حضور نیکسون و کسینجر در بورگناشتوک؛ ایران میتواند «چینِ جدید» آمریکا باشد؟
علی رسولی ـ آمریکا حاضر شد با کشوری که تا چند سال پیش آن را بخشی از «تهدید جهانی کمونیسم» میدانست، نوعی همزیستی راهبردی برقرار کند. چرا؟ چون دشمن بزرگتری به نام شوروی وجود داشت. آمریکای قرن بیستویکم میتواند نسخهای متفاوت از همان منطق را بازتولید کند و عضو ثابت آنچه «محور شرارت» میخواند را به آغوش بکشد؟

ریچارد نیکسون و چو آن لای و تصویری از محل مذاکرات ایران و آمریکا در بورگن اشتوک سوئیس- آرشیو نیکسون-تسنیم
در ژوئیه ۱۹۷۱، خبرنگاران همراه هنری کسینجر در سفر رسمیاش به پاکستان تصور میکردند مشاور امنیت ملیِ ریچارد نیکسون، رئیسجمهور وقت ایالات متحده آمریکا برای دیدار با مقامهای پاکستانی به اسلامآباد آمده است. ناگهان اعلام شد که او در جریان سفر دچار کسالت شده و برای چند روز در اقامتگاهی کوهستانی استراحت خواهد کرد. اما «بیماری» تنها پوششی برای یکی از مهمترین مأموریتهای محرمانه قرن بیستم بود. کسینجر مخفیانه با یک هواپیمای پاکستانی راهی پکن شد. در پکن با چو آنلای، نخستوزیر چین دیدار کرد و زمینه بزرگترین چرخش ژئوپلیتیکی دوران جنگ سرد فراهم شد.
جهان تنها زمانی از این سفر باخبر شد که ریچارد نیکسون در یک سخنرانی تلویزیونی اعلام کرد کسینجر در پکن بوده و به دعوت رهبران چین، سال بعد به آنجا سفر خواهد کرد.
پنجاه و پنج سال بعد، پاکستان بار دیگر در متن یک تلاش دیپلماتیک بزرگ دیده میشود. این بار نه برای نزدیک کردن واشنگتن و پکن، بلکه برای یافتن راه همزیستی میان ایران و آمریکا. این مذاکرات میتواند آغازگر یک چرخش راهبردی باشد؟ واشنگتن میتواند همان منطقی را که زمانی برای دور کردن چین از شوروی به کار گرفت، این بار برای آرام کردن خاورمیانه و تمرکز بر مهار چین به کار ببرد؟
فعلاً تهران بیش از واشنگتن با ژست «طرف پیروز» پا به مذاکرات سوئیس گذاشته است. به همین دلیل مذاکرات روز یکشنبه ایران و آمریکا در بورگناشتوک، پیش از آنکه به دستور کار اصلی خود برسد، با تنشهای نمادین آغاز شد. انتشار پیامهای دونالد ترامپ در تروث سوشال، واکنش هیئت ایرانی را برانگیخت و فضای اولیه گفتوگوها را تحت تأثیر قرار داد.
در همان حال، جیدی ونس، معاون ترامپ و دیگر اعضای تیم آمریکایی در برابر خبرنگاران تلاش میکردند تصویری امیدوارکننده از روند مذاکرات ارائه دهند و از آغاز فصلی تازه پس از امضای تفاهمنامه ۱۴ بندی سخن بگویند. ونس حتی گفت که اساساً هیأت ایرانی وقفهای در مذاکرات ایجاد نکردهاند و همه چیز گل و بلبل بود.
همین «عشوههای جانبی» نشان میدهد که برای طرف ایرانی موضوع «تصویر بیرونی» بسیار اهمیت دارد. تصویری که بنا است ایده «تسلیم بیقید و شرط» ترامپ در ابتدای جنگ ۳۸ روزه را ابطال کند و زمینه «مذاکره برابر» را فراهم سازد.
اما این «مذاکره برابر» فقط در نمادها و قاببندی تصاویر تلویزیونی خلاصه نمیشود. هر دو طرف رسیدن به یک «توافق جامع» را غایت آمال خود خواندهاند. یعنی اساساً در سوئیس قرار است به تعبیر ونس «سازه امنیتی جدید خاورمیانه» بنا شود. سازهای که فونداسیون و پیهایش باز هم به روایت ونس، در روز یکشنبه و در مذاکره با محمدباقر قالیباف گذاشته شده است.
این ادعای بزرگی است. حتی برجام و آن مذاکرات پیچیده دو سالهاش چنین ادعایی نداشت. یعنی اساساً دور بودن از چنین نقطهای و انبوه بودن زمینههای تنش واشنگتن و تهران سبب شد تا برجام به مثابه «توافق کوچک برای گامهای بزرگ» آزموده شود. که البته آزمون ناموفقی هم بود. چرا؟ چون دعوای تهران و واشنگتن یکی دو تا نبود و بازیگران این جدال مزمن هم رنگارنگ و متنوع بودند.
«مذاکره برابر» برای «توافق جامع» آن هم میان ایران و آمریکا، الزاماتی دارد. مهمترین الزامش این است که هر دو طرف با دست واقعاً پُر آمده باشند و حاضر به معامله بر سر چیزهایی باشند که تا دیروز «غیرقابل معامله» میخواندند.
پس تا این مرحله گرچه «عشوهها» و «اقدامات نمادین» و «قلدرنمایی» اهمیتی داشت، از این به بعد باید بایگانی شوند و طرفین خود را بر یافتن پاسخ معتبر به پرسشهای به غایت سخت آماده کنند.
همجوشی امنیتی و نه هستهای
اگر قرار باشد این تفاهمنامه به توافقی نسبتاً جامع و پایدار تبدیل شود که ماهیت رابطه ایران و آمریکا را دگرگون کند، دو طرف چه گام بزرگی باید بردارند؟ پاسخ کوتاه این است: نوعی همجوشی امنیتی دوجانبه.
فراموش نکنیم که روح تفاهمنامه ۱۴ بندی که مبنای مذاکرات کنونی است، صرفاً توقف جنگ یا حل پرونده هستهای نیست. اگر لایههای مبهم متن را از منظر راهبردی بخوانیم، در واقع طرفین در حال آزمودن امکان نوعی همزیستی هستند. آمریکایی که قرار است در انتهای مسیر بخش بزرگی از معماری درهمتنیده تخاصم، تحریمهای چهار دهه گذشته را کنار بگذارد و ایرانی که قرار است به صورت دفاکتو با موجودیتی کنار بیاید که در تمام تاریخ جمهوری اسلامی به عنوان دشمن تعریف شده است.
در متن تفاهمنامه از اسرائیل نامی برده نمیشود و از عبارت «متحدان آمریکا» استفاده شده است. اما همه و از جمله سیاستمداران در تهران و تلآویو میدانند معنای واقعی این عبارت چیست. اگر این روند به نتیجه برسد، معنایش آن خواهد بود که جمهوری اسلامی، حزبالله لبنان، انصارالله یمن و گروههای همسو در عراق از یک سو و آمریکا و متحد منطقهایاش اسرائیل از سوی دیگر، در نهایت باید یکدیگر را به عنوان واقعیتهای موجود بپذیرند و با هم زندگی کنند.
طرفه آنکه واشنگتن و تهران در همان بند اول تفاهمنامه، حوزههای نفوذشان را روشن کردهاند و دیگر بازیگران این جنگ را به عنوان دست و پاهای نیابتی خود معرفی کردهاند. اینکه گروههای شبهنظامی نزدیک به جمهوری اسلامی، نیابتی فرض شوند، چیز جدیدی نیست ولی اینکه اسرائیل به عنوان نیروی نیابتی آمریکا قلمداد شود، حتما اتفاق مهمی است.
این شاید مهمترین بخش تفاهمنامه باشد. اما تفاهمها اگر سازوکار اجرایی نداشته باشند باد هوا هستند. بدون تبدیل شدن این «ایده بزرگ» به مجموعهای از ترتیبات سیاسی و امنیتی مشخص، هیچ توافقی پایدار نخواهد ماند.
اگر قرار باشد توافق نهایی صرفاً درباره غنیسازی اورانیوم باشد و برای مسئله همزیستی امنیتی پاسخی نداشته باشد، با نخستین بحران منطقهای دوباره فرو خواهد ریخت. به همین دلیل، هر توافق جامع ناگزیر باید دارای «مدالیته» باشد. به چه معنا؟ یعنی مجموعهای از مراحل اجرایی، زمانبندیها، تضمینها و سازوکارهای راستیآزمایی داشته باشد که به تدریج این همزیستی را ممکن کند. یکشبه که قرار نیست دشمنان قسمخورده، یاران موافق شوند؟
«چین جدید» برای آمریکا؟
آیا نمونهای برای پرش از تخاصم به همزیستی امنیتی وجود دارد؟ بله. چین.
در روایتهای سادهسازیشده از تاریخ معاصر چین، گفته میشود که دنگ شیائوپینگ تصمیم گرفت درهای چین را به روی جهان باز کند و از دل این تصمیم، چین جدید متولد شد. اما این همه داستان نیست. تولد چین جدید فقط محصول اراده دنگ شیائوپینگ نبود. شرایط ژئوپلیتیکی جنگ سرد و ناگزیریهایش، نقش تعیینکنندهای داشتند. شاید حتی تعیینکنندهتر از اراده دنگ.
پس از مجموعهای از ناسازگاریها و تنشهای ارضی و مرزی و هویتی میان چین و اتحاد جماهیر شوروی در دهه ۱۹۶۰، واشنگتن به این ایده رسید که میتواند از این شکاف برای مهار رقیب اصلی خود استفاده کند. در ژوئیه ۱۹۷۱، هنری کسینجر، مشاور امنیت ملی ریچارد نیکسون، در سفری محرمانه وارد پکن شد تا زمینه عادیسازی روابط دو کشور را فراهم کند. این همان سفری است که پاکستان بازیگر پنهان آن بود.
یک سال بعد، در فوریه ۱۹۷۲، ریچارد نیکسون، رئیسجمهور آمریکا، در سفری تاریخی به چین با مائو تسهتونگ و چو آنلای دیدار کرد. سفری که یکی از مهمترین چرخشهای ژئوپلیتیکی قرن بیستم را رقم زد.
هدف واشنگتن از این چرخش نه علاقه ناگهانی به نظام کمونیستی چین، بلکه بهرهبرداری از شکاف عمیق میان پکن و مسکو و ایجاد یک موازنه جدید علیه اتحاد جماهیر شوروی بود.
دکترین نیکسون صرفاً به معنای کاهش مداخله مستقیم نظامی آمریکا نبود. در عمل، این دکترین بخشی از یک بازآرایی بزرگتر در سیاست جهانی بود. واشنگتن پذیرفت که برای مهار شوروی، باید با چین کمونیست کنار بیاید. نتیجه این تصمیم و معامله راهبردی آن بود که به تدریج راه ادغام چین در اقتصاد جهانی گشوده شد. سرمایه، فناوری، بازارهای صادراتی و دسترسی به اقتصاد جهانی در اختیار پکن قرار گرفت و چین نیز در مقابل، به وزنهای در برابر شوروی تبدیل شد.
به بیان ساده، آمریکا حاضر شد با کشوری که تا چند سال پیش آن را بخشی از «تهدید جهانی کمونیسم» میدانست، نوعی همزیستی راهبردی برقرار کند. چرا؟ چون دشمن بزرگتری به نام شوروی وجود داشت.
پرسش این است که آیا آمریکای قرن بیستویکم میتواند نسخهای متفاوت از همان منطق را بازتولید کند و عضو ثابت آنچه «محور شرارت» میخواند را به آغوش بکشد؟
آمریکا چندین سال است که چین را بزرگترین تهدید بلندمدت امنیت ملی خود میخواند. واشنگتن برای رقابت با پکن به تمرکز، منابع و آزادی عمل بیشتری نیاز دارد. از این منظر، خاورمیانهای که مدام درگیر بحران، جنگ و تنش با ایران باشد، مزاحم راهبرد اصلی آمریکاست.
به همین دلیل این احتمال جان میگیرد که واشنگتن پس از آنکه آزمود که ایران را نمیتواند کمهزینه فروبپاشد، ممکن است حاضر باشد برای آرام کردن خاورمیانه، به نوعی معامله بزرگتر با ایران بیندیشد. معاملهای که در آن کاهش پایدار خصومت با تهران، امکان تمرکز بیشتر بر رقابت با چین را فراهم کند.
البته شاید تطبیق یک به یک آنچه بر چین در دهه ۷۰ و ۸۰ میلادی گذشت با ایران کنونی دشواریهایی داشته باشد.
نخست و مهمتر از هر چیز آنکه چین دهه ۱۹۷۰ عملاً از شوروی فاصله گرفته بود و به یک شریک بالقوه برای آمریکا تبدیل شده بود. اما ایران امروز روابط گستردهای با چین و روسیه دارد و بخشی از راهبرد امنیت ملیاش بر همین روابط استوار است.
دوم آنکه چین در زمان نیکسون یک پروژه مشخص برای توسعه اقتصادی را آغاز کرده بود و آماده جذب سرمایه، فناوری و ادغام در اقتصاد جهانی بود. در حالی که جمهوری اسلامی هنوز درباره بسیاری از الزامات چنین ادغامی اجماع روشنی ندارد.
سوم آنکه واشنگتن در دهه ۱۹۷۰ از چین نمیخواست کل معماری امنیتی خود را واگذار کند. اما در مورد ایران، بخش مهمی از اختلاف دقیقاً بر سر همین معماری امنیتی است. از برنامه هستهای گرفته تا توان موشکی، شبکههای منطقهای و نقش تهران در لبنان، عراق و یمن.
به همین دلیل، حتی اگر آمریکا بخواهد به سمت نوعی توافق بزرگتر حرکت کند، همچنان یک پرسش اساسی باقی میماند: در ازای کنار گذاشتن یا محدود کردن بخشهایی از معماری امنیتی جمهوری اسلامی، چه جایگزین معتبر و پایداری به تهران پیشنهاد خواهد شد؟
یافتن یا نیافتن پاسخ همین پرسش است که سرنوشت مذاکرات بورگناشتوک و همه گفتوگوهای بعدی را تعیین خواهد کرد.
موفقیت این مذاکرات وابسته به تفاهم بر سر تعداد سانتریفیوژها و حتی در میزان تحریمهای لغوشده نیست. این مذاکرات در صورتی موفق خواهد بود که دو طرف بتوانند فرمولی معتبر برای نوعی همزیستی امنیتی بیابند. همزیستیای که بتواند جایگزین چهار دهه تخاصم شود و نظم جدیدی را در روابط ایران، آمریکا و منطقه شکل دهد.
اگر آمریکا با روح نیکسون و کسینجر پا به بورگن اشتوک گذاشته باشد و ایران هم حاضر باشد مدالیته چرخش امنیتی بزرگ را بپذیرد میتوان گفت که شاهد لحظهای تاریخی هستیم. در غیر این صورت توافقی که ونس میگوید پایههایش را بنا کردهاند، یک وقفه کوتاه در جنگ آمریکا و ایران خواهد بود.




نظرها
نظری وجود ندارد.