خاورمیانه نمیتواند سوئیس داشته باشد
علی رسولی ـ امنیت کالایی کمیاب و قیمتی است و در خاورمیانه، معمایی بزرگ. مدلهای امنیتی پیشین یکی یکی ناکارآمد شدهاند ولی مدل جدیدی به دنیا نیامده. معمای بزرگ همچنان ساختن ترتیباتی به نحوی است که آسودگی یک کشور، تهدید دائمی همسایهاش نباشد. اگر این معما حل نشود، هر بازیگری برای خودش سپر و زرهی امنیتی میسازد که دیگری آن را دشنهای آخته برای سربریدنش میپندارد.

نشست چهارجانبه ایران و سه عضو پیمان مکه نشست چهارجانبه ایران و سه عضو پیمان مکه - ایرنا
نشست چهارجانبه ایران و سه عضو پیمان مکه یعنی عربستان سعودی، پاکستان و ترکیه روز دوشنبه چهارم آبان در تهران برگزار شد. بیانیه مشترک این نشست، از توافق برای ادامه گفتوگوها بر سر همکاری، صلح و امنیت منطقه میگوید.
اما فارغ از جملههای کلیشهای بیانیههای مشترک باید دید درک هر طرف از این نشست چه بوده. مقامهای ایرانی، نشست را گامی به سوی «امنیت درونزا» توصیف کردند ولی وزارت خارجه عربستان هدف سفر را کاهش تنش، حمایت از میانجیگری و جلوگیری از بازگشت درگیری نظامی دانست. به این ترتیب این «بتعیار» فعلا برای هر طرف به یک هیات متفاوت ظاهر شده است.
این نشست در نهایت قرار بود چه چیزی را مانع شود، تسهیل کند یا پیبریزد؟ طرفین در همین نقطه با هم اختلاف دارند. بنابراین نمیتوان انتظار داشت که از این نشست، مدل امنیتی مشترکی بیرون بیاید، اما نفس برگزاری آن را میتوان نشانه مواجهه با مسالهای مشترک دانست. چه مسالهای؟ محدودیت مدلهایی که قرار بود امنیت کشورهای منطقه (از جمله ایران) را تضمین کنند.
امنیت در خاورمیانه کالایی کمیاب و قیمتی است. قیمتیتر از الماس و طلا. گران خریداری میشود و تنها هنگام بحران محک میخورد. شوربختی کشورهای خاورمیانه آن است که اغلب در لحظه بحران مشخص میشود که این کالای امنیتی «فیک» بوده و نه «کیک».
فارغ از ملاحظات و فرایندی که هر کشور خاورمیانه را به سمت انتخاب الگوی امنیتیاش هل داده، هر مدل دستاوردهایی داشته، اما هیچکدام نتوانسته دارندهاش را از معرکه خون و خطر بیرون نگاه دارد.
الگوهای امنیتی در خاورمیانه به صورت کلی چیزی شبیه به اینها بودهاند: ایران پیش از انقلاب، امنیت را در اتحاد با آمریکا و گسترش توان نظامی جستوجو میکرد. جمهوری اسلامی در ترکیبی از تسلیحات نامتقارن و شبکه متحدان منطقهای. کشورهای عرب جنوب خلیج فارس در تحتالحمایگی قدرتهای خارجی.
امارات، یک استثنای کوچک در این قاعده بود. سالها گفته میشد که میخواهد «سوئیس خاورمیانه» باشد. یعنی حصار امنیتیاش را در تبدیل خودش به عنوان پل ارتباطی تجارت با نیازهای متنوع کشورهای منطقه میبیند. بعدتر چرخش بزرگی در این تصویر و تصور ایجاد شد.
این مدل سوم بهویژه از زاویه ایرانی، جالب است. میل به «سوئیس بودن» یا «سوئیس شدن» را در دورههای مختلف در ایران میتوان دید. «ما چهکار به جنگ دیگران داریم؟ به اقتصادمان برسیم». این صورت سادهشده آرزویی است که بارها در جامعه و میان ناطقان تکرار شده. مبانیاش هم سادهاند. آرزوی کشوری که نفت بفروشد، کارخانه بسازد، گردشگر جذب کند و درآمدش را صرف زندگی مردماش کند. رویایی قابل فهم برای جامعهای که نسلهای مختلفش هزینههای طاقتکش جنگ، تحریم و نااطمینانی را پرداختهاند.
اما میان ماه من تا ماه گردون، تفاوت از زمین تا آسمان است. حتما میشود اقتصاد را اولویت داد، ولی شوربختی بزرگ آن است که نمیشود جغرافیا و محیط پیرامون و سرریز ناگزیر مسائلاش را کن فیکون کرد. نفت، سرمایه، کالا و گردشگر از کریدورها، جادهها و آبراهههایی عبور میکنند که امنیتش در اختیار یک دولت نیست. حتی اگر کشوری بخواهد سیاست امنیت پیرامونی را پشت در بگذارد و به رتق و فتق امور دکان خودش مشغول شود، همسایهها، قدرتهای خارجی و مسیرهای تجارت لزوما به چراغانی این تکدکان بلورفروشی در بازار آهنگرها وقعی نخواهند گذاشت.
از این واقعیت البته نمیتوان نتیجه گرفت که هر مداخلهای ضروری، هر دشمنیای اجتنابناپذیر و هر هزینهای بهای طبیعی و ناگزیر جغرافیا است. تجربه ایران، امارات و عربستان، میان دو تصور ساده فاصله میاندازد. اینکه با بیاعتنایی به منطقه میتوان آرام و قرار یافت، یا برای آرام گرفتن باید دائما در منطقه مداخله کرد.
مساله غامض خاورمیانه، انتخاب میان اقتصاد و امنیت نیست. انتخاب مدلی از امنیت است که توسعه اقتصادی و رفاه را ممکن کند، نه اینکه آن را دائما به آینده موکول کند.
سوئیس چگونه سوئیس شد؟
پیش از آغاز روضه خاورمیانه، شاید لازم باشد به این پرسش بپردازیم که سوئیس چگونه سوئیس شد. سوئیس صرفا کشوری نیست که خودش، یکه و تنها و با ارادهای خودبنیاد، تصمیم گرفته بانکداری کند و به جنگ دیگران کاری نداشته باشد. بیطرفی سوئیس بر سابقه حقوقی، توان دفاعی و شناسایی بینالمللی استوار شده. قدرتهای اروپایی در سال ۱۸۱۵ بیطرفی دائمی این کشور را به رسمیت شناختند.
پس از شکست ناپلئون، قدرتهای اروپایی که در کنگره وین مشغول بازطراحی نظم سیاسی اروپای پساناپلئونی بودند، به این نتیجه رسیدند که وجود یک سوئیس مستقل و بیطرف در قلب اروپا به سود توازن قوا است. سوئیس میان حوزه نفوذ فرانسه، اتریش و سرزمینهای آلمانی قرار داشت و گذرگاههای آلپ هم به آن اهمیتی راهبردی میداد. بیطرف ماندن این سرزمین مانع آن میشد که یکی از قدرتها از آن بهعنوان پایگاهی علیه دیگری استفاده کند.
در مارس ۱۸۱۵، قدرتهای اروپایی در کنگره وین ترتیبات مربوط به بیطرفی سوئیس را اعلام کردند و چند ماه بعد، پس از شکست نهایی ناپلئون، پنج قدرت اصلی اروپا یعنی، بریتانیا، فرانسه، اتریش، پروس و روسیه در پاریس رسما «بیطرفی دائمی» سوئیس را به رسمیت شناختند و تمامیت ارضی و مصونیت قلمرو آن را تضمین کردند. در همان سند تصریح شد که بیطرفی و استقلال سوئیس از نفوذ خارجی، در راستای منافع سیاسی کل اروپا است.
یعنی ماجرای سوئیس این نبود که مردمش یک روز از خواب بیدار شده باشند و گفته باشند بهتر است در وسط جنگهای بیپایان اروپاییها ما ماست خودمان را بخوریم و پول خودمان را در بیاوریم. بیطرفی سوئیس یک معامله ژئوپلیتیک میان قدرتهای متخاصم بود. سوئیس متعهد میشد خود را وارد جنگ آنها نکند و قدرتهای بزرگ هم وجود یک سرزمین مستقل و بیطرف در مرکز اروپا را به رسمیت میشناختند. یک جزیره گنج بیطرف در نقطه اتصال قلمرو دزدان دریایی.
در خاورمیانه، چنین توافق پایداری برای بیرون نگه داشتن یک کشور از رقابتها وجود ندارد. هر دولتی در خاورمیانه مسائل خودش را دارد که بخشی از آن مسائل میتواند با کشور همسایهاش همپوشانی داشته باشد. سوئیسی در کار نیست. دولتها درباره تهدیدهای موجودیتی، مرزهایشان، نظم مطلوب و مشروعیت بازیگران اختلاف دارند. گروههای مسلح شبهنظامی هم همیشه تابع تصمیم دولتهای حامیشان نیستند.
بیطرف ماندن در چنین محیطی مثل راه رفتن روی طناب در ارتفاع هزار متری از سطح زمین است و به چتر «دیپلماسی دائمی» نیاز دارد. صرف اعلام «بیطرفی»، مانع از افتادن آتش نزاع و جنگ به خانه و کاشانه شما نمیشود.
ایران و دو مدل متفاوت
ایران در دوره معاصر دو الگوی متفاوت امنیتی را امتحان کرده است. حکومت پهلوی، توسعه اقتصادی را جدا از موازنه منطقهای نمیدید. اتحاد با آمریکا، خرید تسلیحات و ایفای نقش امنیتی در خلیج فارس، اجزای یک مجموعه بودند. حضور نیروهای ایرانی در جنگ ظفار عمان در دهه ۱۳۵۰ نشان میدهد که ایرانِ پهلوی دوم، سرنوشت حکومت همسایه را به امنیت خود گرهخورده میدید.
حمایت از گروههای شبهنظامی برای فشار بر دولتهای پیرامونی هم با جمهوری اسلامی شروع نشده. حمایت از کردهای عراق در دوره شاه ابزار فشار بر بغداد بود. توافق الجزایر در اسفند ۱۳۵۳، این حمایت را در برابر پذیرش مبنای مرزی مورد نظر ایران در اروندرود متوقف کرد. امنیت، در اینجا از ترکیب فشار و معامله به دست آمد. این تجربه هم کاربرد ابزار نیابتی را نشان میدهد و هم امکان کنار گذاشتن آن با تغییر محاسبات سیاسی.
این مدل با الگوی کنونی کشورهای عرب جنوب خلیج فارس شباهت خانوادگی دارد. رابطه نزدیک با واشنگتن، خرید تسلیحات غربی و اتکا به حضور آمریکا در موازنه منطقهای. البته شاه صرفا مصرفکننده کالای امنیتی واشنگتن نبود و میخواست بخشی از بار امنیت منطقه را هم بر عهده بگیرد.
این الگو یک مشکل بنیادین دارد. چنین مدلی از امنیت وابستگی بیش از حد به محاسبات قدرتی خارج از منطقه دارد که لزوما منافعش در هر مناقشهای با متحد منطقهایش یکسان نیست. حتی اگر منافعش هم همپوشانی داشته باشد، اولویتهایش میتواند مانع از پایبندی به تعهداتش شود. نمونهاش همین جنگ اخیر و اولویت دادن واشنگتن به دفاع پدافندی از اسرائیل به جای کشورهای حوزه خلیج فارس.
محور مقاومت؛ حرکت روی لبه جنگ
جمهوری اسلامی، بهویژه متاثر از تجربه جنگ عراق و محدودیتهایش، راه متفاوتی در پیش گرفت. توان موشکی، ابزارهای نامتقارن و رابطه با گروههای مسلح همسو. منطق اعلامی این بود که تهدید باید پیش از رسیدن به مرز مهار شود و مهاجم احتمالی بداند حمله به ایران، پاسخهایی فراتر از خاک ایران خواهد داشت.
این شبکه نفوذ، ابزار فشار و ظرفیت بقا فراهم کرد، اما محدودیتش هم خیلی زود آشکار شد. ضربات به حزبالله لبنان و سقوط حکومت اسد نشان دادند پیوندهای منطقهای میتوانند آسیب ببینند و مسیرهای پشتیبانی قطع شوند.
جنگ مستقیم با ایران هم نشان داد که بالا بردن سطح هزینه برای دشمن، سپر نفوذناپذیر در برابر حمله نیست. مشکل دیگر این مدل امنیتی این بود که متحدان محلی، منافع و سیستم تصمیمگیری مختص خودشان دارند و ممکن است در زمانی که به آنها نیاز مبرم دارید به فریادتان نرسند. اگر هم فریادرستان شوند، ضمن آنکه ممکن است تهدیدی را مهار کنند، اما همزمان زلف ایران را به مناقشههایی گره خواهند زد که کنترل کاملشان را در دست ندارد. وضع کنونی یمن و لبنان را ببینید.
امارات؛ تجارت بدون قدرت دوام میآورد؟
در برابر این دو تجربه ایرانی، امارات برای بسیاری تصویر یا «آرزو»ی راه و روش دیگری بود. بندر، بانک، هواپیمایی و سرمایهگذاری. کشوری که با همه معامله میکند و از نزاع دیگران فاصله میگیرد یا حتی سود میبرد. تعبیر «سوئیس خاورمیانه» بیشتر تصویر تبلیغاتی این مدل بود تا توصیف جایگاهی حقوقی. ابوظبی هیچگاه سوئیس نبود. هیچگاه. زمانی زور و پولش کمتر بود و سطح مداخلهاش محدودتر و اکنون خود را بزرگتر میپندارد و لقمههایش را بزرگتر برمیدارد.
تحولات یک دهه گذشته نشان میدهند حاکمان امارات خودشان بهتر از دیگران میدانند تجارت بدون امنیت ممکن نیست. اختلاف بر سر نحوه پاسخ به یک معما است. چه معمایی؟ اینکه امنیت مسیر تجارت را باید با تفاهم و توافق تامین کرد یا با ساختن شبکه نفوذ در امتداد آن؟ ابوظبی هر دو را دنبال کرده و در مواردی، ابزار اقتصادی و نظامی دست به دست هم دادهاند.
نمونهاش، ماجرای سودان است. امارات برای تجارت و تامین نیازهای غذاییاش به سراغ سودان رفت. توافق اولیه پروژه ششمیلیارددلاری ابوعمامه در دسامبر ۲۰۲۲ بود که، بندر، منطقه آزاد اقتصادی، زمین کشاورزی و جاده اتصال مزرعه به دریا را کنار یکدیگر قرار میداد. کشت فراسرزمینی برای کشوری کمآب، راه تامین غذا است. اما برونسپاری امنیت غذایی لاجرم پای شما را به سرنوشت سیاسی کشوری باز میکند که با آن قرارداد کشت فراسرزمینی بستهاید. سرمایهگذاری خارجی در چنین مقیاسی یعنی دعوت خودخواسته یا اجباری برای ورود به سیاست کشور مقابل.
پرونده سودان خیلی زود به پرونده مداخله در جنگ داخلی کشیده شد. عفو بینالملل با بررسی تسلیحات در اختیار نیروهای پشتیبانی سریع (یک طرف جنگ داخلی سودان)، ردپای انتقال سلاح از امارات را فاش کرده است. تحقیق رویترز هم تامین مالی و پشتیبانی امارات از شبهنظامیان در اتیوپی را مطرح میکند. ابوظبی این اتهامها را رد میکند.
فارغ از اینکه امارات چه چیزی را میپذیرد و چه چیزی را نه، منطق موضوع روشن است: وقتی با کشوری وارد معامله بزرگ شدی، لاجرم باید یک صندلی در هیاتمدیره آن کشور داشته باشی.
نمونه یمن جالبتر است. امارات به دعوت سعودی پایاش به مناقشه یمن باز شد. اما حتی دو رفیق شفیق هم در خاورمیانه قرار نیست تا ابد پیمان اخوتشان برقرار بماند. حمایت امارات از شورای انتقالی جنوب، شبکه نفوذی ساخت که با هدف عربستان برای حفظ یمن یکپارچه تعارض پیدا کرد. در نتیجه در ژانویه ۲۰۲۶، نیروهای مورد حمایت دو متحد سابق به جان همه افتادند.
نزدیکی امارات به اسرائیل هم همین تناقض را دارد. همکاری اطلاعاتی و دفاعی با تلآویو روی کاغذ میتواند امنیت امارات را تقویت کند اما همین نزدیکی از نگاه تهران و حتی سعودی بخشی از تهدید تلقی میشود. نتیجه اینکه در جنگ ۳۸ روزه، موشکها و پهپادهای ایرانی، جاده به سمت امارات را سریعتر میپیمودند.
سعودی؛ سرگردان به دنبال معجون
عربستان به خوبی دریافته امنیت با خرید جنگافزار تضمین نمیشود و اقتصاد هم گلخانه نیست که از طوفان بیرون مصون باشد. اما ریاض صرفا قربانی محیط پیرامونش نیست. مداخله نظامی در یمن از سال ۱۳۹۴، با هدف احیای نفوذش بر این کشور آغاز و به یک درگیری بیپایان تبدیل شد. اختلاف با امارات هم به ساکنان کاخهای ریاض نشان داد حتی داشتن دشمن مشترک، برای توافق بر سر نظم پس از جنگ کافی نیست. عربستان نمیخواست همسایه جنوبیاش به حوزههای نفوذی تقسیم شود که بعضی از آنها به رقیبش وابسته باشند.
آنچه در یمن میان ریاض و ابوظبی رخ داد، دشواری دیگری را هم آشکار کرد. متحدان میتوانند درباره مقابله با یک تهدید توافق داشته باشند، اما درباره نظم مطلوب پس از مهار آن، مقابل هم بایستند. در چنین شرایطی، امنیتی که قرار بوده از راه ائتلاف به دست آید، خود به موضوع رقابت درون ائتلاف تبدیل میشود.
به همین دلیل ماهها است که سعودی به دنبال معجونی ترکیبی است که چاره مصائب امنیتیاش باشد. حفظ رابطه با آمریکا، گفتوگو با ایران و افزودن شرکای دفاعی. احیای روابط تهران و ریاض در اسفند ۱۴۰۱، تلاشی برای کاهش ریسک بود. پیمان مکه هم لایهای دیگر بر آن افزود. تقلای سعودی برای ساختن چنین معجونی، اعتراف به بیفایده بودن همه روابط قبلی نیست بلکه پذیرش ناکافی بودن مدل «برونسپاری امنیتی» است.
از این منظر، گفتوگو با ایران و تقویت همکاری دفاعی لزوما دو سیاست متناقض نیستند. ریاض میکوشد هم هزینه حمله به خودش را افزایش و هم احتمال وقوع آن را کاهش دهد. موفقیت این ترکیب، البته به آن بستگی دارد که در نگاه تهران، هدف از ساخت چنین معجونی، تدارک «حمله بیهزینه آمریکا و اسرائیل» تلقی نشود.
امنیت درونزا، با چه تعریفی؟
نشست تهران را میتوان در امتداد درک همین محدودیتهای متقابل دید. ایران دریافته شبکه متحدان و سیاست امنیتی نامتقارن، مانع وقوع جنگ مستقیم نیست. کشورهای عرب هم به چشم سر دیدهاند حمایت خارجی و خرید تسلیحات، همه خطرها را رفع نمیکند. امارات هم نتوانسته میان رونق اقتصادی و مناقشههای پیرامونی دیواری نفوذناپذیر بکشد.
اما کنار هم نشستن، اختلاف بر سر «تعریف امنیت» را حل نمیکند. ایران باید نگرانی همسایگان از نیابتیها را ببیند و همسایگان هم نگرانی ایران از همکاری عملیاتی با قدرتهای متجاوز را. «درونزا» بودن، صرفا با حذف نام آمریکا از یک بیانیه به دست نمیآید. چنین مدلی به تعهد متقابل درباره استفاده از خاک، تسلیحات، گروههای مسلح و شیوه حل اختلاف نیاز دارد.
خاورمیانه سوئیسی ندارد که با بستن پنجرههایش، مغازهاش را از جنگ مصون کند. اما این محدودیت، مجوز گشودن پنجره جدید به روی هر معرکهای نیست. تجربه ایران، امارات و سعودی دستاوردهای بزرگ و ناکامیهای به مراتب بزرگتری را پیش چشم ما میآورند.
امنیت کالایی کمیاب و قیمتی است و در خاورمیانه، معمایی بزرگ. مدلهای امنیتی پیشین یکی یکی ناکارآمد شدهاند ولی مدل جدیدی به دنیا نیامده. معمای بزرگ همچنان ساختن ترتیبات امنیتی به نحوی است که آسودگی یک کشور، تهدید دائمی همسایهاش نباشد. اگر این معما حل نشود، هر بازیگری برای خودش سپر و زرهی امنیتی میسازد که دیگری آن را دشنهای آخته برای سربریدنش میپندارد.




نظرها
نظری وجود ندارد.