حقیقت صلح
آیا خاموشی سلاحها بهتنهایی برای تحقق «صلح» کافی است؟ مقاله پیشرو با فرارفتن از نگاه محض اخلاقی و عبور از تعاریف رسمی، نسبت میان «واقعیت صلح» و «حقیقت صلح» را میکاود. الف. کیوان با بهرهگیری از چارچوب ماتریالیسم دیالکتیکی و تاریخی نشان میدهد که صلح نه یک نقطه پایان یا کیفیتی بیتضاد، بلکه فرایندی پویا در بستری طبقاتی و تاریخی است؛ فاصلهای بنیادین میان سکوت تفنگها و دگرگونی شرایطی که جنگ را بازتولید میکنند.

پازل صلح اثر الفردو مارتیرنا، کارتونیست کوبایی، با شرح «گاه دستیابی به صلح واقعی شبیه حل کردن پازل است» ــ منبع: Cartoonmovement

صلح از آن واژههایی است که بیش از آنکه فهمیده شود، ستوده میشود. این ستایش، هرچند از میلی عمیقاً انسانی برای پایان دادن به مرگ، ویرانی و آوارگی برمیخیزد، میتواند پرسشی بنیادی را در سایه نگاه دارد: صلح دقیقاً نام چیست؟ آیا خاموش شدن سلاحها برای صلح کافی است؟ آیا هر نظمی که پس از جنگ برقرار میشود، صلح است؟ و اگر جامعهای از جنگ بیرون آید، اما ترس، انقیاد، نابرابری و دیگر صورتهای قهر در آن پابرجا بمانند، چه چیزی واقعاً پایان یافته است؟
در نگاه نخست، صلح در برابر جنگ قرار میگیرد. این تقابل واقعی است، اما برای فهم صلح بسنده نیست. پایان جنگ میتواند رنجی عظیم را متوقف کند، بیآنکه مناسباتی را که به خشونت انجامیدهاند، دگرگون سازد. گاه سلاحها خاموش میشوند، اما ساختار قدرت کمابیش همان میماند؛ گاه ویرانی متوقف میشود، اما جامعه در نظمی بازسازی میشود که تضادهای پیشین را در صورتی دیگر بازتولید میکند.
از همین رو، صلح را باید هم در واقعیت آن دید و هم در حقیقت آن. واقعیت صلح در توقف کشتار، کاهش خوف و بازگشت زندگی محسوس است؛ حقیقت آن در مناسباتی نهفته است که این آرامش بر آنها استوار شده، در تضادهایی که حل یا معلق ماندهاند، و در صورتی از زندگی که از دل آن پدید میآید. درست در همین نقطه، صلح از آرزویی اخلاقی به مسئلهای تاریخی بدل میشود.
آستانهی اخلاقی و فلسفی صلح
صلح، پیش از آنکه موضوع تحلیل سیاسی و تاریخی باشد، وجدان را مخاطب قرار میدهد. انسان در برابر مرگ، آوارگی، گرسنگی، ویرانی و گسستن پیوندهای زندگی، بهدرستی صلح را خیر میشمارد. در این سطح، صلح نام میل انسان به رهایی از رنجی است که جنگ با خود میآورد. اندیشهای که این حقیقت ساده را فراموش کند، هر اندازه نیز مدعی تحلیل ساختارها باشد، بخشی از موضوع خود، یعنی زندگی واقعی انسانها، را از دست میدهد.
اما این آغاز اخلاقی، اگر به پایان اندیشه بدل شود، صلح را در هالهای از بداهت نگاه میدارد. زیرا هر آنچه به نام صلح برقرار میشود، الزاماً از یک سرشت نیست. صلح میتواند توقفی موقت میان دو مرحلهی جنگ باشد؛ میتواند نظمی باشد که پس از ویرانی شکل میگیرد؛ و میتواند زمینهای برای دگرگونی مناسباتی فراهم آورد که پیشتر خشونت را بازتولید میکردند. بنابراین، ستودن صلح هنوز به معنای شناختن آن نیست.
در اینجا فلسفه پا به میان میگذارد. اخلاق میگوید پایان کشتار مطلوب است؛ فلسفه میپرسد صلح، فراتر از این ضرورت، چه نسبتی با عدالت، آزادی، امنیت و زندگی جمعی دارد. آیا صلح فقط نبود خشونت مستقیم است، یا باید از امکان مثبت زندگی نیز سخن گفت؟ آیا صلح میتواند با نابرابری شدید و انقیاد پایدار همزیستی داشته باشد؟ آیا ثبات همواره نشانهی صلح است، یا گاه صورت سامانیافتهی همان مناسباتی است که خشونت را امکانپذیر میکنند؟
اهمیت فلسفه در طرح همین پرسشهاست. اما پرسش فلسفی نیز، اگر از تاریخ، جامعه و مناسبات واقعی قدرت جدا شود، صلح را به مفهومی عام و معلق بدل میکند. صلح در هیچ جامعهای بیرون از تاریخ پدید نمیآید. هر صلحی حاصل وضعیت معینی از نیروها، تضادها، شکستها، مقاومتها، مصالحهها و امکانات است. بنابراین پرسش از معنای صلح باید سرانجام به پرسشی مشخصتر برسد: این صلح، در این شرایط تاریخی، بر چه بنیادی استوار شده است؟
واقعیت و حقیقت صلح
تمایز میان واقعیت و حقیقت صلح، تمایز میان واقعیت و خیال نیست. توقف جنگ، خاموش شدن سلاحها و کاهش مرگ و ویرانی، واقعیتهایی عینی و انکارناپذیرند. مسئله این است که واقعیت محسوس، تمام حقیقت تاریخی یک پدیده را در نخستین نگاه آشکار نمیکند.
واقعیت صلح همان چیزی است که در زندگی مستقیم مردم رخ میدهد: خطر بمباران کاهش مییابد، مرگ فوری عقب مینشیند، رفتوآمد از سر گرفته میشود، خانوادهها امکان بازگشت یا بازسازی مییابند و جامعه از وضعیت دائمی اضطرار فاصله میگیرد. کوچک شمردن این دگرگونی به نام نقد سیاسی، خود خطایی جدی است. برای انسانی که زیر آتش زیسته است، خاموش شدن سلاحها مفهومی انتزاعی نیست.
اما حقیقت صلح تنها مجموعهی همین پیامدهای فوری نیست. برای فهم آن باید پرسید این آرامش چگونه ممکن شده است، چه نیروهایی آن را شکل دادهاند، بر چه توازن قدرتی استوار است، کدام تضادها را کاهش داده و کدام را دستنخورده باقی گذاشته است. حقیقت صلح در پس واقعیت پنهان نیست؛ در روابط درونی همین واقعیت قرار دارد.
به همین سبب، نه اعلام رسمی صلح، نه زبان آشتی، نه وعدهی ثبات و نه حتی احساس عمومی آسودگی، هیچیک بهتنهایی برای شناخت حقیقت یک صلح کافی نیستند. اینها جزئی از واقعیتاند، اما معنای تاریخیشان تنها در پیوند با ساختار اجتماعی و نسبت نیروها روشن میشود.
صلح میتواند کاهش واقعی رنج و گشودن مجالی تازه برای زندگی باشد؛ و همزمان ممکن است نظمی را تثبیت کند که بخش مهمی از مناسبات پیشین قدرت را حفظ کرده است. این دو امکان لزوماً یکدیگر را نفی نمیکنند. یک صلح میتواند هم زندگی هزاران انسان را از مرگ برهاند و هم از نظر اجتماعی یا سیاسی محدود و ناپایدار باشد. نگاه دیالکتیکی دقیقاً از همینجا آغاز میشود: از پرهیز همزمان از دو سادهسازی.
نخست آنکه هر خاموشی سلاح را بیدرنگ به صلحی پایدار و رهاییبخش ارتقا ندهیم. دوم آنکه هر صلح ناقص را صرفاً «نقابی بر سلطه» نخوانیم و واقعیت کاهش رنج را بیاهمیت نشماریم. شناخت حقیقت صلح مستلزم آن است که واقعیت موجود در نسبت با تاریخ، قدرت، طبقه و ساختار بررسی شود.
از اینجا پرسشی دیگر سر برمیآورد. خود مردم و نیروهای اجتماعی این واقعیت را چگونه میفهمند؟ چرا یک وضعیت برای گروهی «صلح»، برای گروهی «ثبات»، برای دیگری «تسلیم» و برای نیرویی دیگر «فرصتی برای تغییر» معنا میشود؟ میان واقعیت مادی و فهم اجتماعی آن، جهان معنا قرار دارد؛ جهانی که در آن جهانبینی و ایدئولوژی نقش پیدا میکنند.
جهانبینی و ایدئولوژی
صلح هرگز بیواسطه و بیتفسیر وارد آگاهی انسان نمیشود. هر جامعه و هر نیروی اجتماعی آن را در افقی معین میفهمد: در نسبت با امنیت، آزادی، عدالت، نظم، میهن، طبقه، آینده یا رهایی. این افق عام فهم را میتوان جهانبینی نامید.
جهانبینی شیوهای نسبتاً منسجم برای دیدن انسان، جامعه و تاریخ است. در یک جهانبینی، صلح ممکن است بیش از هر چیز هماهنگی و آشتی تلقی شود؛ در دیگری، ثبات و امنیت؛ و در افقی دیگر، امکان رهایی از مناسباتی که جنگ و خشونت را بازتولید میکنند. از همین رو، اختلاف بر سر صلح همیشه اختلاف بر سر یک واقعهی واحد نیست؛ گاه اختلاف بر سر خود معیارهایی است که با آنها آن واقعه فهمیده میشود.
ایدئولوژی با جهانبینی یکی نیست، هرچند در زندگی واقعی مرزی نفوذناپذیر میان آنها وجود ندارد. ایدئولوژی را نیز نباید صرفاً معادل دروغ و فریب دانست. ایدئولوژی مجموعهای سازمانیافته از معناها، ارزشها و بازنماییهاست که در متن مناسبات اجتماعی شکل میگیرد، با منافع و موقعیت نیروهای اجتماعی پیوند میخورد و میتواند در جهت مشروعیتبخشی، بسیج، مقاومت، مهار یا سازماندهی کنش عمل کند.
از همین رو، ایدئولوژی فقط زبان دولت یا طبقهی حاکم نیست. نیروهای فرودست، جنبشهای اجتماعی و نیروهای سیاسی مخالف نیز جهان را در صورتبندیهای ایدئولوژیک میفهمند و برای تفسیر و دگرگونی آن میکوشند. آنچه اهمیت دارد، پیوند ایدئولوژی با موقعیت اجتماعی، منافع، مناسبات قدرت و عمل تاریخی است.
در مسئلهی صلح، این پیوند اهمیتی ویژه پیدا میکند، زیرا خود واژهی صلح از منزلتی اخلاقی برخوردار است. قدرت میتواند از همین منزلت بهره گیرد و حفظ وضع موجود را با زبان «ثبات»، «مسئولیت»، «امنیت» یا «بازگشت به زندگی عادی» عرضه کند. در چنین وضعی، اعتراض ممکن است اخلال در صلح نامیده شود، نابرابری از میدان دید کنار رود و تمکین به نظم موجود به نشانهی عقلانیت تبدیل شود.
اما عکس این فرایند نیز ممکن است. نیروهای مخالف میتوانند هر مصالحهای را خیانت، هر توقف جنگی را تسلیم و هر خواست عمومی برای پایان دادن به خونریزی را ضعف سیاسی بخوانند. ایدئولوژی فقط قدرت حاکم را از دیدن واقعیت بازنمیدارد؛ هر نیروی اجتماعی نیز ممکن است هنگامی که واقعیت را در قالب پاسخهای از پیش آماده میفشارد، از تحلیل مشخص فاصله بگیرد.
نقد ایدئولوژی، بنابراین، صرفاً افشای تبلیغات رسمی نیست. مسئله این است که چگونه واژهها میدان ادراک را سامان میدهند: چه چیزی «صلح» نامیده میشود، چه چیزی «تهدید»، کدام خشونت دیده میشود و کدام خشونت عادی جلوه میکند، چه کسی صاحب حق سخن گفتن از امنیت است و هزینهی آن امنیت بر دوش چه کسانی قرار میگیرد.
با این همه، جهانبینی و ایدئولوژی بر زمینی نامرئی و مستقل از واقعیت مادی شکل نمیگیرند. زبان ثبات، امنیت یا رهایی تنها زمانی میتواند نیروی اجتماعی پیدا کند که بر زمینهای مادی استوار شود. خستگی از جنگ، ویرانی زیرساختها، فقر، تغییر موازنهی نیروها، بحران دولت، منافع طبقاتی و فشارهای بینالمللی صرفاً «موضوع» ایدئولوژی نیستند؛ شرایط واقعیای هستند که امکان گسترش برخی صورتبندیهای ایدئولوژیک و افول برخی دیگر را فراهم میکنند.
در این نقطه، تحلیل دیگر نمیتواند در قلمرو معنا متوقف بماند. باید پرسید خود آن شرایط مادی چیست که یک شکل معین از صلح و یک تفسیر معین از آن را امکانپذیر میکند. این همان جایی است که ماتریالیسم تاریخی وارد بحث میشود.
عبور از فلسفه به ماتریالیسم تاریخی
عبور از فلسفه به ماتریالیسم تاریخی به معنای کنار گذاشتن فلسفه نیست؛ جابهجا کردن سطح پرسش است. پرسش فلسفی میگوید صلح چیست و چه نسبتی با عدالت و آزادی دارد. پرسش ماتریالیستی میافزاید: کدام صلح، در کدام جامعه، در چه مرحلهی تاریخی، میان کدام نیروها و بر پایهی چه مناسباتی؟
در اینجا صلح دیگر مفهومی مجرد نیست، بلکه رابطهای تاریخی است. جنگ و صلح هر دو در جامعهای شکل میگیرند که از طبقات، دولتها، مالکیت، تولید، نهادها، منافع و نیروهای متعارض ساخته شده است. از همین رو، نمیتوان حقیقت یک صلح را مستقل از مناسبات مادیای فهمید که جامعه را بازتولید میکنند.
ماتریالیسم تاریخی از این پرسش آغاز نمیکند که بازیگران دربارهی صلح چه میگویند، هرچند این گفتهها برای تحلیل اهمیت دارند. پرسش نخست آن است که چه شرایطی آنان را به جنگ، مذاکره، عقبنشینی یا مصالحه رانده است؛ چه نیروهایی توان ادامهی جنگ را از دست دادهاند؛ کدام طبقات و گروهها هزینهی آن را پرداختهاند؛ چه منافع اقتصادی و سیاسی در خطر بودهاند؛ و چه تغییری در نسبت نیروها، صلح را ممکن یا ضروری ساخته است.
در این نگاه، صلح نه بیرون از مناسبات قدرت، بلکه در دل آنها پدید میآید. بنابراین پرسش «چه کسی از این صلح سود میبرد؟» ضروری است، اما کافی نیست. باید پرسید چه کسی هزینهی آن را میپردازد، چه حقوقی تثبیت یا محدود میشوند، چه امکانات تازهای برای کنش اجتماعی پدید میآید، و چه مناسباتی از دل صلح بازتولید یا دگرگون میشوند.
طبقه در اینجا یکی از حلقههای اصلی تحلیل است. جنگ برای همه یکسان تجربه نمیشود و صلح نیز پیامدهایی یکسان ندارد. کسانی ممکن است از بازسازی، قراردادها و سامان تازهی مالکیت بهرهمند شوند، در حالی که گروههایی دیگر با بیکاری، بدهی، کاهش دستمزد، آوارگی یا از دست رفتن زمین و مسکن روبهرو شوند. «بازگشت جامعه به حالت عادی» خود پرسشی طبقاتی است: عادی برای چه کسانی و بر پایهی کدام مناسبات؟
دولت نیز در این فرایند جایگاهی اساسی دارد. دولت فقط ابزار ادارهی جنگ نیست؛ سازمانیابی قدرت سیاسی در دوران صلح نیز از طریق قانون، بودجه، مالکیت، بازسازی، دستگاه امنیتی و نهادهای اداری ادامه مییابد. بنابراین خاموش شدن سلاحها لزوماً به معنای کاهش همهی اشکال اجبار نیست. قهر میتواند از شکل نظامی مستقیم به صورتهای حقوقی، اقتصادی و نهادی منتقل شود.
با این حال، از این گزاره نباید نتیجهای مکانیکی گرفت و هر صلحی را صرفاً بازتولید سلطه دانست. ماتریالیسم تاریخی، اگر به مجموعهای از پاسخهای آماده تقلیل یابد، توان تحلیلی خود را از دست میدهد. مسئله دقیقاً شناخت تعین مشخص هر وضعیت است: چه چیزی تغییر کرده، چه چیزی باقی مانده، چه امکانهایی گشوده شده و چه محدودیتهایی بازتولید شدهاند.
به این معنا، ماتریالیسم تاریخی صلح را از اخلاق تهی نمیکند؛ اخلاق را بر زمین تاریخ مینشاند. رنج انسان واقعی است، اما علل و شرایط رفع آن نیز واقعیاند. از همین رو، حقیقت صلح را نمیتوان تنها در نیتها، اعلامیهها یا آرمانها جست؛ باید آن را در حرکت واقعی مناسبات اجتماعی یافت.
صلح در افق ماتریالیسم دیالکتیکی و تاریخی
اگر ماتریالیسم تاریخی صلح را به زمین مناسبات واقعی بازمیگرداند، دیالکتیک ما را وامیدارد که آن را نه وضعیت پایانی و بیحرکت، بلکه لحظهای در حرکت تضادهای اجتماعی ببینیم.
صلح نه در غیاب تضاد، بلکه در صورتبندی تاریخی معینی از تضادها پدیدار میشود. تضاد در اینجا صرفاً برخورد بیرونی دو نیرو نیست، بلکه رابطهی متقابل و کشمکش نیروهایی است که در یک کلیت اجتماعی با یکدیگر پیوند دارند و حرکت آن را شکل میدهند. بنابراین خاموش شدن جنگ الزاماً به معنای از میان رفتن تضادهایی نیست که به آن انجامیدهاند.
برخی صلحها حاصل فرسایش طرفها و ناتوانی آنان در ادامهی جنگاند. برخی نتیجهی تغییر موازنهی قوا و عقبنشینی یک نیروی مسلطاند. برخی تضادی معین را حل میکنند، اما تضادهایی دیگر را برجای میگذارند. برخی نیز فقط صورت بروز تضاد را تغییر میدهند. تفاوت این صلحها نه در نام آنها، بلکه در بنیانها، جهت حرکت و پیامدهای تاریخیشان نهفته است.
از همین رو، مفهوم «حل تضاد» نیز باید با دقت به کار رود. هیچ جامعهای با صلح از تضاد تهی نمیشود. مسئله این است که آیا تضادی که به جنگ انجامیده بود واقعاً دگرگون شده، به سطحی دیگر منتقل شده، موقتاً مهار شده، یا تنها زیر فشار توازن تازهای از نیروها به عقب رانده شده است. صلحی که این تمایزها را نبیند، ممکن است خود زمینهی بحران بعدی را در درون خویش حمل کند.
بعد زمانی در اینجا تعیینکننده است. برخی صلحها زمان میخرند. فوریت مرگ را عقب میرانند و از این حیث ارزشی واقعی دارند، اما شرایط بازتولید درگیری را دگرگون نمیکنند. برخی دیگر، هرچند ناقص و پرتناقض، امکان سازمانیابی اجتماعی، بازگشت سیاست، گسترش حقوق یا تغییر نسبت نیروها را فراهم میکنند. ارزش تاریخی یک صلح را نمیتوان فقط در لحظهی امضای آن سنجید؛ باید دید چه فرایندی را ممکن میکند.
همین نکته نسبت صلح و رهایی را نیز روشنتر میسازد. صلح رهاییبخش به معنای جامعهای بیتضاد نیست. چنین تصوری خود غیردیالکتیکی است. معنای آن این است که صورتهای معینی از قهر و انقیاد عقب رانده شوند و امکان مداخلهی آگاهانهتر انسانها در مناسبات اجتماعی افزایش یابد.
بنابراین معیار صلح فقط خاموش شدن سلاحها نیست، اما خاموش شدن سلاحها نیز امری کوچک نیست. پرسش این است که پس از آن چه میشود: آیا جامعه امکان بیشتری برای زیستن، کار کردن، اندیشیدن، سازمان یافتن و دخالت در سرنوشت خود پیدا میکند؟ آیا فشارهای اقتصادی و سیاسی کاهش مییابند یا فقط نظمی تازه برای تحمل آنها برقرار میشود؟ آیا گروههای فرودست امکان بیشتری برای دفاع از منافع خود مییابند، یا هزینهی بازسازی بار دیگر بر دوش آنان گذاشته میشود؟
در این معنا، صلح باید در پیوند با بازتولید اجتماعی نیز فهمیده شود. زندگی فقط با زنده ماندن ادامه نمییابد. مسکن، کار، آموزش، درمان، پیوندهای انسانی، مراقبت و امکان ساختن آینده، اجزای مادی صلحاند. جامعهای که از جنگ بیرون آمده اما بخش بزرگی از مردمش در ناامنی معیشتی، آوارگی و بیآیندگی باقی ماندهاند، از مرگ مستقیم فاصله گرفته است، اما هنوز شرایط زندگی را بازنیافته است.
در سطح دولت و سیاست نیز باید همین تمایز را نگاه داشت. قانون، نظم و امنیت میتوانند شرط بازگشت زندگی باشند، اما همزمان میتوانند ابزار تثبیت مناسبات نابرابر نیز شوند. مسئله نه ستایش یا نفی مجرد «نظم»، بلکه بررسی محتوای اجتماعی آن است: چه نظمی، برای چه کسانی، با چه حقوقی و بر پایهی چه توازن قدرتی؟
همین پرسش در مناسبات میان دولتها نیز مطرح است. یک قرارداد صلح میتواند جنگ را متوقف کند، اما در دل نظمی بینالمللی شکل گیرد که روابط نابرابر اقتصادی، سیاسی یا نظامی را حفظ میکند. از سوی دیگر، همین توقف جنگ میتواند برای مردمی که زیر فشار ویرانیاند، امکان تجدید سازمان، دفاع از حقوق خود و تغییر شرایط را فراهم سازد. هیچیک از این ابعاد را نمیتوان به دیگری فروکاست.
از این منظر، قدرت ماتریالیسم دیالکتیکی و تاریخی در صدور حکم از پیش تعیینشده نیست، بلکه در توان آن برای تمایز گذاشتن میان شکل و محتوا، لحظه و فرایند، آرامش و رهایی، و میان حل تضاد با تعلیق یا تغییر شکل آن است. این روش صلح را نه در سطح نامها و اعلامها، بلکه در حرکت مناسبات میخواند.
حقیقت صلح نیز درست در همین حرکت آشکار میشود. نه هر صلحی رهایی است و نه هر صلح ناقصی فریب. باید دید یک جامعه پس از خاموش شدن سلاحها به کدام سو حرکت میکند، چه نیروهایی مجال عمل مییابند، چه مناسباتی تثبیت میشوند و چه امکانهایی برای دگرگونی گشوده میشود.
نتیجه
صلح را نمیتوان تنها با یک معیار فهمید. خاموش شدن سلاحها واقعیتی اساسی است؛ زیرا فاصله گرفتن از مرگ و ویرانی شرط نخست هر امکان دیگری است. اما همین واقعیت هنوز تمام حقیقت صلح را بیان نمیکند.
حقیقت صلح زمانی روشنتر میشود که بپرسیم این آرامش چگونه پدید آمده، بر چه توازن نیروهایی استوار است، کدام تضادها را دگرگون کرده و کدام را برجای گذاشته است. از این منظر، صلح نه فقط پایان یک درگیری، بلکه لحظهای در حرکت تاریخی جامعه است.
اخلاق ما را به رنج انسان حساس میکند. فلسفه بداهت واژهی صلح را به پرسش میکشد. نقد ایدئولوژی نشان میدهد چگونه معناهای متفاوت بر این واقعیت نهاده میشوند. ماتریالیسم تاریخی سرانجام این معناها و داوریها را به شرایط مادی، طبقات، دولت و نسبت نیروها بازمیگرداند؛ و دیالکتیک نشان میدهد که صلح خود لحظهای متحرک و متناقض در دل این مناسبات است.
از همین رو، پرسش نهایی این نیست که آیا صلح «خوب» است یا «بد». چنین پرسشی بیش از حد کلی است. پرسش دقیقتر این است: این صلح چه چیزی را متوقف کرده، چه چیزی را دگرگون ساخته، چه چیزی را دستنخورده باقی گذاشته و چه امکان تاریخی تازهای گشوده است؟
صلح هنگامی از یک وقفه فراتر میرود که پایان مرگ مستقیم، امکان بیشتری برای زندگی فراهم آورد؛ و زندگی، در این معنا، تنها ادامهی زیستی نیست، بلکه توان انسانها برای کار، اندیشیدن، سازمان یافتن و اثر گذاشتن بر مناسباتی است که سرنوشت آنان را شکل میدهد.
شاید حقیقت صلح را بتوان در همین فاصله جست: فاصلهی میان خاموش شدن سلاحها و دگرگون شدن شرایطی که سلاحها را دوباره به سخن درمیآورند.




نظرها
نظری وجود ندارد.