گفتوگو با مهرداد درویشپور، جامعهشناس و استاد دانشگاه
روز جهانی منع خشونت: از دستآوردهای گذشته تا بازگشت خشونت ساختاری
جهان امروز در حالی به استقبال روز جهانی منع خشونت میرود که به تعبیر مهرداد درویشپور، بیش از آنکه شاهد کاهش خشونت باشد، با گسترش و دگرگونی شکلهای آن روبهروست. این جامعهشناس در گفتوگو با زمانه، از بازگشت به «عصر گنگستریسم»، رنگ باختن دستآوردهای پیشین و استانداردهای دوگانه قدرتهای بزرگ در مواجهه با جنگ و نسلکشی سخن میگوید؛ با این حال، او همچنان بر این باور است که هر جا خشونت و قدرت هست، مقاومت و سیاست زندگی نیز راه خود را باز میکند.

به مناسبت دوم اکتبر، روز جهانی منع خشونت، در این گفتوگو درباره چالشهای مبارزه با خشونت در جهان امروز صحبت میکنیم. این گفتوگو به این پرسش میپردازد که آیا جهان امروز شاهد عقبگرد در مبارزه با خشونت است یا همچنان میتوان از امکان مقاومت و پیشرفت سخن گفت. بشنوید:
زمانه - البته میدانیم که خشونت تعریف وسیعی دارد، ولی دستکم در زمینه مبارزه با بخشی از انواع خشونتها در جوامع بشری، به هر حال ما دستآوردهایی داشتهایم. مثلاً وقتی از خشونت علیه زنان یا خشونت علیه کودکان صحبت میشود، در برخی از جوامع، نه در حالت ایدهآل، ولی به شکلهایی با دستآوردهایی مواجه بودهایم. مثلاً فمینیستها در زمینه مبارزه با خشونت خانگی و دیگر خشونتهای جنسیتی، دستآوردهای مهمی برای جوامع بشری داشتند. اما وقتی به سالهای اخیر، بهخصوص دهه اخیر نگاه کنیم، ما شاهد اوج گرفتن انواع دیگری از خشونتهای ساختاری هستیم در سطح جهان. روشنتر بگویم: خشونت سیاسی و خشونت نظامی. جنگهایی که در خاورمیانه اتفاق افتاده، جنگی که آمریکا و اسرائیل علیه ایران در یک سال اخیر انجام دادند، جنگی که روسیه علیه اوکراین انجام داده، و بزرگترین نقطه تاریک این سالها، جنگ اسرائیل علیه غزه، و آن جنایت و نسلکشی اسرائیل در غزه. البته من نمیخواهم خیلی وضعیت را ناامیدکننده توصیف کنم، ولی به هر حال با این ویژگیهایی که امروز ما در جهان با آن روبهرو هستیم، آیا شما فکر میکنید ما شاهد نوعی بازگشت به عقب در زمینه مبارزه با خشونت در جامعه بشری بهطور کلی هستیم؟ یا اینکه نه، نباید اینقدر هم ایدهآل نگاه کرد؟
مهرداد درویشپور - اجازه بدهید این سؤال بسیار کلان و درعینحال بغرنج و پارادوکسالی را که مطرح کردید، با یک تصویر آماری و درعینحال تعریف کوتاهی از مفهوم خشونت آغاز کنم. سپس به خوشبینی غلوآمیز درباره رابطه معکوس میان رشد مدرنیته و کاهش خشونت بپردازم و پس از آن، اشارهای به مختصات عصر حاضر داشته باشم تا ببینیم با چه چشماندازی روبهرو هستیم.
اگر خشونت را تنها به قتلهای فردی محدود نکنیم و جنگ، سرکوب دولتی، خشونت علیه غیرنظامیان، آوارگی اجباری و تهدید هستهای را نیز در نظر بگیریم، پاسخ کوتاه این است: در مقطع کنونی، جهان بیش از آنکه به سوی کاهش خشونت حرکت کند، شاهد گسترش و دگرگونی اشکال آن است. بااینحال، این روند در همه حوزهها یکسان نیست. بااینهمه، در برخی زمینهها خشونت کاهش یافته است. برای نمونه، در زمینه قتلهای عمدی خارج از جنگ، نشانههایی از کاهش دیده میشود. گزارش تازه سازمان ملل نشان میدهد نرخ جهانی قتل عمد از ۵٫۹ نفر در هر صد هزار نفر در سال ۲۰۱۵، به ۵٫۲ نفر در سال ۲۰۲۳ کاهش یافته است. البته این کاهش بهشدت نامتوازن است و آمریکای لاتین، کارائیب و بخشهایی از آفریقای جنوب صحرا همچنان سهم بزرگی از قربانیان قتل را دارند. همچنین کاهش قتلهای خیابانی یا سنتی الزاماً به معنای کاهش دیگر اشکال خشونت نیست. شبکههای تبهکاری بخشی از فعالیتهای خود را به قاچاق انسان، بهرهکشی اقتصادی، جرائم دیجیتال و غارت منابع طبیعی منتقل کردهاند. بنابراین نمیتوان بهسادگی گفت همه اشکال خشونت در همهجا افزایش یافتهاند. برخی شاخصهای قتل فردی کاهش یافتهاند و در بعضی جوامع نیز حساسیت نسبت به حقوق بشر و خشونت علیه زنان، کودکان و اقلیتها افزایش یافته است. اما در زمینه جنگ، خشونت سازمانیافته، کشتار غیرنظامیان، نظامیگری و آوارگی، جهان در مسیری نگرانکننده قرار دارد. شاید مهمترین ویژگی دوران ما این باشد که خشونت هم گسترش یافته و هم چهره عوض کرده است؛ از میدان جنگ تا مرزها، از سرکوب خیابانی تا فضای دیجیتال، و از خشونت مستقیم تا خشونت ساختاری ناشی از فقر، تبعیض و محرومیت.
در کلاسیکترین تعریف، خشونت عریانترین شکل اعمال قدرت است. خشونت به معنای زور است؛ یعنی وادار کردن دیگری به انجام کاری خلاف میل خود، از طریق آسیب رساندن، تهدید، آزار، محدود کردن امکانات طرف مقابل یا استفاده از خشونت فیزیکی و سلاح. خشونت میتواند شکل فیزیکی یا نظامی داشته باشد، همچون جنگها. همزمان، خشونت میتواند جنبه روانی به خود بگیرد و از طریق تهدید، تحقیر، جنگ روانی و خشونتهای کلامی اعمال شود. خشونت می تواند با آزار و تجاوز جنسی همراه باشد؛ چه در خانه، چه در خیابان و محیط کار و چه در جنگ ها. در واقع، اشکال گوناگون خشونت با هدف تحکیم اقتدار و وادار کردن دیگری به تأمین خواسته فرد یا گروه صاحب قدرت صورت میگیرند. این خشونت میتواند اقتصادی نیز باشد؛ نظیر تحریم مردم یک کشور از سوی صاحبان قدرت. تحریمهای اقتصادی در برخی موارد میتوانند جلوهای از خشونت اقتصادی و سیاست مرگ باشند که تاکنون کمتر به آنها اندیشیده شده است.
نگاه خوشبینانهای وجود دارد که بر پایه آن، هرچه جامعه مدرن رشد بیشتری پیدا کند، قوانین قضایی تعدیل میشوند، مجازات اعدام در بسیاری از کشورها برچیده میشود و جنبشهای محیط زیستی، جنبشهای ضدجنگ، جنبشهای فمینیستی و جنبشهای دفاع از حقوق پناهجویان و کودکان گسترش مییابند. تصویب قوانین علیه خشونت خانگی و حتی مقابله با میلیتاریسم نیز جلوههای گوناگونی هستند که نشان میدهند ما به سوی کاهش خشونت گام برمیداریم. اما آیا این همه واقعیت است؟ تا حدی میتوان پذیرفت که در بسیاری از کشورها این مسیر پیموده میشود. بااینحال، بسیاری از منتقدان مدرنیته هشدار دادهاند که مدرنیته آسمانی آبی و شفاف نیست که تجربه فاشیسم و نازیسم تنها لکه ابری سیاه و گذرا در آن باشد. مدرنیته درعینحال بر نوعی عقلانیت ابزاری و سودآور استوار است که هر جا لازم باشد، میتواند به زمختترین شکل خود درآید و از بدترین اشکال خشونت نیز با عقل سرد بهرهبرداری کند. نهتنها در عصر استعمار، بلکه در عصر نازیسم و فاشیسم که به جنگ جهانی و نسلکشی انجامید، و در سالهای پس از آن نیز شاهد چنین واقعیتهایی بودهایم.

بسیاری فکر میکنند پس از پایان جنگ جهانی دوم و تشکیل سازمان ملل، ما به سمتی حرکت کردهایم که در جامعه مدرن، تضادها از طریق احزاب، انتخابات پارلمانی و دموکراسی و دیپلماسی کانالیزه میشوند و بنابراین، این فرایند میتواند خشونتهای خیابانی و قبیلهای و حتی یکهتازی دولتها و جنگ ها و نظامی گری ها را مهار و محدود کند. این دیدگاه ممکن است تا حدی مستدل باشد، اما شاهدیم که جنگها، بهویژه همانگونه که شما اشاره کردید، در دهه اخیر یا سالهای اخیر به موقعیتی رسیدهاند که بار دیگر با نسلکشی روبهرو شدهایم. این وضعیت تنها به غزه محدود نیست. در برخی کشورهای آفریقایی و در جنگهای داخلی نیز شاهد نسلکشی بودهایم. پیشتر نیز در یوگسلاوی سابق شاهد آن بودیم. همچنین قدرتهای بزرگ و استعماری در شکلگیری و تداوم این واقعیت نقش داشتهاند. وقتی امروز میگوییم وارد عصر گنگستریسم شدهایم، منظور این است که زور و خشونت بهجای گفتوگو، توافق و دیپلماسی حرف اول را میزند. امروز پدیده ترامپیسم یکی از عریانترین جلوههای گانگستریسم و خشونتی است که در سطح جهان میبینیم. پیشتر نیز آن را در رفتار پوتین در قبال اوکراین، عملکرد اسرائیل در غزه و جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران دیدهایم. حمله به ونزوئلا نیز نمونه دیگری از همین وضعیت است. بنابراین میخواهم بگویم که من چندان خوشبین نیستم. فکر میکنم نهتنها شاهد عقبگردهایی هستیم، بلکه با بازگشت به عصر گنگستریسم یا ورود به مرحلهای تازه از امپراطوری گری روبهرو شدهایم؛ عصری که در آن میتوان رئیسجمهور کشوری را ربود، محافظانش را کشت و گویی آب از آب تکان نخورد. زمانی که حمله نظامی به عراق صورت گرفت، میلیونها نفر در سراسر جهان واکنش نشان دادند. بنابراین، اگر بخواهم سخن را کوتاه کنم، باید بگویم ضعف جنبش صلح، به حاشیه رانده شدن جنبشهای فمینیستی و تقویت راست افراطی، همگی جلوههایی از عقبگردند. این عقبگرد تنها به جنگ محدود نمیشود.
در اینجا میخواهم به نکتهای اشاره کنم. بوردیو از مفهومی استفاده میکند که در تعریفهای کلاسیک خشونت وجود ندارد. در تعریفهای کلاسیک، خشونت همواره به معنای زور در نظر گرفته میشود. اما بوردیو از مفهوم «خشونت نمادین» سخن میگوید. خشونت نمادین نامرئیتر، عادیشدهتر و پذیرفتهشدهتر است. حتی فردی که با این خشونت روبهروست، گاه آن را میپذیرد و طبیعی میداند. برای نمونه، تحقیر گروههای اتنیکی میتواند جلوهای از خشونت نمادین باشد. نقشهای جنسیتی و نابرابری میان زنان و مردان نیز میتوانند جلوههایی از خشونت نمادین باشند که نابرابری را نهادینه میکنند. منظورم این است که با چنین برداشتی از خشونت، اکنون شاهدیم خشونت علیه پناهجویان و مهاجران بیش از هر زمان دیگری جریان دارد و عادیسازی شده است.
- من میخواستم اتفاقاً درباره همین مسئله از شما بپرسم؛ اینکه چقدر الان، حالا خودتان اشاره کردید، ما شاهد تغییر تعاریف و استانداردها و یا حتی بگویم برداشتها و ادراک ما از خشونت هستیم؟ شما به عادیسازی شدن این مفاهیم از خشونت اشاره کردید، ولی ممکن است موارد دیگری هم از این تغییر ادراک ما نسبت به خشونت اتفاق افتاده باشد؟ ممنون میشوم به آنها اشاره کنید و بهخصوص درباره استانداردهای دوگانهای که وجود دارد حتی در ارتباط با واکنش نشان دادن به خشونت. ببینید، مشخصاً درباره خشونتی که مثلاً دولت ترامپ ممکن است علیه بعضی از کشورها مرتکب شود، میبینیم جامعه جهانی واکنش نشان نمیدهد؛ در حالی که اگر مثلاً از طرف یک گروه کوچک تروریستی، یک خشونتی صورت بگیرد، ما میبینیم که رسانهها و افکار عمومی جهان چطور واکنش نشان میدهند و خودشان را متعهد میدانند به واکنش نشان دادن. این استاندارد دوگانه هم به عادیشدن خشونت منجر میشود؟
- خشونت خانگی یا خشونت علیه زنان یکی از حوزههای خشونت است. در این زمینه، نهتنها قوانین برای حمایت از زنان و کودکانی که مورد خشونت قرار گرفتهاند تقویت شدهاند، که این امر مثبتی است، بلکه در رسانهها و نهادهای آموزشی نیز دائماً درباره این موضوع بحث میشود که نباید در برابر خشونت سکوت کرد، زیرا سکوت به عادیسازی خشونت منجر میشود. بنابراین در برخی حوزهها، جامعه در بسیاری از کشورهای دموکراتیک، برای نمونه در سوئد، تشویق میشود که در برابر خشونتی که مردان علیه زنان و کودکان اعمال میکنند، واکنش نشان دهد. بسیار خوب، اگر چنین رویکردی اهمیت دارد، در سطح کلان نیز باید در برابر موقعیتهایی واکنش نشان دهیم که در آنها با خشونت به معنای آسیب رساندن و محو زندگی، یعنی با سیاست مرگ در منازعات بین المللی و ملی روبهرو هستیم.
زمانی انتقاد اصلی این بود که کنترل زندگی از سوی قدرتها مانع رهایی انسانها میشود. برای نمونه، فوکو در بحث زیست سیاست یا یوپولیتیک توضیح میدهد که کنترل زندگی چگونه صورت میگیرد. اما بحث امروز این است که شاهد کنترل مرگ هستیم. یعنی خشونت به جایی رسیده است که قدرتها تعیین میکنند چه کسی حق زندگی دارد، چه کسی از حق زندگی محروم است و چه کسی در موقعیت تعلیق قرار دارد تا هر زمان که اراده کنند، زندگی او را از میان بردارند. اکنون در نمونه جنگ اسرائیل و نسلکشی در غزه، جنگ اخیر اسرائیل و آمریکا با ایران یا در ونزوئلا شاهد وضعیتی هستیم که در آنها شاهد تفاوت و اکنش ها و نوعی عادی سازی هستیم. این در حالی است که در برابر حمله روسیه به اوکراین، بهدرستی تمام جامعه غرب واکنش نشان میدهد، کمک مالی و نظامی میکند و میگوید متجاوز باید محکوم شود. این واکنش کاملاً درست است. اما اگر این منطق درست است، چرا در برابر تجاوز آمریکا و اسرائیل به ایران یا نسلکشی در غزه یا ماجرای ونزوئلا، با چنین سکوتی روبهرو شدیم؟
این استانداردهای دوگانه به این معنا هستند که زور و قدرت حرف اول را میزنند. ادعای برخورداری از نوعی اجماع اخلاقی برای پاسداری از صلح، مصالحهجویی، مراقبت و مخالفت با خشونت، به یک معنا افسانه است. اینکه صاحبان قدرت حق انحصاری تعریف این موضوع را داشته باشند که خشونت علیه چه کسی مجاز و علیه چه کسی غیرمجاز است، همان استاندارد دوگانهای است که شما به آن اشاره کردید. این استانداردهای دوگانه هم اعتماد به نهادهای عمومی را کاهش میدهند، هم نفرت، کینهجویی و احساس تحقیر را افزایش میدهند. اگر خواستار صلح، دموکراسی و مصالحهجویی هستیم، باید ببینیم که جامعه در بسیاری از کشورهای جهان به سمتی حرکت میکند که دموکراسی و امنیت اجتماعی در آن تضعیف میشوند. حتی در کشورهای دموکراتیک نیز گنگستریسم خیابانی و جرائم خشونتآمیز رشد کردهاند.
- شما اشاره کردید به اینکه جنبشهای زنان، جنبشهای حمایت از محیط زیست و بقیه جنبشهای اجتماعی چطور در مقابل خشونت ایستادند و میایستند و دستآوردهایی داشتند، ولی فکر میکنم همین مسئله روی عملکرد این جنبشها هم تأثیر گذاشته، حتی روی ماهیتشان تأثیر گذاشته. مثلاً در آمریکا ما شاهد یک عقبگرد تاریخی درباره مسئله حقوق زنان، مشخصاً در زمینه مثلاً حق انتخاب پایان دادن به بارداری هستیم.
- بله. ببینید، در ابتدا به خوشبینی لیبرال درباره گام برداشتن پیدرپی و انباشته به سوی آسمان شفاف و آبی مدرنیته اشاره کردم و گفتم که این خود نوعی وهم است. واقعیت نشان میدهد که دستآوردهای جامعه بشری در زمینه صلح، دموکراسی، امنیت و مبارزه با خشونت همواره میتوانند تهدید شوند. این دستآوردها هم از سوی راست افراطی، هم از سوی بنیادگرایان اسلامی، هم از طریق اشکال تازه استعمار و هم با بازگشت به اشکال کهنه استثمار، امپراتوریگری و گنگستریسم تهدید میشوند. همچنین این تصور که اقتدارگرایی، راست افراطی و جنگطلبی فقط میتوانند به مردم گوشهای از جهان - کشورهای پیرامونی - آسیب برسانند نیز نوعی خوشبینی است. در خود کشورهای غربی نیز شاهد پیامدهای برآمد اقتدارگرایی و نظامی گری هستیم. یکی از نمونههای آن گسترش نابرابری و نژادپرستی است. همچنین شاهد گسترش سکسیسم هستیم. برای نمونه، میتوان به رفتارهای ترامپ در برخورد با زنان یا عقب راندن حقوق زنان در بخشی از کشورهای اروپایی و در خود آمریکا اشاره کرد که شما نیز آن را مطرح کردید.
بنابراین میخواهم بگویم که خشونت، دموکراسی را به عقب میراند، مراقبت را تضعیف میکند، شأن و کرامت انسانی را زیر پا میگذارد و حقوق زنان و کودکان را ضایع میکند و صلح را به خطر می اندازد. همه این مسائل مجموعهای بههمپیوستهاند. قربانیان اصلی خشونت، بهویژه در پایینترین سطوح جامعه، گروههای آسیبپذیرتر و گروههایی هستند که از قدرت کمتری برخوردارند. نخبگان معمولاً خود از صاحبان قدرتاند، اما گروههای کمقدرت به اصلیترین قربانیان خشونت تبدیل میشوند. بنابراین فکر میکنم نیازمند یک پیکار همهجانبه هستیم. وقتی میگوییم باید علیه خشونت مبارزه کرد، عقب راندن خشونت به معنای عقب راندن مردسالاری، پاترنالیسم یا قیمومیتگرایی و استعمارگری است. این مبارزه تنها مقابله با اشکال عریان خشونت، نظیر جنگ، نیست، بلکه اشکال نمادین خشونت را نیز در بر میگیرد؛ اشکالی که سلطه یک کشور بر کشور دیگر یا سلطه یک گروه بر گروه دیگر را مشروعیت میبخشند و عادیسازی میکنند.
- در چنین شرایطی که همه فعالان و بازیگران عرصه مبارزه با خشونت، یعنی نیروهای مستقل، گروههای مستقل، فعالان فمینیست، فعالان حقوق بشر، روزنامهنگاران مستقل، به هر حال تحت تأثیر این شرایط قرار گرفتند، بعضیهایشان مجبور شدند حتی روش خودشان را تغییر بدهند، بعضیهایشان نه اینکه محافظهکار شده باشند، ترجیح میدهند سکوت بکنند، بسیاری از گروههای فمینیستی اصلاً دیگر فضایی برای فعالیت ندارند، حالا مشخصاً در حوزه حقوق زنان اگر بخواهم بگویم. در این حال شما دارید از مبارزه با خشونت صحبت میکنید. میشود با خشونت مبارزه کرد بدون خشونت؟
- قطعاً میشود. من آن فرایندها را توضیح دادم تا نشان دهم که تصویر خوشبینانهای که بر اساس آن خشونت دائماً در حال کاهش است، نوعی افسانهسازی است. اما این ابداً به این معنا نیست که جنبشهای ضدخشونت موضوعیت خود را از دست دادهاند.
یک نمونه را میتوان در خود آمریکا دید. جنبش «جان سیاهان مهم است» در واکنش به خشونت پلیس و کشته شدن فردی سیاه به دست پلیس شکل گرفت. پیدایش یک جنبش عظیم اجتماعی ضد تبعیض و برابریخواه نشان میدهد که جنبشهای ضدخشونت همچنان موضوعیت دارند. همچنین، در بسیاری از کشورها شاهد تظاهرات گسترده علیه نژادپرستی بودهایم. در آلمان، هنگامی که راست افراطی در یکی دو ایالت قدرت گرفت، بلافاصله در شهرهایی همچون هامبورگ و برلین و بسیاری دیگر جنبشی قدرتمند علیه نژادپرستی و راست افراطی به راه افتاد.
- اثرگذاری هم داشتند؟
- اثرگذاری دارند ولو آن که کوتاه مدت نباشد. این جنبشها به هر حال افکار عمومی میسازند و حس تعلق ایجاد میکنند. درست است که اگر از مفهوم بیشفعالی سیاسی آنتونی یگر استفاده کنیم، چون این جنبشها نهادینه نشدهاند یا نهادسازی در آنها محدود است، ممکن است تأثیرشان در عقب راندن فضای سیاسی چندان پایدار نباشد، اما در برابر کشتار غزه دیدیم که چه واکنشهایی شکل گرفت. نهتنها بزرگترین تظاهرات در بسیاری از شهرهای اروپایی شکل گرفتند، بلکه دیوان کیفری بینالمللی نیز حکم پیگرد قضایی، بازداشت و محاکمه نتانیاهو را صادر کرد.
بنابراین میخواهم بگویم که چه در حوزه جنبش زنان، چه در جنبش صلح، چه در جنبش ضدنژادپرستی و چه در تمام جنبشهایی که از شأن و کرامت برابر انسانی دفاع میکنند و علیه جنگ، نظامیگری و تبعیض و در دفاع از صلح و دموکراسی فعالاند، با نیروهایی روبهرو هستیم که بخشی از آیندهسازان جامعهاند. بهرغم تصویر شاید سیاهی که از گسترش خشونت ارائه دادم، میخواهم بگویم هر جا قدرت وجود دارد و هر جا خشونت هست، مقاومت نیز وجود دارد. پیگیری سیاست زندگی، خود یکی از اشکال خشونتستیزی است. در ایران نیز اگر نگاه کنیم، چه در برابر سرکوب دیماه که اوج خشونت حکومت اسلامی و سیاست مرگ بود و چه در برابر جنگ، سیاست زندگی بخشی از تلاش جامعه نهتنها برای تابآوری و توانمندسازی، بلکه برای دفاع از زندگی در برابر سیاست مرگ است. من به برآمدن این شکل از مبارزه امید دارم، بهرغم تمام دشواریها و چالشهایی که پیش روی ما قرار دارند.
* این مصاحبه توسط زهرا باقری شاد انجام شده و متن را نیز او نوشته است.
در ساوند کلاد، اسپاتیفای و کستباکس بشنوید.



نظرها
نظری وجود ندارد.