ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

ایران در جهان جدید ترامپ؛ حمله آمریکا فقط آغاز ماجرا بود

علی رسولی ـ حمله آمریکا به ایران فقط یک عملیات نظامی نبود؛ نشانه ورود جهان به دوره‌ای میان دو نظم بود. در این جهان، نه روسیه و چین متحدان بی‌قیدوشرط تهران‌اند و نه آمریکا همان قدرت دوران پس از جنگ سرد است. پرسش اصلی این است که ایران با کدام نقشه می‌خواهد وارد این جهان تازه شود؟ تاریخ نشان داده که گاهی کشورها نه به خاطر ضعفشان، بلکه به خاطر خطا در فهم زمانه شکست می‌‌خورند. شاید مهم‌ترین تصمیمی که امروز پیش روی ایران قرار دارد، نه در میدان جنگ و نه پشت میز مذاکره، بلکه در پاسخ به همین پرسش نهفته باشد: آیا تهران جهان جدید را با عینک دیروز می‌بیند، یا جرات می‌کند نقشه تازه‌ای برای خود ترسیم کند؟

شاید عاجل‌ترین سوال امروز این باشد که آیا ایران و آمریکا از دل گفت‌وگوهای ۶۰ روزه به توافق جامعی خواهند رسید یا نه. این سوال به اشکال مختلف بر سر زبان‌ها است. خوشبینی و بدبینی نسبت به وضعیت کنونی از دل همین سوال بیرون می‌آید. اینکه آیا جنگ دیگری در راه است یا نه، اینکه آمریکا از ایران چه می‌خواهد و متقابلا ایران چه برنامه‌ای برای آینده‌اش دارد، ترجمان همین سوال است.

زندگی ۹۰ میلیون ایرانی، اقتصاد جهانی، بازار بورس و انرژی و وضعیت امنیتی در جنوب خلیج‌فارس و منطقه شامات به سرنوشت این روند بستگی دارد. اما اگر نخواهیم در تله «پیش‌بینی‌های پیامبرانه» و خرسندی از بیان «دیدید من درست گفته بودم» گرفتار شویم، این سوال را بدون آنکه به افقی دورتر نگاه کنیم نمی‌توان به درستی پاسخ داد. به بیان دیگر: عاجل‌ترین سوال لزوما مهم‌ترین سوال نیست.

حمله اول و دوم آمریکا به ایران (جنگ ۱۲ روزه و ۳۸ روزه) صرفا یک عملیات نظامی برای از بین بردن توان هسته‌ای ایران و یا آنچه آمریکا مدعی است، «مقهور کردن یک حکومت یاغی» نبود. یک پیام بود. پیامی درباره اینکه جهان وارد مرحله تازه‌ای شده است.

روایت‌ها و تحلیل موقعیت مهم است. چون اشتباه در برآورد وضع فعلی می‌تواند کشوری را به نابودی بکشاند. به ویژه کشوری که در قلب خاورمیانه و نقطه تماس تنش‌های جهانی واقع شده است.

چرا روایت‌ها و داشتن تصویر واقعی از موقعیت کنونی مهم ‌است؟ چون از دل آن باید و نباید‌های حکمرانی مشخص می‌شود.

برای نمونه، اگر بر اساس روندهای نظم پساجنگ جهانی دوم، وضع کنونی را تحلیل کنیم می‌توان این گونه آینده را فهمید که پیامد فرونپاشیدن ساختار حکمرانی جمهوری اسلامی پس از این دو جنگ آن خواهد بود که با اتکا به قدرت‌های رقیب آمریکا (روسیه و چین) و خسته کردن آمریکا، آن‌ها از منطقه بیرون خواهند رفت.

اما اگر نظم پیشین فروپاشیده باشد و نظم جدیدی به وجود نیامده باشد، چه؟ آیا آمریکای ترامپ که در حال دگرگونی بنیادین و ساختن نظمی «بی‌پروا مرکانتلیسیتی» است، خود را در حصار باید و نبایدهای نظم پیشین می‌داند؟

اگر این روایت دوم از وضع کنونی را نزدیک‌تر به واقعیت روی زمین بدانیم، پیش‌بینی از آنچه در آینده رخ خواهد داد به کلی متفاوت خواهد بود. به این اعتبار، باید و نبایدها هم متفاوت می‌شود.  

دوران بین دو نظم جهانی یعنی فاصله زمانی که نظم پیشین منهضم شده و نظم جدید به دنیا نیامده، دوران بسیار خطرناکی است. چون رفتار بازیگران و روندها و اتحادها و دشمنی‌ها غیرقابل‌پیش‌بینی می‌شوند. دو دشمن دیرینه می‌توانند به واسطه ضرورتی عینی، رفیق موافق هم شوند و بالعکس. اولویت‌ها هم در چنین وضعیتی عوض می‌شوند. آستانه تحمل یا ظرفیت واکنش بازیگران هم متفاوت می‌شود. در چنین وضعی دیگر نمی‌توان با اتکا به «نقش‌ها و نقشه‌های قدیمی»، آینده را فهمید.

اگر روایت دوم را ملاک قرار دهیم، آنچه در جنگ اخیر دیدیم، فقط درگیری ایران و آمریکا نبود. بخشی از جنگ بزرگ‌تری بود و است بر سر نظم آینده جهان.

در نگاه اول شاید نقشه جهان شبیه گذشته به نظر برسد. در یک طرف آمریکا و متحدانش در اروپا، در طرف دیگر چین، روسیه، ایران و کره شمالی. اما واقعیت پیچیده‌تر است. امروز دیگر با یک جنگ سرد ساده میان دو بلوک منظم روبه‌رو نیستیم. آنچه شکل گرفته، یک محور نسبتا سیال در قلب اوراسیا است. چین، روسیه، ایران و کره شمالی، با شبکه‌ای از دولت‌های ناراضی، زخم خورده، تحریم‌شده یا ضدآمریکایی در اطرافشان. در برابر آن هم ائتلاف دریایی و اقتصادی آمریکا و متحدانش قرار دارد. از اروپا تا ژاپن، کره جنوبی، استرالیا و تایوان. البته بخش مهمی از اقتصاد جهانی در همین جبهه قرار دارد، چون زیرساخت‌ها و شبکه‌های اتصال جهانی هنوز در کنترل این بخش است.

این تصادفی نیست که آمریکا و متحدانش از پایان جنگ جهانی دوم تاکنون، از اروپای غربی تا ژاپن، کره جنوبی و خلیج فارس، حضوری نظامی و سیاسی گسترده داشته‌اند. پشت این جاگیری، یک نظریه قدیمی ژئوپلیتیکی قرار دارد که می‌گوید برای مهار قدرت‌های بزرگ خشکی‌محور (هارتلند) مانند روسیه و امروز چین، باید «کمربند پیرامونی اوراسیا» یا همان ریملند را در اختیار داشت. به همین دلیل است که بسیاری از مهم‌ترین ائتلاف‌های نظامی، پایگاه‌های آمریکا و خطوط اصلی تجارت جهانی دقیقا در همین نوار ساحلی شکل گرفته‌اند. سیاست مهار اتحاد شوروی در دوران جنگ سرد، گسترش ناتو، شبکه پایگاه‌های نظامی آمریکا در اروپا، خاورمیانه و شرق آسیا، و حتی رقابت امروز واشنگتن با چین، همگی کمابیش بر همین منطق ژئوپلیتیکی استوار بوده‌اند.

اما کنترل این نوار ساحلی بنا بود قدرت‌های رقیب یا یاغی در دل خشکی را مهار و خفه کند. تا حدودی این خفگی رخ داد ولی نه آنقدر که «سلطه ابدی آمریکا و غرب» را تامین کند و «پایان تاریخ» رخ دهد.

هنوز همان جدال قدیمی ادامه دارد اما با ابزارهای قرن بیست‌ویکمی. در گذشته، قدرت‌ها با ارتش و تانک و اشغال سرزمین پیشروی می‌کردند. امروز با کابل‌های اینترنت، مسیرهای انرژی، شبکه‌های مالی، پهپاد، موشک، حملات سایبری، زیرساخت‌های بندری، هوش مصنوعی و زنجیره تامین پیش می‌روند.

و خبر بد برای آمریکا در دو دهه گذشته این بوده که چین فقط در خشکی پیشروی نمی‌کند بلکه در دریا ناوگان می‌سازد، با مازاد ارزی‌اش، وام می‌دهد، در فناوری شبکه‌سازی می‌کند، در پرداخت دیجیتال نفوذ می‌کند و در کشورهای جنوب جهانی زیرساخت می‌خرد. روسیه هم فقط با تانک نمی‌جنگد. انرژی، عملیات اطلاعاتی و مداخله سایبری را هم به سلاح تبدیل کرده است. ایران نیز در همین نقشه، نه یک بازیگر منزوی، بلکه بخشی از همین محور بزرگ‌تر دیده می‌شود.

همین خبر بد بود که جهان را به «ترامپ» دچار کرد. ترامپ و ایده‌ای که ترامپ ویترین آن است یک حرف دارد: نظم پیشین تا زمانی خوب بود که سبیل ما را چرب می‌کرد، الان نفع‌برنده نهایی از آن نظم، چین است و سر ما بی‌کلاه مانده.

اما این همه گرفتاری در فهم وضع کنونی نیست. آمریکا و قدرت‌های پیوست‌شده به او می‌پندارند که محور چین، روسیه و ایران در عین خطرناک بودن، شکننده هم هست. همین تصور راه را برای مداخله نظامی باز کرده و ایران را از لبه جنگ به مرکز جنگ پرتاب کرده است.

در تصور آمریکا و اروپا از محوری که قدرت اقتصادی و امنیتی آن‌ها را به چالش کشیده است، چین، روسیه، ایران و کره شمالی در نفرت از نظم پسا جنگ‌جهانی با هم اشتراک دارند، اما یک اتحادیه واقعی مثل ناتو نیستند. آنها همدیگر را به شکل استراتژیک هم‌پیوند نمی‌بینند و برای هم هزینه موجودیتی نمی‌کنند.

برای نمونه در جنگ ایران و آمریکا، روسیه و چین حاضر شدند تنها یک بسته حمایتی به ایران ارائه بدهند که شامل اطلاعات، فناوری، قطعات، مسیرهای دور زدن تحریم یا حمایت سیاسی بود. اما پکن و مسکو حاضر نشدند برای دفاع مستقیم از ایران وارد جنگ شوند. این نکته برای تهران باید بسیار مهم باشد. هنوز پکن و مسکو خود را در نقطه هماوردی مستقیم با غرب نمی‌دانند و لاجرم در لحظه خطر، چین و روسیه شریک معامله‌اند، نه متحدی که به‌خاطر ایران خود را وارد جنگ با آمریکا کند.

ایران سال‌ها بخشی از سیاست خارجی خود را بر این تصور بنا کرده که جهانی چندقطبی در حال تولد است و با اتحاد با چین و روسیه می‌توان فشار غرب را دور زد. بخشی از این تصور درست بود: آمریکا دیگر آن قدرت بی‌رقیب دهه ۱۹۹۰ نیست، چین رشد کرده، روسیه بی‌پروا شده، نظم لیبرال شکاف برداشته و جنوب جهانی دیگر به‌سادگی پشت واشنگتن نمی‌ایستد. اما بخش خطرناک این تصور آنجا است که خیال کنیم چندقطبی شدن جهان یعنی ایران می‌تواند با خیال راحت در سایه شرق بیارامد. نه. جهان جدید بی‌رحم‌تر از این است. چین و روسیه هنوز به ایران به چشم یک کارت نگاه می‌کنند. کارتی مهم، اما نه حیاتی.

برای آمریکا هم دوران جدید آغاز شده است. ترامپ سخنگوی این آمریکای جدید است: متحدان باید هزینه بدهند، آمریکا نباید خرج امنیت جهان را به‌تنهایی بپردازد، و هر رابطه‌ای باید سود ملموس برای واشنگتن داشته باشد.

اما برخلاف تصوری که تحلیلگران امنیتی درون نظام جمهوری اسلامی دارند، این به معنای خروج کامل آمریکا از منطقه پیرامونی ایران نیست. از قضا آمریکا ممکن است کمتر ایدئولوژیک، اما خشن‌تر و معامله‌گرتر عمل کند. یعنی نه مثل گذشته وعده ملت‌سازی و دولت‌سازی بدهد، نه لزوما دنبال تغییر رژیم کلاسیک باشد، اما اگر لازم بداند، حمله ‌کند، زیرساخت‌ها را ویران کند، تحریم ‌کند، شبکه مالی را ببندد و بعد پشت میز مذاکره امتیاز بخواهد.

این همان تغییری است که ایران باید جدی بگیرد. ترامپ ممکن است از «جنگ‌های بی‌پایان» متنفر باشد، اما از نمایش قدرت، ضربه محدود و معامله از موضع برتر نه. حمله آمریکا به ایران را باید در همین چارچوب دید. این دو جنگ مقدمه اشغال سرزمینی نبود، بلکه اعلام این پیام بود که واشنگتن می‌خواهد نظم منطقه‌ای را خودش مدیریت کند. نظمی که در آن ایران باید مهار شود، مسیرهای انرژی امن بماند، اسرائیل دست بالا را حفظ کند، کشورهای عربی خلیج فارس به آمریکا نزدیک‌تر شوند و چین نتواند از بحران خاورمیانه برای ضعف آمریکا بهره بگیرد.

برای ایران، خطر بزرگ این است که با اتکا به ابزارهای امنیتی قبلی بخواهد در دوران جدید زندگی کند و فکر کند که امنیتش تضمین خواهد شد. کشمکش در درون ایران بر سر تفاهم و تغییر از الگوهای امنیتی پیشین به الگوهای جدید را این روزها می‌توان دید. در ایران نیروهایی هستند که می‌گویند که نباید خود را صرفا در مرکز یک محور مقاومت ببینیم، در حالی که نقشه جهان عوض شده است. طرف مقابل هم می‌گوید «علی‌الاصول» شما به دنبال کودتا در نظام ولایی هستید که اینگونه می‌اندیشید.

در نقشه‌ای که چین به دنبال اتصال زمینی اوراسیا است و آمریکا دنبال مهار همین اتصال، ایران می‌تواند یا میدان جنگ دیگران باشد یا مسیر معامله. انتخاب با ساختار تصمیم‌گیری در تهران است.

منطق آن‌هایی که به دنبال فرارفتن از الگوهای امنیتی پیشین هستند روشن است. حزب‌الله، حوثی‌ها، گروه‌های شبه ‌نظامی عراقی و شبکه‌های منطقه‌ای ایران، در گذشته ابزار بازدارندگی بودند. اما در نظم جدید، همین شبکه‌ها می‌توانند بهانه‌ای برای حملات بیشتر، انزوای شدیدتر و اجماع‌سازی علیه ایران باشند. آنچه پیش‌تر «عمق استراتژیک» خوانده می‌شد، اکنون ممکن است به «سطح تماس دائمی با بحران» تبدیل شود.

اما این فقط تهدید نیست. فرصت هم هست. اگر ایران واقع‌بین باشد، می‌تواند از همین لحظه برای بازتعریف جایگاه خود استفاده کند. جهان جدید به انرژی، مسیرهای ترانزیتی، مواد خام، ثبات منطقه‌ای و اتصال شرق و غرب نیاز دارد. ایران از نظر جغرافیایی کشوری استثنایی است: میان خلیج فارس، قفقاز، آسیای مرکزی، شبه‌قاره هند و مدیترانه. در نقشه‌ای که چین به دنبال اتصال زمینی اوراسیا است و آمریکا به دنبال مهار همین اتصال، ایران می‌تواند یا میدان جنگ دیگران باشد یا مسیر معامله. انتخاب با ساختار تصمیم‌گیری در تهران است.

پس گیر کار کجا است؟ مشکل اینجا است که ایران برای استفاده از این فرصت، باید از منطق صرفا امنیتی بیرون بیاید. کشوری که همیشه خود را در وضعیت محاصره و مقاومت تعریف می‌کند، نمی‌تواند از موقعیت ژئوپلیتیکی‌اش سود ببرد. ایران اگر بخواهد فقط به‌عنوان تهدید دیده شود، با آن مثل تهدید رفتار می‌شود. اما اگر بتواند خود را به‌عنوان کشوری قابل معامله، قابل پیش‌بینی و دارای ظرفیت اقتصادی نشان دهد، حتی در جهان جدید و بی‌ثبات کنونی هم جا برای مانور دارد. مسئله این است که آیا تهران می‌تواند بفهمد چه چیزی را باید معامله‌پذیر کند، چه چیزی را باید به هر قیمتی نگه دارد و از چه چیزی باید به کل دست بکشد.

تکیه کامل به چین، همان‌قدر خطرناک است که تکیه کامل به غرب. سیاست عاقلانه برای ایران، بازی متوازن میان شرق و غرب است.

در این میان، روسیه برای ایران هم شریک است و هم آینه عبرت. روسیه نشان داد که می‌تواند نظم اروپا را به چالش بکشد، اما هم‌زمان نشان داد که جنگ فرسایشی چگونه یک قدرت را در باتلاق هزینه، تحریم و وابستگی به چین فرو می‌برد. ایران نباید نسخه کوچک‌تر روسیه شود. کشوری که با غرب درگیر است، به شرق وابسته است، اقتصادش زیر فشار است و سیاست خارجی‌اش بیشتر از آنکه فرصت بسازد، هزینه تولید می‌کند.

چین هم برای ایران، فرصت است، اما ناجی همیشه آماده ما نیست. چین نفت ایران را می‌خواهد، مسیر ایران را می‌خواهد، کارت ایران را در برابر آمریکا می‌خواهد اما از بی‌ثباتی بزرگ در خلیج فارس هم ضربه می‌خورد. چین نمی‌خواهد برای دفاع از ایران با آمریکا وارد جنگ شود. حتی اگر از ایران حمایت کند، حمایتش حساب‌شده، محدود و معامله‌محور خواهد بود. بنابراین تکیه کامل به چین، همان‌قدر خطرناک است که تکیه کامل به غرب. سیاست عاقلانه برای ایران، بازی متوازن میان شرق و غرب است.

نظم پسا جنگ، نظمی است که در آن اقتصاد و امنیت از هم جدا نیستند. تحریم بانکی، صادرات نفت، حمله سایبری، پهپاد، کریدور ترانزیتی، شبکه پرداخت، بندر، ماهواره و افکار عمومی همه بخشی از یک میدان جنگ‌اند. کشوری که فقط موشک داشته باشد اما بانک، فناوری، سرمایه اجتماعی و ائتلاف دیپلماتیک نداشته باشد، در این نظم آسیب‌پذیر است. ایران برای آنکه زنده بماند و در جهان آینده گلیمش را از آب بیرون بکشد، نمی‌تواند فقط به بازدارندگی نظامی متکی باشد بلکه به بازدارندگی اقتصادی، اجتماعی و دیپلماتیک هم نیاز دارد.

جهان آینده نه جهان اخلاقی‌تری است و نه امن‌تر. جهانی است سخت‌تر، معامله‌گرتر و بی‌رحم‌تر. ترامپ فقط «نشانه» این تغییر است، نه «علت تامه» آن.

حمله آمریکا به ایران یک هشدار بود. دوران صبر استراتژیک و ابهام رو به پایان است. اما همان حمله می‌تواند یک فرصت هم باشد. فرصتی برای اینکه ایران بفهمد جهان جدید را نمی‌توان با شعارهای قدیمی فهمید. اگر تهران این لحظه را فقط به‌عنوان زخمی تازه ببیند، ممکن است وارد چرخه‌ای از حمله، پاسخ، تحریم و فرسایش شود. اما اگر آن را به‌عنوان نشانه تغییر نظم جهانی بخواند، شاید هنوز بتواند جای خود را در نقشه آینده پیدا کند.

به این اعتبار، شاید مهم‌ترین پرسش امروز این نباشد که ایران و آمریکا به توافق می‌رسند یا نه. پرسش بزرگ‌تر این است که آیا تهران فهمیده که جهان عوض شده است؟

در سیاست بین‌الملل، کشورها همیشه به دلیل نقصان قدرت شکست نمی‌خورند؛ گاهی به این دلیل شکست می‌خورند که جهان را با نقشه‌ای می‌بینند که دیگر وجود خارجی ندارد.

به بیان دیگر، تاریخ نشان داده که گاهی کشورها نه به خاطر ضعف‌هایشان، بلکه به خاطر خطا در فهم زمانه شکست می‌‌خورند. شاید مهم‌ترین اولویت امروز ایران، نه در میدان جنگ و نه پشت میز مذاکره، بلکه یافتن پاسخی به همین پرسش باشد: آیا تهران جهان جدید را با عینک دیروز می‌بیند، یا جرات می‌کند نقشه تازه‌ای برای خود ترسیم کند؟

در همین زمینه:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.