چه چیزی باعث گسست روژآوا شد؟
از رویای خودمدیریتی تا محاصره ژئوپولیتیک
متین بهار از نخستین روزهای جنگ علیه داعش در صفوف یگانهای مدافع خلق در شمال و شرق سوریه در روژآوای کوردستان و در شهر شنگال در عراق در جنگ علیه داعش حضور داشت و مسائل روژآوا را از درون سیستم خودمختاری شمال و شرق سوریه دنبال کرده است. نگین شیخالاسلامی وطنی در این گفتوگو تلاش کرده با او درباره علل افول انقلاب روژآوا صحبت کند؛ اینکه پیروزیها و دستآوردهای این انقلاب چه بود و این تجربه چگونه دچار گسست شد.

چهارچوب این بحث را باید از یک پرسش ساده اما اساسی آغاز کرد: روژآوا چگونه از یک تجربه سیاسی و اجتماعی که در میانه جنگ سوریه توانست بخش بزرگی از شمال و شرق این کشور را تحت اداره خود قرار دهد، به نقطهای رسید که آینده سیاسی و دستآوردهایش بار دیگر در معرض تهدید قرار گرفت؟
روژآوا در سالهای جنگ علیه داعش فقط یک نیروی نظامی نبود. در کنار مبارزه با داعش، الگویی از خودمدیریتی، مشارکت سیاسی، سازماندهی محلی و حضور گسترده زنان را دنبال کرد؛ الگویی که در فضای سیاسی خاورمیانه، و بهویژه در سوریه جنگزده، تجربهای متفاوت به شمار میرفت.
اما این تجربه از همان ابتدا در محیطی بسیار پیچیده شکل گرفت؛ محیطی که در آن قدرتهای منطقهای و جهانی، هرکدام منافع و محاسبات خود را داشتند.
و پیش از ورود به این بحث، یک نکته باید روشن باشد:
روژآوا نیروی نیابتی هیچکس نبود. نه نیروی نیابتی آمریکا بود، نه ترکیه، نه ایران و نه هیچ قدرت خارجی دیگری.
روژآوا در جنگ علیه داعش با ائتلاف به رهبری آمریکا همکاری نظامی کرد. این همکاری برای هر دو طرف اهمیت داشت و در میدان جنگ به دستاوردهای مهمی رسید. اما همکاری نظامی، الزاماً به معنای اتحاد سیاسی یا تعهد بلندمدت به آینده سیاسی طرف مقابل نیست.
شاید یکی از مهمترین پرسشهای این بحث دقیقاً از همینجا آغاز شود:
آیا روژآوا در مقطعی حمایت نظامی آمریکا را با یک تعهد سیاسی پایدار نسبت به آینده خود اشتباه گرفت؟
متین بهار، که از نخستین سالهای جنگ علیه داعش در صفوف یگانهای مدافع خلق در شمال و شرق سوریه و همچنین در شنگال حضور داشته و تحولات روژآوا را از نزدیک دنبال کرده است، در این گفتوگو تلاش میکند به همین پرسشها پاسخ دهد؛ از ساختار فکری روژآوا و ایدههای عبدالله اوجالان گرفته تا گسترش جغرافیایی آن، رابطه با جمعیتهای عرب، جنگ با داعش، حملات ترکیه و در نهایت، معادلات واشنگتن و تحولات سیاسی سوریه.
از نگاه بهار، مسئله فقط یک شکست نظامی یا یک خطای دیپلماتیک نبود. آنچه بر سر روژآوا آمد، حاصل برخورد چند عامل بود: ضعفهای درونی، فشار نظامی ترکیه، پیچیدگی روابط میان کردها و دیگر جوامع سوریه، محدودیتهای دیپلماتیک و در نهایت، تغییر محاسبات قدرتهای منطقهای و جهانی.
از یک ایده سیاسی تا یک واقعیت میدانی
روژآوا بر پایه ایده «کنفدرالیسم دموکراتیک» شکل گرفت؛ ایدهای که عبدالله اوجالان آن را در نقد دولت-ملت متمرکز و سرمایهداری دولتی مطرح کرده بود و در آن، شوراهای محلی، مشارکت مستقیم شهروندان و برابری جنسیتی جایگاه مهمی داشتند.
اما مسئله زمانی پیچیدهتر شد که این الگوی خودمدیریتی از مناطق عمدتاً کردنشین فراتر رفت و در جریان جنگ با داعش وارد مناطقی مانند منبج، رقه و دیرالزور شد؛ مناطقی که جمعیت عرب و ساختارهای قبیلهای در آنها نقش مهمی داشتند.
به باور بهار، این گسترش جغرافیایی، بخشی از یک ضرورت نظامی برای جنگ با داعش بود، اما همزمان مشکلات تازهای ایجاد کرد. رقه، برای نمونه، یکی از مهمترین مراکز داعش بود و شکست داعش بدون ورود به این مناطق دشوار به نظر میرسید. اما ورود به مناطق عربنشین، مسئله رابطه میان کردها و اعراب سوریه را نیز به یکی از چالشهای جدی تبدیل کرد.
بهار معتقد است فشار آمریکا برای پیشروی به سمت برخی از این مناطق، روژآوا را وارد موقعیتهایی کرد که لزوماً با منطق اولیه خودمدیریتی آن منطبق نبود.
از سوی دیگر، خاطره سیاستهای دوران بعث، از جمله پروژه «کمربند عربی»، بیاعتمادی تاریخی میان بخشهایی از جامعه عرب و کرد را عمیقتر کرده بود.
در چنین شرایطی، مسئله فقط اداره یک سرزمین نبود؛ مسئله این بود که آیا یک پروژه سیاسی میتواند در جامعهای چندقومیتی و چندمذهبی، بدون ایجاد شکافهای جدید، خود را تثبیت کند؟
ترکیه؛ فشار نظامی و فرسایش تدریجی
اما شاید هیچ عاملی به اندازه ترکیه برای آینده روژآوا تعیینکننده نبود.
آنکارا از ابتدا حضور یگانهای مدافع خلق در امتداد مرزهایش را یک تهدید امنیتی میدانست و عملیات نظامی متعددی را علیه مناطق تحت کنترل روژآوا انجام داد؛ از عفرین گرفته تا گریسپی و سریکانی.
بهار معتقد است هدف فقط تصرف چند شهر یا تغییر خطوط جغرافیایی نبود. از نگاه او، با ضربه زدن به زیرساختهای حیاتی، شبکه آب و برق و دیگر امکانات ضروری، میتوان یک ساختار سیاسی را بهتدریج فرسوده کرد.
در این روایت، فشار ترکیه یک عملیات مقطعی نیست؛ بخشی از فرایندی طولانیتر برای محدود کردن امکان تثبیت یک ساختار خودگردان کردی در مرزهای سوریه است.

روژآوا و معادله آمریکا
در این میان، رابطه با آمریکا به یکی از پیچیدهترین بخشهای داستان تبدیل شد.
روژآوا در جنگ علیه داعش به یکی از مهمترین شرکای نظامی ائتلاف به رهبری آمریکا تبدیل شد. اما این همکاری، یک سؤال اساسی را بیپاسخ گذاشت: وقتی جنگ با داعش پایان مییابد، رابطه آمریکا با روژاوا دقیقاً چه خواهد بود؟
به باور بهار، یکی از خطاهای مهم روژآوا این بود که میان شراکت نظامی و تعهد سیاسی تمایز کافی قائل نشد.
آمریکا برای شکست داعش به نیروهای زمینی نیاز داشت و نیروهای کرد و نیروهای دموکراتیک سوریه یکی از مهمترین نیروهای این جنگ بودند. اما این واقعیت لزوماً به معنای آن نبود که واشنگتن حاضر است برای تضمین یک ساختار سیاسی مستقل یا خودمختار در شمال و شرق سوریه، وارد رویارویی بلندمدت با ترکیه یا دیگر بازیگران منطقهای شود.
از این منظر، مسئله اصلی شاید نه این باشد که روژآوا متحد آمریکا بود یا نیروی نیابتی آمریکا بلکه این است که یک همکاری نظامی چگونه میتواند به یک رابطه سیاسی پایدار تبدیل شود، و آیا اصلاً واشنگتن چنین تعهدی را پذیرفته بود؟
تام باراک و تغییر صورتبندی رابطه
این پرسش با مواضع چهرههایی مانند تام باراک اهمیت بیشتری پیدا میکند.
بهار نسبت به نقش باراک در پرونده سوریه و روابط میان کردها، دمشق و ترکیه بهشدت انتقادی است. از نگاه او، مواضع باراک نشاندهنده رویکردی است که آینده نیروهای کرد سوریه را بیشتر در چارچوب ساختار جدید دولت سوریه و نیروهای نظامی آن تعریف میکند تا به عنوان یک پروژه سیاسی مستقل.
این همان نقطهای است که مفهوم «شریک نظامی» از «متحد سیاسی» جدا میشود.
اگر رابطه واشنگتن با نیروهای کرد سوریه از ابتدا بر اساس منافع مشترک در جنگ با داعش تعریف شده باشد، طبیعی است که با تغییر اولویتهای آمریکا، تعریف این رابطه نیز تغییر کند.
در نتیجه، مسئله را نمیتوان فقط به «پشت کردن آمریکا» یا «ضعف دیپلماسی روژآوا» تقلیل داد. مسئله بزرگتر، نابرابری قدرت و تفاوت اهداف دو طرف بود.
یک پروژه در میان چندین قدرت
روژآوا در منطقهای شکل گرفت که تقریباً هیچیک از بازیگران اصلی آن، آیندهای کاملاً مستقل برای این پروژه را نمیخواستند.
ترکیه با موجودیت سیاسی کردی در مرزهای خود مخالف بود. دمشق با اصل خودمختاری سیاسی خارج از کنترل مرکز مسئله داشت. ایران و روسیه نیز محاسبات خاص خود را در سوریه دنبال میکردند. آمریکا همکاری نظامی خود را بر اساس منافع و مبارزه با داعش تنظیم کرده بود.
در چنین محیطی، روژآوا برای بقا فقط به توان نظامی نیاز نداشت؛ به یک شبکه دیپلماتیک گسترده و تضمینهای سیاسی نیز نیاز داشت.
بهار معتقد است اینجا یکی از ضعفهای مهم روژآوا آشکار شد: فاصله میان تواناییهای میدانی و ظرفیت دیپلماتیک.
اما در کنار این ضعف، باید به عامل دیگری هم توجه کرد: روژآوا در محاصره ژئوپولیتیکی قرار داشت.
بنابراین، گسست آن را نمیتوان صرفاً نتیجه یک اشتباه داخلی دانست.
و در نهایت، پرسش اصلی
شاید پرسش امروز این نباشد که آیا روژآوا شکست خورد یا «پیروز شد.
پرسش مهمتر این است که چه چیزی از آن تجربه باقی مانده است؟
آیا آنچه در شمال و شرق سوریه شکل گرفت، صرفاً یک ساختار سیاسی موقت بود که در شرایط جنگ امکان ظهور پیدا کرد؟ یا تجربهای بود که حتی با از دست دادن بخشی از قدرت و قلمرو، ایدههایی مانند خودمدیریتی، مشارکت زنان، تمرکززدایی و همزیستی چندقومیتی را وارد معادلات سیاسی منطقه کرد؟
در روایت متین بهار، افول روژآوا حاصل برخورد مجموعهای از عوامل بود: فشار نظامی ترکیه، شکافهای اجتماعی و قومی، محدودیتهای دیپلماتیک، خطاهای استراتژیک و تغییر محاسبات قدرتهای بزرگ.
اما در پس همه این عوامل، یک واقعیت همچنان باقی است:
روژآوا نیروی نیابتی هیچ قدرت خارجی نبود؛ اما برای بقا در منطقهای که قدرتهای بزرگ و منطقهای قواعد بازی را تعیین میکنند، ناگزیر وارد همکاریهایی شد که سرنوشت سیاسی آن را به معادلاتی بزرگتر از خودش گره زد.
و شاید همین، یکی از مهمترین تناقضهای تجربه روژآوا باشد: پروژهای که در نظریه بر خودمدیریتی و رهایی از وابستگی به دولتها تأکید داشت، در میدان سیاست ناچار بود برای بقا با قدرتهایی وارد همکاری شود که اهدافشان لزوماً با آینده سیاسی آن یکسان نبود.
از همینجا پرسش قسمتهای بعدی آغاز میشود:
آیا گسست روژآوا پایان یک پروژه بود، یا پایان یک مرحله از آن؟
و اگر پروژه روژآوا دچار شکست یا عقبنشینی شده است، آیا باید شکست را در خود ایده جستوجو کرد، در شیوه اجرای آن، در اشتباهات سیاسی و دیپلماتیک، یا در ساختار ژئوپولیتیکی منطقهای که از ابتدا امکان تثبیت آن را محدود کرده بود؟
در ساوند کلاد، اسپاتیفای و کستباکس بشنوید.





نظرها
نظری وجود ندارد.