در انتظار گودوی انقلاب
بهداد بردبار ـ مواجههی مؤثر با جمهوری اسلامی بر امید بستن به فروپاشی ناگهانی استوار نیست. این مواجهه نیازمند شناخت واقعبینانهی ساختار قدرت، سازماندهی اجتماعی، ایجاد نهادهای مستقل، گسترش همبستگی و پرهیز از تحلیلهایی است که بهجای افزایش توان جامعه، آن را منتظر حادثهای قریبالوقوع نگه میدارند. واقعیت را نمیتوان با آرزو جایگزین کرد؛ اما میتوان با شناخت آن، امکان تغییرش را فراهم ساخت.

در انتظار گودو انقلاب ـ عکس: هوش مصنوعی ـ زمانه

تحلیل نادرست از وضعیت سیاسی ایران، جامعه را از شناخت امکانات واقعی مواجهه با حکومت محروم کرده است.
در روزهای گذشته، رضا پهلوی در پاسخ به خبرنگار رویترز که از او پرسید تغییر نظام چه زمانی رخ خواهد داد، گفت: «بهزودی.» او در توضیح این پیشبینی افزود که جمهوری اسلامی در ضعیفترین وضعیت خود قرار دارد و با توجه به بحران مشروعیت، حتی باقیماندهی مشروعیتش را نیز از دست داده است.
اما پیشبینی سقوط قریبالوقوع نظام سیاسی حاکم بر ایران موضوع تازهای نیست. احتمالاً هواداران سازمان مجاهدین خلق نیز پس از انفجار دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی در هفتم تیر ۱۳۶۰ تصور میکردند که حکومت در آستانهی فروپاشی قرار گرفته است. در آن انفجار، محمد حسینی بهشتی، رئیس وقت دیوان عالی کشور و دبیرکل حزب جمهوری اسلامی، همراه با دهها تن از مقامات حکومتی، از جمله چند وزیر و ۲۷ نمایندهی مجلس، کشته شد. با وجود وارد آمدن چنین ضربهی سنگینی، جمهوری اسلامی سقوط نکرد و توانست نهادهای امنیتی، نظامی، اداری و سیاسی خود را بازسازی و تثبیت کند.
تحلیلی که جمهوری اسلامی را صرفاً پدیدهای رو به سقوط میبیند، و رهبران را در حال فرار، به درک نادرستی از ماهیت و ظرفیتهای آن میانجامد. وقتی حکومتی همواره در آستانهی فروپاشی تصور شود، دیگر ضرورتی برای شناخت دقیق سازوکارهای قدرت، پایگاههای اجتماعی، منابع اقتصادی، دستگاه سرکوب و توانایی آن در انطباق با بحرانها احساس نمیشود.
چنین تحلیلی، از یک سو، میتواند هر اقدامی را به نام تسریع سقوط حکومت مجاز جلوه دهد و، از سوی دیگر، جامعه را از توجه به ابزارها و امکانات واقعی کنش سیاسی محروم کند. مسئله فقط این نیست که حکومت تا چه اندازه ضعیف شده است؛ مسئلهی مهمتر این است که مخالفان چه ظرفیتهایی در اختیار دارند، چگونه میتوانند سازمان یابند و از چه ابزارهایی برای تغییر توازن قوا و واداشتن حاکمیت به عقبنشینی یا گفتوگو استفاده کنند.
بخشی از جامعهی ایران بمباران مدرسهای در میناب را توجیه کرد و هیچ مسئولیتی را متوجه آمریکا ندانست، زیرا باور داشت خیری بزرگتر در راه است. جنگ کوتاه است و سقوط جمهوری اسلامی قطعی است. در این منطق، جان ایرانیان به هزینهای قابلقبول برای تحقق آیندهای نامعلوم تبدیل میشود. نتیجه آن که شهروند ایرانی، بهجای ایستادن در برابر جنگ و دفاع از حق حیات هموطنانش، به توجیهگر ماشین نظامی آمریکا و اسرائیل بدل میشود.
در سال گذشته، بحثهای گستردهای دربارهی شکل حکومت آیندهی ایران در گرفت. سلطنتطلبان پادشاهی را ساختاری مناسب میدانستند و جمهوریخواهان در مخالفت با آن استدلال میکردند؛ گویی جامعه در آستانهی تغییر نظام سیاسی و تدوین قانون اساسی تازه قرار داشت. این گفتوگوها، بهجای آنکه بر امکانات واقعی جامعه، توازن قوا و مسیر گذار متمرکز باشند، اغلب به جدال بر سر نظمی تبدیل شدند که هنوز زمینههای تحقق آن فراهم نشده است.
این خطای محاسباتی با شیوهای از گفتوگو همراه شده که از بالا به پایین است و طرف مقابل را کاملاً شکستخورده، نادان یا فاقد اهمیت میپندارد. اما گفتوگوی سیاسی از موضع تحقیر، نه نشانهی قدرت، بلکه نشانهی ناتوانی در فهم واقعیت است. حتی در مواجهه با حکومتی سرکوبگر، باید میان مشروعیت بخشیدن به قدرت و شناخت واقعبینانهی آن تفاوت گذاشت. گفتوگو، مذاکره یا تلاش برای واداشتن حاکمیت به عقبنشینی، لزوماً به معنای پذیرش مشروعیت آن نیست؛ گاه ابزاری است برای کاهش هزینههای اجتماعی، حفظ جان شهروندان، گسترش فضای کنش با ساختار قدرت.
در میان نیروهای مخالف نیز زبان تحقیر، حذف و وفاداریخواهی، امکان تفاهم و همکاری را کاهش میدهد. اگر هر گروه خود را نمایندهی کامل جامعه و دیگران را شکستخورده یا بیخرد بداند، پیش از تغییر حکومت، همان منطق اقتدارگرایانه را در درون اپوزیسیون بازتولید خواهد کرد. گفتوگوی دموکراتیک مستلزم بهرسمیت شناختن تکثر، شنیدن استدلال مخالف و پذیرش این واقعیت است که هیچ نیرویی بهتنهایی قادر به تعیین آیندهی ایران نیست.
مواجههی مؤثر با جمهوری اسلامی بر امید بستن به فروپاشی ناگهانی استوار نیست. این مواجهه نیازمند شناخت واقعبینانهی ساختار قدرت، سازماندهی اجتماعی، ایجاد نهادهای مستقل، گسترش همبستگی و پرهیز از تحلیلهایی است که بهجای افزایش توان جامعه، آن را منتظر حادثهای قریبالوقوع نگه میدارند. واقعیت را نمیتوان با آرزو جایگزین کرد؛ اما میتوان با شناخت آن، امکان تغییرش را فراهم ساخت.
مرگ آیتالله خمینی، پایان جنگ ایران و عراق، جنبش سبز پس از انتخابات ریاستجمهوری ۱۳۸۸، اعتراضات دیماه ۱۳۹۶، اعتراضات آبان ۱۳۹۸ در پی افزایش قیمت بنزین، اعتراضات کارگری با شعار «نان، کار، آزادی» و جنبش «زن، زندگی، آزادی» در پی کشته شدن مهسا (ژینا) امینی به دست مأموران گشت ارشاد، بارها تحلیلگران را به این نتیجه رسانده است که سقوط نظام سیاسی ایران قریبالوقوع است.
در این چارچوب، تحریمهای اقتصادی نه بهعنوان عاملی مخرب برای حیات اجتماعی و فرسایندهی زندگی شهروندان، بلکه بهمثابه ابزاری برای تسهیل و تسریع سقوط نظام سیاسی تلقی شدهاند.
دادخواهی، مبارزه با فساد، پایان دادن به جنگ و گسترش آزادیهای مدنی، نمونههایی از اهدافیاند که باید برای تحقق آنها تلاش کرد، حتی اگر نظام سیاسی حاکم در کوتاهمدت تغییر نکند. کنش سیاسی نباید تنها به انتظار برای سقوط حکومت فروکاسته شود؛ جامعه میتواند و باید برای کاهش رنج، گسترش حقوق شهروندی و واداشتن قدرت به عقبنشینیهای مشخص مبارزه کند.
از سوی دیگر، تحریم و جنگ را باید بهمثابه شرهایی دید که جامعه را فرسوده، فقیر و بیدفاع میکنند، نه بهعنوان کمک آمریکا برای تحقق آزادی و دموکراسی. تجربه نشان داده است که هزینهی اصلی این سیاستها را نه ساختارهای قدرت، بلکه شهروندان عادی، طبقات فرودست، بیماران، کودکان و نهادهای مدنی میپردازند.
دو مرد کنار جاده ایستادهاند و در انتظار گودو روز را به شب میرسانند. زمان میگذرد، اما گودو نمیآید. آنها حتی نمیدانند چه چیزی در انتظارشان است؛ فقط امیدوارند که آمدن او جهان بیحرکتشان را دگرگون کند. وضعیت ما بیشباهت به نمایشنامهی ساموئل بکت نیست: در انتظار کسی نشستهایم که حتی در پایان نمایش نیز از راه نمیرسد؛ تنها پیامی میآید که شاید فردا بیاید. اما در خلال این انتظار بیپایان، نباید زندگی را به تعلیق درآوریم یا از مطالبهگری دست بکشیم. باید بیاموزیم که حتی پیش از آمدن گودو، زندگی کنیم، حق خود را بخواهیم و برای تغییر آنچه در توان ماست، دست به عمل بزنیم.




نظرها
نظری وجود ندارد.