نقش چین در جنگ و پویاییهای منطقه
بامداد پوینده - چین در خاورمیانه نه یک متحد کلاسیک برای ایران است و نه ناظری بیطرف در درگیری میان تهران، واشنگتن و تلآویو؛ پکن بدون ورود مستقیم به میدان نبرد، با ابزار کریدورهای تجاری، پیمانهای اقتصادی و میانجیگریهای منطقهای، در حال بازطراحی معماری امنیت و انرژی خاورمیانه است. بررسی پویاییهای تازه نشان میدهد که منطقه در حال عبور از الگوهای سنتی جنگ سرد به سوی نظمی سیال و چندمرکزی است؛ نظمی که در آن خطوط اصلی رقابت، نه در خطوط مقدم نظامی، بلکه در نقشه زیرساختها، مسیرهای ترانزیتی و نظامهای مالی متکثر ترسیم میشود.

نگهبانان افتخاری ارتش آزادیبخش خلق چین (PLA) با پرچمهای ایالات متحده و چین، پیش از مراسم استقبال از رئیسجمهور آمریکا دونالد ترامپ، در مقابل تالار بزرگ خلق در پکن ایستادهاند. ۱۴ مه ۲۰۲۶. (عکس از برندن اسمیالوفسکی / AFP)
نقش چین در جنگ میان ایالات متحده، اسرائیل و ایران را نمیتوان صرفاً در چارچوب یک قدرت خارجیِ ناظر یا متحد ایران توضیح داد. چین، بدون آنکه مستقیماً وارد میدان جنگ شده باشد، به یکی از بازیگران مهمی تبدیل شده است که بهصورت غیرمستقیم بر استراتژیهای جنگ، منازعات حقوقی، بحرانهای مالی و برخی از بردارهای تعیینکننده در این نزاع تأثیر گذاشته است. از این منظر، برای فهم نظم جدید منطقهای، باید جایگاه چین و کارکرد آن در شکلگیری و تداوم این نزاع را جدیتر بررسی کرد.

اما نسبت چین با ایران را چگونه باید فهمید؟ آیا میتوان چین را متحد ایران دانست؟ پاسخ به این پرسش بدون درنظرگرفتن مناسبات چین با ایالات متحده و کشورهای عربی حوزه خلیج فارس ممکن نیست. اگرچه تهران و پکن در سالهای اخیر به یکدیگر نزدیکتر شدهاند، اما این نزدیکی را نمیتوان به معنای شکلگیری یک اتحاد کلاسیک یا بازتولید الگوی اتحادهای دوران جنگ سرد دانست. رقابت چین و آمریکا نیز دیگر شباهت کاملی با منطق دوقطبی جنگ سرد ندارد. آنچه در اینجا با آن مواجهیم، شبکهای پیچیده از رقابت اقتصادی، گسترش کریدورهای تجاری، تأمین انرژی، موازنه منطقهای و تلاش برای محدود کردن هژمونی آمریکا است.
از این منظر، جنگ کنونی را باید در سطحی فراتر از میدان نظامی دنبال کرد. چین اگرچه مستقیماً در جنگ مشارکت ندارد، اما سیاستهای اقتصادی، تجاری و ژئوپلیتیکی آن میتواند بر ظرفیت ادامه جنگ، موقعیت ایران، رفتار کشورهای عربی و حتی محاسبات واشنگتن اثر بگذارد. بنابراین، چین را باید نه یک متحد ساده ایران و نه یک ناظر بیطرف، بلکه بازیگری فعال در معماری جدید این منازعه دانست.
بدون شک، بر سر دگرگونی نظم منطقهای در خاورمیانه توافقی گسترده وجود دارد؛ اما اختلاف اصلی بر سر این است که این دگرگونی در نهایت به چه نظمی منجر خواهد شد و کدام نیرو قادر خواهد بود جایگاه هژمونیک خود را در آن تثبیت کند. هر یک از بازیگران، متناسب با منافع و موقعیت سیاسی خود، تلاش میکنند یکی از نیروهای درگیر را بهعنوان نیروی تعیینکننده این نظم جدید معرفی کنند. برای مثال، در بخشی از روایت رسانههای مخالف جمهوری اسلامی، از جمله ایراناینترنشنال، دگرگونی کنونی بیش از هر چیز از منظر قدرت آمریکا و اسرائیل توضیح داده میشود؛ روایتی که در آن، بازسازی نظم منطقهای حول برتری اسرائیل و حتی احتمال فروپاشی جمهوری اسلامی صورتبندی میشود. در این روایت، امارات متحده عربی نیز بهتدریج به یکی از اجزای مهم این بازآرایی تبدیل شده است.
با این حال، پویایی منطقه را نمیتوان صرفاً با چنین صورتبندی دوقطبیای توضیح داد. توافقهای منطقهای مانند توافق «مکه» بین پاکستان، عربستان و ترکیه (با توجه به پیمان نظامی جدید بین پاکستان و کویت انتظار میرود این توافق گستردهتر شود.) ، مقاومت نظامی ایران در برابر فشار آمریکا، مناقشه بر سر امنیت و حکمرانی تنگه هرمز، رقابت بر سر کریدورهای تجاری و انرژی، نقش فزاینده ترکیه در سوریه و شکلگیری حوزههای جدید رقابت میان ترکیه و اسرائیل، همگی نشان میدهند که نظم منطقهای هنوز به یک مرکز واحد قدرت تقلیل نیافته است. در کنار این عوامل، نقش انصارالله یمن در رابطه با عربستان صعودی و موقعیت ژئوپلیتیکی دریای سرخ نیز نشان میدهد که بازیگران غیردولتی همچنان میتوانند در تعیین مسیرهای تجارت، امنیت دریایی و معادلات قدرت منطقهای مداخله کنند.
از این منظر، مسئله اصلی نه صرفاً جابهجایی یک هژمون با هژمون دیگر، بلکه شکلگیری نظمی است که در آن چندین نیروی رقیب همزمان در حال گسترش حوزه نفوذ خود هستند. به همین دلیل، هر روایتی که نظم آینده منطقه را از پیش به یک الگوی تکقطبی تقلیل دهد، بخشی از پویایی واقعی آن را نادیده میگیرد. شکافهای موجود در نظم منطقهای لزوماً نشانه موقتی بودن آن نیستند؛ این شکافها میتوانند خود به بخشی از سازوکار نظم جدید تبدیل شوند.
بهنظر میرسد قالیباف و اطرافیانش درون جمهوری اسلامی بر همین شکاف و پویایی منطقهای میاندیشند. آنها بیشتر از اینکه بخواهند همچون جناح اصلاحطلب و غربگرا بر عادیسازی کامل روابط تاکید کنند، انگار بر فرصتی برای ثبات میاندیشند که کنشی نسبتا قاعدهمندتر را در پویایی منطقه داشته باشند، بهخصوص که درحالحاضر قالیباف نمایندهی اصلی ایران در امورات و شراکت با چین است.
بنابراین، شاید مسئله اصلی در خاورمیانه امروز انتخاب میان «این یا آن» نباشد؛ نه آمریکا یا چین، نه اسرائیل یا ایران، و نه حتی یک نظم تکقطبی در برابر یک نظم چندقطبی. آنچه در حال شکلگیری است، ممکن است نظمی سیال باشد که در آن هژمونی نه بهصورت یک قدرت مطلق، بلکه از طریق رقابت میان چندین مرکز قدرت، کریدور، ائتلاف و بازیگر منطقهای و فرامنطقهای شکل میگیرد. در ادامه باید گفت آن گروه که ارتباط بین چین، روسیه و ایران را در این شکاف منطقهای براساس یک بلوکبندی جنگسردی در نظر میگیرند نیز در همین منطق یا این یا آن گرفتار شدهاند و واقعیت را سادهسازی کردهاند. برای فهم این مسئله باید به پیشینهی منطقه، بهخصوص نسبت عربستان با آمریکای دورهی بایدن را بررسی کرد.
ترامپ در یکی از سخنرانیهای ماههای اخیر خود بر این نکته تأکید کرد که در دوران ریاستجمهوری بایدن، روابط آمریکا با کشورهای عربی حوزه خلیج فارس تضعیف شد و چین از این فاصله برای گسترش روابط اقتصادی و سیاسی خود با این کشورها استفاده کرد. فارغ از اغراقهای معمول ترامپ درباره میراث سیاست خارجی بایدن، اصل این تحول را نمیتوان نادیده گرفت: چین در سالهای اخیر توانسته جایگاه اقتصادی و بهتدریج امنیتی خود را در خلیج فارس گسترش دهد. اهمیت این تحول زمانی روشنتر میشود که رابطه چین با کشورهای عربی را با رابطه آن با ایران مقایسه کنیم. حتی با وجود همکاری راهبردی تهران و پکن، حجم و تنوع روابط اقتصادی چین با عربستان سعودی و دیگر کشورهای عربی حوزه خلیج فارس بهمراتب گستردهتر است. فروش تجهیزات و همکاریهای نظامی چین با کشورهایی مانند امارات متحده عربی نیز نشان میدهد که حضور پکن در منطقه دیگر صرفاً به تجارت و انرژی محدود نمیشود.
از این منظر، چین در حال ایجاد نوعی رقابت موضعی با آمریکا در منطقه است؛ رقابتی که تنها بر سر حضور نظامی یا اتحادهای سیاسی نیست، بلکه انرژی، سرمایه، فناوری، زیرساخت و نظامهای پرداخت را نیز دربرمیگیرد. یکی از مهمترین عرصههای این رقابت، گذار همزمان در نظام انرژی و نظام مالی است. از یک سو، کاهش تدریجی انحصار نفت در ساختار انرژی جهانی و تغییر مسیرهای تجارت انرژی، جایگاه سنتی خلیج فارس را در اقتصاد جهانی دگرگون میکند؛ از سوی دیگر، تلاش برای استفاده بیشتر از ارزهای غیردلاری در تجارت و تأمین مالی میتواند در بلندمدت بخشی از سازوکارهای نظم پترودلاری را تحت فشار قرار دهد.
اما تحول انرژی و مالی تنها بخشی از ماجراست. عرصه تعیینکننده دیگر، رقابت بر سر کریدورهاست. چین از طریق ابتکار «کمربند و جاده» تلاش میکند شبکهای گسترده از مسیرهای زمینی، دریایی، بندری و مالی ایجاد کند؛ در مقابل، آمریکا و متحدانش از طرحهایی مانند کریدور هند ـ خاورمیانه ـ اروپا، موسوم به IMEC، حمایت میکنند. بنابراین، رقابت میان چین و آمریکا را باید نه فقط در پایگاههای نظامی و ائتلافهای سیاسی، بلکه در نقشه زیرساختها، بنادر، خطوط راهآهن، مسیرهای انرژی و شبکههای مالی نیز دنبال کرد. آنچه در ظاهر یک رقابت اقتصادی یا زیرساختی به نظر میرسد، در سطح ژئوپلیتیکی رقابت بر سر شکل آینده منطقه است.
با این حال، نسبت دادن تمام این تحولات به سیاست خارجی بایدن نیز به همان اندازه سادهسازی خواهد بود. برخلاف روایت اغراقآمیز ترامپ، یکی از مهمترین عواملی که در دوران بایدن به اهرمی علیه چین تبدیل شد، جنگ روسیه و اوکراین بود. این جنگ نهتنها روسیه را در یک منازعه فرسایشی طولانی گرفتار کرد، بلکه فضای ژئوپلیتیکی اروپا را نیز بهشدت تغییر داد. چین، که پیش از جنگ روابط اقتصادی گستردهای با اروپا داشت و در پروژههای زیرساختی و تجاری این قاره حضور فزایندهای پیدا کرده بود، اکنون با اروپایی مواجه است که امنیت خود را بیش از گذشته در پیوند با روسیه و رقابت با چین تعریف میکند.
از این منظر، جنگ روسیه و اوکراین را میتوان دستکم یک عقبنشینی ژئوپلیتیکی برای چین دانست؛ نه به این معنا که پکن مستقیماً در جنگ شکست خورده است، بلکه از این جهت که جنگ بخشی از محیط بینالمللی مطلوبی را که چین برای گسترش شبکههای تجاری، لجستیکی و مالی خود به آن نیاز داشت، از میان برده است. نزدیکی فزاینده چین به روسیه نیز هزینههایی برای رابطه پکن با اروپا ایجاد کرده است. در نتیجه، جنگی که در نگاه نخست بخشی از منازعه روسیه و غرب به نظر میرسد، در سطحی گستردهتر به یکی از عرصههای رقابت غیرمستقیم میان چین و آمریکا نیز تبدیل شده است.
در این چارچوب، خاورمیانه دیگر صرفاً میدان رقابت ایران و اسرائیل یا حتی آمریکا و ایران نیست. این منطقه به یکی از گرههای اصلی رقابت بر سر انرژی، کریدورها، سرمایه، تجارت و معماری مالی آینده جهان تبدیل شده است؛ و چین دقیقاً در همین نقطه است که بدون ورود مستقیم به جنگ، میتواند بر شکل و مسیر آن اثر بگذارد.
در همین دوران است که سیاست خارجی ایران بیش از گذشته به سمت «نگاه به شرق» متمایل میشود؛ هرچند این چرخش را نباید به معنای قطع ارتباط با غرب یا پایان تلاش برای مذاکره با آمریکا دانست. حتی در همین دوره نیز کانالهای مذاکره میان تهران و واشنگتن، آشکار و پنهان، فعال باقی میمانند و همزمان صادرات نفت ایران نیز افزایش پیدا میکند. این دو روند در کنار یکدیگر نشان میدهند که سیاست خارجی ایران را نمیتوان صرفاً در چارچوب یک انتخاب قطعی میان شرق و غرب توضیح داد. در همین دوره، چین میانجی توافق ایران و عربستان پس از سالها تنش میشود؛ توافقی که اهمیت آن تنها به روابط تهران و ریاض محدود نمانده و به یکی از نشانههای مهم تغییر آرایش دیپلماتیک منطقه تبدیل شده است.
اهمیت این توافق را میتوان در تحولات پس از آن نیز دنبال کرد. در جریان درگیریهای اخیر، اگرچه حملات موشکی و پهپادی ایران به کشورهای منطقه رخ داد، شدت و گستره حملات به عربستان سعودی با حملات به بحرین، امارات متحده عربی، اقلیم کردستان عراق و کویت قابل مقایسه نبود. نمیتوان از این تفاوت بهتنهایی نتیجه گرفت که توافق تهران و ریاض مستقیماً مانع تشدید درگیری شده است، اما میتوان آن را در کنار مجموعهای از عوامل دیگر بهعنوان نشانهای از تغییر مناسبات منطقهای در نظر گرفت؛ مناسباتی که در آن چین توانسته خود را نه بهعنوان یک قدرت نظامی مداخلهگر، بلکه بهعنوان میانجی و تنظیمکننده بخشی از روابط میان رقبای منطقهای تثبیت کند.
پس از هفتم اکتبر، شکافهای موجود در نظم منطقهای بیش از گذشته آشکار شدند. همزمان با گسترش جنگ و افزایش ویرانی، این پرسش نیز جدیتر شد که نظم جدید منطقهای قرار است بر چه بستری ساخته شود؛ آیا میتوان از نظم تازهای سخن گفت که زیرساخت مادی آن چیزی جز ویرانی گسترده و جابهجایی اجباری جمعیتها نیست؟ غزه شاید روشنترین نمونه این تناقض باشد: منطقهای که در آن جنگ نهتنها مناسبات امنیتی، بلکه مسیرهای تجارت، انرژی و اتصال منطقهای را نیز تحت تأثیر قرار داده است.
از همین منظر، جنگ غزه را باید در پیوند با رقابت بر سر تثبیت کریدورها، جابهجایی مراکز هژمونیک و دگرگونی نظم جهانی بررسی کرد. تداوم جنگ و بیثباتی منطقهای، دستکم در کوتاهمدت، اجرای برخی پروژههای اتصال منطقهای از جمله کریدور هند ـ خاورمیانه ـ اروپا، یا IMEC، را دشوارتر میکند. در مقابل، همین بیثباتی میتواند برای چین فرصتی ایجاد کند تا بخشی از انرژی ژئوپلیتیکی و اقتصادی خود را به مسیرهای آسیای مرکزی و شرقی منتقل کند و شبکههای جایگزین اتصال را توسعه دهد. به این معنا، جنگ همزمان یک بحران انرژی و لجستیکی ایجاد میکند و فضای جدیدی برای بازآرایی جغرافیای اقتصادی جهان به وجود میآورد.
چین در این میان موقعیتی دوگانه اتخاذ کرده است. از یک سو، مستقیماً وارد جنگ نمیشود و از پذیرش هزینههای یک درگیری نظامی گسترده در خاورمیانه پرهیز میکند؛ از سوی دیگر، روابط خود با ایران را نیز بهگونهای حفظ کرده که نشان میدهد پکن از نزدیکی به تهران هراسی ندارد، حتی اگر این نزدیکی به معنای شکلگیری یک اتحاد نظامی نباشد. این تمایز را میتوان در حوزه نظامی نیز مشاهده کرد. چین در حالی که روابط نظامی و فروش تجهیزات دفاعی آن با برخی کشورهای آسیایی، از جمله تاجیکستان، بسیار گستردهتر است، در قبال ایران با احتیاط بیشتری عمل میکند. به نظر میرسد پکن ترجیح میدهد از تبدیل رابطه خود با تهران به یک تعهد نظامی مستقیم پرهیز کند؛ زیرا چنین تعهدی میتواند هزینههای ژئوپلیتیکی و اقتصادی آن در رابطه با کشورهای عربی، اروپا و آمریکا را بهشدت افزایش دهد.
از این منظر، سیاست چین در منطقه بیش از آنکه بر ساختن مجموعهای از متحدان مطیع و ایجاد یک بلوک نظامی متمرکز باشد، بر ایجاد و حفظ مجموعهای از روابط اقتصادی، دیپلماتیک و منطقهای استوار است. چین از توافقهای منطقهای، کاهش تنش میان رقبای محلی و خروج تدریجی کشورهای منطقه از وابستگی کامل به آمریکا سود میبرد؛ زیرا هرچه بازیگران منطقهای استقلال بیشتری در انتخاب شرکا و مسیرهای اقتصادی خود پیدا کنند، فضای بیشتری برای حضور چین ایجاد میشود.
توافق ایران و عربستان را نیز میتوان در همین چارچوب دید. اگر چین از یک سو میان تهران و ریاض میانجیگری میکند و از سوی دیگر با عربستان، امارات و دیگر کشورهای خلیج فارس روابط اقتصادی و امنیتی خود را گسترش میدهد، هدف لزوماً انتخاب یکی از طرفین نیست. برای پکن، ارزش اصلی در حفظ فضایی است که در آن چندین قدرت منطقهای بتوانند همزمان با چین رابطه داشته باشند. چنین فضایی امکان بازآرایی ژئوپلیتیکی و ژئواکونومیک منطقه را بدون الزام به ایجاد یک اتحاد رسمی و ضدآمریکایی فراهم میکند.
در نهایت، میتوان گفت حضور چین خود به یکی از عواملی تبدیل شده که دامنه انتخابهای آمریکا در جنگ را محدود میکند؛ البته نه به این معنا که چین مستقیماً مانع عملیات نظامی آمریکا میشود. مسئله پیچیدهتر است. رقابت چین و آمریکا و در عین حال درهمتنیدگی منافع اقتصادی، انرژی، لجستیکی و مالی دو کشور، شرایطی ایجاد کرده که تکرار الگویی مانند جنگ ۲۰۰۳ عراق را دشوارتر میکند. این به معنای منتفی شدن یک جنگ گستردهتر نیست و نمیتوان با قطعیت گفت که منازعه در آینده تشدید نخواهد شد. اما یکی از بنبستهای مهم وضعیت کنونی را باید در همین شبکه از رقابت و وابستگی متقابل جستوجو کرد: جنگ دیگر در خلأ رخ نمیدهد، بلکه درون نظمی جهانی جریان دارد که در آن هر عملیات نظامی میتواند همزمان بر بازار انرژی، مسیرهای کشتیرانی، کریدورهای تجاری، نظام مالی و رقابت میان قدرتهای بزرگ اثر بگذارد. از این منظر، شاید مهمترین نقش چین در جنگ نه در آن چیزی باشد که انجام میدهد، بلکه در آن چیزی که مانع انجام کامل آن میشود.



نظرها
نظری وجود ندارد.