ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

گزارش میدانی:

کافه؛ یک ساعت زندگیِ عادی در کشوری کاملا غیرعادی

روایت آدم‌هایی که در میانه گرانی و روزمرگی، برای چند ساعت زندگی‌شان را پس می‌گیرند

سروین نوری‌زاد ـ‌ در شهری که بسیاری از شکل‌های تفریح و زندگی جمعی یا محدود شده‌اند یا از توان مالی بخش بزرگی از مردم خارج‌اند، کافه برای خیلی‌ها به چیزی بیشتر از جایی برای نوشیدن قهوه تبدیل شده است؛ چند متر فضا برای دیدن دوستان، کارکردن، قرارگذاشتن و تجربه‌کردن سبک زندگی‌ای که بیرون از آن همیشه ممکن نیست. اما همین چند ساعت زندگی عادی هم هر روز گران‌تر می‌شود. در کافه‌های تهران با آدم‌هایی از نسل‌های مختلف همراه شدیم تا ببینیم چرا، با وجود فشار اقتصادی، هنوز حاضرند بخشی از درآمدشان را برای چند ساعت «بودن» در کافه خرج کنند.

کافه‌نشینی شاید امروز یکی از مهم‌ترین شکل‌های زیست جمعی در ایران باشد؛ جایی میان خانه و خیابان، میان تنهایی و جمع، میان میل به دیده‌شدن و تلاش برای فراموش‌کردن آنچه بیرون از کافه می‌گذرد. اگر زمانی سینما محل قرار نسل‌ها بود، اگر در دوره‌ای تئاتر و کنسرت امکان تجربه یک جمع بزرگ و مشترک را فراهم می‌کردند، امروز برای بخش مهمی از جوانان، کافه جای همه اینها را گرفته است؛ گزارش میدانی از کافه‌های تهران گویای این حقیقت انکارناپذیر است که کافه دیگر تنها یک واحد صنفی تجاری نیست؛ نهادی مدنی و خودجوش است که جای خالی نهادهای اجتماعیِ سرکوب‌شده یا ازمیان‌رفته را پر کرده است- چند متر مربع در فضای باز یا بسته، که ویترین کوچکی از سبک‌های مختلف زندگی در ایران است؛ جایی‌که می‌توان نشست، حرف زد، خندید، قهوه نوشید، کتاب خواند، موسیقی شنید، کار کرد، قرار گذاشت و برای چند ساعت وانمود کرد که زندگی، چیزی بیشتر از فشارِ اقتصاد، اضطرابِ آینده و اخبارِ تلخ هرروزه است. در چند کافه به سراغ نسل‌های مختلف رفته‌ایم و از آنها درباره کافه‌نشینی در روزهایی پرسیده‌ایم که گرانی و تورم حتی تفریح را نیز به امری پُرهزینه و گاه رنج‌آور تبدیل کرده است.

در تهران، محدوده خیابان انقلاب تا کریم‌خان و خیابان‌های اطراف آن را شاید بتوان یکی از پرجنب‌وجوش‌ترین پهنه‌های زیست جمعی شهروندان دانست؛ محدوده‌ای که کتاب‌فروشی، تئاتر، سینما، گالری، موسیقی و کافه در کنار هم قرار گرفته‌اند و هنوز بخشی از حافظه فرهنگی شهر را با خود حمل می‌کنند. در این محدوده، کافه‌ها فقط محل خوردن و نوشیدن نیستند؛ بخشی از خودِ شهرند. از کافه‌های کوچک و خیابانی که مشتری قهوه‌اش را در چند دقیقه می‌گیرد و می‌رود تا کافه‌کتاب‌ها و کافه‌های مدرن؛ کافه‌هایی که گاهی در ساعاتی از روز، صدای پیانو یا گیتار نوازنده‌ای فضای آنها را پُر می‌کند، و خانه‌های قدیمی آجری که با حفظ حیاط، حوض، پنجره‌های چوبی و دیوارهای قدیمی به کافه تبدیل شده‌اند.

به عصر که نزدیک می‌شویم، کم‌کم میزها پُر می‌شود. دخترانی با موهای کوتاه یا بلند، موهای رنگ‌شده، شلوارهای گشاد، کت‌های اورسایز، مانتوهای کوتاه یا لباس‌هایی که بیشتر از آنکه شبیه پوشش رسمی خیابان باشند، بازتاب سلیقه شخصی آنها است. بعضی‌ها آرایش غلیظ‌تری دارند، بعضی تنها خط چشم و رژلبی کم‌رنگ؛ برخی گوشواره‌های بزرگ، پیرسینگ بینی یا گوش و ناخن‌های طراحی‌شده دارند و برخی دیگر با ساده‌ترین لباس ممکن آمده‌اند. تفاوت ظاهری‌شان زیاد است، اما چیزی آنها را کنار هم قرار داده: میل به داشتنِ چند ساعت زندگی عادی در یک کشور غیرعادی.

پسرها هم با همین تنوع آمده‌اند؛ از تی‌شرت و شلوار جین تا لباس‌های کاملا اسپرت، پیراهن‌های گشاد، کلاه و موهای بلند، برخی با شلوارک و برخی که گوشواره به گوش زده‌اند. در میزهای دو نفره، زوج‌ها نشسته‌اند؛ در میزهای بزرگ‌تر، دوستانی که گاهی ساعت‌ها حرف می‌زنند و چیزی جز یک فنجان قهوه سفارش نمی‌دهند. کافه در چنین فضایی، بیش از آنکه درباره قهوه باشد، درباره «بودن» است؛ چند ساعت کنار آدم‌هایی که می‌توانی خودت را، با هر لباس و سلیقه و سبک زندگی، همان‌طور که هستی تجربه کنی.

یاسمین، مترجم و مدرس، در دهه سی زندگی‌اش است و تقریباً هفته‌ای یک‌بار به کافه می‌رود. می‌گوید اگرچه کنسرت را بیشتر از هر تفریح دیگری دوست دارد، قیمت بلیت باعث شده کافه جای بسیاری از تفریحات دیگر را برایش بگیرد:

من کنسرت‌رفتن را خیلی دوست دارم، اما چون بلیت کنسرت واقعاً بالاست، بنابراین تفریح اصلی‌ام شده کافه‌رفتن. اینجا هم می‌توانم با دوستم قرار بگذارم، هم چند ساعت بنشینم و حرف بزنم و هم لازم نیست برای یک برنامه چندساعته هزینه خیلی زیادی بدهم.

مینا، دوست یاسمین، معلم است و نگاه تندتری به وضعیت فرهنگی دارد. او به رادیو زمانه می‌گوید:

من عشق سینما بودم، اما حالا برای من سینما نرفتن نوعی اعتراض شده. چون وقتی به حجاب اجباری معتقد نیستی، دیگر نمی‌توانی بروی سینمایی که زن‌ها را مجبور کرده‌اند لچک سر کنند. هرچند فضای تئاتر بهتر است، اما آنجا هم هنوز بازیگران مجبورند حجاب سر کنند. بنابراین بهترین جا، همین کافه است. آدم‌های مختلف با لباس‌ها و تیپ‌ها و استایل‌های مختلف. تنوعی که عینِ زندگیِ واقعی است.

این «تنوع» شاید مهم‌ترین چیزی باشد که در کافه‌های تهران دیده می‌شود. بعد از جنبش «زن، زندگی، آزادی»، بدن، پوشش و ظاهر برای بسیاری از زنان و دختران جوان، بیش از گذشته به بخشی از بیان فردی تبدیل شده است. کافه، به دلیل ماهیت نیمه‌خصوصی‌اش، امکان تجربه چنین سبک‌هایی از زیستن را بیشتر از بسیاری از فضاهای عمومی دیگر فراهم می‌کند.

سارا و محمد، هر دو در اواخر دهه چهل زندگی‌، هر دو دارای مدرک فوق‌لیسانس و سال‌ها است در یک رابطه سفیدند. یکی کارمند است و دیگری مدرس موسیقی. آنها برخلاف یاسمین و مینا، کافه‌های مدرن را چندان دوست ندارند و ترجیح می‌دهند آخر هفته‌ها به خانه‌های قدیمی تبدیل‌شده به کافه و کافه‌کتاب بروند.

سارا که یک استایل ساده اما جذاب هنری دارد، به رادیو زمانه می‌گوید: «آخر هفته ترجیح‌مان این است که به خانه‌های قدیمی که کافه شده‌اند برویم. هر خانه با خودش معماری خودش را دارد، تاریخ خودش، قصه خودش و زندگی خودش. درست مثل آدم‌هایی که به آنجا می‌آیند. انگار با هر خانه، وارد دوره‌ای از تاریخ این سرزمین می‌شوی.» او اضافه می‌کند:

فکر می‌کنم تنها دورهمی‌های بیرونی که داریم همین کافه است. رستوران هم ممکن است گاهی پیش بیاید، اما کافه‌نشینی یک چیز دیگر است. هرچند متاسفانه نشستن در کافه هم گاهی تبدیل به یک حسرت می‌شود؛ چون مدام ذهنت می‌رود سراغ هزینه‌هایی که باید بزنی تا بتوانی به کافه بیایی. و این دردآور است برای من و نسل‌های بعدی که داریم در هزینه‌های روزمره درجا می‌زنیم.

برای نسل نوجوان، ماجرا شکل دیگری دارد. تینا و نسیم، هر دو ۱۷ یا ۱۸ ساله‌اند و خودشان را برای کنکور و ورود به دانشگاه آماده می‌کنند. آنها در اعتراضات «زن‌، زندگی، آزادی» و اعتراضات دی ۱۴۰۴ نیز حضور داشتند. آرایش، مدل مو، پیرسینگ، لباس و حتی نوع حرف‌زدنشان با نسل والدینشان تفاوت محسوسی دارد.

تینا در گفت‌وگو با خبرنگار رادیو زمانه می‌گوید:

کافه‌نشینی بهتر از نشستن توی خانه است. شما عصر که می‌شود دلت می‌خواهد بزنی بیرون. کجا را داری بروی؟ پارک؟ گاهی می‌شود رفت پارک، مثلاً بروی پارک لاله با دوستانت ورزش کنی یا پارک خانه هنرمندان قدم بزنی، اما کافه همه چیزهایی که می‌خواهی دارد؛ قهوه، همین میز و صندلی. هر کافه میز و صندلی خودش را دارد. هربار که به یک کافه می‌رویم، عکس‌ها و خاطرات خودش را برای ما می‌سازد.

نسیم اما بلافاصله پای پول را وسط می‌کشد. او می‌گوید برای نسلی که هنوز درآمد مستقلی ندارد و بیشتر هزینه‌هایش را خانواده پرداخت می‌کند، کافه‌نشینی هم دیگر تفریح ارزانی نیست: «کافه‌نشینی بیشتر به آن فضایی است که در آن قرار می‌گیری تا چیزی که می‌خوری. چون زیاد نمی‌توانی هزینه کنی. هربار کافه‌رفتن برای دو نفر، چیزی حدود یک میلیون تومان درمی‌آید. شما اگر ماهی چهار بار بیایی، حداقل چهار میلیون تومان می‌شود. حالا کمی کمتر یا بیشتر.» او ادامه می‌دهد:

در وهله اول فکر می‌کنید عددی نیست، اما زندگی در این روزها فقط کافه‌رفتن که نیست! شما یک کتاب بخواهی بگیری باید یک میلیون تومان بدهی. کرایه تاکسی و اسنپ، لباس، کلاس‌های آموزشی، باشگاه، احیانا دکتر و... همه اینها را که کنار هم بگذاری، به تنهایی می‌شود ماهی بیست میلیون تومان برای یک نفر. خب، اینجا است که مجبور می‌شوی ماهی چهاربار را بکنی ماهی دوبار و دو بار دیگرش را فقط خیابان‌گردی، پارک‌گردی یا دورهمی خانوادگی کنی.

بااین‌حال، ظاهراً خودِ قهوه هم در سال‌های اخیر جایگاه متفاوتی در سبک زندگی ایرانی پیدا کرده است. بررسی آمارهای رسمی و گزارش‌های منتشرشده در رسانه‌های داخلی گویای یک پارادوکس بزرگ اجتماعی است؛ درحالی‌که تورم و بحران‌های اقتصادی ساختاری قدرت خرید شهروندان را به‌شدت فرسوده کرده، اما تعداد کافه‌ها و تقاضا برای کافه‌نشینی به طرز چشمگیری رو به افزایش است.

طبق گزارش‌های اتحادیه‌های صنفی و پژوهش‌های شهری، تعداد کافه‌های پایتخت در سال‌های اخیر رشد تصاعدی داشته است. یک مقام مسئول در اتاق اصناف تهران سال گذشته اذعان کرده بود که تقاضا برای اخذ مجوز واحدهای صنفی مرتبط با قهوه‌خانه‌های مدرن و کافه‌ها تا بیش از ۳۵ درصد در مناطق مرکزی شهر افزایش یافته است. برخی خبرگزاری‌ها در گزارشی به نقل از حسام ربیعی، رئیس انجمن قهوه ایران، از افزایش ۷۰ درصدی واردات این حوزه خبر داده و نوشته‌اند که تغییر ذائقه ایرانیان باعث افزایش مصرف قهوه شده است. همین گزارش‌ها از فعالیت ۲۷۰ واحد صنعتی در حوزه فرآوری قهوه در کشور خبر می‌دهد. بنابراین، قهوه در ایران امروز فقط یک نوشیدنی نیست؛ بخشی از یک سبک زندگی تازه است. نسلی که شاید صبح را با قهوه بیرون‌بر شروع کند، ظهر در یک کافه کار کند، عصر با دوستش قرار بگذارد و شب عکس فنجان قهوه‌اش را در شبکه‌های اجتماعی منتشر کند. کافه در چنین شرایطی، به بخشی از ریتمِ روزمره تبدیل شده است.

ثمین، مجرد، ۴۵ ساله، که به صورت حق‌التدریس در دانشگاه تدریس می‌کند، سال‌ها است از کافه به عنوان محل کار استفاده می‌کند. او به رادیو زمانه می‌گوید در گذشته بیشتر وقتش را در کافه می‌گذراند، اما افزایش هزینه‌ها این عادت را هم تغییر داده است: «به دلیل شرایط اقتصادی مجبورم کمتر بیایم. یا اگر بیایم، تنها به یک چای ساده اکتفا کنم که بتوانم هفته‌ای چندبار بیایم. اینجا بهتر می‌توانم کار کنم.» همین جمله شاید خلاصه‌ای از وضعیت امروز کافه‌ها باشد: آدم‌ها هنوز به آنها نیاز دارند، اما توان پرداختشان هر روز کمتر و کمتر می‌شود.

در همین زمینه:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.