ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

تنگه هرمز؛ آزمون جمهوری اسلامی در دوره «محمد سامتینگ» و مجتبی

علی رسولی ـ برای تهران، تنگه هرمز فقط ابزار چانه‌زنی برای امتیاز گرفتن نیست بلکه صحنه تعیین حق تصمیم آخر در ایران است. هر موشک و پهپاد و قایق تندرو، هر هشدار نظامی و هر پیام دیپلماتیک تهران فقط خطاب به آمریکا نیست. بخشی از این پیام‌ها مصرف داخلی دارند. آن‌ها حکم همان تلقین میت را دارند و قرار است به مراجع گوناگون و رنگارنگ قدرت در درون ایران بفهمانند که چه کسی هنوز می‌تواند بحران بسازد، بحران را مهار کند یا هزینه صلح را بالا ببرد.

در پرده جدید از نزاع آمریکا و ایران، واشنگتن در ظاهر مدعی است که فقط یک «خواسته ساده» دارد، اینکه تهران تنگه را باز نگه دارد، کشتی‌ها را هدف قرار ندهد و به تفاهم نیم‌بند پیشین با مدل اجرایی تمام آمریکایی تن دهد. اما پشت این «درخواست ساده»، یک سردرگمی بزرگ وجود دارد. آمریکا از «ایران» تضمین می‌خواهد اما دقیقا نمی‌داند این تضمین را باید از چه کسی در تهران بخواهد.

دولت؟ «محمد سامتینگ»؟ رهبر تازه‌کار؟ سپاه؟ شورای عالی امنیت ملی؟ یا شبکه‌ای از مراکز قدرت که هر کدام به تنهایی قادرند تفاهم‌نامه‌ای را در میانه جنگ، امضا، تفسیر، فرسوده یا خنثی کنند؟

عبارت «محمد سامتینگ» را ترامپ در حاشیه اجلاس ناتو در آنکارا به زبان آورد. برای اعلام ختم آتش‌بس و اینکه یک «محمد یه چیزی» نامی بر خلاف تفاهم دو کشور با بیل مکانیکی به سراغ تاسیسات هسته‌ای رفته تا ذخایر اورانیوم ایران را از زیر آوارها بیرون بیاورد. احتمالا اشاره به محمد باقر قالیباف، طرف ایرانی مذاکره‌کننده با آمریکا.

ماجرای محمد و بیل مکانیکی اما اصل داستان تنش کنونی نیست. ماجرای اصلی در تنگه هرمز در جریان است و بحران کنونی یک سردرگمی تمام عیار برای هر دو طرف ماجرا است. دلیل اینکه طرف‌های مقابل ایران نمی‌دانند که گام‌های تهران چگونه انتخاب و برداشته می‌شوند، تا حدی روشن است. طرف‌های بیرونی برای چندین دهه با مدل امنیتی نامتقارن ایران مواجه بوده‌اند و بنا به همین «عادت تحلیلی» ابهام کنونی را نسخه‌ای جدید از همان راهبرد پیشین تهران می‌پندارند.

اما این همه داستان نیست. مسئله امروز فقط ابهام راهبردی نیست. ابهام در خود سازوکار تصمیم‌گیری است. هنوز روشن نیست سلسله اعصاب حکمرانی در ایران پس از علی خامنه‌ای چگونه فرمان می‌دهد و پیکر را به حرکت در می‌آورد. تا زمانی که علی خامنه‌ای زنده بود، مرجع نهایی تصمیم‌گیری در رویارویی تهران با بحران‌های این‌چنینی کاملا روشن بود. یعنی حتی اگر صداهای مخالف با روندهای دیپلماتیک مذاکره و توافق هم شنیده می‌شد، همه می‌دانستند که رهبری این ارکستر با همه سازهای کوک و ناکوک‌اش فقط یک نفر است. اما الان چه؟ واقعا مجتبایی در کار است؟ اگر هست واقعا قدرت را مانند پدرش در قبضه دارد؟ شریک دارد؟ اگر دارد شراکتشان چه مفادی دارد و چه کسی «سهام‌اش مدیریتی است»؟

به همین دلیل پرده جدید از زد و خورد ایران و آمریکا را می‌شود چیزی پاک متفاوت از پرده‌های پیشین دانست. مسئله فقط حمله به کشتی‌ها، واکنش آمریکا، افزایش قیمت نفت یا اضطراب بازارها نیست. مسئله این است که آیا تهران در لحظه‌ای که جهان به او چشم دوخته، می‌تواند «اراده واحد» خودش را به دنیا نشان دهد. چرا چنین تصویری مهم است؟ فارغ از اینکه در وضع کنونی هر طرف چقدر به تعهداتش عمل می‌کند یا نه، اگر بنا است در نهایت دیپلماسی، رشته جنگ را از هم بگسلد باید نشان داده شود که امضای پای یک معاهده، نمایانگر خطوط اصلی قدرت است. هم در ایران و هم در آمریکا.

ایران می‌گوید تنش کنونی محصول دبه کردن آمریکا است. آمریکا هم عین همین را در رابطه با ایران می‌گوید. این وضعیت با افقی که در تفاهم‌نامه ترسیم شده در تضاد کامل است. افق تفاهم‌نامه اسلام‌آباد چیزی در حد همزیستی امنیتی ایران با آمریکا و اسرائیل است. هدفی که حتی روی کاغذ آوردنش هم تا پیش از جنگ کنونی ناممکن می‌نمود اما الان امضای دو رئیس‌جمهوری پای آن است. امضایی که به نظر می‌رسد برای هر دو طرف یک معنا بیشتر نداشته: یک چیزی را خط‌خطی کنیم تا ببینیم بعد چه پیش می‌آید.  

برای آنکه تفاهم اسلام آباد به توافق تهران و واشنگتن منجر شود، مهم‌تر از آن خط‌خطی‌های روی کاغذ به درک هماهنگ طرفین از یکدیگر ارتباط دارد. مثلا آمریکا باید به نقطه‌ای رسیده باشد که ایران را «دشمن هضم‌ ناشدنی» و بازیگری قابل استفاده در موازنه‌ای بزرگ‌تر ببیند. این نگاه خط‌شکنانه‌ای است، چون واشنگتن را از پس از دهه‌ها از دوگانه فرسوده «تغییر رژیم یا تسلیم کامل» عبور می‌‌دهد و امکان معامله، اولویت‌بندی و واقع‌گرایی را پیش می‌کشد. ترامپ، ایران را به این صورت می‌بیند؟ نه. تا الان نه.

این داستان یک طرف دیگر هم دارد. تهران اراده واشنگتن و تصمیم‌اش را چگونه ارزیابی می‌کند؟ ایران فکر می‌کند آمریکا از خیر سرنگونی نظام گذشته؟ هنوز نه. اگر چنین تصویری از واشنگتن در تهران وجود داشت، جمهوری اسلامی باید نمایش «دولتی با رفتار قابل محاسبه» را روی صحنه می‌برد که نبرده. اگر در مسیر ساختن راه برای تفاهم بزرگ بودیم، واشنگتن و تهران باید می‌دانستند با چه کسی حرف می‌زنند و امضای آن طرف، رفتار و غایات اصلی قدرت را نمایندگی می‌کند.

دو ابهام بزرگ و کلیدی وجود دارد. اگر در وضع کنونی مشخص نیست که «آرزوی ترامپ» و برنامه‌نهایی‌اش برای مناقشه کنونی چیست در طرف ایرانی هم مشخص نیست که چه کسی در راس امور است.  

پرسش دردسرساز درباره ایران این است که مرکز تصمیم‌گیری کجاست؟ و اگر چنین مرکزی از اساس وجود دارد، آیا قدرت اجرای تصمیم خود را دارد؟

جانشینی بعد از علی خامنه‌ای بدون جنگ و بحران امنیتی هم کار آسانی نبود. الان که همه مصیبت‌ها یکباره بر سر جمهوری اسلامی فرود آمده، تثبیت جانشینی به مراتب سخت‌تر هم شده. پروژه جانشینی در جمهوری اسلامی باید بتواند برای سه مساله مشروعیت، فرماندهی و نحوه توزیع رانت پاسخی معتبر بیابد. رهبر تازه، حتی اگر از نظر نهادی بر صندلی قدرت نشسته باشد، برای تثبیت خود به وفاداری سپاه، دستگاه امنیتی، شبکه روحانیت حکومتی، بوروکراسی اقتصادی و رسانه‌های رسمی نیاز دارد.

در چنین وضعی، هر امتیاز دیپلماتیک می‌تواند در درون به عنوان «نمایش ضعف و ذلت» تفسیر شود و هر تنش خارجی می‌تواند ابزار اثبات صلابت و اقتدار باشد. رهبر تازه هم باید نشان دهد توان مهار بحران را دارد، هم متهم نشود که آغاز کارش با ترس و عقب‌نشینی همراه بوده است. این وضع خطیری است که می‌تواند حتی هزینه صلح را برای ساختار قدرت، از هزینه جنگ سنگین‌تر کند.

تجلی این وضع خطیر را این روزها در تصویری رسمی که «نظام» از خودش منعکس می‌کند، می‌بینیم. چه تصویری؟ اینکه گلوی آمریکا را در دست دارد و اگر «ابوموسی اشعری‌ها» خفه شوند، کار را برای همیشه تمام خواهد کرد.

نقطه عطف بحران در همین تصویر است. برای تهران، تنگه هرمز فقط ابزار چانه‌زنی برای امتیاز گرفتن نیست بلکه صحنه تعیین حق تصمیم آخر در ایران است. هر موشک و پهپاد و قایق تندرو، هر هشدار نظامی و هر پیام دیپلماتیک تهران فقط خطاب به آمریکا نیست. بخشی از این پیام‌ها مصرف داخلی دارند. آن‌ها حکم همان تلقین میت را دارند و قرار است به مراجع گوناگون و رنگارنگ قدرت در درون ایران بفهمانند که چه کسی هنوز می‌تواند بحران بسازد، بحران را مهار کند یا هزینه صلح را بالا ببرد.

در این تلقین، سپاه بازیگر حاشیه‌ای نیست و خود یکی از مراکز تصمیم‌ و اجرا است. سپاه فقط نیروی نظامی رهبر سوم نیست بلکه دستگاهی نظامی، امنیتی، اقتصادی، رسانه‌ای و ایدئولوژیک است که هم هزینه می‌پردازد و هم فرصت می‌سازد. سپاه، تنگه هرمز را یک کارت بازی مهم می‌بیند. کارتی برای ترسیم این تصویر که «ترتیبات منطقه» بدون رضایت ایران ممکن نیست و رضایت ایران نیز بدون رضایت سپاه پشیزی نمی‌ارزد.

اگر دولت پزشکیان یا دیپلمات‌ها از «تفاهم»، «میانجی‌گری» و «کاهش تنش» سخن بگویند، سپاه می‌تواند با زبان «کنترل»، «بازدارندگی» و «هزینه عبور» معنای همان تفاهم را بازنویسی کند. به همین دلیل واشنگتن ممکن است متنی را توافق بداند و بخشی از قدرت در تهران همان متن را مجوز فشار بیشتر تفسیر کند.

روایت غربی از جمهوری اسلامی معمولا این شکاف را با واژه‌هایی مثل تندروها، جناح‌های خودسر یا کشمکش داخلی توضیح می‌دهد. استخدام این واژه‌ها بی‌فایده نیستند، اما عموما مسئله را کوچک می‌کنند. ماجرا الزاما این نیست که گروهی خودسر در برابر دولت رسمی ایستاده است. در جمهوری اسلامی، «خودسری» بخشی از «روش حکمرانی» است.

اگر خودسری را به معنای وجود قدرتی با منبع و مرجع ناروشن بدانیم، وجود این «خودسران آتش به اختیار» همواره برای راس قدرت در جمهوری اسلامی، سرمایه سیاسی است. وقتی معلوم نباشد تصمیم نهایی دقیقا کجا گرفته شده، حکومت می‌تواند هم از فشار میدانی بهره ببرد، هم راه دیپلماسی را نبندد و هم در صورت لزوم بگوید اقدام انجام‌شده سوءتفاهم، واکنش محلی یا پاسخ به تحریک خارجی بوده است. ابهام، هم سپر مسئولیت است و هم ابزار چانه‌زنی. اما نه همیشه.

برای آمریکا ابهام در مورد تنگه هرمز پرهزینه است. آزادی کشتیرانی، قیمت نفت، بازارهای مالی، بیمه کشتی‌ها و امنیت پایگاه‌های خلیج فارس با تضمین‌های دوپهلو آرام نمی‌شوند. واشنگتن زود و تند و سریع تضمینی می‌خواهد که بتواند به بازار، متحدان عرب، اسرائیل و کنگره نشانش دهد و بگوید: ببینید که بحران مهار شده است.

تهران اما دقیقا از همین وضوح گریزان است. وضوح تعهد، آزادی عمل نیروهای میدانی را محدود می‌کند و رهبر تازه بر سریر قدرت تکیه زده را در برابر رقبا و شرکای قدرت آسیب‌پذیر می‌سازد.

درک دو طرف تفاهم‌نامه اسلام‌آباد از وضعی که در آن به سر می‌برند از اساس متفاوت است. دو طرف از مذاکره هم چیزهایی متضادی می‌خواهند. آمریکا ضربه‌هایش را زده و فعلا قطعیت می‌خواهد، ایران، ضربه‌های زیادی خورده و ابهام قابل استفاده برای ضربه زدن متقابل و دست بالا پیدا کردن می‌خواهد.

دشمنان ایدئولوژیک دیروز می‌توانند شریک موازنه امروز شوند، البته اگر اولویت بزرگ‌تری در میان باشد و یک معادله ایجابی و قابل قبول برای هر دو طرف در دسترس باشد. آمریکای ترامپ فعلا تن به چنین معادله‌ای نداده و ایران هم بازی سلبی همیشگی‌اش را رها نکرده و خود را به عنوان گرهی در انرژی جهانی نمایش می‌دهد؛ بازیگری که قدرتش در تولید اختلال است.

سرنوشت ایران و آنچه بر خامنه‌ای گذشت باید این را ثابت کرده باشد که «منطق اختلال» گرچه در کوتاه‌مدت اهرم می‌سازد، اما در بلندمدت می‌تواند به ضد خود تبدیل شود. اگر ایران بیش از حد با کارت تنگه هرمز، تهدید عبور و ناامنی انرژی جهانی بازی کند، حتی معدود افرادی که در غرب به «معامله بزرگ» فکر می‌کنند، برای دفاع از آن دست خالی می‌مانند. هیچ رئیس‌جمهوری در آمریکا به آسانی نمی‌تواند بگوید با کشوری به توافق رسیده که گلوی واشنگتن را فشرده و نگه داشته.

در تهران هم همین وضع است. رهبر جدید جمهوری اسلامی نمی‌خواهد آغاز حکومتش با تصویر عقب‌نشینی در برابر بمباران و فشار اقتصادی همراه شود.

نتیجه اینکه یک بن‌بستی روانی و نهادی به وجود آمده که هر دو طرف هم محتاج مذاکره و توافق‌اند و هم به «قلدرنمایی» نیاز مبرم دارند.

سوال بزرگ در ایران امروز این است که چه کسی می‌تواند هزینه صلح را بپردازد؟ جنگ، با همه ویرانی‌اش، در ساختارهای به شدت امنیتی زبان آشناتری دارد. می‌توان آن را به مقاومت، انتقام، بازدارندگی، غیرت ملی و استقلال ترجمه کرد. توضیح صلح اما دشوار است. چرا امتیاز داده شد؟ چه چیزی گرفته شد؟ چه کسی تضمین می‌کند آمریکا دوباره زیر تعهداتش نزند؟ و اگر سپاه یا جریان‌های مخالف، توافق را ناکافی دانستند، چه نهادی آن‌ها را مهار می‌کند؟

باید از دو ساده‌سازی پرهیز کرد. اول اینکه نباید جمهوری اسلامی را پیکر یکدستی دید که هر حرکتش از اتاقی واحد فرمان می‌گیرد. دوم، نباید آن را مجموعه‌ای کاملا آشفته دانست که هیچ عقلانیتی ندارد. واقعیت احتمالا چیزی میان این دو است؛ ساختاری چندمرکزی که در آن نهادها بر سر بقا، منزلت، منابع و روایت، رقابت می‌کنند، اما می‌دانند فروپاشی کامل برای همه‌شان پرهزینه و مصیبت است.

جمهوری اسلامی ۱۴۰۵، نه مثل دولت کلاسیک کاملا قابل پیش‌بینی است و نه مثل نظام ورشکسته (Failed State) کاملا ناتوان. می‌تواند مذاکره کند، تهدید کند، انکار کند، امتیاز بگیرد و همزمان با یک «علی‌الاصول» گفتن، مسئولیتش را انکار کند. در چنین نظامی، گاه همان ابهامی که از بیرون ضعف به نظر می‌رسد، از درون به ابزار بقا تبدیل می‌شود.

از این منظر، پرده جدید از بحران تنگه هرمز، پنجره‌ای است برای دیدن سیاست داخلی ایران در لحظه خطیر جانشینی. رهبر سوم باید بتواند جا پای پدرش بگذارد و در حالی که نخ نامرئی «خودسر‌ها» را در کف دارد، سپاه، دولت و دستگاه دیپلماسی را پشت یک خط واحد جمع کند. اگر نتواند چنین کند، بحران‌ها به در خواهند کوبید.

بحران کنونی و پیامدهایش در نهایت نشان خواهد داد جمهوری اسلامی پس از علی خامنه‌ای تا چه اندازه توان تولید تصمیم واحد دارد. تنگه هرمز فقط آزمون توان موشکی و دریایی سپاه یا ابزار فشار علیه آمریکا نیست بلکه در نهایت آزمونی برای شناخت جمهوری اسلامی سوم است. اینکه چه کسی در تهران تصمیم می‌گیرد، چه کسی می‌تواند تضمین بدهد و معامله کند، چه کسی می‌تواند آن تضمین را اجرا کند، و چه کسی می‌تواند در برابر وسوسه شکستن آن بایستد.

در همین زمینه:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.