جمهوری اسلامی و جنگ بدون فرماندهان؛ از «دست مرده» تا دفاع موزاییکی
کاوه شجاعی ـ اگر فرماندهان ارشد جمهوری اسلامی در جریان جنگ کشته شوند یا ارتباط مراکز نظامی با فرماندهی مرکزی قطع شود، چه کسی هدایت عملیات را بر عهده خواهد گرفت؟ طرح بحث «دست مرده» بار دیگر توجهها را به ساختار فرماندهی سپاه و راهبرد دفاع موزاییکی جلب کرده است؛ ساختاری که بر پراکندگی مراکز فرماندهی و امکان تداوم عملیات در شرایط بحران تکیه دارد. این مقاله نسبت میان این دو مفهوم و پیامدهای احتمالی آن را برای آینده جنگ و حکمرانی نظامی در ایران بررسی میکند.

نمایی از یکی از شهرهای موشکی سپاه پاسداران ایران

چندی پیش، مهدی خراتیان در شبکهٔ ایکس نوشت: «دکترین دست مرده فعال شد». این پیام، در عین مرموز بودن، ابهامهایی را نیز با خود به همراه داشت. پیش از هر چیز، این دکترین به کشورهایی مربوط میشود که دارای شماری بمب هستهای هستند و از فناوریهای پرتابگر نیمهخودکار و گاه خودکار برخوردارند. روسیه بهواسطهٔ این دکترین شناخته شده است. حال، این دکترین در چه مواقعی فعال میشود؟
دکترین دست مرده چیست؟
ساختار نظامی و رهبری روسیه همواره مورد پرسش بسیاری از کارشناسان امنیتی بوده است؛ ساختاری اقتدارگرا که مبتنی بر یکی از پیچیدهترین سیستمهای نظامی ـ امنیتی جهان است. در روسیه، سطح حفاظت از فرماندهان نظامی، رهبران سیاسی و حتی کارشناسان کرملین بسیار بالاست و حتی تصور ترور فردی مثل پوتین ناممکن به نظر میرسد. اما این ساختار بر پایهٔ پارانویایی عمیق ساخته شده است. از اینرو، این استراتژی پارانویایی به اصلیترین شکلدهندهٔ امنیت و حفاظت در روسیه بدل شده است. شاید ترور پوتین ناممکن باشد، اما شبح ترور، بهعنوان امکانی همواره حاضر، سبب شده است گستردهترین شکل حکمرانی بر اساس همین پیشفرض شکل بگیرد؛ یعنی پیوند کنترل تمامعیار جامعه، شبکههای امنیتی قدرتمند، زندانهای عظیم و همچنین تحت سیطره قرار دادن گروهها، مرزها، اینترنت و… بر اساس این پیشفرض که کشور همواره در معرض ویرانی قرار دارد.
«دکترین دست مرده» در دولت روسیه بر پایهٔ چنین استراتژیای معنا پیدا میکند. «دکترین دست مرده» مکانیسمی تهاجمی است که در صورت از بین رفتن فرماندهی مرکزی روسیه فعال میشود؛ بهگونهای که گروههای نظامی و ارتش، در نبود صدور فرمان از مرکز، بتوانند حملات هستهای را علیه دشمنان روسیه آغاز کنند. از این نظر، این دکترین استراتژیای خودکار و از پیش تعیینشده است تا در زمان فقدان رهبر، شکلی از بازدارندگی نظامی به وجود آید و شبکههای نظامی از سازماندهی لازم برخوردار باشند؛ آن هم نه سازماندهی برای دفاع، بلکه برای آغاز تهاجمی جدید و گسترده که با نابودی بخشهایی از سیاره و میلیونها انسان همراه است. در واقع، بازدارندگی روسیه بر اساس این دکترین چنین است: در برابر تهدید و برانداختن رهبران و موجودیت کشور روسیه، سیاره را به ورطهٔ نابودی میکشانیم.
بعضی از پژوهشگران نظامی نیز تأکید میکنند که این مکانیسم در حال حاضر بر پایهٔ شکلی از اتوماسیون عمل میکند. یعنی در سالهای گذشته، بهعلت پیشرفت عظیم فناوری و تأثیر عمیق آن بر تسلیحات جنگی، فعال شدن این مکانیسم میتواند محدود به عوامل انسانی نباشد و حتی بدون فرمان فرماندهان نظامی و در غیاب آنها، بمبها وارد عمل شوند. این مسئله معنایی بیش ندارد: جهان کنونی، بالقوگی ویران شدن را پیشاپیش در خود حمل میکند.
ایران و دکترین دست مرده
حال باید پرسید این مکانیسم چه ارتباطی با ایران دارد، بهکار بردن این عبارت برای ایران چه معنایی میتواند داشته باشد و در صورت وقوع جنگی مجدد، که گستردگی آن شاید غیرقابلکنترل باشد، این مکانیسم چه کاربردی برای ایران خواهد داشت.
رسانههای اسرائیلی نیز پس از توییت خراتیان به همین مسئله پرداختند. بههرحال، باید گفت اکنون، با در نظر گرفتن تمامی جوانب، میتوان انتظار داشت که ایران در جنگ پیشرو بسیار تهاجمیتر از جنگ گذشته عمل کند و در صورت حمله به زیرساختهای ایران، منطقه، سرمایه و بازار جهانی به لحظهای از ویرانی کشیده شوند که شاید جبران آن سالها زمان ببرد.
ساختار امنیتی ـ اطلاعاتی در ایران دچار حفرههای جدی است که مقامهای دولتی بارها به آن اشاره کردهاند. از این جهت، چنین حفرههای امنیتی سبب شدهاند ترور مقامات نظامی و سیاسی در ایران ناممکن نباشد. به همین دلیل، انتظار میرود ایران در جنگ پیشرو، با در نظر گرفتن تجربههای دو جنگ پیشین، ترورها، حفرههای امنیتی و…، شرایط و استراتژیهای جدیدی را همراه با بانک اهدافی جدید اتخاذ کند. از اینرو، دکترین دست مرده، ابهامسازی عمدی دربارهٔ تسلیحات و حتی مبهم نگه داشتن احتمال استفاده از تسلیحات غیرمتعارف، بخشی از همین استراتژی هستند.
حال باید بر دو مورد تأکید کنیم: نخست، همین ابهام تسلیحاتی؛ دوم، استحالهٔ ساختار بوروکراتیک، متمرکز، سلسلهمراتبی و عمودی به ساختاری منعطفتر، با تقسیم شدن سلسلهمراتب بهصورت افقی و غیرمتمرکزسازی مراکز فرماندهی. مورد نخست بیشتر به احتمال حملهٔ هستهای به ایران یا حملات غیرمتعارف به مراکز هستهای و شاید حتی تهدید موجودیت ایران مربوط است؛ مورد دوم بیشتر با ترور فرماندهان و چهرههای شاخص بوروکراتیک ارتباط دارد.
پس از جنگ چهلروزه، بهخصوص با پایان یافتن رهبری علی خامنهای، بحث و جدل دربارهٔ برنامهٔ هستهای و ساخت سلاح اتمی گسترش پیدا کرد؛ تا جایی که این بحث در مجلس نیز مطرح شد و در کنار مطالبهٔ خروج از انپیتی، مطالبهٔ ساخت سلاح اتمی هم مطرح بود. در بسیاری از اندیشکدههای وابسته، تنها مسیر بازدارندگی را ساخت سلاح اتمی عنوان کردند. از طرف دیگر، در میادین و تجمعها نیز شعارهایی در راستای این همسویی استراتژیک دیده میشود. به همین دلیل، میتوان گفت پس از مرگ صاحب فتوای حرمت سلاح اتمی، ایران ابهام استراتژیک را دربارهٔ دستیابی به سلاح اتمی در پیش گرفت. یعنی از یک طرف، افرادی مانند پزشکیان میگویند که ما مواد غنیشده را تحویل میدهیم و از طرف دیگر، بسیاری از افراد وابسته به اندیشکدههای سپاه و فرماندهان، بر ساخت سلاح تأکید میکنند. در کنار این تناقض رفتاری، ماهوارهها نیز تصاویری از فعالیت در مراکز هستهای ایران ثبت کردهاند.
در این میان، بسیاری از اظهارنظرهای مقامات بر این ابهام افزودهاند و در بسیاری از موارد، سکوت را بر بیان واقعیت و خواست نظام ترجیح دادهاند. به این ترتیب، فضایی برای حدس و گمان باز گذاشتهاند. باید این مسئله را در تداوم ابهامسازی استراتژیک دربارهٔ تسلیحات موشکی و برد موشکها نیز در نظر بگیریم. ایران در رابطه با تسلیحات موشکی نیز شکلی از آستانگی را حفظ کرده است، از طرفی محدودیتی نسبی بر موشکهای معروفاش اعمال کرده و از طرف دیگر بعضی از کارشناسان و افراد نظامی این محدودیت را انکار کردند.( البته منظور ما در اینجا محدودیت در حد ۴۰۰ کیلومتر نیست، بلکه منظور گام برداشتن به سمت موشکهای قارهپیما است.) حتی دربارهٔ موشک قارهپیما نیز ابهاماتی ایجاد شد.
این شک و تردید زمانی افزایش پیدا کرد که ایران در جنگ چهلروزه، دیهگو گارسیا را هدف قرار داد. بههرحال، هدف قرار دادن این جزیره مستلزم برخورداری از سلاحی با برد بالا و قابلیت رسیدن به فواصل قارهای است. البته ایران بهطور رسمی دربارهٔ هدف قرار دادن دیهگو گارسیا اظهارنظر نکرد.
وضعیت هستهای در جمهوری اسلامی را میتوان هنوز شکلی از وضعیت آستانگی دانست که میتواند حتی کمک کننده باشد و قدرت چانهزنی را افزایش دهد. اما باید در نظر گرفت این موقعیت تعلیق میتواند همزمان به وضعیت نه جنگ نه صلح دامن بزند، کشور را وارد هزارتویی از حملات، تحریم، مذاکره و انزوا بکشاند و از طرفی جامعه را بیش از پیش فرسوده کند. بنابراین اتخاذ رویکردی مثبت و ایجابی و حتی ضرورت پروژه هستهای، از خطرناک بودن آن نمیکاهد.
از طرف دیگر، پس از جنگ چهلروزه، لاوروف در مصاحبهای گفت که داشتن سلاح اتمی برای ایران میتواند موضوعی قابلمذاکره باشد، زیرا صاحب فتوای حرمت سلاح اتمی ترور شده است و ایران خود را در معرض تهدیدی وجودی میبیند. لاوروف در این زمینه قیاسی میان کرهٔ شمالی و لیبی پس از قذافی انجام میدهد و توضیح میدهد که چگونه سلاح اتمی توانست کرهٔ شمالی را از ورطهٔ نابودی حاکمیت نجات دهد.
پس از این نیز مناقشه بر سر داشتن سلاح اتمی به یکی از مباحث اصلی سیاست در ایران بدل شده است؛ در حالی که پیش از جنگ، شاید هیچکس جرئت نداشت اینگونه بر ضرورت داشتن سلاح اتمی تأکید کند. به همین دلیل، فعال شدن دکترین دست مرده شاید نه بر اساس برخورداری از سلاح اتمی، بلکه بیشتر به این احتمال نزدیک باشد که فعال شدن این دکترین به معنای حلوفصل مناقشه بر سر سلاح و حرکت بهسوی آزمایشهای هستهای باشد.
در این میان، بحث اصلی به اشکال حکمرانی در جمهوری اسلامی مربوط میشود. در اینجا باید میان دولت به معنای اجرایی آن و تقسیمبندی اشکال متنوع و تاحدی منعطف حکمرانی در سطوح گوناگون تمایز قائل شویم. شکلهای گوناگون حکمرانی را باید بیشتر با در نظر گرفتن ساختار اجرایی، نظامی و سیاسی سپاه تحلیل کرد. سپاه اهرمی اساسی است که نمیگذارد حکمرانی، در معنای گستردهاش، در جمهوری اسلامی دچار بحران فقدان رهبری و در نهایت فروپاشی شود.
بنابراین، سپاه دارای ساختاری شبکهای است که به سازماندهی نسبتاً افقی تمایل دارد؛ در حالی که سلسلهمراتبها همچنان برای فرماندهی اهمیت دارند. با این حال، بهعلت وجود چنین ساختاری، در زمان بحران و ترور مقامات و فرماندهان عملیاتها، ادارهٔ بخشی از مناطق، سازماندهی قرارگاهها و… میتواند بهصورت خودمختار تداوم یابد. قطعاً منظور ما در اینجا شکلی از فدرالیسم نیست، اما ساختار فرماندهی سپاه در سالهای اخیر بهگونهای تغییر کرده است که در مواقع بحران میتوانیم شاهد حکمرانی از طریق فرماندهی قرارگاهها و مراکز فرماندهی شهری باشیم.
از سالها پیش، مکانیسمهای انباشت سرمایه و مدیریت جریانهای اقتصادی بهگونهای بودهاند که هر یک از این مراکز به منابع و ساختارهای اقتصادی وابستهاند و حتی بر آنها اعمال نفوذ و قدرت میکنند. از اینرو، خودمختاری نسبی این مراکز از طریق برخورداری از سرمایه، امری کاملاً ممکن است.
رسانههای اسرائیلی، در تداوم ابهام دربارهٔ معنای دکترین دست مرده، استراتژی نظام را اینگونه تفسیر کردهاند که در میانهٔ جنگ، اگر فرماندهان ترور شوند یا حتی شرایط مناسبی برای فرماندهی نداشته باشند، مراکز فرماندهی تقسیمشده در سطح کشور مختارند عملیاتهای از پیش برنامهریزیشده را بهصورت مداوم ادامه دهند و منتظر دستور از تهران نمانند. از اینرو، از هستهٔ بوروکراتیک نظام و نهادهای مرکزی، مرکززدایی میشود و نهادهای نظامی و امنیتی در استانها و شهرها مدیریت را به دست میگیرند. البته این موضوع تازگی ندارد و این رسانهها بیشتر بر تفاسیر و توصیفهایی تکیه دارند که پیش از این توسط برخی کارشناسها مورد بررسی قرار گرفته است.
این مسئله تنها به مراکز فرماندهی محدود نمیشود، بلکه شهرهای زیرزمینی نفوذناپذیر نیز خود به یکی از مراکز اصلی فرماندهی و حکمرانی بدل میشوند؛ زیرا از اصلیترین کانونهای قدرت در جنگ هستند و میتوانند از همین موقعیت برای گسترش مناسبات قدرت استفاده کنند.
در جنگ چهلروزه و سپس در ارتباط با عملیاتهای نظامی بر سر کنترل تنگهٔ هرمز نیز شاهد این خودمختاری نسبی بودهایم. ساختارهای فرماندهی بهنحوی از حالت متمرکز خارج میشوند و به شکلی از سیالیت نظاممند میرسند. این شکل از سازماندهی میتواند فقدان چهرههای برجسته را جبران کند. در واقع، اسرائیل و آمریکا تصور میکردند با زدن سرهای نظام میتوانند به امکانات بیشتری در جنگ دست پیدا کنند، اما این سیالسازی مراکز از وقوع بحرانها جلوگیری کرد.
از اینرو، وضعیت ساختار جمهوری اسلامی ایران چنین نیست که در وضعیت استثنایی، «رهبر» قانون را تعلیق میکند و وضعیت استثنایی اعلام میکند و خود را بهمثابه امری متعال در سطح جامعه فرض میگیرد تا نظم را دوباره بر جامعه تحمیل و حاکمیت را بازسازی کند. در ساختار شبکهای جمهوری اسلامی، برخلاف تمامی آن دیدگاههایی که رهبر جمهوری اسلامی را مصداق حکمرانی با تکیه بر رهبری متعال/واحد بر فراز تمامی شبکههای حکومتی معرفی میکردند، وضعیت اینگونه نبود؛ بلکه شاهد شبکههایی متکثر از سازماندهی بودیم که حاکمیت را در وضعیت استثنایی قوام میبخشیدند.
بنابراین، ساختار سازماندهی در زمان فقدان رهبر، شکلی از رهبری افقی را به وجود میآورد. هر شهر زیرزمینی، هر فرماندهی و هر مرکز نظامی میتواند امر سازماندهندهٔ خود را گسترش دهد، بیآنکه در انتظار فرمان رهبر باشد. البته باید گفت استراتژیهای کلی از پیش تعیین شدهاند و بسیاری از سطوح کلان حاکمیتی لزوماً بر این اساس عمل نمیکنند. بلکه در اینجا شکلی از سازماندهی را تحلیل کردیم که اساساً در دل بحران، خود را بازآرایی میکند. این شبکههای فرماندهی نیز اساساً در بستر حکمرانی سپاه قرار میگیرند.
جنگ نامتقارن و شبکههای تداوم قدرت
این متن در شرایطی نوشته میشود که هر لحظه احتمال آغاز مجدد جنگی گسترده وجود دارد؛ در عین حال، درگیریها در تنگهٔ هرمز تشدید شدهاند و هر روز ادامه دارند. حاکمیت استراتژی کلان خود را بر پایهٔ گسترش جنگ بنا کرده و بر اساس این احتمال قوی پیش میرود. ساختار بهگونهای از نظر جغرافیایی تقسیمبندی شده است و ساختارهای شبکهایای که از آنها نام بردیم، با تکیه بر امکانات جغرافیایی و موقعیتمند عمل خواهند کرد.
نتایج معیناند: این شبکههای نظاممند حملات را ادامه میدهند، فضا را مدیریت میکنند و حکمرانی را تداوم میبخشند. از طرف دیگر، باید توجه کنیم که همین ساختارها در فضاهای خارجی نیز گسترش پیدا میکنند. برای مثال، به انصارالله یمن توجه کنیم. بههرحال، در آنجا که یک گرهگاه لجستیکی مهم وجود دارد، سکوی پرتاب و فشاری شکل گرفته است که میتواند بر استراتژی کلی نظام تأثیر بگذارد.
دو نقطه را در نظر بگیریم: یک مرکز فرماندهی در جنوب ایران که بر تنگهٔ هرمز مسلط است و مرکز دیگری که ایران هیچگاه وابستگی تام آن به خود را نپذیرفته است؛ یعنی انصارالله. این دو میتوانند بخشی از یک استراتژی در وضعیت جنگی باشند که در آن، هر یک تاکتیکها و خودمختاریهای نسبی خود را دارند و میتوانند در جریان جنگ، معادلات را تغییر دهند.
بهطور کلی، میتوان این شکل از استراتژی را ذیل همان فرمول معروف جنگ نامتقارن تعریف کرد. اما باید توجه کنیم که استراتژی و فضایی که تحلیل کردیم، ویژگیها، خصوصیات و تاکتیکهای ویژهٔ خود را دارند و همین عوامل خاصاند که میتوانند بر معادلات جنگ و فرایند حکمرانی جمهوری اسلامی تأثیر بگذارند.




نظرها
نظری وجود ندارد.