یادداشتهای عصر کتابسوزان و کتابسازان توأمان (۱):
خوانش بینسطور ایمیلهای انبار نشر به نویسندگان و مترجمان
م. نومید ـ ایمیل نشر نی به شماری از نویسندگان و مترجمان برای تعیین تکلیف نسخههای فروشنرفته کتابهایشان، در ظاهر روایتی از انبارهایی است که دیگر جایی برای کتابهای کمفروش ندارند؛ اما در پس آن میتوان نشانههای بحرانی بزرگتر را دید: بازاری که تیراژ کتاب در آن به صد نسخه رسیده، ناشر بیش از پیش از پذیرش ریسک تولید فرهنگی عقب مینشیند و نویسنده و مترجم ناچارند هزینه مادی تولید اثری را بپردازند که پیشاپیش مخاطب چندانی برایش باقی نمانده است. این یادداشت از خلال همین ماجرا به اقتصاد سیاسی نشر در ایران و عصری میپردازد که در آن «کتابسوزی» و «کتابسازی» همزمان پیش میروند.

یک کتابفروشی در تهران

اینکه ناشرانی وجود دارند، اینکه مردانی هستند که کل وجودشان این واقعیت را بیان میکند که کتاب کالاست و نویسنده تاجر، وضعیتِ کاملاً ابدی امور است. تا جایی که منافع مادی در مناسبات مینوی وارد میشود (همانند مناسبات یک نویسنده)، تا جایی که... حقالزحمه و غیره دریافت میکند، انسانی که مناسبات معنوی دارد ناگزیر نیز میشود تا مناسبات پولی برقرار کند و در مناسبات مادی دخالت داشته باشد، اما این دخالت بههیچوجه برای امتیازهای بالقوه مادی نیست، ... چرا که معامله میتواند مایه سرافکندگی شود. اگر مناسبات پولی به این طریق برقرار شود که فقط منبع درآمدی برای فرد دیگر باشد، بهسادگی میتواند به بیشرمی تبدیل شود... بیشرمی در این است که محصول معنوی را کاملاً بیقیدوشرط یک کالا بدانیم. به این گونه، مردم از طریق پول بر ناشر و ناشر از طریق مناسبات پولی بر نویسنده اعمال قدرت میکنند...
سورن کیرکهگارد
خبری در شبکههای اجتماعی پیچیده است: نشر نی با برخی مؤلفان و مترجمان تماس گرفته و به آنان اطلاع داده که باقیماندهی کتابشان در انبار نشر را میتوانند ظرف ده روز با تخفیف ۷۰ درصدی خریداری کنند؛ با این توضیح که پس از پایان این مهلت، کتابها از انبار خارج خواهند شد. پدیدآورندگان بهتزده از این ایمیلها، دربارهی رفتار ناشر نوشتهاند و پرسشهایی را دامن زدهاند.
تیراژ کتابهای باقیمانده چیزی حدود ۱۰۰ نسخه است. آیا این تعداد انبار ناشر را تنگ میکند؟ بعید است. نی هم ساختمانی چندطبقه در مرکز شهر دارد (که علاوه بر مرکز تولید، پخش و فروش، پاتوق جلسات نقد کتاب و کلاسهای مختلف نیز هست) و هم گویا انباری در خارج از شهر.
آیا باقیمانده را خمیر میکند؟ بعید است؛ زمانی از جعفر همایی، مدیر نشر نی، شنیدم که «کتاب سرمایهی فرهنگی است؛ اگر فروش نرود، باید به کتابخانه هدیه داد.»
خمیر کردن این تعداد کم که اصلاً سودی ندارد؛ همچنانکه فروختن کتاب با ۷۰ درصد تخفیف به خود مؤلف، عملاً بهمعنای هدیه است. آنهم با همان قیمت پشت جلد از زمان چاپ؛ چاپی که لابد چند سال است فروش نرفته و الان بسیار ارزان است. (نشر نی اتفاقاً از جمله ناشرانی است که قیمت کتابهای چاپ قدیم را بالا نمیبرد.)
آیا چنین کاری توهینآمیز یا خلاف قرارداد است؟ خیر، در قرارداد نشر نی (که کمابیش فرم جاافتاده و قرارداد مورد تأیید اتحادیهی ناشران و کتابفروشان هم هست) چنین سازوکاری برای نسخههای فروشنرفته تعریف شده است.
آیا این عودت تیراژ باقیمانده به معنای فسخ قرارداد و پس دادن کتاب به پدیدآورنده هم هست؟ ظاهراً خیر؛ کتابها در سایت ناشر، پلتفرم چاپ بر اساس تقاضا (طبیعتاً به قیمت روز) و پلتفرمهای کتاب الکترونیک در دسترس هستند.
پس ماجرا چیست؟ چرا نشر نی برند خودش را با این کارها در معرض داوریهای تند پدیدآورندگان و مخاطبان قرار میدهد؟
ماجرا فراتر از نشر نی و فراتر از فروش نرفتن چند نسخه از کتابهایی است که گاه چاپ دوم یا چندم هستند. باید به زیرمتن و فرامتن چنین ایمیلهایی نگریست و به پیام بینسطور توجه کرد که خطاب به پدیدآورندگان است. در یک کلام، ناشران به فراخور سطح فرهنگی خود، با صد زبان یک سخن را میگویند: ما برای کتاب کمفروش شما جایی نداریم، چون مخاطب به کتاب شما نیازی نداشته است.
در واقع، بحث بر سر مدیریت ریسک در صنعت نشر ایران و عقبنشینی ناشران از ریسک بازاریابی کتاب است. ناشران نمیخواهند روی کتابهای کمبازده سرمایهگذاری کنند، تا چه رسد به بیبازده.
برای نمونه، چند سال پیش مدیر نشر الف. پیشنهادی برای کاهش ریسک ارزیابی و بازاریابی کتاب ارائه کرد که بازتابی پیدا نکرد و پاسخی نگرفت: اینکه ناشران کتابهای دریافتی را بدون ویرایش جدی در پلتفرمی آنلاین عرضه کنند و سپس، اگر برای آن استقبالی دیدند، کار حرفهای ویرایش، صفحهآرایی و... را انجام دهند و نسخهی چاپی را عرضه کنند. اما پاسخ مناسب میتوانست این باشد که اگر قرار است ناشر در کار ارزیابی و بازاریابی هم از خود هنری نشان ندهد، پس به چه درد میخورد؟ وقتی نشر الف، بهعنوان ناشر تخصصی کتابهای تئاتر، نمیتواند در زمینهی کار خودش ارزیابی دقیق و ریسک کند، پس وای به حال بقیه. (از آنجا که با مثالی از نشر نی آغاز کردیم، دقت کنید که نشر نی جزو معدود ناشرانی است که ارزیابی علمی را میداند و میتواند انجام دهد؛ چون فراتر از حضور هیئتمدیره و سهامدارانی که بسیاریشان خود پدیدآورنده یا صاحبنظرند، دبیران مجموعهها و سرویراستار کاربلدی در کار هستند. عمدهی ناشران کیلومترها از این متر و معیارها فاصله دارند.)
در همین زمان، برخی ناشران کتابهای توسعه و کسبوکار از پلتفرمهایی چون لینکدین برای پیشفروش کتابها و ارزیابی استقبال مخاطب استفاده کرده بودند. فناوری چاپ تکنسخه (چاپ بر اساس تقاضا) هم که توسط پلتفرمهایی عرضه شد، میتوانست سازوکاری مقدماتی برای سنجش بازار کتاب و تخمین تیراژ موفق چاپ باشد. اما ناشران کهنهکار نه از این روشها استفاده بردند و نه بازار در حال آب شدن کتاب به آنان اجازهی ریسک داد. وقتی تیراژ به ۱۰۰ نسخه میرسد، عملاً مرز بین چاپ بنا بر تقاضا بر اساس سفارش مستقیم مصرفکنندهی نهایی با چاپ عمده برای توزیع از طریق شرکتهای پخش و کتابفروشیها کمرنگ میشود.
به هر روی، ایمیلهای نشر نی آخرین نمونه از اقدامات ناشران برای توجیه نویسندگان و مترجمانی است که هنوز متوجه اوضاع اسفناک نشر نشدهاند و پروژههای شخصی خود را پیش میبرند و به ناشران هم عرضه میکنند، بدون آنکه امکانات تولید و عرضهی ناشران و نیز تقاضای مصرف فرهنگی جامعه ـ یا برعکس، نیاز مغفول جامعه که مستلزم صرف هزینهی بیبازگشت و پذیرش ریسک بیتوجهی عمومی است ـ را در نظر گرفته باشند. درست مثل بسیاری از درسگفتارهای آنلاین و آفلاینی که هر روز از مدارس قارچی سر برمیآورند، بدون آنکه انسجام داشته باشند یا پروبلماتیک آنها نسبتی با مسائل امروز جامعهی ایران داشته باشد؛ جامعهای که در یک سال بیش از دو جنگ خونین خارجی و سرکوب خونبار خیزشی وسیع را تجربه کرده و هماکنون زیر فشار تشدید تحریمها و محاصرهی اقتصادی دریایی به سر میبرد.
اما در مواجهه با ناشرانی که قاطبهشان سرمایهی فرهنگی چندانی ندارند و نمیتوانند کیفیت کتاب و ضرورت آن برای مخاطب را هضم کنند، مترجمان و مؤلفان بسیاری ناگزیرند قید چاپ کتاب با ناشر حرفهای و خوشنام را بزنند؛ امیدی به پخش مناسب و دیدهشدن کتابشان نداشته باشند؛ یا حتی مجبور شوند که خود برای چاپ کتابشان هزینه کنند.
مورد آخر گزینهای بود که ناشران درجه دوم و سوم همیشه پیش روی پدیدآورندگان، خصوصاً پدیدآورندگان نوقلم، میگذاشتند؛ بدین معنا که نهتنها حقالتحریر و ترجمهای نمیپرداختند (حتی با معادلسازی مبلغ آن با تحویل نسخههایی از خود کتاب به پدیدآورنده)، اما امروز مشهورترین ناشران و پولدارترین آنها هم به این گزینه روی آوردهاند. بدین معنا که آنان، نومید از فروش کتاب بهعنوان «کالا» به مخاطبان و پرداخت بخشی از سود فروش به پدیدآورنده، به فروش «خدمت» (خدمات ویراستاری، صفحهآرایی، چاپ، توزیع و تبلیغ) کتاب به خود پدیدآورنده روی آوردهاند.
در واقع، ناشران دیگر کتاب را از پدیدآورنده نمیخرند و به مخاطب نمیفروشند، بلکه برند خودشان را به پدیدآورنده و به مخاطب میفروشند. (وقتی دانشگاه مادر تهران و دیگر دانشگاهها با تشکیل واحدهای بینالملل، خودگردان و... برند دانشگاه بزرگ و تاریخی را به پولدارهای با رتبهی پایین کنکور میفروشند، ناشران چرا کاسبی نکنند؟) بدین ترتیب، برندی که طی سالها با چاپ کتابهای متعدد و باکیفیت شهرت پیدا کرده و بهاصطلاح «سرمایهی اجتماعی» انباشت کرده، حالا خرج اعتبار بخشیدن به کتابهای جدید یا نامهای جدید میشود.
نامها و کتابهایی که لزوماً کمکیفیتتر نیستند، بلکه تنها گناهشان این است که دیر به دنیا آمده یا به جامعهی ایران عرضه شدهاند. در زمانهای که تیراژ کتاب ۱۰۰ نسخه است؛ نه دههی شصت که بلافاصله پس از سرکوب اپوزیسیون و جمع شدن هرچه کتاب و جزوهی چپ از بازار، کتابخانهها و حتی خانهها، کتاب حجیم و دیرفهم «سنجش خرد ناب» کانت با ترجمهی ادیبسلطانی بیش از ۱۰ هزار نسخه چاپ شد؛ و نه دههی هفتاد که بهار مستعجل کتاب و مطبوعات ایران به امید اصلاحات و لیبرالیسم بود و مردم برای کتابها صف میبستند و حوالهی خرید کتاب در بازار سیاه به فروش میرسید؛ و نه دههی هشتاد که امیدی به انقلاب و دگرگونی بود و کتابهای تاریخ معاصر ایران و نظریههای چپ در تیراژ پنج هزار و سه هزار فروش میرفت؛ و نه دههی نود که تیراژ به هزار و ۵۰۰ رسید.
ما در دههی اول قرن پانزدهم شمسی هستیم: عصر کتابهای ۱۰۰ نسخهای. دوران غلبهی تفکرات راستگرایانه و منجیگرایانه که نهفقط کتابهای چپ و تاریخی، که هر نوع کتاب و کتاب خواندن را دور میریزد و به سخنان تینا قاضیمراد در تلویزیون منوتو در باب سوسیالیسم و سریال «تاسیان» تینا پاکروان در تلویزیون خانگی جمهوری اسلامی دل میبندد؛ و تینای سوم که کتابهایی برای توجیه فاشیسم ترجمه میکند، میداند که مخاطبش در اینستاگرام و گاراژ تلگرام آنقدر بیسواد است که کتاب نمیخواند، پس باید با سخنان عوامفریبانه جذبشان کرد که تقصیر همهچیز را گردن چپ میاندازد و امید پوچ برای نجات توسط منجیای به نام رضا پهلوی، با کمک ارتش اسرائیل و آمریکا، القا میکند. مترجمی که جز یک زبان خارجی، در هیچ زمینهی علوم انسانی سواد ندارد و از هیچ تئوری و روشی در علوم اجتماعی، اقتصاد و تاریخ سر درنمیآورد، نماد ظهور عصر روشنفکرنمایان بیسواد است که با شبیه کردن خود به تودهی بیسواد، آنان را دنبال خودشان میکشانند.
در این اوضاع معلوم است که نه کتاب «مسائل علم و پیشرفت آن» مخاطب دارد و نه «سوژهی انقلابی در اندیشهی پسامارکسیستی». ۱۰۰ نسخه از این یا آن، در انبار نشر نی جایی نمیگیرد، اما مؤلف و مترجم باید بداند که ناشران نمیخواهند جامعه را اصلاح کنند، نمیخواهند جای دانشگاه را بگیرند، نمیخواهند روشنفکر تربیت کنند یا راهبر تودههای انقلابی باشند. آنها بنگاه اقتصادی هستند و میخواهند «سرمایهی اقتصادی» انباشت کنند؛ بنابراین تمام سرمایهی فرهنگی و اجتماعیای که در دهههای گذشته انباشت کردهاند، حالا باید خرج کنند تا چرخشان بچرخد.
البته که بسیاری از ناشران در آن ادوار گذشته و از رهگذر تمایل جامعه به کتابخوانی و آگاهی و کوشش پدیدآورندگان برای انجام کار فرهنگی و اجتماعی برای ایران، کیسههایی دوختند و به ثروت دست یافتند. زمانی، مهمانیهای روشنفکری در ویلاهای ناشران بزرگ در آبسرد دماوند جایی بود که علاوه بر نویسندگان و مترجمان، اهالی تئاتر و سینما هم که زبان میدانستند، پا میگذاشتند و در پی آشناییها، دستبهکار ترجمه و تألیف نمایشنامه و... میشدند. برای ناشران این ماجرا دو سر سود بود؛ هم از برند شخصی اهل تئاتر و سینما به نعش نیمهجان نشر خونی تازه تزریق میشد، هم اینکه مطمئن بودند چشم این همکاران جدید دنبال یک قران و دو قران حقالتحریر و ترجمه نیست.
اما همانقدر که کمآب شدن آبسرد ویلاها را از رونق انداخت، نان نویسنده و مترجم هم در این بنگاههای نشر آجر شد؛ درست مثل خود تئاتر. البته برخی ناشران دستبهکار دیگری زدند تا تنفس مصنوعی به کسب خود بدهند: بازیگران بیسواد و بیهنر که نوشتن به زبان مادری را هم نمیدانستند، تا چه رسد به ترجمه از زبان خارجی، کتابهایی داستان، شعر و حتی مجموعهنوشتههای اینستاگرامی خود را توسط این ناشران چاپ کردند و در جلسات رونمایی و ویدئوهای اینستاگرامی نمایاندند تا مخاطبان را چند سالی سرگرم و سرکیسه کنند. استفاده از نام بازیگران تلویزیونی و مجریان ورزشی روی جلد کتاب و کتاب صوتی هم برخی کتابنخوانها را پای کار کتاب آورد؛ اما این نه بوی روغن مطبخ و نماد رونق مطبعه، که بوی حلوای مجلس ترحیم کتابخوانی در ایران بود. دیگر چیزی برای «فروش» وجود نداشت.
به هر روی، دوران شکوه و شکوفایی صنعت نشر ایران، به تبع دیگر اوضاع کشور، برای همیشه سپری شده است. هر کس در ایران دوران کیسهای دوخت و مالی اندوخت، خوشبخت بود؛ اما قرار نبود این ثروت در همین صنعت بماند و خرج زنده نگه داشتن مؤلفان، مترجمان، ویراستاران، گرافیستها و دیگر همکاران صنعت شود؛ همچنانکه قرار نیست خرج آگاهی مردم شود. بسیاری از این ناشران ثروتهای حاصله را به تجارتهای دیگر منتقل کردند و اگر مثل برخی همکاران بسازوبفروش نشدند، دستکم ساختمان بزرگی در انقلاب، کریمخان و... ساختند و کتابفروشی، گالری و کافهکتاب پردرآمدتری بر پا کردند تا آنجا هم برند بفروشند. برخی هم شرکت پخش، فروشگاههای زنجیرهای کتاب و دیگر تجارتهای مرتبط و غیرمرتبط را راه انداختند و حتی هلدینگ شدند. (که از قضا نشر نی مصداق هیچکدام از اینها نیست.)
به همین ترتیب، قرار نیست در دوران حضیض فرهنگ و اقتصاد، این روند معکوس شود و کارفرمایان صنعت نشر، کارگران خود (شامل مؤلف و مترجم) را نجات دهند. هیچ بنگاه اقتصادی کارگر خود را در سود فروش ویژهی دوران شکوفایی سهیم نمیکند، اما هزینهی کاهش سود در دوران رکود را تنها کارگران باید با پرداخت دیرهنگام حقوق یا تعدیل ناگهانی خود بپردازند.
در یک کلام، ناشران کاسب هستند و میخواهند درآمدی کسب کنند؛ بنابراین، وظیفهی شما مؤلفان و مترجمان است که کتاب پرفروش به آنان عرضه کنید تا آنان پولدار شوند و فرزندانشان را به خارجه بفرستند که بهزور زبان بیاموزند و در بازگشت، شغل پدر را ادامه دهند. (این جمله را از زبان مدیر نشر الف. ج. میگویم که سالها با برندفروشی و چاپ کتاب زرد گذران زندگی کرده بود و تلاش ششسالهی من و همکارانم برای ریبرند کردن برندی بدنام، با چاپ کتابهای فمینیستی، آنارشیستی و... را ناکام گذاشت. بهعنوان کارگر ذهنی این صنعت، چند صد میلیون هزینهی مادی از جیب ما و عمری که پای این کار گذاشتیم تا بهجای کتابهای زرد میلیونرشدن، به نشر نواندیش و مسئلهمند تبدیل شود، بماند.)
سخن ساده است: چنانچه میدانیم دیگر دوران فروش کتاب جدی به پایان رسیده، پس میبایست هزینهی روشنفکربازی و آوانگارد بودن، اصلاح و انقلاب در جامعه و... را از جیب خودتان بپردازید. (همچنانکه ناشر نباید دردسر بازداشت و زندانی شدن پدیدآورنده را بپذیرد. مبارزهی پدیدآورندگان با سانسور هم دغدغهی شخصی خود آنهاست و حق ندارند بخشهای سانسورشده را در صفحهی شخصی خودشان منتشر کنند یا در استوری اینستاگرام اطلاع دهند که ارشاد، خلاف میل آنها، بخشهایی از کتابشان را حذف کرده است.) در نتیجه، یا برای ناشران کتاب پرفروش پیدا کنید، یا پول چاپ کتابهایتان را از جیبتان بدهید.
بدین ترتیب، کتاب نهفقط به کالای مصرفی لوکس برای پولدارهای جامعه، که به هنر و صنعتی لوکس برای پولدارترینها بدل خواهد شد که میخواهند به اتکای وضعیت مادی سطح بالای خود، به قشر فرهیخته و تولیدکنندگان فرهنگ جامعه هم وارد شوند.
در دوران تولید مکانیکی و انبوه محتوا با هوش مصنوعی، این کار برای طبقات بالای جامعه دشوار نخواهد بود؛ بدین معنا که نیازی به آموختن زبان و تخصص در رشتهای از علم، هنر و ادبیات نیست، بلکه میتوانید با هوش مصنوعی کتابها را ترجمه کنید و به ناشری عرضه بدارید تا با تکیه به نیروهای حرفهای اما گرسنهی خود در حوزههای ویرایش، گرافیک و... آنها را به اثری با کیفیت قابلقبول تبدیل کنند. مترجمان و مؤلفان کاربلدی را در نظر بگیرید که چون پول ندارند، کتابهای خودشان را نیمهکاره رها کردهاند و کتابهای جعلی کسانی کارنابلد اما پولدار را ویرایش و صفحهآرایی میکنند تا زنده بمانند.
اما تکلیف ناشران جوان و دغدغهمندی که تازه به این صنعت روی آوردهاند (خصوصاً مؤلفان، مترجمان، ویراستاران، گرافیستها و... که خواستهاند بهجای تداوم استثمار توسط کارفرمایان کهنهکار نشر، کسبوکار مستقلی برای خدمت به فرهنگ و جامعه بسازند) چه میشود؟ هرچند این نسل در مقایسه با نسل ناشران پیش از انقلاب و نسل ناشران انقلاب، سرمایهی فرهنگی بسیار بیشتری انباشتهاند، اما نه فرصت انباشت سرمایهی اقتصادی برای تولید و فروش کتابهای خوب دارند و نه سرمایهی اجتماعی که آن را بهعنوان «برند» بفروشند. اینان دیر آمدهاند و زود خواهند رفت. در واقع، نسلهای قبل نشر، آش را با جایش بردهاند و چیزی به نسل جدید نمیرسد. در مملکتی که همهی سرمایههای مادی و معنویاش (از جمله طبیعت و نیروی انسانیاش) مثل کالای یکبارمصرف، استثمار و سپس دور انداخته میشود، فرهنگ هم بختی ندارد.
بدین ترتیب، سانسور حکومتی، سرمایهداری غارتی در فرهنگ، رسانههای راستگرا، به همراه فقر فرهنگی و اقتصادی تودههای مردم، دستبهدست هم میدهند تا اقلیت دغدغهمند فرهنگ و جامعه نابود شوند. به عصر کتابسوزی و کتابسازی توأمان خوش آمدید.




نظرها
نظری وجود ندارد.