جامعهی بدون افق؛ چرا خشم بیسابقهی ایرانیان به تغییر منتهی نمیشود؟
فروغ بهمئی ـ شاید بتوان گفت بحران اصلی ایران امروز، بیش از آنکه بحران خشم باشد، بحران بازسازی پیوندهای اجتماعی است. جامعهای که نتواند اعتماد، گفتوگو، سازمانیابی و کنش جمعی را بازآفرینی کند، حتی در اوج نارضایتی نیز برای تبدیل خشم به تغییری پایدار با دشواری روبهرو خواهد بود.

اعتراضات سراسری ایران ۱۸ دی ۱۴۰۴

یک گزارش محرمانه که اخیراً از نهاد ریاستجمهوری ایران درز کرده، رقمی را ثبت کرده که تاکنون در هیچ کشوری در پیمایشهای جهانی احساسات سابقه نداشته است: ۶۳٫۶ درصد از ایرانیان گفتهاند خشمگیناند. این رقم نهتنها از بالاترین میزان ثبتشده در شاخص جهانی احساسات گالوپ (۴۷ درصد، متعلق به چاد) فراتر میرود، بلکه بنا بر همین گزارش، تنها طی هشت ماه، دوازده واحد درصد نیز افزایش یافته است.
اما شاید تکاندهندهترین بخش گزارش، خودِ میزان خشم نباشد، بلکه نوع مواجهه حکومت با آن باشد. نویسندگان گزارش، به جای آنکه اصلاحات سیاسی، بازسازی اعتماد عمومی یا کاهش شکاف میان دولت و جامعه را توصیه کنند، راهحل را در « مدیریت خشم» جستوجو میکنند.
همین توصیه، پرسشی بنیادی را پیش میکشد: چگونه ممکن است جامعهای تا این اندازه خشمگین باشد، اما این خشم به نیرویی برای تغییر اجتماعی یا سیاسی تبدیل نشود؟
چرا بزرگترین رکورد ثبتشدهی خشم جمعی، الزاماً به بزرگترین ظرفیت برای کنش جمعی نمیانجامد؟
تحلیل سعید پیوندی از این گزارش، پاسخی مهم به این پرسش ارائه میکند؛ اما شاید بتوان آن را در چارچوبی نظریتر نیز فهمید. مسئله امروز ایران صرفاً میزان نارضایتی نیست، بلکه وضعیت جامعهای است که بخش بزرگی از ظرفیت خود را برای تبدیل احساسات مشترک به عمل مشترک از دست داده است.
افکار عمومی هست؛ جامعه نیست
سعید پیوندی برای توضیح این وضعیت، میان «افکار عمومی» و «جامعه» تمایز قائل میشود. به باور او، مشکل ایران کمبود خشم یا کمبود خواست تغییر نیست؛ مشکل آن است که افکار عمومی وجود دارد، اما جامعه، به معنای توانایی شهروندان برای تبدیل این خواست مشترک به کنش جمعی، تضعیف شده است.
این تمایز را میتوان در پرتو اندیشه هانا آرنت نیز خواند. آرنت در وضع بشر، قدرت را نه حاصل زور و نه نتیجه صرفِ شمار افراد، بلکه محصول حضور انسانها در یک فضای عمومی مشترک میداند؛ فضایی که افراد بتوانند یکدیگر را ببینند، با هم سخن بگویند، اعتماد بسازند و دست به عمل مشترک بزنند. از نگاه او، قدرت زمانی شکل میگیرد که انسانها «با هم» عمل کنند؛ نه صرفاً زمانی که احساسات مشابهی داشته باشند.
از این منظر، جامعهای که میلیونها نفر در آن همزمان خشم، ناامیدی یا میل به تغییر را تجربه میکنند، الزاماً جامعهای برخوردار از قدرت سیاسی نیست. اگر امکان سازمانیابی، گفتوگو و عمل مشترک از میان رفته باشد، حتی شدیدترین احساسات جمعی نیز در سطح تجربههای فردی باقی میمانند.
خشم، در چنین وضعیتی، به جای آنکه به نیرویی برای تغییر تبدیل شود، در قالب ناامیدی، اضطراب، افسردگی یا میل به مهاجرت بروز پیدا میکند.
جامعهای بدون مرجع؛ یا جامعهای اتمیزه؟
پاسخ سعید پیوندی به این پرسش، فراتر از آمار و ارقام میرود. او معتقد است ایران امروز به جامعهای «بدون مرجع» تبدیل شده است؛ جامعهای که دیگر از نهادها، شخصیتها یا شبکههایی که بتوانند میان افراد اعتماد ایجاد کنند و تعارضها را به گفتوگو تبدیل کنند، تا حد زیادی تهی شده است. او این وضعیت را به کشتیای تشبیه میکند که در دریایی متلاطم، چراغ دریایی خود را از دست داده است.
اما مسئله صرفاً از میان رفتن چند انجمن یا سازمان مدنی نیست. آنچه بهتدریج فرسوده شده، خودِ بافت روابط اجتماعی است؛ همان شبکهای که افراد را از انزوای فردی بیرون میآورد و امکان همکاری و کنش مشترک را فراهم میکند. تعطیلی یا تضعیف نهادهایی مانند جمعیت امام علی و دهها تشکل صنفی، دانشجویی و مدنی دیگر، تنها نشانهای از این روند گستردهتر است.
جامعهشناس ایرانی سعید مدنی سالهاست این روند را با مفهوم فرسایش سرمایه اجتماعی توضیح میدهد. سرمایه اجتماعی صرفاً به معنای وجود انجمنها نیست؛ بلکه مجموعهای از اعتماد، همکاری، هنجارهای مشترک و احساس تعلق است که افراد را قادر میکند برای هدفی مشترک کنار یکدیگر بایستند. هرچه این سرمایه تحلیل برود، جامعه بیش از پیش به مجموعهای از افراد منفرد تبدیل میشود که اگرچه مسائل و احساسات مشابهی دارند، اما توانایی سازماندهی و اقدام جمعی را از دست میدهند.
این همان وضعیتی است که بسیاری از نظریهپردازان علوم اجتماعی از آن با عنوان اتمیزه شدن جامعه یاد میکنند؛ جامعهای که در آن افراد، مانند ذراتی جدا از هم، در کنار یکدیگر زندگی میکنند، اما پیوندهای میان آنها بهشدت ضعیف شده است. در چنین جامعهای ممکن است میلیونها نفر همزمان خشمگین باشند، اما این خشم می تواند درون هر فرد باقی بماند و هرگز به نیرویی مشترک تبدیل نشود.
هانا آرنت نیز در تحلیل رژیمهای اقتدارگرا، به پدیدهای مشابه اشاره میکند. از نگاه او، یکی از پیامدهای مهم سلطه سیاسی، تنها محدود کردن آزادی نیست؛ بلکه از میان بردن فضاهایی است که انسانها بتوانند در آن یکدیگر را ملاقات کنند، اعتماد بسازند و دست به کنش جمعی بزنند. در چنین شرایطی، افراد بیش از آنکه به شهروندانی فعال تبدیل شوند، به انسانهایی منزوی بدل میشوند که هر یک بارِ نارضایتی خود را به تنهایی حمل میکنند.
به همین دلیل، مسئله امروز ایران را نمیتوان صرفاً با شاخصهایی مانند نرخ تورم، بیکاری یا حتی میزان نارضایتی توضیح داد. آنچه بیش از هر چیز تضعیف شده، ظرفیت جامعه برای جامعه بودن است؛ یعنی توانایی ایجاد پیوند، اعتماد و همکاری میان شهروندان. شاید مهمترین ویژگی جامعه امروز ایران، فقط خشم یا ناامیدی نباشد؛ بلکه از دست رفتن افق مشترک باشد. افق، صرفاً امید به آینده نیست؛ بلکه باور به این است که کنش امروز میتواند فردا را تغییر دهد. هنگامی که این باور تضعیف میشود، حتی اعتراض نیز معنای خود را از دست میدهد. افراد ممکن است همچنان ناراضی باشند، اما دیگر آیندهای مشترک را تصور نکنند که ارزش سازمانیابی و کنش جمعی داشته باشد.
در چنین وضعیتی، جامعه بهتدریج از سیاست فاصله میگیرد، نه به این دلیل که مسائلش حل شدهاند، بلکه چون نسبت به امکان تغییر بدبین شده است. به همین دلیل، بحران امروز ایران را میتوان بیش از آنکه بحران خشم دانست، بحران افق آینده نامید؛ بحرانی که در آن آینده، از یک پروژه جمعی، به دغدغهای فردی تبدیل شده است.
از خشم تا قدرت؛ حلقهی گمشده
اگر بپذیریم که ایران امروز یکی از خشمگینترین جوامع جهان است، پرسش اصلی دیگر این نیست که چرا مردم ناراضیاند؛ بلکه این است که چرا این نارضایتی، با وجود گستردگی و عمق آن، به قدرت اجتماعی و سیاسی تبدیل نمیشود؟
در نگاه نخست، شاید تصور شود هرچه خشم عمومی بیشتر باشد، احتمال تغییر نیز بیشتر است. اما تجربه بسیاری از جوامع و نیز برخی از مهمترین نظریههای اندیشه سیاسی، تصویری متفاوت ارائه میکنند. خشم، به خودی خود، قدرت نمیآفریند.
هانا آرنت میان «قدرت» و «خشونت» تمایزی اساسی قائل میشود. از نگاه او، قدرت نه از شدت احساسات، نه از زور و نه حتی از شمار معترضان، بلکه از توانایی انسانها برای عمل مشترک پدید میآید. قدرت زمانی شکل میگیرد که افراد بتوانند به یکدیگر اعتماد کنند، درباره مسائل عمومی گفتوگو کنند، تصمیم مشترک بگیرند و در کنار هم بایستند. بنابراین، جامعهای ممکن است سرشار از خشم باشد، اما اگر امکان سازمانیابی و همکاری از میان رفته باشد، این خشم هرگز به قدرت تبدیل نخواهد شد.
از این منظر، یافتههای گزارش محرمانه معنایی تازه پیدا میکنند. آنچه گزارش ثبت کرده، صرفاً انباشت بیسابقهی خشم نیست؛ بلکه نشانهای از شکافی عمیقتر است: شکاف میان احساس مشترک و کنش مشترک. میلیونها نفر ممکن است تجربهای مشابه از بیعدالتی، فشار اقتصادی یا بیآیندگی داشته باشند، اما تا زمانی که این تجربهها در شبکههایی از اعتماد، گفتوگو و همکاری به هم متصل نشوند، در سطح واکنشهای فردی باقی میمانند.
به همین دلیل است که بخشی از این خشم، به جای آنکه در قالب کنش جمعی بروز پیدا کند، به مسیرهای دیگری هدایت میشود؛ مهاجرت، انزوا، فرسودگی روانی، بیتفاوتی سیاسی یا تلاش برای نجات فردی. در چنین وضعیتی، هر فرد راهحل خود را جستوجو میکند، زیرا دیگر اطمینانی ندارد که کنش جمعی بتواند تغییری پایدار ایجاد کند.
حکومت؛ مدیریت خشم یا بازسازی اعتماد؟
در این نقطه، یکی از معنادارترین بخشهای گزارش محرمانه خود را نشان میدهد. نویسندگان گزارش، به جای آنکه از بازسازی اعتماد عمومی، تقویت نهادهای مدنی یا کاهش شکاف میان دولت و جامعه سخن بگویند، پیشنهاد میکنند که: «خشم مدیریت شود».
این انتخاب واژگان اتفاقی نیست. تفاوت بزرگی وجود دارد میان «حل مسئله» و «مدیریت پیامدهای مسئله».
هنگامی که هدف، مدیریت خشم باشد، خودِ خشم به موضوع سیاستگذاری تبدیل میشود، نه عواملی که آن را پدید آوردهاند. در این نقطه، خوانش میشل فوکو از سازوکارهای قدرت، به فهم دقیقتر این وضعیت کمک میکند. فوکو نشان میدهد که دولتهای مدرن تنها از طریق قانون یا اجبار، حکومت نمیکنند؛ بلکه میکوشند رفتارها، احساسات و واکنشهای جمعی را نیز تنظیم و هدایت کنند. از این منظر، توصیه به «مدیریت خشم» را میتوان نشانهای از نوعی عقلانیت حکمرانی دانست که تمرکز آن نه بر رفع ریشههای نارضایتی، بلکه بر کنترل آثار اجتماعی آن است.
البته این به معنای آن نیست که هر سیاستی برای کاهش تنش، مصداق چنین الگویی است. اما در شرایطی که خود گزارش از کاهش اعتماد عمومی، گسترش ناامیدی و افزایش شکاف دولت و جامعه سخن میگوید، تأکید بر مدیریت خشم، بیش از آنکه پاسخی به علل بحران باشد، تلاشی برای مهار پیامدهای آن به نظر میرسد.
چرا جامعه خشمگین است، اما جنبش پایدار شکل نمیگیرد؟
در نگاه نخست، ممکن است تناقضآمیز به نظر برسد که جامعهای با این حجم از نارضایتی، نتواند آن را به یک جنبش پایدار تبدیل کند. اما شاید این وضعیت، بیش از آنکه استثنایی باشد، نتیجهی دگرگونی عمیقی باشد که جامعه ایران در دهههای اخیر از سر گذرانده است.
آصف بیات در تحلیل جوامع خاورمیانه نشان میدهد که در بسیاری از نظامهای اقتدارگرا، فشارهای مستمر سیاسی و امنیتی، امکان شکلگیری سازمانهای پایدار، احزاب مستقل و نهادهای مدنی را محدود میکند. در چنین شرایطی، اعتراض از قالب جنبشهای سازمانیافته خارج میشود و بیشتر در زندگی روزمره، انتخابهای فردی و اشکال پراکنده مقاومت ادامه پیدا میکند.
اگر این چارچوب را بر وضعیت امروز ایران منطبق کنیم، بخشی از واقعیت روشنتر میشود. بخش بزرگی از جامعه، دیگر انتظار تغییر را از سازمانهای سیاسی یا نهادهای رسمی ندارد. مقاومت، بیش از آنکه در قالب تشکلهای پایدار ظاهر شود، در تصمیمهای فردی و روزمره بازتاب مییابد:
مهاجرت، کنار کشیدن از مشارکت سیاسی، نافرمانیهای مدنی، مقاومت در برابر سبک زندگی تحمیلی، یا حتی تلاش برای ساختن جهانی خصوصی که از مداخله حکومت دور بماند.
این رفتارها هرچند نشانههایی از نارضایتیاند، اما الزاماً به معنای شکلگیری قدرت جمعی نیستند. آنها بیشتر بیانگر جامعهای هستند که هر فرد، راه نجات خود را جدا از دیگران جستوجو میکند.
از اعتراض به خروج
یکی از نشانههای این دگرگونی را میتوان در تغییر افق آرزوهای نسلهای جوان مشاهده کرد. در دهههای گذشته، بسیاری از نیروهای اجتماعی، آینده خود را در تغییر ساختارهای سیاسی و اجتماعی جستوجو میکردند. امروز اما برای بخش قابل توجهی از جامعه، آینده نه در تغییر کشور، بلکه در ترک آن معنا پیدا کرده است.
افزایش میل به مهاجرت، صرفاً واکنشی اقتصادی نیست. مهاجرت، در بسیاری از موارد، به نوعی رأی منفی به امکان تغییر در داخل کشور تبدیل شده است. هنگامی که شهروندان امید خود را به اثربخشی کنش جمعی از دست میدهند، طبیعی است که انرژی خود را صرف نجات فردی کنند. این تغییر، شاید یکی از مهمترین تفاوتهای جامعه امروز ایران با دورههای پیشین باشد. جامعه هنوز خشمگین است؛ اما بخش مهمی از این خشم، دیگر به آیندهای مشترک گره نمیخورد، بلکه به تصمیمهای فردی برای خروج، انزوا یا عقبنشینی از عرصه عمومی تبدیل میشود.
گزارش محرمانه ریاستجمهوری، تصویری کمسابقه از وضعیت روحی جامعه ایران ارائه میدهد؛ جامعهای که بیش از شصت درصد شهروندانش خود را خشمگین توصیف کردهاند. اما اهمیت این گزارش، تنها در ثبت گستردگی نارضایتی نیست، بلکه در آشکار کردن پرسشی بنیادیتر است: چرا جامعهای با این میزان خشم، هنوز نمیتواند آن را به نیرویی پایدار برای تغییر تبدیل کند؟
آنچه از مجموعه دادهها و تحلیلهای این مقاله برمیآید، این است که مسئله امروز ایران، کمبود نارضایتی نیست؛ بلکه فرسایش تدریجی همان پیوندهایی است که نارضایتی را به قدرت جمعی تبدیل میکنند. در جامعهای که اعتماد عمومی آسیب دیده، نهادهای واسط تضعیف شدهاند و عرصه عمومی پیوسته کوچکتر شده است، حتی گستردهترین احساسات مشترک نیز ممکن است در سطح تجربههای فردی باقی بمانند.
به همین دلیل، خشم امروز ایرانیان بیش از آنکه به یک جنبش پایدار بینجامد، در قالب مهاجرت، انزوا، فرسودگی روانی، نافرمانیهای مدنی و روزمره، یا تلاش برای نجات فردی بروز میکند. این واکنشها، هرچند از بحرانی عمیق حکایت دارند، بهخودیِ خود جایگزین قدرت جمعی نمیشوند.
شاید بتوان گفت بحران اصلی ایران امروز، بیش از آنکه بحران خشم باشد، بحران بازسازی پیوندهای اجتماعی است. جامعهای که نتواند اعتماد، گفتوگو، سازمانیابی و کنش جمعی را بازآفرینی کند، حتی در اوج نارضایتی نیز برای تبدیل خشم به تغییری پایدار با دشواری روبهرو خواهد بود.
از این رو، مهمترین پرسش پیش روی جامعه ایران دیگر این نیست که آیا مردم خشمگیناند یا نه؛ پاسخ این پرسش را گزارش محرمانه به روشنی داده است. پرسش اساسیتر آن است که آیا جامعه خواهد توانست بار دیگر فضاهایی برای اعتماد، گفتوگو، سازمانیابی و عمل مشترک بیافریند یا خیر.
زیرا آنچه سرنوشت یک جامعه را رقم میزند، صرفِ شدت خشم نیست، بلکه توانایی تبدیل آن به قدرت- کنش جمعی است؛ قدرتی که، به تعبیر هانا آرنت، نه از خشونت و اجبار، بلکه از حضور انسانها در کنار یکدیگر و توانایی آنان برای عمل مشترک زاده میشود.



نظرها
نظری وجود ندارد.