گزارش میدانی:
وقتی اهالی فرهنگ پشت فرمان مینشینند
ناشران، نویسندگان، مترجمان و روزنامهنگارانی که برای گذران زندگی به اسنپ روی آوردهاند
برای شماری از نویسندگان، مترجمان، ناشران و روزنامهنگاران در ایران، کار فرهنگی دیگر بهتنهایی هزینه زندگی را تأمین نمیکند. برخی روزها مینویسند و ترجمه میکنند و شبها مسافر جابهجا میکنند؛ برخی برای ادامه نشر کتاب پشت فرمان مینشینند و برخی ناچارند دوربین را کنار بگذارند. یک عکاس خبری به زمانه میگوید: «گاهی دوربین را میگذاری کنار و میزنی به خیابان؛ نه برای عکاسی، برای پیداکردن مسافر.»

راننده تاکسی اسنپ در تهران ـ عکس: ایرنا
در ایران امروز، برای بخشی از اهالی فرهنگ، نوشتن دیگر بهتنهایی شغل نیست؛ کاری است که باید در فاصله میان دو مسافر، بعد از پایان شیفت، نیمهشب یا در خانه و در کنار شغلی دیگر انجام شود. ناشری که بیش از دو دهه کتاب منتشر کرده، نویسنده و مترجمی که دهها عنوان کتاب در کارنامه دارد و عکاس خبریای که سالها از خیابان و رویدادهای سیاسی و اجتماعی ایران عکس گرفته، حالا بخشی از روز یا شب خود را پشت فرمان میگذرانند؛ نه به این دلیل که علاقهشان به کتاب، ترجمه، روزنامهنگاری یا عکاسی تمام شده، بلکه چون درآمد این حرفهها دیگر کفاف هزینههای معمول زندگی را نمیدهد. برخی حتی عطای کار فرهنگی را به لقایش بخشیده و تماموقت رانندگی میکنند. با سه تن از آنها درباره این تغییر اجباری در زندگیشان گفتوگو کردهایم.
بحران فرهنگ با جنگ آغاز نشده است. سالها است که کاهش قدرت خرید، افزایش هزینه تولید، کوچکشدن بازار مطبوعات، سانسور، محدودیتهای اجتماعی و سیاسی و بیثباتی اقتصادی، شغلهای فرهنگی را فرسوده کردهاند. اعتراضات دی ۱۳۹۶، آبان ۱۳۹۸، جنبش «زن، زندگی، آزادی» و سپس بحرانهای سیاسی و اقتصادی سالهای بعد به ویژه اعتراضات دی ۱۴۰۴، هربار بخشی از این بازار را کوچکتر کردند. جنگ ۱۲روزه و سپس جنگ ۴۰ روز نیز برای بسیاری از فعالان این حوزه، آغاز بحران نبود؛ ضربهای تازه به بدنی بود که از قبل فرسوده شده بود.
آمارهای نشر، تصویری روشن از این فرسودگی میدهند. براساس دادههای خانه کتاب، شمارگان کتاب در سال ۱۴۰۳ به پایینترین سطح دو دهه اخیر رسیده است؛ ناشران از تیراژهای هزار و دوهزار نسخهای فاصله گرفتهاند و به چند صد نسخه رسیدهاند و حتی مواردی از چاپ زیر ۱۰۰ نسخه نیز گزارش شده است. در بهار ۱۴۰۴، میانگین شمارگان کتاب حدود هزار نسخه بود؛ اما در تیر همان سال به ۷۱۴ نسخه کاهش یافت. در حوزه ادبیات، میانگین شمارگان در تیرماه تنها ۵۸۵ نسخه بود؛ یعنی در بازاری که زمانی چاپ هزاران نسخه از یک کتاب اتفاقی معمول بود، امروز ممکن است نویسندهای ماهها و گاهی سالها برای انتشار اثرش منتظر بماند تا درنهایت یک تا سی صد نسخه از آن چاپ شود.
ایرج، نام مستعار ناشری است که بیش از دو دهه در حوزه کتاب فعالیت کرده و انتشاراتش در این سالها بیش از ۳۰۰ عنوان کتاب منتشر کرده است؛ از جمله کتابهایی در حوزه سینما و عکاسی که برخی از آنها فروش مناسبی داشته و حتی به منابع درسی دانشگاهی تبدیل شدهاند. اما از جنگ ۱۲روزه به این سو، برای تأمین هزینههای زندگی پشت فرمان اسنپ مینشیند. ماشینش پژو ۲۰۶ مدل ۱۳۹۰ است. او متأهل و اجارهنشین است. میگوید: «مسئله فقط این نیست که کتاب کمتر میفروشد. مسئله این است که فاصله درآمد نشر با هزینه زندگی خیلی زیاد شده. شما باید نقدینگی داشته باشی. اسنپ حداقل پولش را همان روز میدهد. او ادامه میدهد:
وقتی ناشر هستی، فقط هزینه زندگی خودت نیست. باید پول چاپ بدهی، کاغذ بخری، هزینههای دفتر را بدهی و از همه مهمتر، حقالتألیف و حقالترجمه نویسنده و مترجم را هم پرداخت کنی. وقتی کتاب نمیفروشد، این چرخه قفل میشود.
برای ایرج، پشت فرمان نشستن به معنای کنارگذاشتن نشر نیست. میگوید اگر بتواند، همچنان کتاب منتشر میکند، اما دیگر نمیتواند تمام وقتش را صرف آن کند:
من دو دهه از زندگیام را برای نشر گذاشتهام. نمیتوانم یکدفعه بگویم تمام شد. ولی زندگی هم منتظر نمیماند. اجارهخانه را نمیتوانی به ناشربودن توضیح بدهی.
در سوی دیگر این زنجیره، امین، نویسنده و مترجم، قرار دارد؛ نویسندهای با بیش از ۳۰ عنوان کتاب در کارنامه که در چند جایزه ادبی نیز برنده یا نامزد بوده است. او نیز از جنگ ۱۲روزه به بعد با پژو ۲۰۶ قدیمیاش به اسنپ روی آورده است. روزها مینویسد و ترجمه میکند و شبها رانندگی میکند. میگوید:
ناشر نمیتواند حقالتألیف یا حقالترجمه بدهد. میگوید کتاب نمیفروشد. شاید خودش هم راست میگوید. ولی من هم باید زندگی کنم.
برای او، تیراژهای پایین یکی از نشانههای اصلی بحران است:
وقتی کتاب ۲۰۰ نسخه چاپ میشود، حتی اگر همهاش هم فروش برود، سهم نویسنده و مترجم آنقدر نیست که چند ماه زندگی را بچرخاند. تازه همین ۲۰۰ نسخه هم ممکن است ماهها طول بکشد تا فروش برود.
امین میگوید افزایش قیمت کاغذ و هزینه چاپ، ناشر را هم محتاطتر کرده است:
ناشر میگوید اگر من این کتاب را چاپ کنم، چند نفر میخرند؟ وقتی قیمت کتاب بالا رفته، مردم هم قدرت خرید ندارند. بنابراین ترجیح میدهد ریسک نکند. نتیجه این میشود که کتاب من یا چاپ نمیشود یا با تیراژ خیلی پایین چاپ میشود آنهم گاهی بعد از دو سال انتظار.
زندگی او حالا میان دو جهان تقسیم شده است: جهان نوشتن و جهان پول درآوردن:
شبها اسنپ میروم و روزها کار میکنم. اگر اسنپ نباشد، نمیتوانم بنویسم، چون ذهنم درگیر پول است. وقتی نمیدانی اجارهخانه و هزینه زندگی را از کجا باید بیاوری، دیگر نوشتن هم سخت میشود. گاهی با خودت میگویی اصلاً برای چه مینویسی؟ برای چه کسی مینویسی؟ آنها هم مثل تو دغدغه نان شب دارند. و غمانگیزترین بخش ماجرا این است که پدر و مادرِ یکی از بچههایی که برایش قصه نوشتی یا شاگردت بوده، مسافر تو باشد و تو را بشناسد. لعنت به این زندگی!
آمارهای رسمی نشر، با وجود تمام این مشکلات، هنوز از ادامه انتشار هزاران عنوان کتاب خبر میدهند. در سال ۱۴۰۴ بیش از ۱۰۶ هزار عنوان کتاب منتشر شد؛ اما این تعداد نسبت به سال ۱۴۰۳ حدود ۱۰ درصد کاهش داشت. این یعنی کتاب هنوز منتشر میشود، اما پرسش مهمتر این است که آیا از این انتشار میتوان زندگی کرد؟
ایرج میگوید:
کتاب منتشر میشود، ولی این با رونق نشر فرق دارد. چون تو کتاب را چاپ میکنی، اما پخش وقتی به شما چک ۹ ماه تا ۱۲ ماه بعد را میدهد، لااقل برای ناشران کوچکتر یعنی مرگ. الان یکی از زنان ناشر را میشناسم که از پیش از جنگ با چاپ اولین کتاب، کارش را شروع کرد، اما با این محاصره اقتصادی بیخیال کار نشر شد و از تهران هم رفت.»
امین هم میگوید اینکه کتاب روی کاغذ منتشر شود، به این معنی نیست که نویسنده از آن پول درمیآورد. چون نویسنده شش ماه تا یک سال بعد حقالتالیفش را میگیرد، آنهم براساس میزان فروش کتابش.
اما بحران فقط به کتاب محدود نمیشود. روزنامهنگاری نیز سالها است با کاهش تیراژ، کوچکشدن تحریریهها، کاهش درآمد تبلیغاتی و افزایش هزینههای زندگی دستوپنجه نرم میکند. پس از جنگ ۱۲روزه، ابعاد این بحران آشکارتر شد. اکبر منتجبی، رئیس انجمن صنفی روزنامهنگاران استان تهران، مرداد ۱۴۰۴ اعلام کرد که حدود ۱۵۰ روزنامهنگار پس از جنگ شغل خود را از دست دادهاند؛ رقمی که به گفته مرتضی کاردر، عضو هیأتمدیره این انجمن، احتمالاً کمتر از تعداد واقعی بیکاران است. در برخی رسانهها حتی از تعدیل دو سوم نیروهای تحریریه خبر داده شد. روزنامههایی که زمانی با شمارگان دهها هزار نسخه منتشر میشدند، امروز در بسیاری از موارد با تیراژ چند هزار نسخه به چاپ میرسند و در برخی موارد شمارگان حدود دو هزار نسخه نیز به سختی میتواند بازار محدودی از خوانندگان ثابت را پوشش دهد. در چنین بازاری، کاهش نیروی انسانی نخستین راهحل بسیاری از رسانهها برای کاهش هزینهها بوده است. سعید، عکاس خبری، یکی از کسانی است که این تغییر را از نزدیک تجربه کرده است. او متأهل است و یک فرزند دارد و با پژو آر.دی مدل ۱۳۹۰ که از برادرش قرض گرفته، وارد اسنپ شده است. سعید خانه شخصی دارد و اجاره نمیدهد، اما میگوید همین مسئله هم دیگر به معنای آسودگی نیست:
درسته که اجاره نمیدهم، اما وقتی یک بچه مدرسهای کلاس پنجم داری، تازه میفهمی زندگی چقدر هزینه دارد. مدرسه، سرویس، لباس، لوازمالتحریر، درمان، اینترنت و هزار چیز دیگر.
او سالها از خیابان و رویدادهای سیاسی و اجتماعی عکس گرفته است؛ دوربینی که زمانی ابزار اصلی کارش بود، حالا بخشی از روزهایش را کنار گذاشته است. «رسانهها بودجه محدودی دارند. خیلی وقتها امکان خرید عکس یا پرداخت دستمزد مناسب ندارند. عکاسی خبری دیگر مثل قبل درآمد ندارد.» بعد جملهای میگوید که شاید تمام وضعیت حرفهای او را خلاصه کند: «گاهی دوربین را میگذاری کنار و میزنی به خیابان؛ نه برای عکاسی، برای پیداکردن مسافر.» سعید حالا بخش مهمی از روزش را در ترافیک تهران میگذراند؛ همان خیابانی که سالها سوژه دوربینش بود. تفاوت اینجا است که حالا دیگر از پنجره خودرو به دنبال تصویر نیست؛ منتظر درخواست سفر است.
اسنپ برای این سه نفر، و برای بسیاری از کسانی که از شغل اصلی خود درآمد کافی ندارند، الزاماً مقصد نیست؛ توقفگاهی است برای ادامهدادن. اقتصاد پلتفرمی نیز در همین سالها به یکی از بخشهای بزرگ بازار کار ایران تبدیل شده است. محمد خلج، مدیرعامل اسنپخودرو، در گزارش عملکرد سال ۱۴۰۴ اعلام کرده که اسنپ در آن سال ۸۹.۹ درصد بازار تاکسیهای اینترنتی کشور را در اختیار داشته و تعداد کاربران راننده ثبتشده این سامانه از ابتدای فعالیت تا پایان ۱۴۰۴ به بیش از ۸.۵ میلیون نفر رسیده است؛ از این میان، ۳ میلیون و ۹۱۹ هزار نفر در سال ۱۴۰۴ فعال بودهاند. این آمار به معنای آن نیست که همه این افراد راننده تماموقتاند؛ بخشی پارهوقت کار میکنند و برخی تنها در دورههایی از سال به این کار بازمیگردند. اما اندازه این عدد نشان میدهد که رانندگی اینترنتی دیگر یک شغل حاشیهای کوچک نیست؛ بخشی از اقتصاد معیشتی میلیونها نفر شده است. در میان این میلیونها نفر، آدمهایی هم هستند که شغل اصلیشان کتاب، نوشتن، ترجمه، روزنامهنگاری یا عکاسی بوده است.
ایرج روزها و شبها مسافر جابهجا میکند تا انتشاراتش را نگه دارد. امین شبها پشت فرمان مینشیند تا روزها بتواند بنویسد و ترجمه کند. سعید مسافر میگیرد و هر روز کمی بیشتر از دوربینی فاصله میگیرد که سالها برایش درس خوانده و با آن زندگی کرده است. اما هیچکدام خود را راننده نمیدانند. ایرج میگوید: «من هنوز ناشرم.» امین میگوید: «من هنوز مینویسم.» و سعید میگوید: «من هنوز عکاسم.» آنها هنوز کتاب منتشر میکنند، مینویسند، ترجمه میکنند و عکس میگیرند؛ اما بخشی از زمان و انرژیای که باید صرف خلق اثر، تحقیق و روایت زندگی مردم شود، حالا صرف اجاره خانه، مدرسه فرزند، درمان، خرید و ابتداییترین هزینههای زندگی میشود. شاید مسئله فقط این نباشد که یک نویسنده یا ناشر شغل دوم پیدا کرده است. مسئله این است که شغل فرهنگی، برای بخشی از صاحبانش دیگر بهتنهایی امکان زیستن فراهم نمیکند.
و وقتی نویسنده برای اینکه بتواند بنویسد باید مسافر جابهجا کند، ناشر برای اینکه بتواند کتاب منتشر کند باید شبها رانندگی کند و عکاس برای پرداخت هزینههای زندگی دوربینش را کنار بگذارد، مسئله دیگر فقط معیشت چند نفر نیست؛ مسئله، آینده تولید فرهنگ در جامعهای است که بخشی از تولیدکنندگانش برای زندهماندن، ناچارند از حرفهای که برای آن سالها آموزش دیدهاند و زندگی کردهاند، فاصله بگیرند و گاهی عطایش را به لقایش ببخشند.



نظرها
نظری وجود ندارد.