آنها یک جسد دیگر میخواستند
روایت پرویز، معترض زخمیای که از تیرِ خلاص جان بهدر بُرد
راحیل آریاییپور ـ دو گلوله خورده بود و میان پیکرهای افتاده بر زمین، خودش را به مردن زد تا مأموران تیر خلاص را شلیک نکنند. صدای یکی از آنها را شنید که میگفت «خلاصش کنیم» و دیگری که ترجیح میداد بگذارند از خونریزی بمیرد. پرویز از شب ۱۸ دی ۱۴۰۴ در تهران جان به در برد، اما ماهها بعد هنوز با زخمهای عمیق، هزینههای سنگین درمان و پرسشی بیپاسخ زندگی میکند.

تهران، ایران - ۸ ژانویه ۲۰۲۶: آتشی در یک سطل زباله در خیابانی شهری شعلهور است. اعتراضات دی ۱۴۰۴ ـ منبع: shutterstock
در شب خونین ۱۸ دی ۱۴۰۴ در تهران، پرویز، معترض ۳۸ سالهای که از سال ۱۳۸۸ در اعتراضات مردمی حضور داشته، با اصابت دو گلوله زخمی شد. مأموران سرکوب او را روی زمین کشیدند، با باتوم و لگد زدند و درحالیکه او خود را به مُردن زده بود، درباره کُشتنش حرف زدند. یکی از آنها میخواست کارش را تمام کنند؛ دیگری گفت چند دقیقه دیگر خودش میمیرد. اما پرویز زنده ماند؛ معترضی که از جنبش سبز تا اعتراضات دی ۱۴۰۴، حلقههای یک زنجیر را به هم پیوند میدهد و هنوز، با وجود جراحتهای سنگین و هزینههای کمرشکن درمان، چشمانتظار «آن روزِ روشنِ آزادی» است. او از شبی میگوید که مأموران میخواستند یک جسد دیگر به شمار کشتهشدگان اضافه کنند؛ شبی که میتوانست پایان زندگیاش باشد.
پرویز، ۳۸ ساله، مدرس دانشگاه و دانشجوی دکتری دانشگاه تهران، شامگاه ۱۸ دی ۱۴۰۴ در جریان اعتراضات تهران هدف دو گلوله قرار گرفت. وقتی روی زمین افتاد، اطرافش پر از پیکرهای بیجان جوانانی بود که به گفته او، بعضی از ناحیه سر، بعضی از پا و بعضی از قلب هدف گلوله قرار گرفته بودند. مردمی که از فاصلهای حدود ۵۰ تا ۱۰۰ متری میخواستند خود را به مجروحان برسانند، زیر آتش نیروهای سرکوب قرار میگرفتند. پرویز که فهمیده بود نشاندادن هر نشانهای از زندهبودنش ممکن است به قیمت جانش تمام شود، خود را به مُردن زد. مأموران او را روی زمین کشیدند، با باتوم و لگد زدند و در میان صحبتهایشان، یکی پیشنهاد کرد کارش را تمام کنند. دیگری گفت چند دقیقه دیگر خودش میمیرد. آنها رفتند و پرویز، با بدنی مجروح، خود را به زحمت به پیادهرو و ورودی بیمارستان رساند. پرستاران او را به داخل بردند. دو هفته در بخش مراقبتهای ویژه بستری بود و کسی امید چندانی به زندهماندنش نداشت.
این، روایت یکی از زخمیهای شب خونین ۱۸ دی در تهران است؛ مردی که از جنبش سبز در سال ۱۳۸۸ تا اعتراضات دی ۱۳۹۶، آبان ۱۳۹۸، جنبش «زن، زندگی، آزادی» در سال ۱۴۰۱ و اعتراضات دی ۱۴۰۴، بارها در خیابان حضور داشته است. پرویز، حضور خود در این اعتراضات را حلقههای زنجیری میداند که هنوز کامل نشده است؛ زنجیری که به گفته او، باید به روز روشن آزادی برسد. او در این گفتوگو از شبی میگوید که میتوانست به آخرین شب زندگیاش تبدیل شود؛ شبی که مأموران سرکوب، به تعبیر خودش، میخواستند «یک جسد دیگر» به شمار کشتهشدگان اضافه کنند.
پرویز از سالها پیش در اعتراضات خیابانی حضور داشته است. نخستین حضورش به سال ۱۳۸۸ برمیگردد؛ زمانی که دانشجوی کارشناسی در کرمانشاه بود. پس از آن، در اعتراضات دی ۱۳۹۶ و آبان ۱۳۹۸ نیز به خیابان رفت. در جریان اعتراضات آبان ۱۳۹۸ در اصفهان، جایی که آن زمان در آن تحصیل میکرد، بازداشت شد و باتوم خورد، اما به گفته خودش، با کمک حضور و حرکت مردم توانست فرار کند. پس از آغاز جنبش «زن، زندگی، آزادی»، برای ادامه تحصیل در مقطع دکتری به تهران آمد و حضورش در اعتراضات ادامه یافت.
او درباره پیوند میان این تجربهها میگوید:
حضور من در دیماه، شبیه حلقهای از یک زنجیر بود که حلقههای دیگرش از قبل شکل گرفته بودند. دیماه حلقه دیگری بود؛ حلقهای مهم که باید میآمد تا این زنجیر کامل شود. از سال ۸۸ که نخستین حضورم بهعنوان دانشجوی کارشناسی در کرمانشاه بود، تا دی ۹۶ و آبان ۹۸ که دوباره در اعتراضات شرکت کردم و در همان اعتراضات بازداشت شدم و باتوم خوردم، اما بهدلیل حضور مردم توانستم فرار کنم. آن زمان در اصفهان درس میخواندم. بعد جنبش زن، زندگی، آزادی شروع شد و من در مقطع دکتری به تهران آمدم. این زنجیر را ادامه دادم تا رسیدم به ۱۸ دی ۱۴۰۴.
برای پرویز، حضور در اعتراضات دی ۱۴۰۴ تصمیمی جدا از گذشته نبود. او و دوستانش، به گفته خودش، دغدغه شرایط بهتر و امکان زندگیکردن داشتند و منتظر فرصتی بودند تا بتوانند در کنار یکدیگر حرکتی جمعی شکل دهند و از آنچه «سیستم معیوب» مینامد، عبور کنند.
او میگوید:
من به همراه دو نفر از دوستانم منتظر بودیم شرایطی فراهم شود که حرکتی کنیم، یک دست شویم و بتوانیم از این سیستم معیوب عبور کنیم. بعد از اینکه فراخوان داده شد، تصمیم گرفتیم با هم در این مسیر باشیم.
شامگاه ۱۸ دی، پرویز همراه دو دوستش که آنها هم در مقطع دکتری تحصیل میکردند، از خانه بیرون رفت. ساعت حدود هشت شب بود. آنها تلاش کردند مسیری را انتخاب کنند که بتوانند در آن به جمعیت بیشتری بپیوندند و درنهایت به خیابان ستارخان و سپس میدان صادقیه رفتند.
پرویز آن شب را چنین روایت میکند:
ساعت هشت زدیم بیرون. از همان ساعت، مردم زیادی آمده بودند. خیلی شلوغ بود. لحظهبهلحظه جمعیت بیشتر میشد و از کوچهپسکوچهها، فوجفوج آدم وارد خیابان ستارخان میشد.
او و دوستانش تا حدود ساعت ۹ و نیم شب در میان جمعیت بودند. در آن زمان، دو دوستش تصمیم گرفتند برگردند، اما پرویز ماندن را ترجیح داد:
دوستانم وقتی ماموران اسلحه به دست را دیدند، تصمیم گرفتند برگردند، اما من دوست نداشتم برگردم. میدیدم جمعیت زیادی آمدهاند و احساس میکردم امشب میتوانیم چراغی برای فردا روشن کنیم. من ماندم و آن دو نفر برگشتند. بعد به سمت جلو رفتیم.
حدود ساعت ۱۰ شب، پرویز در خط مقدم جمعیت بود. به گفته خودش، سنگی در دست داشت. در همان لحظات، گاز اشکآور به سمت جمعیت شلیک شد. او دید که گاز از بالای سرش عبور کرد و حدود دو متر دورتر به زمین افتاد. گاز به چشمهایش رسید و دیدش را مختل کرد. دستهایش را به چشمهایش برد و آنها را مالید؛ اما در همان فاصله کوتاه، گلولهای به او اصابت کرد و روی زمین افتاد.
او میگوید:
یک لحظه دیدم گاز اشکآور از بالای سرم رد شد و دو متری من افتاد. گاز به چشمهایم خورد و دیگر نمیدیدم. دستم را به چشمهایم بردم و آنها را مالیدم. در همین حین، در کسری از ثانیه گلولهای خوردم و افتادم زمین. هر لحظه احساس میکردم شکمم متورم میشود و دارم از حال میروم.
پرویز میگوید حدود ده دقیقه بعد، کمکم توانست دوباره نفس بکشد و احساس کرد باید کاری کند تا خودش را نجات دهد. وقتی دست راستش را روی زمین گذاشت تا بلند شود، با صحنهای روبهرو شد که به گفته خودش، تا چشم کار میکرد خون دیده میشد:
دیدم دخترها و پسرهایی دوروبرم افتادهاند. یکی از ناحیه سر، یکی از پا و یکی از قلب تیر خورده بود. تا چشم کار میکرد، خون میدیدی. احساس میکردم همه تمام کردهاند.
مردم در فاصلهای حدود ۵۰ تا ۱۰۰ متری مجروحان و پیکرهای افتاده بودند. به گفته پرویز، آنها میخواستند خود را به زخمیها برسانند، اما نیروهای سرکوب مانع میشدند. او صدای مردمی را میشنید که یکدیگر را به کمک فرا میخواندند و میگفتند باید به نجات برادران و خواهرانشان بروند. اما هر بار که جمعیتی به سمت مجروحان حرکت میکرد، نیروهای سرکوب به سوی آنها شلیک میکردند و افراد بیشتری روی زمین میافتادند.
پرویز که با وجود جراحت تلاش کرده بود خود را به پیادهرو برساند، در همان حال هدف گلوله دیگری قرار گرفت؛ این بار گلوله به پایش خورد:
با گلوله دوم، مطمئن شدم که اگر بیشتر نشان بدهم هنوز زندهام، بدون تردید من را میکُشند. بنابراین خودم را به مُردن زدم.
پرویز درحالیکه تلاش میکرد خود را مُرده نشان دهد، صدای پای دو مأمور را شنید. آنها به او نزدیک شدند، هر کدام یک پایش را گرفتند و بدنش را روی زمین کشیدند تا به سمت نیروهای سرکوب ببرند. حدود بیست متر او را روی زمین کشیدند. وقتی به محل استقرار مأموران رسیدند، ده نفر دیگر که همگی اسلحه داشتند هم به آنها پیوستند و با باتوم و لگد به او ضربه زدند و فحش میدادند: «حرامزاده، به سیاهچاله خوش آمدی»، «حرامزاده، به جهنم خوش آمدی.»، «حرامزاده دیگر برگشتی نیست و کارت تمام است». در همان حال، به گفته پرویز، دو نفر از لباسشخصیها به آنها نزدیک شدند. یکی گفت جمعیت دارد زیاد میشود و آنها باید به سمت مردم بروند و آنها را پراکنده کنند. سپس صحبت از کُشتن پرویز به میان آمد.
او روایت میکند:
یکیشان میگفت خلاصش کنیم. آن یکی میگفت بگذارید درد بکشد و تمام کند. و بعد رفتند سمت جمعیت تا برادران و خواهران ما را بکشند؛ به این خیال که وقتی برگردند و من هم در میان اجساد مُرده باشم. آنها یک جسد دیگر میخواستند.
چند دقیقه بعد، وقتی احساس کرد مأموران از او فاصله گرفتهاند، شروع کرد به کشیدن بدنش روی زمین. با زحمت بسیار، کشانکشان خود را از وسط خیابان به پیادهرو رساند؛ درحالیکه خون از شکم و پایش جاری بود. به گفته خودش، این مسیر کوتاه «صد سال زمان بُرد». خوششانس بود که دو پرستار او را دیدند. آنها ابتدا با ترس به او نزدیک شدند، اما کمی بعد چند پرستار دیگر هم به کمک آمدند. به گفته پرویز، پرستاران از بیم آنکه مأموران بازگردند، با عجله او را به داخل بیمارستان منتقل کردند. از آن لحظه به بعد، دیگر چیزی به یاد نمیآورد؛ بیهوش شده بود.
پرویز دو هفته در بخش مراقبتهای ویژه بستری بود. به گفته او، در آن مدت، امید چندانی به زندهماندنش وجود نداشت. پس از آنکه به هوش آمد، متوجه شد که در شب هجدهم، ۱۴۰ زخمی را به بیمارستان آورده بودند که از میان آنها تنها پنج نفر زنده ماندند؛ او یکی از آن پنج نفر بود. (رادیو زمانه این عدد را راستیآزمایی نکرده است.) روند درمانش نیز پس از ده روز آغاز شد؛ روندی که به دوران بستری در بیمارستان محدود نماند و هزینههای سنگین درمان و ماهها دوری از زندگی عادی را به او تحمیل کرد. او میگوید بخشی از هزینههای بیمارستان توسط رئیس بیمارستان بخشیده شد. بااینحال، مجموع هزینههای درمان او به حدود ۲۰۰ میلیون تومان رسید.
اما ترخیص از بیمارستان و بازگشت به زادگاهش یکی از شهرهای استان فارس، پایان ماجرا نبود. زخم شکم و پای او به مراقبتهای روزانه نیاز داشت. گاز استریل، چسب زخم و دیگر وسایل بهداشتی برای پانسمان زخم شکم و پایش باید تهیه میشد و پانسمانها روزی دو بار عوض میشدند. مراجعه هفتگی به پزشک ارتوپد و انجام عکسبرداری رادیولوژی نیز هزینههای دیگری به همراه داشت. به گفته او، در یکی دو ماه نخست، هزینههای درمانش ماهانه به حدود ۵۰ میلیون تومان میرسید.
آسیبهای ناشی از گلوله، پرویز را برای مدتی طولانی از کار و تحصیل دور کرد. او میگوید:
تقریباً سه ماه اجازه نداشتم پایم را روی زمین بگذارم. طبق نظر پزشک ارتوپد، نباید در آن مدت روی پا فشار میآوردم. از دانشگاه دور ماندم و بعد از آن هم دو ماه فیزیوتراپی، حرکات ورزشی و پیادهروی طبق دستور پزشک انجام دادم تا بتوانم راه بروم. میشود گفت پنج ماه طول کشید تا آهستهآهسته راهرفتن و برگشتن به زندگی عادی را شروع کنم. بعد از پنج ماه تصمیم گرفتم به دانشگاه برگردم.
به گفته پرویز، حمایت برخی از استادان دانشگاه نیز در بازگشت او به تحصیل نقش داشت. او این حمایت را یکی از شانسهایی میداند که در آن شرایط نصیبش شده است. استادانش از او پشتیبانی کردند و در یکی دو مورد نیز موضوع را پیگیری کردند تا اتفاقی برایش نیفتد. به گفته او، این پیگیریها باعث شد مسئولان مربوطه به این نتیجه برسند که قصد و نیت بدی در کار نبوده و آنچه اتفاق افتاده، عمدی نبوده است. او تأکید میکند که همه معترضان زخمی از چنین حمایتی برخوردار نبودند و وضعیت آینده خودش نیز همچنان روشن نیست.
اما دشواریهای پرویز با بازگشت به دانشگاه و آغاز دوباره راهرفتن پایان نیافته است. یکی از جدیترین مشکلات جسمی او، فتق شدیدی است که پس از اصابت گلوله به شکمش و انجام چندین عمل جراحی به وجود آمده است. به گفته او، وسعت جراحیها و آسیب واردشده به بافتهای شکم بهگونهای بوده که پرده شکم نتوانسته است خود را ترمیم کند. فاصله ایجادشده میان بافتها نیز آنقدر زیاد است که به گفته پزشک، ترمیم آن به استفاده از مش نیاز دارد.
پرویز میگوید مش موردنیازش باید از نوع آمریکایی و در بزرگترین اندازه باشد؛ وسیلهای که به گفته او، بهسختی پیدا میشود و هزینه آن بهتنهایی حدود ۲۵۰ میلیون تومان است. این مبلغ، جدا از هزینه بیمارستان، دستمزد پزشک و دیگر مخارج جراحی است. برآورد او این است که برای بازگشت به شرایط عادی پیش از تیرخوردن، در مجموع به حدود یک میلیارد تومان نیاز خواهد داشت.
پرویز میگوید فشار هزینههای درمان، در شرایطی که تورم و بحرانهای اقتصادی زندگی را دشوارتر کردهاند، بر وضعیت روحیاش نیز تأثیر گذاشته است. او هنوز با درد و رنج ناشی از جراحتها درگیر است. پایش جراحی شده و در آن پلاتین کار گذاشتهاند؛ شکمش نیز به جراحی دیگری نیاز دارد که تأمین هزینه آن برایش به مسئلهای جدی تبدیل شده است. حتی اگر بتواند هزینه درمان را فراهم کند، نگرانی از نتیجه جراحی و عوارض احتمالی آن همچنان باقی است.
بااینهمه، پرویز تأکید میکند که از حضور در اعتراضات پشیمان نیست. آنچه برایش دشوارتر شده، نه صرفاً درد جسمی و هزینههای درمان، بلکه فاصله میان آن چیزی است که برایش به خیابان رفت و آنچه پس از آن اتفاق افتاده است. او میگوید:
این هزینهها و دردها به این معنا نیست که من پشیمانم؛ نه. اما وقتی نتیجه آن چیزی که میخواستی نمیشود، درد و رنج برایت سنگینتر میشود. بهویژه در این روزها که بگیر و ببند و بازداشت و اعدام هم بیشتر شده است.
پرویز، که در طول سالها اعتراضات خیابانی را بخشی از مسیری پیوسته میدانسته، اکنون با پیامدهای جسمی و مالی آن شب زندگی میکند؛ با پایی که هنوز درد دارد، شکمی که به جراحی دیگری نیاز دارد، هزینههایی که تأمینشان دشوار است و آیندهای که به گفته خودش، همچنان نامعلوم مانده است. بااینحال، پرسشی که از آن شب خونین با او مانده، فراتر از سرنوشت شخصی اوست؛ پرسشی درباره معنای آنچه بر او و دیگر معترضان گذشته است. او میگوید: «مدام از خودت میپرسی: اینهمه خون نباید بیهوده ریخته شده باشد.»




نظرها
نظری وجود ندارد.