ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

از شکست بازدارندگی تا تغییر معادله جنگ

چگونه برتری نظامی آمریکا و اسرائیل به نتیجه سیاسی مورد انتظار تبدیل نشد؟

جنگ ایالات متحده و اسرائیل علیه ایران نتوانست به نتیجه سیاسی مورد انتظار مهاجمان منجر شود. در مقابل، ایران با تبدیل هرمز به اهرم فشار، معادلات جنگ را تغییر داد. اکنون با مطرح شدن احتمال حمله به کوه کلنگ، پرسش اصلی این است: آیا تشدید حملات نظامی می‌تواند جنگی را پایان دهد که اهداف و معادلات آن در جریان نبرد تغییر کرده‌اند؟

جنگ علیه ایران بر پایه یک فرض اساسی آغاز شد: برتری گسترده نظامی ایالات متحده و اسرائیل می‌تواند در مدتی کوتاه توان دفاعی ایران را درهم بشکند و جمهوری اسلامی را به پذیرش شروط سیاسی مهاجمان وادار کند. این فرض بر واقعیتی نظامی استوار بود. ایران نه از نظر قدرت هوایی و فناوری نظامی و نه از حیث توانایی اجرای عملیات گسترده، در موقعیتی قابل مقایسه با ایالات متحده و اسرائیل قرار نداشت. با این همه، آنچه در جریان جنگ آشکار شد، فاصله میان توانایی تخریب نظامی و توانایی تحمیل نتیجه سیاسی بود.

جمهوری اسلامی نتوانست با سیاست بازدارندگی خود از وقوع جنگ جلوگیری کند. در مقابل، ایالات متحده و اسرائیل نیز نتوانستند برتری نظامی خود را به تسلیم سریع ایران تبدیل کنند. در نتیجه، جنگ به مرحله‌ای رسید که دیگر نمی‌توان مسیر آن را صرفاً با مقایسه توان نظامی دو طرف توضیح داد.

تناقض اصلی جنگ در همین طرفی بود که نتوانست مانع حمله شود، اما توانست از تحقق سریع اهداف مهاجمان جلوگیری کند؛ و طرفی که قدرت آغاز و گسترش حملات را داشت، نتوانست به‌تنهایی شرایط پایان جنگ را تعیین کند.

شکست بازدارندگی؛ پایان یک محاسبه راهبردی

جمهوری اسلامی طی چند دهه کوشید ضعف خود را در برابر قدرت متعارف نظامی ایالات متحده و اسرائیل با ترکیبی از توان موشکی، شبکه متحدان غیردولتی منطقه‌ای و تهدید به گسترش جنگ جبران کند. منطق این راهبرد آن بود که هرگونه حمله مستقیم به ایران می‌تواند منافع مهاجمان را در نقاط مختلف منطقه هدف قرار دهد و هزینه‌هایی فراتر از یک عملیات نظامی محدود به آنها تحمیل کند.

شبکه منطقه‌ای ایران نیز به‌مرور کارکردهای تازه‌ای پیدا کرد. گروه‌هایی که هر یک خاستگاه و منافع محلی خود را داشتند، در چارچوب همکاری‌های امنیتی و نظامی با تهران، به بخشی از موازنه قدرت در منطقه تبدیل شدند. به‌ویژه پس از مداخله ایران در سوریه، این تصور قوت گرفت که شبکه مزبور می‌تواند افزون بر بازدارندگی، ابزاری برای گسترش نفوذ و تغییر نظم منطقه‌ای باشد.

با این حال، گسترش چنین ظرفیتی لزوماً به تقویت بازدارندگی نمی‌انجامد. تلاش برای جلوگیری از جنگ با کوشش برای تغییر موازنه منطقه‌ای یکسان نیست. راهبرد دوم می‌تواند رقابتی را برانگیزد که در آن، طرف مقابل نیز برای تغییر وضعیت موجود دست به اقدام بزند.

البته نمی‌توان آغاز جنگ را صرفاً پیامد انتخاب‌های جمهوری اسلامی دانست. تصمیم به حمله، انتخاب سیاسی و نظامی خود ایالات متحده و اسرائیل بود. سیاست منطقه‌ای ایران بخشی از زمینه منازعه را توضیح می‌دهد، اما جایگزین بررسی اهداف و مسئولیت مهاجمان نمی‌شود.

آنچه در نهایت شکست خورد، محاسبه‌ای بود که بر اساس آن، توان موشکی و تهدید به گسترش جنگ برای جلوگیری از حمله کافی تلقی می‌شد. ضربات واردشده به متحدان منطقه‌ای ایران، آشکار شدن محدودیت‌های پاسخ نظامی و تغییر ارزیابی اسرائیل از موازنه قدرت، اعتبار این تهدید را تضعیف کرد. با این همه، شکست بازدارندگی به معنای نابودی تمام توانایی‌های نظامی ایران نبود. درک این تفاوت برای فهم مرحله بعدی جنگ اهمیت تعیین‌کننده‌ای دارد.

چرا برتری نظامی به پیروزی سیاسی تبدیل نشد؟

اهداف ایالات متحده و اسرائیل از آغاز جنگ، فراتر از وارد کردن خسارت نظامی بود. تخریب توان موشکی و هسته‌ای ایران، مختل کردن ساختار فرماندهی و تحمیل عقب‌نشینی سیاسی، اجزای راهبردی بودند که بر امکان دستیابی به نتیجه‌ای سریع استوار بود.

برتری نظامی مهاجمان، امکان وارد آوردن ضربات سنگین را فراهم کرد. اما موفقیت راهبردی یک عملیات نظامی زمانی تحقق می‌یابد که پیامدهای آن به دستیابی به هدف سیاسی مورد نظر بینجامد. نابودی تأسیسات و تجهیزات یا حذف فرماندهان نظامی الزاماً به فروپاشی ساختار تصمیم‌گیری سیاسی منجر نمی‌شود. حتی تضعیف شدید توان نظامی نیز لزوماً حکومت هدف حمله را به پذیرش شروط مهاجم وادار نمی‌کند.

در ایران، ساختار حکومتی با وجود تحمل ضربات سنگین فرو نپاشید و ظرفیت پاسخ نظامی نیز به‌طور کامل از میان نرفت. این وضعیت به معنای خنثی شدن برتری نظامی ایالات متحده نبود، بلکه نشان داد توانایی تخریب و توانایی تحمیل نتیجه، دو مقوله متفاوت‌اند.

در جنگ نامتقارن، طرف ضعیف‌تر برای جلوگیری از تحقق اهداف مهاجم، لزوماً نیازی به شکست مستقیم ارتش او ندارد. حفظ سازمان سیاسی و نظامی، نگه داشتن بخشی از ظرفیت پاسخ و جلوگیری از دستیابی دشمن به نتیجه مورد انتظار در زمان پیش‌بینی‌شده، می‌تواند برای ناکام گذاشتن راهبرد مهاجم کافی باشد.

البته صرف دوام آوردن نیز به معنای پیروزی نیست. اگر تداوم مقاومت تنها به تحمل خسارت بیشتر بینجامد و تغییری در محاسبات مهاجم ایجاد نکند، لزوماً موقعیت راهبردی طرف مدافع را بهبود نخواهد بخشید. ایران زمانی توانست معادله جنگ را تغییر دهد که ظرفیت نظامی باقی‌مانده خود را به ابزاری برای افزایش و گسترش هزینه‌های جنگ تبدیل کرد.

انتقال جنگ از میدان نظامی به اقتصاد جهانی

تنگه هرمز از همان آغاز، یکی از نقاط آسیب‌پذیر در محاسبات جنگ بود، اما به‌تدریج به یکی از اهرم‌های اصلی تقابل تبدیل شد. موقعیت جغرافیایی ایران ظرفیتی ایجاد کرده است که برتری هوایی و دریایی ایالات متحده نمی‌تواند به‌آسانی تمام پیامدهای آن را خنثی کند. ایران برای مختل کردن انتقال انرژی، توان شکست ناوگان ایالات متحده را ندارد، اما ایجاد تهدیدی معتبر علیه کشتی‌های تجاری توانست هزینه بیمه را افزایش دهد، بخشی از تردد دریایی را متوقف کند و زنجیره انتقال انرژی را مختل سازد.

در چنین شرایطی، حتی حملات محدود نیز پیامدهایی بسیار گسترده‌تر از خسارت مستقیم نظامی داشت. شرکت‌های کشتیرانی و بیمه‌گران تصمیم‌های خود را بر اساس احتمال وقوع خطر می‌گیرند، نه صرفاً شمار کشتی‌هایی که عملاً هدف حمله قرار گرفته‌اند. به این ترتیب، توانایی ایجاد اختلال در تنگه هرمز، هزینه‌های جنگ را از حوزه نظامی به اقتصاد جهانی منتقل می‌کند. افزایش قیمت انرژی می‌تواند بر هزینه تولید، حمل‌ونقل، تورم و محاسبات سیاسی دولت‌های دیگر اثر بگذارد.

اهمیت این تحول در تغییر عرصه اعمال قدرت است. ایالات متحده در زمینه قدرت نظامی متعارف دست بالا را دارند، اما اقتصاد جهانی در برابر اختلال در مسیرهای حیاتی تجارت آسیب‌پذیر است. ایران کوشید جنگ را به عرصه‌ای بکشاند که در آن، موقعیت جغرافیایی و توانایی ایجاد نااطمینانی بتواند تا اندازه‌ای نابرابری نظامی را جبران کند.

البته این تغییر، شکست بازدارندگی پیش از جنگ را جبران نمی‌کند. بازدارندگی قرار بود مانع وقوع حمله شود، حال آنکه اهرم هرمز پس از آغاز جنگ، برای افزایش هزینه‌های ادامه آن به کار گرفته شد. تفاوت این دو مرحله اساسی است: در مرحله نخست، ایران می‌خواست مانع تصمیم دشمن به آغاز جنگ شود؛ در مرحله دوم، می‌کوشد بر تصمیم دشمن درباره ادامه جنگ و شرایط پایان آن تأثیر بگذارد. این قدرت واقعی است، اما محدودیت‌های خود را نیز دارد.

قدرت اخلال، قدرت کنترل نیست

توانایی مختل کردن عبور کشتی‌ها را نباید با توانایی کنترل پایدار تنگه هرمز یکسان دانست. ایران ممکن است بتواند با تهدید یا حملات محدود، عبور از مسیرهای مشخص را دشوار کند و شرکت‌های کشتیرانی را به رعایت محدودیت‌هایی وادارد. اما اداره یک آبراه بین‌المللی، تعیین قواعد عبور، دریافت درآمد و تضمین امنیت تردد، مستلزم وجود ترتیباتی پایدار و قابل اجراست.

در اینجا تناقضی وجود دارد. ایجاد اختلال در تجارت می‌تواند اهرم فشار مؤثری باشد، اما کسب درآمد پایدار از همان تجارت، به استمرار آن و برخورداری از امنیت نسبی وابسته است. به بیان دیگر، ابزاری که برای افزایش قدرت چانه‌زنی به کار می‌رود، لزوماً نمی‌تواند بدون تغییر ماهیت، به سازوکاری برای اداره اقتصادی یک آبراه تبدیل شود.

همچنین از موقعیت جغرافیایی ایران در تنگه هرمز نمی‌توان نتیجه گرفت که این کشور قادر است به همان شیوه بر دیگر گذرگاه‌های تجاری منطقه نیز مسلط شود. هر مسیر دریایی، ویژگی‌ها و شرایط جغرافیایی، نظامی و سیاسی خاص خود را دارد. بنابراین، افزایش توانایی ایران برای تحمیل هزینه به اقتصاد جهانی، به‌خودی‌خود به معنای دستیابی به برتری منطقه‌ای یا جهانی نیست. با این حال، تأثیرگذاری بر شرایط جنگ نیز لزوماً به چنین برتری‌ای نیاز ندارد. پرسش اصلی این است که آیا ظرفیت ایجاد اختلال در تنگه هرمز می‌تواند مهاجمان را به بازنگری در اهداف و شروط خود وادار کند؟

در این نقطه، جنگ وارد مرحله‌ای می‌شود که اهمیت آن از خود تنگه هرمز فراتر می‌رود.

وقتی موضوع جنگ تغییر می‌کند

ایالات متحده و اسرائیل جنگ را با هدف به دست گرفتن اداره تنگه هرمز آغاز نکردند. اهداف اولیه آنها عمدتاً به توان نظامی و هسته‌ای ایران و تغییر رفتار سیاسی جمهوری اسلامی مربوط می‌شد. اما هنگامی که ایران توانست از هرمز برای افزایش هزینه‌های جنگ استفاده کند، موضوع تازه‌ای به منازعه افزوده شد: چه کسی می‌تواند قواعد عبور از این آبراه را تعیین کند؟

اختلاف بر سر مسیرهای کشتیرانی، حق اعمال محدودیت، دریافت عوارض و تضمین عبور امن، دیگر صرفاً از پیامدهای جانبی جنگ نیست. این مسائل می‌توانند خود به موضوع مذاکره یا حتی دلیلی برای ادامه تقابل تبدیل شوند.

اهمیت این تحول در آن است که مهاجمان، حتی اگر بخش بزرگی از اهداف نظامی خود را متحقق کرده باشند، ممکن است همچنان با مسئله‌ای روبه‌رو شوند که در آغاز جنگ چنین جایگاهی در محاسباتشان نداشت. ایران نیز ممکن است با وجود تحمل خسارت‌های سنگین نظامی، بتواند خواسته‌های تازه‌ای را وارد مذاکرات کند.

از این رو، معیارهای اولیه پیروزی و شکست پیچیده‌تر می‌شوند. برای ایالات متحده مسئله دیگر تنها میزان تخریب توان نظامی ایران نیست. آنها باید روشن کنند که چگونه می‌توان جنگ را بدون تحمل اختلالی پایدار در تجارت جهانی به پایان رساند.

برای جمهوری اسلامی نیز مسئله دیگر صرفاً دوام آوردن نیست. این حکومت باید بتواند ظرفیت تحمیل هزینه را به دستاوردی سیاسی تبدیل کند که پس از توقف عملیات نظامی نیز پایدار بماند. دشواری جنگ در همین‌جاست. قدرت تخریب نظامی می‌تواند زیرساخت‌ها را نابود کند، اما لزوماً به توافق سیاسی نمی‌انجامد. قدرت اخلال اقتصادی نیز می‌تواند هزینه‌های جنگ را افزایش دهد، اما به‌خودی‌خود قادر به تعیین قواعدی نیست که مورد پذیرش طرفین باشد.

حتی ممکن است تداوم تقابل، مسائل تازه‌ای پدید آورد و دستیابی به توافق را دشوارتر کند. اگر هر یک از طرفین، حفظ موقعیت خود در هرمز را شرط پایان جنگ بداند، موضوعی که در ابتدا اهرم فشار بود، می‌تواند به یکی از موانع مصالحه تبدیل شود. از همین رو، پایان جنگ اکنون به چیزی فراتر از توقف حملات وابسته است. طرفین باید درباره شرایطی تصمیم بگیرند که امکان بازگشت پایدار کشتیرانی و جلوگیری از تکرار بحران را فراهم آورد.

کوه کلنگ

در این میان تهدید حمله به تأسیسات زیرزمینی کوه کلنگ در نزدیکی نطنز اهمیت تازه‌ای پیدا کرده است. پرسش این است که آیا تخریب این مجموعه می‌تواند شرایط پایان جنگ را فراهم کند یا صرفاً مرحله دیگری از فشار نظامی خواهد بود.

برخی تحلیلگران معتقدند تهدید این مجموعه را باید در چارچوب تلاش ایالات متحده برای شکستن بن‌بست جنگ بررسی کرد. اگر حملات پیشین نتوانسته‌اند تهران را به پذیرش شروط مورد نظر واشنگتن وادار کنند، هدف قرار دادن یکی از مهم‌ترین تأسیسات هسته‌ای باقی‌مانده ممکن است تلاشی برای تغییر محاسباتش باشد.

اما این فرض با چند مشکل روبه‌روست. نخست آنکه اطلاعات عمومی درباره فعالیت واقعی کوه کلنگ محدود است. وجود تأسیسات زیرزمینی و ادامه ساخت‌وساز در آن، به‌تنهایی نشان نمی‌دهد که مجموعه دارای ظرفیت عملیاتی غنی‌سازی است. بنابراین، حتی ارزیابی اهمیت نظامی حمله نیز به اطلاعاتی وابسته است که در دسترس عموم قرار ندارد.

مشکل دوم به تفاوت تخریب تأسیسات و پایان دادن به برنامه هسته‌ای مربوط می‌شود. حمله نظامی می‌تواند تجهیزات و زیرساخت‌ها را نابود کند یا توسعه برنامه را به تأخیر بیندازد، اما لزوماً دانش فنی، ظرفیت بازسازی یا انگیزه سیاسی ادامه آن را از میان نمی‌برد. در شرایطی نیز ممکن است حملات بیشتر، تصمیم تهران برای حفظ ظرفیت‌های هسته‌ای را تقویت کند.

با این حال، حمله احتمالی می‌تواند هدف سیاسی دیگری داشته باشد: ایجاد دستاوردی که واشنگتن بتواند آن را نشانه تحقق اهداف جنگ معرفی کند. در این صورت، تخریب کوه کلنگ ممکن است بیش از آنکه پایان واقعی منازعه هسته‌ای باشد، زمینه‌ای برای اعلام موفقیت و توجیه توقف عملیات نظامی فراهم کند.

اما چنین سناریویی با یک مسئله اساسی مواجه است. جنگ دیگر صرفاً بر سر تأسیسات هسته‌ای جریان ندارد. اختلال در کشتیرانی هرمز، توانایی باقی‌مانده ایران برای تحمیل هزینه و اختلاف بر سر ترتیبات امنیتی منطقه، موضوعاتی هستند که در جریان جنگ اهمیت مستقلی پیدا کرده‌اند.

در نتیجه، حتی حمله موفق به کوه کلنگ نیز لزوماً این مسائل را حل نخواهد کرد. برعکس، حمله ممکن است پاسخ نظامی تازه‌ای به دنبال داشته باشد و شرایط دستیابی به توافق را پیچیده‌تر کند. تناقض اینجاست که ایالات متحده ممکن است بتواند آخرین اهداف باقی‌مانده از طرح اولیه جنگ را نیز بمباران کند، بدون آنکه به توانایی بیشتری برای تعیین شرایط پایان جنگ دست یابد.

از این منظر، اهمیت تهدید کوه کلنگ فقط در میزان خسارت احتمالی به برنامه هسته‌ای ایران نیست. مسئله این است که آیا واشنگتن همچنان تصور می‌کند افزایش قدرت تخریب می‌تواند نتیجه‌ای سیاسی ایجاد کند که حملات پیشین نتوانسته‌اند به آن منجر شوند. اگر چنین باشد، تهدید تازه بیش از آنکه نشانه نزدیک بودن پایان جنگ باشد، از تداوم همان مسئله‌ای حکایت می‌کند که مسیر جنگ را تغییر داده است: فاصله میان توانایی وارد کردن ضربات نظامی و توانایی تحمیل نتیجه سیاسی.

جنگی که با محاسبات اولیه پایان نمی‌یابد

جنگ علیه ایران اکنون تناقض‌های نهفته در دو راهبرد را آشکار کرده است. جمهوری اسلامی با اتکا به توان موشکی و شبکه متحدان غیردولتی منطقه‌ای نتوانست از وقوع حمله جلوگیری کند. ایالات متحده و اسرائیل نیز با تکیه بر برتری اطلاعاتی و نظامی خود نتوانستند نتیجه سیاسی مورد انتظارشان را به‌سرعت تحمیل کنند.

اما این دو ناکامی هم‌معنا نیستند. شکست بازدارندگی ایران به شرایط پیش از آغاز جنگ مربوط می‌شود، در حالی که محدودیت قدرت نظامی مهاجمان در تحمیل نتیجه سیاسی، به تحولات پس از آغاز جنگ بازمی‌گردد. در مرحله بعد، ایران با استفاده از تنگه هرمز توانست بخشی از هزینه‌های جنگ را به اقتصاد جهانی منتقل کند و محاسبات مربوط به ادامه تقابل را تغییر دهد. این تحول موقعیت تازه‌ای پدید آورده است، اما هنوز دستیابی تهران به نتیجه سیاسی مطلوبش را تضمین نمی‌کند.

مسئله تعیین‌کننده جنگ دیگر صرفاً این نیست که کدام طرف توان تخریب بیشتری دارد؛ مسئله این است که کدام طرف می‌تواند هزینه‌های جنگ را به اهرمی برای تحمیل شرایط پایان آن تبدیل کند. افزایش هزینه‌های جنگ ممکن است طرف مقابل را به مذاکره وادارد، اما پذیرش قواعد جدید نیز به مجموعه گسترده‌تری از عوامل سیاسی، اقتصادی و نظامی وابسته است.

از این منظر، تنگه هرمز نه نشانه قطعی پیروزی ایران است و نه صرفاً آخرین ابزار دفاعی حکومتی که زیر ضربات نظامی قرار گرفته است. هرمز عرصه‌ای است که در آن، محدودیت‌های برتری نظامی ایالات متحده و ظرفیت‌های قدرت نامتقارن ایران به‌طور هم‌زمان آشکار شده‌اند.

جنگ با هدف تغییر رفتار ایران از طریق اعمال قدرت نظامی آغاز شد، اما ادامه آن با منازعه‌ای بر سر قواعد اعمال قدرت در یکی از مهم‌ترین گذرگاه‌های اقتصادی جهان گره خورده است.

این تغییر می‌تواند در تعیین شرایط پایان جنگ نقشی اساسی داشته باشد. با این حال، تا زمانی که روشن نشود قدرت نظامی و اقتصادی طرفین چگونه به ترتیبات سیاسی قابل اجرا تبدیل خواهد شد، نمی‌توان دوام آوردن، وارد کردن خسارت یا حتی افزایش قدرت چانه‌زنی را با دستیابی به پیروزی راهبردی یکسان دانست.

از همین نویسنده:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.