جنگ، چپ و «محور مقاومت»؛ نزاع بر سر یک برچسب
مخالفت با جنگ، نقد مداخله خارجی و سخن گفتن از امپریالیسم در بخشی از جدالهای سیاسی امروز به نشانهای برای نسبت دادن افراد و جریانها به «محور مقاومت» تبدیل شده است. حمید مافی این تعمیم را به چالش میکشد و میگوید نزاع بر سر چنین برچسبهایی، پیچیدگی نیروهای سیاسی و منطقهای را محو میکند و در نهایت میتواند مسئله اصلی را به حاشیه ببرد: زندگی مردمی که همزمان هزینه جنگ، تحریم، فقر و سرکوب را میپردازند.

لندن، انگلستان، بریتانیا - ۲۱ مارس ۲۰۲۶: معترضان در جریان راهپیمایی با شعارهای «بمباران ایران را متوقف کنید»، «دست از سر لبنان بردارید» و «فلسطین آزاد باید گردد»، پلاکارد در دست دارند. منبع: shutterstock
جنگ بار دیگر شکافهای قدیمی در میان نیروهای چپ ایران را آشکار کرده است؛ از تعریف امپریالیسم و نسبت با جمهوری اسلامی تا معنای «محور مقاومت». اما آیا مخالفت با جنگ و مداخله خارجی، الزاماً به معنای قرار گرفتن در این «محور» است؟ این پرسش نقطه آغاز گفتوگوی زمانه با حمید مافی است.
در این گفتوگو با حمید مافی، درباره خاستگاه و تحول مفهوم «محور مقاومت» در ادبیات سیاسی ایران صحبت میکنم. مافی همچنین به تغییرات فکری و سازمانی چپ ایران پس از دهه ۶۰، نقش مفهوم ضدامپریالیسم و نحوه مواجهه بخشی از چپ با جمهوری اسلامی میپردازد.
بخش دیگری از گفتوگو به این پرسش اختصاص دارد که آیا میتوان همزمان جنگ را امپریالیستی و تجاوزکارانه دانست و با آن مخالفت کرد، اما خود را در چارچوب «محور مقاومت» تعریف نکرد. مافی در ادامه، درباره کاربرد مفاهیمی مانند «نیروی نیابتی» و پیامدهای تقلیل تحولات پیچیده منطقه به این مفاهیم سخن میگوید و در نهایت از فاصله گرفتن جدالهای نظری و گفتمانی از مسائل عینی و رنجهای روزمره مردم، از تحریمها و معیشت تا سرکوب و اعدام، انتقاد میکند.
زمانه ـ پیش از هر چیز، بهتر است تعریفی از «محور مقاومت» داشته باشیم. اگر بخواهیم خیلی کوتاه درباره آن صحبت کنیم، باید بپرسیم اساساً محور مقاومت چیست و از چه زمانی وارد ادبیات سیاسی ایران شد؟
حمید مافی ـ در ایران، آنچه میتوان پیدا کرد نشان میدهد که نخستینبار در سالهای ۱۳۸۹، زمانی که علیاکبر ولایتی وزیر امور خارجه بود، از این واژه استفاده شد؛ البته با پسوند «اسلامی». او از «مقاومت اسلامی» سخن میگفت و ایران، سوریه، حزبالله لبنان، عراق و حماس را مجموعهای معرفی میکرد که در برابر اسرائیل مقاومت میکنند. در سخنرانیهای آیتالله خامنهای نیز بارها از تعبیر «جبهه مقاومت اسلامی» استفاده شده است. اما این مفهوم در جریان تحولات سوریه برجستهتر شد؛ یعنی زمانی که سوریه وارد بحران شد و ایران بهطور مستقیم مداخله نظامی کرد. به نظر من، این یکی از گرههایی است که هنوز باز نشده و در نهایت ما را به وضعیت امروز رسانده است. در آن مقطع، در گفتار امنیت ملی ایران ــ که اتفاقاً دولت حسن روحانی نیز همین چارچوب را داشت ــ این استدلال مطرح میشد که اگر میخواهیم در امان بمانیم، باید بیرون از مرزهای ایران بجنگیم. اگر خاطرتان باشد، در جریان انتخابات، یکی از شعارها این بود که «خوب شد که ما سوریه و لیبی نشدیم». بحثی که در یک کتاب هم منتشر شد، تقریباً همهچیز را از زاویه منافع ملی، امنیت ملی و گفتمان امنیتی توضیح میداد: اگر میخواهیم در داخل ایران در امان بمانیم، باید در بیرون از مرزها بجنگیم. بنابراین، از این منظر، وقتی ایران وارد سوریه شد، در واقع در حال دفاع از مرزهای خودش در خارج از مرزها بود. در همان زمان، بحث دیگری نیز در درون حاکمیت شکل گرفت. بخشی از حاکمیت معتقد بود که با این حضور، «محور مقاومت» ساخته شده است؛ محوری که همان حزبالله لبنان، نیروهای حاضر در سوریه، نیروهای عراقی و نیروهای فلسطینی را شامل میشد. البته در مورد فلسطین، واقعیت این است که این رابطه در دورههای مختلف، فراز و نشیبهای زیادی داشته که بعداً میتوانیم به آن بپردازیم. در درون حاکمیت، گفتمان «محور مقاومت» یا استفاده از این واژه بارها و بارها تکرار شد. گفته میشد که یک محور مقاومت وجود دارد که نه فقط در برابر اسرائیل، بلکه ــ در ادبیات نسل جوانتر ــ در برابر استعمار، امپریالیسم و در واقع مداخله خارجی قرار گرفته است. با این حال، در گفتار فرماندهان نظامی، همچنان بیشتر از تعبیر «محور مقاومت اسلامی» استفاده میشود. حتی آیتالله خامنهای نیز بهندرت از تعبیر «محور مقاومت» بدون پسوند «اسلامی» استفاده میکرد.
در سوریه این مسئله بسیار مشخص بود. بخشی از نیروهای سپاه پاسداران ایران به سوریه رفتند و در حمایت از بشار اسد و در سرکوب داخلی نقش داشتند. همزمان، از سوی دیگر، در بخشی از چپ ایران نیز تحلیلی درباره سوریه شکل گرفت که بر اساس آن، در سوریه یک انقلاب رخ داده بود. در آغاز، بله، آنچه در ابتدا اتفاق افتاد شورشی علیه دولت بود، اما بعد از آن، بازیگران تغییر کردند. بر اساس اسنادی که بعداً افشا شد، اسرائیل نیز در آنجا نقش داشت. آمریکا وارد شد و پایگاه نظامی ایجاد کرد، ترکیه حضور داشت، ایران حضور داشت، روسیه حضور داشت و عربستان سعودی نیز درگیر بود. در واقع، سوریه به یک جنگ میان مجموعهای از قدرتها و متحدان آنها تبدیل شد. با این حال، این وجه ماجرا در تحلیل دستکم بخشی از چپ دیده نمیشد؛ چراکه زاویه تحلیل آنها اساساً بر این مبنا قرار داشت که جمهوری اسلامی را سرمایه یا عامل مطلق تحولات میبینند و تمام تحولات منطقه را بر اساس نقش جمهوری اسلامی تحلیل میکنند. در این چارچوب گفته میشد این نیرو، نیروی نیابتی جمهوری اسلامی است؛ آن نیرو هم نیروی نیابتی جمهوری اسلامی است و به همین ترتیب، تکتک بازیگران از این زاویه تحلیل میشدند.
در اینجا، در واقع، دعوا بر سر خود واژه یا مفهومی بود که بهشدت پررنگ شده بود. همزمان، در دانشگاههای ایران نیز اتفاقاتی در حال رخ دادن بود. اگر بخواهم خلاصه کنم، بخشی از همین چپ سازمانیافته که از قبل نیز تفسیری مشخص داشت ــ تفسیری که شاید بتوان نمونههایی از آن را در حزب توده و بعدها در «تدارک کمونیستی» دید ــ جمهوری اسلامی ایران را نیرویی ضدامپریالیستی میدانست. در کنار آن، بخشی از چپ جوانتر ایران نیز با این تحلیل مواجه بود که در سوریه مداخله امپریالیستی صورت گرفته است و چشم خود را بر مداخله جمهوری اسلامی ایران میبست. بنابراین معتقد بود که باید در برابر مداخله امپریالیستی ایستاد و از بشار اسد حمایت کرد، نه اینکه خواهان سقوط او بود. به این جریان، در توصیف ادبیات رسانهای، بیشتر «محور مقاومت» گفته میشود. این را هم در دانشگاهها میبینید؛ وقتی به دانشگاهها میرفتید، گروههای دانشجویی چپ نیز در بسیاری موارد همین تفسیر را داشتند.فکر میکنم این ماجرا به دهه ۱۳۹۰ برمیگردد؛ یعنی بعد از همان ماجراهای انتخابات ۱۳۸۸ در ایران.
اما ما الان دوباره شاهد اوجگیری این گرایش هستیم. در عین حال، طبیعی است که جنگی علیه ایران اتفاق افتاده، این بار در داخل مرزهای ایران، و به نظر میرسد پیچیدگیهای مربوط به این گرایش چپِ محور مقاومتی بیشتر شده است.
من فکر میکنم برای فهم این موضوع باید خیلی بیشتر به عقب برگردیم. ماجرا از این قرار است که در سال ۱۳۶۷، اوج کشتار جمعی در ایران اتفاق افتاد. بعد از کشتار ۱۳۶۷، تجربهای که به انقلاب منجر شده بود، از آن سوی ماجرا بهطور کامل تداوم پیدا نکرد. نسلی که زنده مانده بود، روابط سازمانی خود را از دست داده بود، سازمانهایش از بین رفته بودند و در عین حال، خودش نیز ظاهراً به نوعی تجدیدنظر در باورهای پیشین خود رسیده بود. در نهایت، به جای آن ایدههای انقلابی، ضدامپریالیستی و ضد استعماری که سرنوشت آنها با یکدیگر و با سرنوشت منطقه گره خورده بود، دو چیز جایگزین شد. یکی، صنعت ترجمه بود که خودش داستان مفصلی دارد و در نتیجه آن، پستمدرنیسم و نظریات مختلف دیگر بهشدت ترجمه و وارد فضای فکری ایران شد. دوم، مسئلهای بود که بهشدت بر ارکان این بحث اثر گذاشت و آن، اسلام سیاسی بود. جمهوری اسلامی را با مفهوم «اسلام سیاسی» توصیف کردند. اما این توصیف جمهوری اسلامی با تأکید بر اسلامیت آن، یک مشکل وجودی ایجاد میکرد. بسیاری از نیروهای همسرنوشت، بهویژه نیروهای زن که عضو سازمانها بودند و مبارزه کرده بودند، با مسئله مذهب مواجه بودند؛ مسئلهای که در ایران برای آنها تا حد زیادی ماهیتی تروماتیک داشت. این مسئله را مثلاً میتوان در روابط فمینیستهای ایرانی با جریانهای فمینیستی دیگر در سالهای اخیر نیز مشاهده کرد. آنها ارتباط بسیار کمی با فمینیستهای عرب برقرار کردهاند و یکی از مسائلی که فاصله ایجاد میکند، مسئله حجاب است. بخشی از همان نیروهایی که زنده مانده بودند و از زندان بیرون آمده بودند، روابط سازمانی خود را از دست داده بودند و مسیر دیگری را در پیش گرفتند.
اگر بخواهیم به سالهای اخیر برگردیم، همواره این بحث مطرح بوده که آیا به ایران حمله خواهد شد یا نه. در تحلیلهایی که میشنوید یا میخوانید، بارها این دیدگاه مطرح شده که چنین اتفاقی رخ نخواهد داد. از سوی دیگر، جمهوری اسلامی ایران نیز در برخی تحلیلها بهعنوان بخشی از آن چیزی تعریف شده که با عنوان «خردهامپریالیسم» از آن یاد میکنند. یعنی جمهوری اسلامی را نیز در زمره دولتهای خردهامپریالیست قرار میدهند؛ حکومتی که خود در منطقه مداخله امپریالیستی انجام میدهد. در عین حال، در تحلیل جمهوری اسلامی این را میگویند که به هر صورت، نمیتوان گفت ضد امپریالیستی است، اما تنها جغرافیایی است که در اقتصاد و قدرت آمریکا در آن منطقه ادغام نشده و همه تلاششان این است که آن را هم ادغام کنند. اما به هرحال چپ ایرانی این را باور نمیکند و همواره، بهویژه در مقاطع نزدیکتر، مثلاً پیش از فروردین ۱۴۰۴، احتمال حمله نظامی را بسیار بالا نمیدانست. در اینجا خبرهایی که بعداً تأیید هم شدند مطرح شد. مثلاً وزیر خارجه عمان شب قبل از حمله اعلام کرد که اساساً ایران تمام پیشنهادات را پذیرفته بود و تصور آنها این بود که همهچیز حل شده است. بعدتر انگلیس نیز این موضوع را تأیید کرد. من حتی مصاحبهای از، اگر اشتباه نکنم، حمید عزیزی دیدم که از همین تحلیلگران جوانِ منتسب به محور مقاومت محسوب میشود و به ایران برگشته و زمانی هم در آمریکا زندانی بوده است. او درباره وزیر خارجه میگوید که ایران حتی پذیرفته بود علاوه بر بازرسان آژانس، کارشناسان آمریکایی نیز در پروژههای اتمی ایران حضور داشته باشند. یعنی ایران تا این حد در آن جریان عقبنشینی کرده بود، اما نهایتاً هدف حمله قرار گرفت. اگر واکنشها به حمله یا موضعگیریها در برابر حمله را ببینیم، از یک طرف ارجاع کردن جمهوری اسلامی ایران بهعنوان بخشی از نظام بینالمللی جنگ با آمریکا و اسرائیل را میبینیم؛ درباره اسرائیل میدانیم چه روایتی ساخته شده و آمریکا نیز جنگ را با تحریمهای اقتصادی پیش برده بود.
در میان چپ ایرانی، در اینجا دوباره یک بحث شکل گرفت. بخشی معتقد بود که جمهوری اسلامی مقصر جنگ است؛ این بحث فقط از سوی راستها مطرح نشد. مثلاً نمونهای که میتوانم مطرح کنم، حسین قاضیان است که میگوید جمهوری اسلامی عامل جنگ نیست، اما مسئولیت وقوع جنگ را بر عهده دارد، به این دلیل که اول، به سراغ بازدارندگی رفته است؛ یعنی، به تعبیر ایشان، نیروهای نیابتی داشته، دوم، صنعت موشکی داشته و سوم، صنعت هستهای داشته است.
البته آقای حسین قاضیان چپ نیست و گرایش دیگری دارد.
دقیقاً میخواستم نمونه آن طرف را بگویم. ببینید، این تحلیل را از حسین قاضیان میتوان پذیرفت چون رویکردش چیزی جز این نیست. اما مثلاً در «کارگاه دیالکتیک» که خودش را چپ انقلابی، چپ رادیکال و معتقد به مبارزه انترناسیونالیستی تعریف میکند، مقالهای منتشر میشود که میگوید جمهوری اسلامی در سطح اول مسبب جنگ نیست، اما در سطح دوم جمهوری اسلامی هم مسبب است. به چه دلیل؟ به همان دلیل که بخشی از منابع درآمدی ایران را صرف نیروهای نیابتی خود کرده، بخشی را صرف صنعت موشکی کرده و بخشی را نیز صرف صنعت هستهای کرده است.
در این گفتمان، دیگر تفاوت چندانی با راست وجود ندارد؛ تنها تفاوت این است که این حرف را با نام «چپ» میزند. این موضوع خیلی صریح گفته میشود و حتی پیشنهاد به جمهوری اسلامی این است که همهچیز را واگذار کند و آن را تصویب کند.
خب، اگر اجازه بدهی من میخواهم برگردم به چپ محور مقاومت. با توجه به پیچیدگیهایی که تو گفتی، میخواهم این را برای مخاطبمان بیشتر باز کنیم که آیا نمیشود مخالف جنگ بود، اما محور مقاومتی نبود؟ آیا نمیشود چپِ محور مقاومتی نبود؟
من اصلاً با واژه «محور مقاومت» مشکل دارم، راستش را صادقانه بگویم.
پس مشکلت را بگو، ادامه بده!
من فکر میکنم اتفاقی که در این سالها افتاده، بهویژه در ادبیات نوشتاری و گفتاری و مشخصاً در بخش زیادی از چپ، این است که مفاهیمی را که نیروی مقابل یا دشمن خودش میداند، به کار میگیرد؛ یعنی مفاهیمی که آن نیرو ساخته است. ببین، فقط بحث «محور مقاومت» نیست. من درباره «نیروی نیابتی» هم میخواهم توضیح بدهم. تا همین حالا هم مدام، وقتی درباره این موضوع صحبت میشود، مثلاً گفته میشود حزبالله لبنان نیروی نیابتی جمهوری اسلامی ایران است. در سوریه، نیروهای نیابتی جمهوری اسلامی هستند؛ حماس هم نیروی نیابتی جمهوری اسلامی است.
اگر اجازه بدهی، میخواهم این موضوع را باز کنم. اصلاً مسئله شیعه در لبنان داستان دیگری است. شیعیان در لبنان هویتی داشتهاند که تحت سرکوب بوده و در تاریخ خود مقاومتهایی نیز داشتهاند. هیچکس نمیتواند این واقعیت را نادیده بگیرد. حالا اینکه حزبالله لبنان بعدها از یک نیروی مردمی تبدیل شده و وارد پارلمان شده، پارلمانتاریست شده و خودش بخشی از همان دولت شده ــ حالا اینکه آن دولت را استثمارگر بدانیم یا نه، موضوع دیگری است ــ بحث جداگانهای است. اما تقلیل این جریان به «نیروی نیابتی جمهوری اسلامی» در واقع نوعی زدودن عاملیت از خود مردم آن منطقه است و به معنای ندیدن واقعیتهای موجود است. مثلاً درباره همین حماس، مدام گفته میشود که نیروی نیابتی جمهوری اسلامی است. در حالی که ما بهخوبی میدانیم که در سوریه، حماس در جبههای کاملاً متضاد با جمهوری اسلامی ایران قرار گرفت. در سال ۲۰۱۲، پرسشی از فردی که عضو دفتر سیاسی حماس بود، مطرح میشود. از او میپرسند که اگر اسرائیل اقدامی علیه ایران انجام دهد، آیا حماس حاضر است در حمایت از ایران وارد جنگ شود؟ پاسخ او بسیار صریح است. میگوید اگر جنگی میان دو قدرت وجود داشته باشد، حماس بخشی از چنین جنگی نخواهد بود. ما در واقع قائل به منافع خودمان هستیم.
در سوریه نیز اتفاقی که میافتد، همین است. حماس در واکنش به تحولات اعلام میکند که ما بخشی از ائتلافهای نظامی منطقهای نیستیم و استراتژی ما دفاع از خودمان است. یک مقام دیگر حماس نیز دوباره میگوید که حماس در هیچ جنگی میان ایران و اسرائیل دخالت نخواهد کرد و هرگز وفاداری کامل به تهران را تعهد نکرده است. روابط ما روابطی مبتنی بر منافع مشترک است. در سوریه چه اتفاقی میافتد؟ در سوریه، حماس، همین آقای هنیه، که به تهران فرستاده شده بود، به قاهره میرود و در قاهره، دقیقاً در ۲۴ فوریه ۲۰۱۲، پیامی خطاب به مردم سوریه میفرستد و از مردمی که برای آزادی، دموکراسی و اصلاحات تلاش میکنند، حمایت میکند. این روابط، روابط میان جمهوری اسلامی و حماس را قطع میکند و تا اواخر سال ۲۰۱۶ اساساً رابطهای میان این دو وجود ندارد. از سال ۲۰۱۶ تلاش میکنند روابط را بازسازی کنند، اما نهایتاً حماس خیلی مشخص اعلام میکند که نمیخواهد در میان دولتها، تعهد کاملی به تهران بدهد و منافع مشخص خودش و بازی خودش را دنبال میکند. حتی در مورد حمایت مالی نیز که اینهمه درباره آن ادعا میشود، اکنون خوشبختانه اطلاعات بیشتری فاش شده است. مشخص شده چه کسانی بیشتر کمک کردهاند و چه کسانی کمک نکردهاند؛ اینکه جمهوری اسلامی کمک کرده یا نکرده، بحث دیگری است. حتی این را هم بگویم و برگردم سراغ همان سؤال. در سال ۲۰۲۳، وقتی هنیه به تهران سفر میکند، حدود دو هفته بعد از عید، بعد از هفت عید، آیتالله خامنهای آنجا میگوید: «ما را وارد جنگ نکنید، ما وارد جنگ نمیشویم.» یعنی موضع حماس از ابتدا همین بوده است.
خب، این حماس حالا بهعنوان «نیروی نیابتی» تعریف میشود. در مورد حزبالله هم همین مسئله مطرح است. درباره محور شیعی توضیح دادم که این مفهوم از کجا میآید. اما در مورد «محور مقاومت» نیز از همین زاویه مشکل دارم. مسئله این است که یک واژه در جایی ساخته شده؛ همانطور که گفتم، نخستین بار ولایتی از آن استفاده میکند و جمهوری اسلامی نیز بهکرات از آن با عنوان «محور مقاومت اسلامی» استفاده میکند. اما نهایتاً در آن جنگ، چپ ــ البته فقط در این جنگ نیست ــ از همین واژه استفاده میکند. ما همین مسئله را در دیماه هم داریم. در دیماه ۱۳۹۶، در ایران در اعتراض به افزایش نرخ دلار تظاهراتی شکل میگیرد و حاکمیت آن را سرکوب میکند. جزوهها یا مقالاتی از بخشی از چپ داریم که در آنها، حالا با این عنوان که این هم خودش داستان دیگری است، گفته میشود اینها تلاش برای ایجاد انقلاب رنگی در ایران هستند و پشت این اتفاقات، دستاوردها یا اهدافی وجود دارد. بعد میآید و با استفاده از همان واژه «محور مقاومت»، توضیح مبسوطی درباره رقابت چین و آمریکا و روسیه و امپریالیستها ارائه میدهد و در نهایت میگوید که این محور مقاومت است. یعنی از این واژه برای توضیح همهچیز استفاده میکند.
یعنی به نظر تو در موقعیت اساساً مفهوم «محور مقاومت» یک برساخته است؟
من معتقدم مفهوم «محور مقاومت» با تفسیری که الان از آن استفاده میکنند، یعنی با این میزان گستردگی که امروز از آن استفاده میشود و همهچیز را به آن نسبت میدهند، یک برساخته است؛ مفهومی که در مقطعی ساخته شده، جایی از آن استفاده شده و بعد جمهوری اسلامی، بهطور مشخص علی خامنهای، آن را در ادبیات خود برجسته کرده و نسل جوانتر این جریان نیز آن را ادامه داده است. اگر واقعا بخواهی درباره «محور مقاومت» حرف بزنی، این جریان خیلی مشخص آدرس دارد. اول، بهشدت «بالا به پایین» است و اساساً سازمانیابی از پایین ندارد. توصیفش همین است. حتی در موضوعاتی مانند مسئله کارگری در ایران یا مسئله زنان در ایران، اصلاً باوری به خودسازماندهی ندارد، بلکه معتقد است باید هدایت کنی؛ همهچیز از بالا هدایت میشود و همهچیز امنیتی دیده میشود.
دوم، مسئلهاش واقعاً اقتصاد سیاسی نیست؛ حتی مسئلهاش استثمار هم نیست. میدانیم که بخش زیادی از این جریان، همین حالا هم با مجموعههای مختلفی روابط دارد؛ نه فقط در سطح فرماندهان بلندپایه سپاه یا مقامهای سیاسی، بلکه حتی در میان نسل جوانتر این جریان نیز چنین روابطی وجود دارد. به هر صورت، روابطی با منابع مالی، شرکتها یا بنیادهای متحدی دارند که آنها را از نظر مالی حمایت میکنند. واقعاً حتی خودشان را مارکسیست یا حتی چپ هم تعریف نمیکنند. آنها خودشان را در یک ساختار گفتمانی اسلامی و عدالتخواه تعریف میکنند و نهایتاً معتقد به عدالت توزیعی هستند. بعد شما این مفهوم را برمیگردانید و گسترش میدهید و هر فردی که تحلیلی دارد و از واژههای مشترکی استفاده میکند، در همین چارچوب قرار میگیرد. من خودم با این مسئله روبهرو شدهام. مثلاً میگویند تجاوز هم امپریالیستی است؛ بعد واکنش چیست؟ این است که خب، این را مثلاً در علیزاده هم میگوید، درون جریانهای دیگر هم گفته میشود یا جمهوری اسلامی هم همین را میگوید. یا مثلاً توصیفی درباره اقتصاد جمهوری اسلامی ارائه میشود و بلافاصله همین ادبیات به کار گرفته میشود؛ ادبیاتی که آن جریان هم از آن استفاده میکند.
وقتی فقط بر اساس واژههای مشترک پیش میروید، نهایتاً به این نتیجه میرسید که هر کسی که با رژیم ضدیت دارد و جنگ را امپریالیستی میداند، به او میگویند محور مقاومتی! به همین دلیل است که من معتقدم «محور مقاومت» میتواند یک برساخته باشد؛ به این معنا که تدوین شده و به فضای بیرونی و به هر نیروی ضدجهانی که مشخصاً با یک تجاوز امپریالیستی مواجه است، تعمیم داده شده است. تمام. بعد شرایط طوری میشود که باید مخالفت با جنگ را تفکیک کنیم تا در این جبهه قرار نگیریم.
من خودم واقعاً یک حس شخصی دارم. از مردمانی که در جغرافیایی با شرایطی که دارند زندگی میکنند شرمندهام؛ مردمانی که همین الان، به لحاظ معیشتی، وضعیتشان اصلاً قابل توصیف نیست. در این طرف ماجرا، ما مشغول دعوا بر سر مفاهیم و واژهها هستیم و حتی نمیتوانیم یک اقدام مشترک و جمعی انجام دهیم برای اینکه از رنج آن مردم کاسته شود. شاید اگر بخواهم روشنتر بگویم، در این سالها هیچوقت اعتراض به تحریمها و تلاش برای لغو تحریمها مسئله نبوده است. نه در جریان راست، نه در جریان چپ؛ اگرچه در بعضی جاها همیشه در داخل مطرح بوده است.
و الان هم واقعاً مسئله این است که در میان مفاهیم متعددی که مطرح میشود، جان آن آدمها چه میشود؟ جمهوری اسلامی از این فرصت استفاده کرده و قانونی را تصویب میکند که زمینه سرکوب بیشتر را فراهم میکند. ترسناکتر اینکه درون نهادهای نظامی، بازگشت برخی چهرهها و فرماندهان مطرح شده است که احتمال سرکوب را بیشتر میکند. در نهادهای نظامی، در آستانه یا در همین وضعیت، وقتی دارند فکر میکنند با بنزین چه کار کنند، این اتفاقات میتواند آدرسی باشد از اینکه قرار است سرکوب داخلی بیشتری صورت بگیرد. از طرف دیگر، وضعیت اعدامها هم در جریان است. در این طرف ماجرا، فاصله ما با انسانهایی که آنجا زندگی میکنند، آنقدر زیاد شده که انگار در یک دنیای دیگر زندگی میکنیم و بر سر مفاهیم دیگری چالش داریم!




نظرها
نظری وجود ندارد.