جامعه برای مقابله‌ی با جمهوری اسلامی و هم‌زمان كوتاه كردنِ دست دولت‌های ارتجاعی و نیروهای نیابتی و سناریو سیاهی از زندگی و مبارزه‌ی مردم ایران صحبت می‌کنیم، بسیاری از ما می‌پرسند که: "از کدام جنبش‌ صحبت می‌کنید؟ و از کدام چپ؟ این چپ کجاست؟"

این‌ها گمان می‌کنند که چپ جامعه فقط چند نویسنده و گروه کوچک و انگشت‌شمار از افراد و روشن‌فکرانِ شناخته‌شده و یا آن جمع‌های کوچک بازمانده و جان به‌در بُرده از کشتار سال‌های اول انقلاب تا سال ۶۷ است.

باید به این ناامید‌های واداده گفت که: چپ، آن نیروی بالقوه‌ی عظیم، جوان و شادابی است که همین امروز نیز آماج چپ‌ستیزیِ فاشیست‌ها قرار گرفته، چپ همان نیروی عظیم بالقوه‌ای است که امروز مزدورانِ کوچک و بزرگ نظم وارونه‌ی نظام‌های سرمایه‌داری جهان و اربابان‌شان را ناگزیر می‌کند تا برای جلوگیری کردن از نابودیِ کاملِ دیکتاتوریِ سرمایه و تمامیِ مناسبات سیاسی_اقتصادی حاکم بر جوامعی همچون جامعه‌ی ایران، هرچه سریع‌تر به فکر حذف دیکتاتورها باشند. همان نیروی بالقوه‌‌ی ضدسرمایه‌ای که جوانه‌های آن همین امروز در جنبش‌هایی نظیر جنبش دانشجویی، جنبش کارگری، جنبش رهایی زن، جنبش دادخواهی، جنبش معلمان و بازنشستگان و پرستاران و  ... و تمامیِ جنبش‌های اجتماعیِ رهایی‌بخش نطفه بسته‌اند. همان جنبش انقلابی و اجتماعی ضدسرمایه‌ای که همه‌ی نیروهای قَدرقدرت و گردن‌کشِ جهانِ سرمایه، با تمامیِ مزدوران و رسانه‌های مواجب‌بگیرشان، در هراس از پای‌گرفتن و برآمدنش به خود می‌لرزند. اگر چپ، این نیروی عظیم اجتماعی نیست، این همه ترس جهان سرمایه و این حجم فراوانِ چپ‌ستیزی از برای چیست؟!

آری، درست است. چپْ امروز، نهادهای سازمان‌یافته‌اش را ندارد و درست به خاطر همین فقدان سازماندهی و رهبری است که می‌بینیم فرد خودکامه‌ای به نام "رضا پهلوی" نوه‌ی "رضاخان قُلدر" به آسانی و به یاریِ آمریکا و اسرائیل و مدیای وابسته به آن‌ها می‌تواند بر جنبش سوار شود و سرِ آن را به سنگ بکوبد. امروز طبقه‌ی کارگر و مردم زحمتکش ایران به تجربه دریافته‌اند که شازده‌ی حسرت‌السلطنه‌ی خانواده‌ی پهلوی برای رسیدن به تاج و تخت شاهنشاهی از اینکه هزاران انسان را به مسلخ بفرستد و یا صدها هزار تن را قربانی کند و یا با درخواست‌های ملتمسانه و مکرر خود و طرفداران بی‌مایه‌اش از آمریکا و شخص ترامپ و نتانیاهوی جنایتكار برای حمله نظامی به ایران، تمامیِ زیرساخت‌های کشور و نیز تمامی جامعه را به تلّی از خاکستر تبدیل کند، هیچ ابایی ندارد.

"مداخله‌ی بشردوستانه" که ورد زبان این‌هاست، از دروغ‌های بزرگ قرن و نام دیگر جنگ و بمباران و آدم‌کشی، کشتار و تجاوز و مداخله‌های امپریالیستی است.

از طرفی، آلترناتیو نظم موجود نیز یک شبه یا از فراز سر توده‌های مردم شکل نمی‌گیرد و اگر چنین شود نیز بیش از یک آلترناتیو پوشالی نیست. آلترناتیو مترقّی، تنها از درون مبارزه‌ی طبقه‌ی کارگر پدیدار می‌شود. آلترناتیو انقلابی را در خیابان و در غیاب طبقه‌ی کارگر نمی‌توان شکل داد. در شرایط کنونی اساس مسئله این است که طبقه کارگر بیش از پیش وارد عرصه‌ی مبارزه‌ی سیاسی شود.

از طرفی دیگر، مادام‌که هنوز یک آلترناتیو کارگری و شورایی از قوه به فعل درنیامده، نمی‌توان دست روی دست گذاشت و به نظاره‌گرِ صحنه‌ی سیاسی تبدیل شد یا صرفاً به تفسیر آن نشست. باید تا حد ممکن تلاش کرد و راهی برای مداخله‌ی فعال در تحولات سیاسی جاری پیدا کرد. شرایط متحول و ناپایدار جامعه ایجاب می‌کند، نیروهای انقلابی، چپ‌های رادیکال و کارگری، سازماندهی و ایجاد کمیته‌ها و شوراهای محلات را در دستور کار خویش قرار دهند. این کمیته‌ها یا شوراها، ضمن همیاری‌های محلّی می‌توانند در شرایط برآمد توده‌ای در بسیج محلات و همچنین در راستای ایجاد زمینه‌های حاکمیت مردم بر سرنوشت خویش نقش مثبتی ایفا کنند.

در جریان خیزش اعتراضی خیابانیِ اخیر شاهد بودیم که تشکل‌های گوناگون موجود از نمونه‌ی؛ سندیکای کارگران شرکت واحد، شورای هماهنگی تشکل‌های صنفی فرهنگیان، کانون نویسندگان ایران و امثال آن، با صدور بیانیه، ضمن حمایت از این جنبش و مطالبات آن، مخالفت خود با جریان فاشیستیِ سلطنت‌طلب و تلاش آن برای بازگشت به گذشته و نیز هرگونه دخالت نیروهای امپریالیستی را محکوم نمودند. این اقدام آگاهانه و مثبت، می‌توانست با اقدام دیگری تکمیل شود. در شرایطی که ما با غیبت سازمان‌ها و احزاب سیاسی قدرتمند روبرو هستیم، شرایط متحول جامعه وظایف جدیدی را در برابر این تشکل‌ها و نیز تشکل‌های دیگری که در طول چند دهه مبارزه و فعالیت خود، هزینه داده و امتحان خود را پس داده‌اند (مانند تشکل‌های بازنشستگان، رانندگان و کامیون‌داران، پرستاران، دانشجویان، زنان و ...) قرار می‌دهد.

از آنجا که کارنامه‌ی تمامی این تشکل‌ها برای مردم جامعه‌ی ما روشن است و مورد اعتماد مردم نیز هستند و نیز به درجاتی نمایندگی بخش‌هایی از مردم را هم دارند، می‌توانند در شرایط خطیر و حساسی نظیر همین برهه‌ها گرد هم آیند و با سازماندهیِ یک شورا حول عام‌ترین خواست‌ها و شعارهای جنبش‌های آزادی‌خواهانه و برابری‌طلبانه‌ی جامعه، نقش خود را در هدایت مبارزات ایفا و آن را رهبری کنند و از این طریق فقدان یک جریان قدرتمند سیاسی را تا حدی جبران کنند و در عین حال به سهم خود، بدیل‌سازی‌های خارجی و بورژوایی را نیز خنثی کنند.

این بسیار مهم است که در شرایط کنونی، قطبی در داخل کشور وجود داشته باشد که مورد اعتماد مردم باشد، وابستگی به حکومت و کشورهای غربی و خارجی نداشته باشد و با فعالیت مستقلانه‌ی خود، نقش مثبتی در اوضاع کنونیِ جامعه ایفا کند تا بتواند در غیاب احزاب کارگری و سوسیالیستی، راهی به سوی یک بدیل و آلترناتیو مترقّی و مستقل در پیش پای جامعه باز نماید.

تجربه نشان داده که جنبش‌های اعتراضی نیازمند وحدت در عین آگاهی طبقاتی هستند؛ وحدتی که کارگران، تهیدستان، زنان، و توده‌های ستمدیده را حول برنامه‌ای مشترک گرد هم آورد. برنامه‌ای که هم‌زمان آزادی و رفاه و برابریِ سیاسی و اقتصادی و اجتماعی را برای تمامی جامعه به طور یکسان و نیز به طور هم‌زمان کوتاه کردنِ دست تمامیِ دشمنان خارجی و نیروهای سناریو سیاهی را از آینده‌ی جامعه‌ی ما تضمین کند. بدیلی مترقّی، مستقل و طبقاتی که نه به استبداد داخلی تن دهد و نه آلت دست جنگ‌طلبان خارجی شود. بدیلی که نه از دل ساختارهای پوسیده‌ی حکومتی می‌جوشد، و نه در اتاق فکر پنتاگون و ریاض و تل‌آویو طراحی می‌شود. بلکه تنها با اتکا به نیروی آگاه، سازمان‌یافته و ریشه‌دار طبقه‌ی کارگر و دیگر جنبش‌های اجتماعی و در میدان‌های اعتراض، اعتصاب و همبستگی مردمی شکل می‌گیرد. بدیلی که نه به سازش با دیکتاتور تن می‌دهد، و نه به دامی به نام «رهایی از بالا» – از سوی ارتجاعی دیگر می‌غلطد. این بدیل، نه خیالی است، نه رؤیایی کودکانه، بلکه ضرورتی تاریخی و سیاسی است که هر روز بیش از پیش خود را به ما تحمیل می‌کند. بدیلی که ضمن حفظ استقلال از بلوک‌های بورژوایی، حول شعارها و مطالباتی گرد آید که بیانگر منافع فوری و آتی کارگران و زحمتکشان جامعه است.

توجه به این نگاه انتقادی، و همین نگاهِ به خود به‌عنوان جزئی و عضوی از این پیکره‌ی عظیم اجتماعی، چپ رادیکال و کارگری را موظف می‌کند که از همین امروز و با هر گام در رفع تمامی کاستی‌ها بکوشد و وظیفه‌ی خود را ارائه‌ی طرح‌ها و راه‌حل‌هایی برای حل «مسالمت‌آمیز» معضلات و بن‌بست‌های سرمایه‌داری نداند، بلکه تجربه‌های زیسته در سازمان‌یابیِ جمعی در حوزه‌‌های کار، در مدارس و دانشگاه‌ها را ارج نهد، از تجربه‌ی خیزش‌هایی که به بهای از دست رفتن این‌همه جان‌های پاک به‌دست آمده، بیاموزد، کار نظری و تلاش‌های فکری برای غلبه بر بحران تئوری را تحقیر و تخطئه نکند و تا آن‌جا که می‌تواند، امکان واقعی و عینی جامعه‌ای آزاد و رها از سلطه و استثمار را بیاموزد و بیاموزاند. آری، جهان به‌سوی تباهی و بربریت پیش می‌رود، چراکه بدیل چپ رادیکال و کارگری غایب است. اگر بتوان قلب‌ها و مغزها را با آن امکانِ واقعی و عینی تسخیر کرد، اُفق آینده نیز باز و روشن خواهد شد.

و درست در همین نقطه باید با یک توهم خطرناک نیز مرزبندی کرد. توهمی که در میان برخی جریان‌های در ظاهر چپ و گفتمان عدالت‌طلبِ موسوم به «محور مقاومتی» بازتولید می‌شود. این جریان‌ها با تکیه بر گفتمان رسمی حاکمیت، چنین القا می‌کنند که گویا در درون جمهوری اسلامی و به‌ویژه در رأس آن، جریانی «ضد‌امپریالیستی» وجود دارد و ریشه‌ی همه‌ی بحران‌ها نه در ماهیت خود نظام، بلکه در «جناح غرب‌گرا» یا «نفوذ لیبرال‌ها»ست. این روایت، نه یک تحلیل چپ، بلکه بازتاب ایدئولوژیک منافع همان نظم سرمایه‌دارانه‌ی حاکم است.

در حقیقت، "ضدامپریالیسم" بودن برای این طیف، پوششی ایدئولوژیک و سنّتی‌ست برای تداوم همان مناسباتی که زندگی اکثریت جامعه را به تباهی کشانده است. سنّتی سیاسی و قدیمی که درست همانند اسلاف و نیاکان‌شان در حزب توده و اکثریت، هربار با سیاست‌های مشخصِ تکراری در دل یک جنبش خاص بورژوایی پدید می‌آید. این چپ‌نماهای محور مقاومتی، درست به مانند تمامیِ نیروهای سیاسی متنوع دیگری که با ایدئولوژی‌های گوناگون در کمپ "نئوتوده‌ایست‌ها" قرار می‌گیرند به کمپ بورژوایی تعلق دارند. نیروهایی که علیرغم تفاوت‌ها و ضدیّت‌های گاه و بی‌گاه‌شان، خاستگاه اجتماعی و طبقاتیِ مشترکی دارند و از فرهنگ‌ و منش سیاسی مشابهی ‌تبعیت می‌کنند.

این جنبش واقعیِ بورژوایی که در امتداد منافع قشریِ سرمایه‎داریِ داخلی، تحرک جریان‌های برانگیخته از سّنت «نئوتوده‌ایسم» را سامان می‌دهند، هربار و همیشه، در پاسخ به مسائل مبرم جامعه و در به‌کار انداختن مکانیسم‌های اجتماعی، اُفق ضدغربی و ضدآمریکایی را به جامعه منتقل می‌کنند، تا بتوانند حاکمیت سرمایه‌داری در جامعه‌ی ایران را روی پایه‌های تقابل با غرب و غرب‌گرایی استوار و پایدار کنند. نوعی دولت‌گراییِ به ظاهر ضدامپریالیستی، همراه با ناسیونالیسم شرقی در این سیستم فکری و سیاسی درهم می‌آمیزد که خروجی‌اش می‌شود تبدیل کردن غرب و آمریکا به «تضاد عمده» در جامعه و بی‌گناه جلوه دادنِ بورژوازیِ عنان‌گسیخته‌ی حاکم که زندگی مردم را نابود کرده و آینده‌شان را گروگان گرفته است.

در واقع این سنّت سیاسی، سرمایه‌داری را نه به‌عنوان نظام اقتصادی و سیاسی معین که بر جامعه حاکم است، بلکه در ضدیت با «امپریالیسم» می‌پذیرد. اما "ضد‌امپریالیسمی" که با سرکوب کارگران، غارت منابع عمومی، خصوصی‌سازی، نابودی تشکل‌های مستقل و تبدیل نیروی کار به کالایی ارزان همراه است، چیزی جز یک نوع ضد‌امپریالیسمِ توخالی نیست. در نتیجه، هر تحلیلی که بخواهد بخشی از حاکمیت را به‌عنوان نیرویی مترقّی، عدالت‌خواه یا ضد‌امپریالیست بازسازی کند، ناگزیر یا به توجیه سرکوب می‌رسد یا به سکوت در برابر رنج کارگران و زحمتکشان. چنین توهمی، نه‌تنها کمکی به رهایی نمی‌کند، بلکه جنبش اجتماعی را خلع سلاح نظری می‌کند و آن را در بزنگاه‌های تاریخی، پشت سر همان قدرتی قرار می‌دهد که مسئول مستقیم فقر، سرکوب و بن‌بست امروز است.

تجربه‌ی زیسته‌ی جامعه ایران در دو دهه‌ی گذشته نشان داده است که شکاف میان «اصول‌گرا» و «اصلاح‌طلب» و «عدالت‌خواه»، یا میان «تندرو» و «میانه‌رو» و ... بیش از آن‌که شکافی طبقاتی یا بنیادی باشد، اختلافی در شیوه‌ی مدیریت همان نظم اقتصادی–سیاسی است. در دوران دولت روحانی، همان‌قدر که وعده‌ی «تدبیر و امید» داده شد، تشکل‌های مستقل کارگری سرکوب شدند، فعالان کارگری به زندان افتادند و اعتصابات کارگران نیشکر هفت‌تپه، فولاد اهواز و ده‌ها مرکز تولیدی دیگر با گلوله، پرونده‌سازی و احکام سنگین پاسخ گرفت. در دولت رئیسی این مسیر نه‌تنها تغییر نکرد، بلکه عریان‌تر، امنیتی‌تر و خشن‌تر ادامه یافت. و امروز، در دوران «وفاق ملّی» و دولت پزشکیان نیز نشانه‌ای از گسست واقعی از این مسیر دیده نمی‌شود.

در تمام این دوره‌ها، هیچ بخشی از حاکمیت، نه نهادهای نظامی و امنیتی، نه دولت‌های تکنوکرات و به‌ظاهر معتدل، حتی یک‌بار حاضر نشده‌اند که حق تشکل‌یابیِ مستقل کارگران را به رسمیت بشناسند، دست از سیاست‌های ضدکارگری بردارند یا سهمی هرچند اندک از سود سرمایه‌داران و نهادهای رانتی را به نفع معیشت زحمتکشان بازتوزیع کنند. برعکس، سیاست مشترک همه‌ی جناح‌ها همواره حول سه محور ثابت چرخیده است:

■ خصوصی‌سازیِ افسارگسیخته،

■ ارزان‌سازی نیروی کار،

■ و حذف یارانه‌ها و حمایت‌های اجتماعی.

نتیجه‌ی این مسیر مداوم، چیزی جز گسترش فقر، ناامنیِ شغلی، فرسایش طبقه‌ی مُزدبگیر جامعه و فروپاشیِ حداقل‌های زندگی برای اکثریت جامعه نبوده است. به بیان روشن‌تر، در جمهوری اسلامی، اختلافات درونی هرچه باشد، در دفاع از مناسبات سرمایه‌داریِ حاکم و نیز تداوم استبداد سیاسی، وحدتی تام و تمام وجود دارد.

آنچه آشکار است این است که این حکومت نه راه‌حل اقتصادی برای بحران‌های بنیادین‌اش دارد و نه اجازه‌ی مشارکت و اصلاح به نیروهای معتدل‌تر می‌دهد. نتیجتاً جامعه را فقط با چماق سرکوب نگه داشته است. از طرفی هرآنچه پویاییِ درونی و انگیزه‌های حقیقیِ هر کدام از جنبش‌های اجتماعیِ آزادی‌خواهانه و برابری‌طلبانه‌ را می‌سازد، خیزش‌ها و جنبش‌های اجتماعیِ آینده را نیز اجتناب‌ناپذیر می‌کند. نه هفده شهریور پنجاه‌وهفت مانع از قیام بهمن شد و نه کشتارهای دی‌ماه امسال، راه جنبش انقلابی را سد می‌کند. یادمان نرود "حیرتی را که امروز جامعه‌ی ما دچار آن شده، شش سال پیش در کشتار نیزارِ ماه‌شهر نیز تجربه کرده بود. حیرتی که بسا چندصباحی دوام ‌آورد، اما دچار بهت‌زدگی نشد.

نتیجه‌گیری

بدون هیچ تردیدی، تحولات زیر و رو كننده‌ای در جهان در راه است. جهان در در دل كشمكش‌های بزرگ قدرت‌های جهانی و منطقه‌ای، وارد دوره‌ی تاریکی شده كه تمام مرزهای اخلاقی بشریت متمدّن را زیر پا گذاشته است. دنیایی كه در دل فروپاشیِ قطب پیروز، "جهان آزاد" به رهبری آمریكای جنایتكار، با رئیس جمهور فاشیست و نژاد‌پرست آن، و مُشتی از گانگسترهای نظامی و باندهای جنایتكار جنگی در رأس كشورهای مختلف، جنگ و میلیتاریسم و فقر و  تباهیِ همه‌جانبه را به بشریت تحمیل كرده است. اما در همین جهان ما شاهد یک بیداریِ وسیع جهانی از طبقه‌ی كارگر و بشریت متمدّن، علیه این توحّش و بربریت و جنایت و خونریزی، علیه نسل‌كشی، علیه این درجه از فقر و بی‌حقوقی، این درجه از بی‌رحمی و قصاوت نیز هستیم. ایران در این‌ مدت یكی از مراكز و كشورهای آبستنِ تحولات سیاسی آزادی‌خواهانه و برابری‌طلبانه بوده و در سراسر جهان مورد توجه و حمایت بشریت متمدّن قرار گرفته است. نباید اجازه داد این نقطه‌ی اُمید توسط دولت‌های جنایتكار ارتجاعی و نیز دولت قصّاب مردم فلسطین و دولت جنایتكار آمریكا و پادوهای بی‌مایه و گوش به فرمانِ آن‌ها كور شود.

در آخر اجازه بدهید یک مثال هم از نقش چگونگیِ عملکرد پروپاگاندای مدیای مسلّط و دست راستی بیاورم:

اخیراً فیلمی در فضای مجازی وایرال شده بود که یک صدا بر روی آن، تصاویرِ آن ویدئو را این‌گونه توضیح می‌داد:

بعد از کشته شدنِ یک نوجوان به دست پلیس یونان، اعتراضات مردمی شروع شد. بین دود و سنگ و مردم، حضور یک سگ بی‌سرپرست خیلی عجیب بود. این سگ تقریباً در تمام اعتراضات حضور داشت. کنار معترضان حرکت می‌کرد، به سمت پلیس واق واق می‌زد. بدون ترس وسط درگیری‌ها می‌ایستاد. او نماد هیچ حزب و گروه و جریان خاصی نبود. تصاویرش در اعتراضات ۲۰۰۸ آتن جهانی شد و تبدیل شد به نماد اعتراضات. نه از روی آگاهیِ سیاسی، بلکه صرفاً از سرِ همراهی. گاهی اعتراض قبل از این‌که شعار باشد، صرفاً یک حضور است!

کامنت من در زیر این پُست اما این بود:

و رسانه‌های‌ دست راستی، دقیقاً با همین نوع از فیلم‌ها دارند پروپاگاندا می‌کنند و جوان‌های پر شور ما را فریب می‌دهند تا بدون حزب و بدون سازماندهی و ... و فقط به خاطر هدفِ اربابان حاکم بر جهان به کُشتن برویم. بدون اینکه از خودمان بپرسیم چرا؟! و اصلاً چگونه؟! آیا این شکلی نتیجه می‌گیریم؟! اگر به کُشته شدن باشد، من یکی که بیشتر از همه از این زندگیِ سرشار از فقر و فلاکت و خفقان سیرم. اما آن فرصت‌طلب مزدوری که می‌گوید "آگاهی و سازماندهی سیاسی مهم نیست"، دقیقاً دارد ما را رعیت بار می‌آورد تا هر کاری که اربابان جهانِ سرمایه خواستند بکنیم. و من اما دلم نمی‌خواهد که ۵۰ سال بعد از کشته شدنم همه بگویند که "این‌ها عجب نسل احمقی بودند که اشتباهات نسل گذشته را عیناً تکرار کردند!

بله، سگ باوفاست، اما صرفاً از روی وفاداری به اربابش از او فرمان‌شنوی دارد و فرمانبرداری می‌کند، اربابش به کُشتن رفت بدون هیچ نتیجه‌ای؟! بنابراین خودش هم به کشتن می‌رود!

ولی ما انسانیم، #ما_سگ_نیستیم

هرچند باید از وفاداری و عشق و همراهی‌اش بیاموزیم. اما فرمانبرداریِ صِرف کردن، کار ما نیست. پس فرق ما با آن‌ها که دارند به دستور اربابان‌شان می‌کُشند چیست؟! آن‌ها هم دارند با اربابانِ خودشان همراهی می‌کنند خُب! حالا یا از سر ناآگاهی یا از سر منافع و یا از سر عشق و فرمانبرداریِ صِرف!"

اراسموس، «در ستایش دیوانگی» می‌گوید:

"در هر صورت، برای کسی که هرگز زندگی نکرده است مرگ چه اهمیتی دارد؟"

و زمانی اسپینوزا در کتاب «اخلاق» (بخش چهارم، قضیه‌ی ۶۷) این‌گونه نوشت که:

انسانِ آزاد کمتر از هر چیزی درباره‌ی مرگ می‌اندیشد و حکمت وی تأمل درباره‌ی مرگ نیست، بلکه تأمل درباره‌ی زندگی است.

"اما شاید برای خودِ زندگی هم که شده، باید به مرگ فکر کنیم و مهیّای رودررویی با مکانیسم‌های مولّد مرگ باشیم و از خود بپرسیم که این یا آن شکل از مرگ اساساً چگونه به زندگی‌ها یورش می‌بَرند؟!

چنین اندیشیدنی نه از سر ضعف، اندوه یا ترس – که جملگی شیره‌ی جانِ زندگی را می‌کِشند – که تفکّری است از سر خشم، میل به انقلابی آگاهانه، «خواستِ قدرت» و اُمید به برپاییِ آزادی، برابری، رفاه و عدالت اجتماعی در حقِ زندگیِ همگان، به سودای برپایی جامعه‌ای که در آن همه‌ی زندگی‌ها، بی‌ هیچ استثنایی، ارزش دارند."

در انتها و به اُمید برپاییِ چنین جامعه‌ای، بر روی یک موضوع تأکیدی ویژه می‌کنم، و آن این‌که:

رفقا؛

«یادمان باشد، که انقلاب (یعنی زدنِ تمامیِ ریشه‌های ستم و استبداد و استثمار) را با دوی سرعت اشتباه نگیریم. انقلاب، دوی سرعت نیست، دوی استقامت است.»

این جمله باید همیشه آویزه‌ی گوشمان باشد که:

«حتی لاک‌پشت‌ها هم، هنگامی که بدانند به کجا می‌روند، زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند.»

پیمان فرهنگیان
بهمن ماه یک‌هزار و چهارصد و چهار
فعال کارگری، استان گیلان، بندر کیاشهر

با احترام فراوان به تمامیِ جان‌باختگانِ راه آزادی و به تمامی مردم آزادی‌خواه و برابری‌طلب ایران و جهان و به اُمید یک زندگی و یک دنیای بهتر

بیشتر بخوانید:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.