مهاجرانی که از مهاجر میترسند
بهداد بردبار - چگونه کسی که خود از مرزها گذشته و رنج مهاجرت را چشیده، در سرزمینی تازه به مدافع دیوارها و گفتمان مهاجرستیزی تبدیل میشود؟ ماجرای هجوم کمسابقه به مرز «سئوتا» و واکنش جنجالی برخی فعالان و مهاجران ایرانی به آن، رونمایی از یک تناقض عمیق بود: «مهاجرِ ضدمهاجر». این پدیده نه یک سوءتفاهم لحظهای، بلکه ریشه در نوعی ناسیونالیسم تاریخی و خودبرتربینی فرهنگی دارد که در آن، مهاجر ایرانی خود را تافتهای جدابافته از دیگر مهاجران خاورمیانه و آفریقا میداند.

گذرگاه مرزی باب سبته مراکش در حومه فنیدق در تاریخ ۲ اوت ۲۰۲۶ (عکس از عبدالمجید بزیوآت / خبرگزاری فرانسه)

در روزهای گذشته تصاویر عجیبی از سئوتا، شهر کوچک اسپانیایی در شمال آفریقا، در شبکههای اجتماعی دستبهدست شد. دهها هزار نفر، عمدتاً از مراکش، در مدت کوتاهی تلاش کردند خود را از راه زمینی یا با شنا کردن به قلمرو اسپانیا برسانند. گزارشهای اولیه شمار آنان را حدود ۶۰ هزار نفر اعلام کردند و برخی برآوردهای بعدی ارقام بالاتری را مطرح کردند. اکثر آنها پس از مدت کوتاهی به مراکش بازگشتند یا بازگردانده شدند.
یکی از زمینههای شکلگیری این بحران، حکمی بود که دیوان عالی اسپانیا صادر کرده بود. مسئله این بود که سازوکار «بازگرداندن فوری در مرز» را نمیتوان درباره کسانی که از مسیر دریا وارد خاک اسپانیا میشوند، به همان شکلی اعمال کرد که درباره عبور از موانع زمینی سئوتا و ملیا اعمال میشود.
از حکم حقوقی دادگاه روایتی در شبکههای اجتماعی ساخته میشود، این تصور ایجاد می شود که فرصتی برای مهاجرت فراهم شده. این تصور گسترش یافت که اگر کسی بتواند با شنا خود را به سئوتا برساند، دیگر نمیتوان فوراً او را به مراکش بازگرداند. شبکههای اجتماعی و قاچاقچیان انسان نیز در گسترش این تصور نقش داشتند و نتیجه، هجوم کمسابقهای به شهری کوچک در مرز مراکش و بخشی از قلمرو اسپانیا بود.
زمان وقوع بحران نیز به گمانهزنیها دامن زد. پدرو سانچز، نخستوزیر اسپانیا، در میان رهبران اروپایی یکی از جدیترین مواضع را علیه جنگ اسرائیل در غزه اتخاذ کرده است. دولت او همکاریهای نظامی با اسرائیل را محدود کرده و سانچز از واژه «نسلکشی» برای توصیف آنچه در غزه رخ داده استفاده کرده است. در جنگ اخیر علیه ایران نیز مادرید حاضر نشد امکانات و پایگاههای خود را در اختیار عملیات نظامی آمریکا علیه ایران قرار دهد.
طبیعی بود که همزمانی این تحولات با بحران سئوتا به گمانهزنی درباره استفاده ابزاری از مهاجرت برای تحت فشار قرار دادن دولت سانچز منجر شود. مقامهای محلی نیز مراکش را به تسهیل ورود مهاجران متهم کردند. با این حال، تا زمانی که شواهد قابل اتکایی منتشر نشده است، باید میان این پرسش که «چه کسانی از بحران سود میبرند؟» و این ادعا که «چه کسانی آن را سازمان دادهاند؟» تفاوت گذاشت.
اما برای من بخش دیگری از ماجرا جالبتر بود: روایتی که بخشی از ایرانیان مهاجر از مهاجران مراکشی ساختند. برخی مهاجران ایرانی راستگرا، همزمان با سیاستمداران مهاجرستیز، روایتهایی مشابه آنان را بازتولید کردند.
مسیح علینژاد، فعال سیاسی ایرانی ساکن آمریکا که خود مهاجر است، با انتشار تصاویر این واقعه نوشت:
نامشان مهاجران نیست. شما میگویید نامشان چیست و آیا هراسانگیز نیست؟
انتخاب این کلمات اتفاقی نبود. این متن فرصتی را فراهم کرد تا مخاطبان او به هراس انگیز بودن مهاجران بپردازند. مسئله دیگر صرفاً مخالفت با سیاست مهاجرتی دولت اسپانیا یا نگرانی از ورود ناگهانی دهها هزار نفر به شهری کوچک نیست. پرسش علینژاد اساساً عنوان «مهاجر» را رد میکند و از مخاطب میخواهد نام دیگری برای این جمعیت پیدا کند؛ نامی که قرار است با «هراسانگیز» بودن تصاویر تناسب بیشتری داشته باشد. در بخش نظرات او و صفحات دیگری که تصاویر سئوتا را منتشر کردند، این نامگذاری گاه صریحتر نیز میشد: «مهاجم»، «اسلامگرا»، «مسلمان» و کسانی که قرار است فرهنگ و تمدن اروپا را از میان ببرند.
اما آنها، فارغ از قضاوت ما درباره شیوه ورودشان، مهاجرند. مهاجر میتواند قانونی یا غیرقانونی وارد یک کشور شود، درخواست پناهندگیاش پذیرفته یا رد شود و حتی پس از طی مراحل قانونی اخراج شود. «مهاجر» نام حقوقی برای انسان خوب نیست که اگر از رفتار او خوشمان نیامد آن را پس بگیریم؛ توصیف یک وضعیت است. بنابراین شاید پرسش مهمتر این باشد که چرا برای بخشی از ایرانیان، دیدن جمعیتی از جوانان مراکشی و عمدتاً مسلمان به اندازهای هراسانگیز است که حتی حاضر نیستند آنها را «مهاجر» بنامند؟
پاسخ را نمیتوان فقط در اتفاقات چند روز گذشته در سئوتا جستوجو کرد. تصویری که در آن «مسلمان» عامل عقبماندگی، ویرانی و انحطاط معرفی میشود، سابقهای طولانی در تاریخ روشنفکری و ناسیونالیسم ایرانی دارد. از قرن نوزدهم و در نوشتههای منورالفکرانی چون میرزا فتحعلی آخوندزاده میتوان صورتبندی قدرتمندی از این تصور را دید: گذشته پیشااسلامی ایران بهعنوان دوران شکوه بازسازی میشود و ورود اعراب و اسلام بهمثابه گسستی تاریخی تصویر میشود که ایران را از مسیر تمدن و پیشرفت خارج کرده است.
رضا ضیاءابراهیمی در کتاب «پیدایش ناسیونالیسم ایرانی: نژاد و بیجاسازی» این فرایند را با مفهوم «ناسیونالیسم بیجاساز» توضیح میدهد. در این تخیل ناسیونالیستی، ایران از محیط تاریخی و جغرافیایی خود در خاورمیانه جدا و به گذشتهای آریایی و در نهایت به اروپا متصل میشود. ایرانی میتواند خود را از نظر تمدنی در سوی اروپایی مرز تصور کند و اسلام و عرب را عناصری خارجی ببیند که بر هویت «اصیل» او تحمیل شدهاند.
این نگاه البته مستلزم نوعی حذف تاریخی نیز هست: بیرون راندن اسلام از روایت «ایرانی بودن» و نسبت دادن آن به «عربها». گویی اسلام، پس از بیش از هزار سال حضور در تاریخ و جامعه ایران، همچنان عنصری کاملاً خارجی است که میتوان آن را از فرهنگ ایرانی جدا کرد. حتی جمهوری اسلامی و ولایت فقیه، هر اندازه که موضوع نقد و مخالفت باشند، در خلأ تاریخی و فرهنگی پدید نیامدهاند. روحانیت شیعه، نهادهای مذهبی و منازعه بر سر رابطه دین و سیاست، خود بخشی از تاریخ اجتماعی ایراناند. نقد جمهوری اسلامی یک چیز است و تبدیل اسلام به عنصری کاملاً بیگانه و «عربی» در تاریخ ایران چیزی دیگر.
از این منظر، تناقض «مهاجرِ ضدمهاجر» در میان بخشی از ایرانیان پدیدار می شود. فردی میتواند خود از خاورمیانه به اروپا یا آمریکا مهاجرت کرده باشد، اما در تخیل فرهنگی و سیاسی، خود را در سوی دیگر مرز قرار دهد. مهاجر ایرانی مرز جغرافیایی را پشت سر گذاشته است، اما پس از عبور از آن، مرزی ذهنی میسازد: در یک سوی آن «ما»ی ایرانیِ یا فارس نزدیک به اروپا قرار میگیرد و در سوی دیگر «آنها»ی عرب، مسلمان و مهاجر.
تناقض دقیقاً همینجاست. بخشی از کسانی که چنین روایتی را بازتولید میکنند، خود در چند دهه گذشته ایران را ترک کردهاند و در اروپا و آمریکای شمالی از امکان اقامت، پناهندگی، شهروندی و حمایت نظامهای حقوقی این کشورها برخوردار شدهاند. اما هنگامی که مهاجر دیگری ــ فقیرتر، عرب و مسلمانتر ــ پشت همان مرزها ظاهر میشود، مهاجرت ناگهان نه راهی برای گریز از شرایط دشوار زندگی، بلکه تهدیدی علیه «تمدن اروپا» معرفی میشود. مهاجری که زمانی در برابر یک مرز ایستاده بود، پس از عبور از آن میتواند خود را سفیدپوست، نامسلمان، اروپایی تصور کند.
اما تجربه جمعیت مهاجر نشان میدهد مسیر دیگری نیز ممکن است. در ایالت میشیگان آمریکا، یک پزشک مصریتبار، عبدال سید با تأکید آشکار بر هویت خود بهعنوان یک مرد عرب و مسلمان، در یک انتخابات درونحزبی به پیروزی رسید. اهمیت چنین نمونهای فقط در موفقیت انتخاباتی یک فرد نیست؛ نشان میدهد هویت مهاجر لزوماً مانعی برای مشارکت سیاسی و اجتماعی نیست. میتوان هویت خود را حفظ کرد و در عین حال با گروههای دیگر پیوند ساخت و در جامعه میزبان جایگاهی تازه به دست آورد.
با این همه، بخشی از ایرانیان مهاجر همچنان خود را تافتهای جدابافته از دیگر مهاجران میپندارند. در حالی که بسیاری از گروههای مهاجر از طریق ائتلافسازی، یافتن زبان مشترک و ساختن پل میان خود و دیگران مسیر ترقی اجتماعی و سیاسی را طی میکنند، بخشی از جامعه ایرانی بیش از آنکه در پی ساختن این پیوندها باشد، بر تمایز و استثناییبودن خود تأکید میکند. با احزاب مهاجرستیز همراه می شوند و علیه مهاجران عرب، آفریقایی عمدتا مسلمان هم شعار می دهند.





نظرها
نظری وجود ندارد.