ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

آرمادا در تنگه هرمز؛ آمریکا به لحظه ۱۵۸۸ خود رسیده است؟

علی رسولی ـ دو درس تاریخی روی میز سیاستگذاران در واشنگتن است. تجربه اسپانیا و پرتغال می‌گوید که اعتبار قدرت و گلوگاه‌های راهبردی را آسان از دست نده. وقتی رقبا بفهمند که می‌توانند تو را عقب برانند، کار سخت می‌شود. از طرف دیگر، تاریخ همان امپراتوری‌ها زیر گوش آمریکا می‌گوید که برای حفظ «تصویر قدرت»، خود قدرت را خرج نکن.

روز ۲۲ ژانویه ۲۰۲۶، ۲ بهمن ۱۴۰۴، دونالد ترامپ در هواپیمای ایرفورس وان از داووس برمی‌گشت. جنگ هنوز آغاز نشده بود. علی خامنه‌ای زنده بود و احتمالا کسی هم نمی‌دانست یک ماه و هفت روز بعد چه بر سر ایران و منطقه خواهد آمد.

ترامپ درباره ناوگانی حرف می‌زد که به سوی ایران در حرکت بودند. او گفت کشتی‌های زیادی را به اطراف ایران می‌فرستد و بعد کلمه‌ای را به کار برد که شاید خودش هم آن لحظه چندان به بار تاریخی‌اش فکر نکرده بود: «آرمادا».

«یک آرمادا به آن سمت در حرکت است.»

چند روز بعد دوباره همین تعبیر را تکرار کرد. آرمادایی بزرگ که به سوی ایران می‌رفت. ناو هواپیمابر آبراهام لینکلن، ناوشکن‌های موشک‌انداز و مجموعه‌ای از آن فولادهای شناور بسیار گران‌قیمتی که وقتی کنار هم قرار می‌گیرند، قرار است دشمن پیش از شلیک اولین گلوله حساب کار دستش بیاید.

حساب کار اما همیشه آن‌طور که امپراتور می‌خواهد دست طرف مقابل نمی‌آید.

روز ۹ اسفند، نمایش قدرت به جنگ تبدیل شد. آمریکا و اسرائیل حملات گسترده به ایران را آغاز کردند. علی خامنه‌ای و شماری از مقام‌های ارشد جمهوری اسلامی همان روز نخست کشته شدند. آرمادا دیگر برای «تهدید» آنجا نبود. آرمادا بنا بود یک «پیروزی خوشگل و سریع» به امپراتور هدیه دهد.  

یک آرمادا برای ادب کردن انگلستان

اما این آرمادا از کجا آمد؟ آرمادا، کلمه‌ای اسپانیایی برای ناوگان مسلح است. کلمه‌ها هم مثل آدم‌ها گذشته دارند و گذشته این یکی چندان خوش‌یمن نیست.

سال ۱۵۸۸ میلادی، انگلستان آن روزگار (از لحاظ ژئوپلیتیکی) در وضعی قرار داشت که ایران اکنون به آن گرفتار است. انگلستان در حاشیه قدرت و ثروت جهانی و تازه در آغاز راهش برای گشودن دریاها بود. اما اسپانیا و پرتغال زیر نگین پادشاهی فیلیپ دوم اداره می‌شدند. این دو، پیش از اتحاد دودمانی، دو قدرت استعماری و ثروتمند بودند که یکی کنترل تنگه‌ها و آبراهه‌های نیمه شرقی جهان را در دست داشت و دیگری مالک بخش بزرگی از نیمه غربی جهان بود. دستگاه کلیسا و پاپ الکساندر ششم پایه این تقسیم‌بندی را گذاشته بود تا اروپا، باغ سرسبز خداوند در جهان باقی بماند و سخنگویان خدا در روی زمین هم از ثروت بیکران دنیا بهره‌ای ببرند.

به همین دلیل پاپ در فرمانی، «جهان وحشی» خارج از اروپا را میان اسپانیا و پرتغال تقسیم کرد: پرتغال برای استعمار و سلطه، مسیرهای شرقی و اقیانوس هند را داشت و اسپانیا مالک بخش بزرگی از جهان نو بود.

ثروت‌های ربوده‌شده از جهان نو، ناوگان عظیم اسپانیا، جمعیت بیشتر و بحران جانشینی در پرتغال، سرانجام یکی را زیر فرمان دیگری برد و فیلیپ دوم را هم‌زمان بر تخت اسپانیا و پرتغال نشاند.

بنابراین اسپانیای آن روزگار شوخی‌بردار نبود. امپراتوری فیلیپ از اروپا تا قاره آمریکا و آسیا کشیده شده بود. طلا و نقره مستعمرات آمریکایی به خزانه‌اش سرازیر می‌شد و ارتش اسپانیا در شمار نیرومندترین قوای نظامی جهان بود.

آن طرف، در انگلستان، الیزابت اول در قدرت بود. قدرتی با سیاست امنیتی نامتقارن که مزاحمت ایجاد می‌کرد و امتیاز می‌گرفت. از دشمنان اسپانیا حمایت می‌کرد و در کل پایش را از گلیمش درازتر کرده بود.

فیلیپ تصمیم گرفت تکلیف را روشن کند.

آرمادای عظیم اسپانیا راه افتاد تا وارد کانال مانش شود، با ارتش دوک پارما هماهنگ شود و زمینه حمله به انگلستان را فراهم کند. قرار بر آتش‌بازی و شلیک چند توپ به سمت آن کشور، سوزاندن چند قایق و شوخی با انگلستان نبود. ماموریت آرمادا این بود: لندن باید اراده مادرید را می‌پذیرفت.

کار آن طور که برنامه‌ریزی شده بود پیش نرفت. مقاومت انگلستان، ضعف و ناهماهنگی در صفوف آرمادا و حتی باد و طوفان دست به دست هم دادند و «عملیات شکست خورد».

این شکست «لحظه نهایی افول» اسپانیا نبود. افول امپراتوری‌‌ها مثل مردن آدم‌ها در یک روز و یک ساعت و یک دقیقه رخ نمی‌دهد. اسپانیا در سال ۱۵۸۸ و پس از شکست آرمادایش نابود نشد. فردای این شکست، فیلیپ دوم به گدایی نیفتاد و امپراتوری‌اش هم دود نشد و به هوا نرفت. اسپانیا دهه‌ها بعد همچنان قدرتی بزرگ بود.

اما چیزی شکسته شده بود که نمی‌شد چسب و وصله‌اش کرد: تصویر شکست‌ناپذیری امپراتور و امپراتوری.

جهان دیده بود اسپانیا چیزی را اراده کرد، پول و کشتی و توپ و سربازش را روانه کرد، گفت که این کار باید بشود و نشد.

پادشاه هنوز پادشاه بود. امپراتوری هنوز امپراتوری بود. فقط دیگر همه می‌دانستند «هر چه سلطان بفرماید» لزوما شدنی نیست.

«آغاز افول امپراتوری» می‌تواند به این شکل رقم بخورد. روزی که دیگران برای اولین بار می‌فهمند می‌شود به امپراتوری «نه» گفت و زنده ماند.

پرتغالی‌ها و راز هرمز

برای فهم وضعیت امروز آمریکا، اما اسپانیا تنها قصه تاریخی جالب نیست. یک همسایه اسپانیا شاید حتی چیزهای بیشتری برای گفتن داشته باشد: پرتغال.

پرتغال کشور بزرگی نبود، ولی اوایل قرنی که در انتهایش آرمادا نتوانست انگلستان را به تسلیم بی‌قید و شرط وادارد کند، راه هوشمندانه‌ای برای امپراتوری‌سازی پیدا کرده بود.

ابتکار پرتغالی‌ها این بود: لازم نیست همه دنیا را فتح کنی تا پول خوبی به جیب بزنی، کافی است کنترل گذرگاه‌ها و گلوگاه‌های دنیا در دست تو باشد.

با همین ایده، بندر گوا را در ۱۵۱۰ گرفتند، تنگه مالاکا را در ۱۵۱۱ و جزیره هرمز را در ۱۵۱۵.

پرتغالی‌ها شبکه‌ای از بندرها، قلعه‌ها و گلوگاه‌های دریایی ساختند که ستون فقرات امپراتوری‌شان در آسیا شد. هرمز ورودی خلیج فارس را می‌پایید، مالاکا راه میان اقیانوس هند، چین و شرق آسیا را، بندر گوا در غرب هند هم مرکز این شبکه بود.

پرتغالی‌ها سر چشمه را با بیل گرفته بودند: کنترل تجارت دریایی جهان. آن‌ها نظامی مشهور به «کارتاز» داشتند که براساس آن، کشتی‌ها برای عبور امن مجوز می‌گرفتند و پول می‌دادند. به زبان امروزی، پرتغال صاحب تمام مغازه‌های بازار نبود ولی ورودی و خروجی تیمچه‌ها و سراها را در دست داشت.

این مدل پول درآوردن البته بدون گرفتاری و دردسر هم نیست. اولین جایی که طاقتش طاق شود و بتواند کنترلش را از دست شما خارج کند، سد شکسته شده است.

و شکست. هرمز در ۱۶۲۲ در لشکرکشی شاه عباس صفوی و با همکاری کمپانی هند شرقی انگلستان از دست پرتغال خارج شد. مالاکا هم در ۱۶۴۱ به هلندی‌ها رسید. گوا هم اهمیتش را از دست داد.

امپراتوری پرتغال همان روز سقوط هرمز، تمام نشد. پرتغال برای چندین دهه همچنان قدرتمند و ثروتمند بود ولی دیگر نمی‌توانست مانند گذشته «قواعد بازی» را تعیین کنند.

داستان هرمز؛ ۴۰۰ سال بعد

هرمز و تنگه‌اش هنوز هم داستانش با زلف امپراتوری‌ها گره خورده است. پیش از جنگ اخیر، حدود یک‌پنجم تجارت جهانی نفت و گاز طبیعی مایع از تنگه هرمز می‌گذشت. حالا جمهوری اسلامی توانسته همین چند ده کیلومتر آبراهه را به یکی از مهم‌ترین مسائل جنگ تبدیل کند. تردد کشتی‌ها کاهش یافته و آمریکا برای حفاظت از مسیرهای عبور، نیرو و تجهیزات بیشتری وارد میدان کرده است.

آمریکا البته می‌تواند با اسکورت و هزار گرفتاری دیگر نفتکش عبور دهد و به جنوب ایران حمله هوایی کند اما عبور دادن نفتکش با «حل کردن مسئله تنگه هرمز» یکی نیست.

پرتغالی‌ها این تفاوت را احتمالا خوب می‌دانند.

داشتن قدرت واقعی و تسلط بر یک گلوگاه وقتی است که بتوانید قواعد آن را تعیین کنید نه اینکه هر شب برای عبور چند کشتی، یک عملیات نظامی ترتیب دهید.

اگر پایان جنگ کنونی، ترتیبی ایجاد کند که تهران همچنان بتواند هر زمان اراده کرد هزینه عبور از تنگه هرمز را بالا ببرد، واشنگتن با پرسش ناخوشایندی روبه‌رو خواهد شد. آرمادا چه دستاوردی داشت و این همه ناو و هواپیما و موشک دقیقا برای رسیدن به چه هدفی به کار گرفته شد؟

این یکی لزوما ویتنام نیست

دم‌دستی‌ترین مقایسه برای بن‌بست کنونی در جنگ ایران، ویتنام است. یک ابرقدرت، دشمنی کوچک‌تر، جنگ فرسایشی، بالا رفتن هزینه‌ها، خسته شدن افکار عمومی و امید طرف ضعیف‌تر به اینکه فشار سیاسی در واشنگتن زورش به ژنرال‌های نظامی در میدان جنگ بچربد.

همه اینها هم اکنون در جریان است اما این همه داستان نیست.

جنگ ویتنام در جهانی رخ داد که نظم امنیتی آن، خوب یا بد، معلوم بود. دو ابرقدرت وجود داشتند. آمریکا و اتحاد جماهیر شوروی حوزه‌های نفوذشان را داشتند و شکست واشنگتن در سایگون، هر قدر تحقیرآمیز، آمریکا را از مقام یکی از دو ابرقدرت جهان پایین نکشید.

جنگ عراق و افغانستان هم داستان دیگری داشت. آمریکا در جهانی تقریبا تک‌قطبی می‌جنگید. رقیبی وجود نداشت که فردای خروج سربازان آمریکایی بگوید: بسیار خب، حالا نوبت من است.

آمریکای ترامپ، جنگ ایران را در لحظه‌ای پیش می‌برد که چین به اصلی‌ترین رقیب اقتصادی، فناوری و نظامی آن تبدیل شده و مسئله اصلی سیاست خارجی واشنگتن دیگر صرفا اداره نظم موجود نیست. حفظ موقعیت خود در برابر قدرتی است که می‌تواند آن نظم را تغییر دهد.

به همین دلیل، جنگ ایران با اینکه یک جنگ منطقه‌ای است، اما پیامد احتمالی ناکامی در آن، منطقه‌ای نخواهد ماند.

اگر واشنگتن نتواند در برابر قدرتی بسیار کوچک‌تر از چین، آن هم در منطقه‌ای که دهه‌ها است در آن پایگاه، ناو، متحد و شبکه امنیتی دارد، نتیجه سیاسی مطلوبش را تحمیل کند، در پکن چه فکر خواهند کرد؟ در مسکو چه؟ در توکیو و سئول و بروکسل چه؟

این همان چیزی است که آرمادای سال ۱۵۸۸ اسپانیا را پیش چشم می‌آورد. مسئله آن آرمادا فقط این نبود که اسپانیا نتوانست انگلستان را فتح کند. مسئله این بود که «همه دیدند» که اسپانیا نتوانست آنچه اراده کرده بود را به انگلستان حقنه کند.

تصویر قدرت از خود قدرت هم مهم‌تر است

کافی است پرتره رسمی دوره دوم ریاست‌جمهوری‌ ترامپ را نگاه کنید. سر کمی پایین، چشم‌ها مستقیم به دوربین، ابروها در هم. گویی عکاس درست پیش از فشردن دکمه شاتر گفته: «فرض کنید طرف مقابل تعرفه‌اش را نپرداخته.»

پرتره رسمی دوره دوم ریاست‌جمهوری‌ ترامپ

این فقط یک عکس اندکی عجیب و غریب نیست. بخش مهمی از سیاست ترامپ بر «تصویر قدرت» بنا شده. ارتش بزرگ، ناو هواپیمابر بزرگ، تعرفه بزرگ، تحریم بزرگ، تهدید بزرگ و البته رئیس‌جمهوری که باید همیشه نشان دهد آماده زدن مشت بعدی است.

پیام قرار است یه همین سادگی باشد: آمریکا شوخی‌بردار نیست. دیگ دنیا اگر برای ما نجوشد...

برای یک قدرت هژمونیک، مهم‌ترین سلاح، «باور جهانی» به همین پیام و تصویر است. اگر این تصویر «باورپذیر» باشد، در خیلی از مواقع لازم نیست شلیک کنید. خیلی از مزاحمان پیش از آنکه «باره برانگیزند» آگاهند «که سایه‌ی عظیمِ کرکسی گشوده‌بال بر سراسرِ میدان گذشته است».

مشکل واشنگتن و دیگر پایتخت‌هایی که روزی مرکز قدرت و ثروت جهان بودند، ترک خوردن این باور است.

اگر آمریکا پس از ماه‌ها جنگ، هزینه‌های سنگین و تمرکز بخش بزرگی از توان نظامی‌اش در منطقه، بدون نتیجه‌ای که دوست و دشمن بتوانند اسمش را «پیروزی» بگذارند، از جنگ خارج شود، مسئله تنها شکست یک سیاست در قبال ایران نیست.

پج‌پچه‌ها از همین الان هم شروع شده‌اند: پس امپراتور آن‌قدرها هم که می‌گفت قادر مطلق نبود.

و این پچ‌پچه‌ها برای ترامپ شاید از «بمب اتمی ایرانی» هم خطرناک‌تر باشد.

به موقع بیرون بیا و درست

اما جنگیدن هم مجانی نیست. تاریخ فراز و فرود امپراتوری‌ها فقط نمی‌گوید مبادا عقب‌نشینی کنی. گاهی درست برعکس، یقه امپراتور را می‌گیرد و می‌گوید برای اینکه ثابت کنی ضعیف نشده‌ای، خودت را نابود نکن.

پل کندی در «ظهور و سقوط قدرت‌های بزرگ» که محمد قائد هم به فارسی ترجمه‌اش کرده، نشان می‌دهد که مشکل قدرت‌های هژمون اغلب از جایی آغاز می‌شود که دامنه تعهدات نظامی و راهبردی‌شان از ظرفیت اقتصادی مورد نیاز برای حفظ آن‌ هژمونی پیشی می‌گیرد.

هزینه حفظ هژمونی شوخی‌بردار نیست. پایگاه، ناو، سرباز، موشک رهگیر، هواپیما، زنجیره تدارکات، متحدان و جنگ‌های کوچک و بزرگ. همه این‌ها چاه ویلی است که جریان مداوم پول و ظرفیت عظیم صنعتی و اقتصادی می‌خواهند.

جنگ ایران فشار بر ذخایر مهمات آمریکا را افزایش داده و حتی بخشی از توان نظامی مستقر در غرب اقیانوس آرام را به خاورمیانه کشانده است. این همان منطقه‌ای است که واشنگتن سال‌ها است می‌گوید اولویت اصلی راهبردی‌اش آنجا است.

و اینجا امپراتور در یک دوراهی نه‌چندان دلچسب گیر می‌کند.

اگر بروی، می‌گویند نتوانست.

اگر بمانی، باید خرج کنی.

اگر بیشتر خرج کنی، ممکن است آن چیزی را که برای چین لازم داری در ایران مصرف کنی.

معمای امپراتور

دو درس تاریخی روی میز سیاستگذاران در واشنگتن است. تجربه اسپانیا و پرتغال می‌گوید که اعتبار قدرت هژمون و گلوگاه‌های راهبردی را آسان از دست نده. وقتی رقبا بفهمند که می‌توانند تو را عقب برانند، کار سخت می‌شود.

از طرف دیگر، تاریخ همان امپراتوری‌ها زیر گوش آمریکا می‌گوید که برای حفظ «تصویر قدرت»، خود قدرت را خرج نکن.

به همین دلیل بن‌بست کنونی در جنگ ایران با آنچه در ویتنام و کره و بعدتر افغانستان و عراق رخ داد به کلی متفاوت است.

آمریکا به منابع نظامی، صنعتی و سیاسی‌اش برای رقابت با چین نیاز دارد. بنابراین عقل راهبردی می‌گوید در جنگی فرعی در خاورمیانه گرفتار نشود. اما همان رقابت با چین، خروج بدون دستاورد را دشوار می‌کند. واشنگتن نمی‌خواهد پکن نتیجه بگیرد که انبوه ناوها، بمب‌افکن‌ها، تحریم‌ها و قدرت دلار دیگر تضمین نمی‌کنند آمریکا بتواند اراده سیاسی خود را بر یک قدرت منطقه‌ای تحمیل کند.

ترامپ برای خارج شدن از این معرکه باید دو کار را هم‌زمان انجام دهد. اول ثابت کند آمریکا هنوز آن‌قدر قدرتمند است که می‌تواند ایران را وادار به عقب‌نشینی کند. و همزمان ثابت کند آن‌قدر عاقل است که برای اثبات همین قدرت، خودش را در ایران فرسوده نکرده است.

کار آسانی نیست. فیلیپ دوم فکر می‌کرد آرمادا مسئله را حل خواهد کرد. حل نکرد. آرمادای ترامپ هم فعلا حل نکرده است.

آمریکای کنونی، اسپانیای قرن شانزدهم نیست. اقتصادش بزرگ‌تر و انعطاف‌پذیرتر است، شبکه متحدانش جهانی است و ماشین نظامی‌اش هنوز نظیری ندارد. گفتن اینکه «افول آمریکا از جنگ ایران آغاز شد» در این مرحله بیشتر «تکه‌پرانی سیاسی» است تا تحلیل.

اسپانیا هم فردای ناکامی در حمله به انگلستان سقوط نکرد. پرتغال هم با از دست دادن هرمز و مالاکا محو نشد. خردشدن استخوان امپراتوری‌ها تدریجی است. گاهی سال‌ها پس از آن «ناکامی کلیدی» سر پا می‌مانند. با پرچم و ناو و قصر و سرود. اما لحظه‌هایی در تاریخشان هست که بعدها آدم برمی‌گردد و می‌گوید: اینجا چیزی عوض شد.

شاید جنگ ایران چنین لحظه‌ای نباشد. شاید آمریکا در نهایت راهی برای «خروج آبرومندانه و قابل باور» پیدا کند. اما اگر چنین نشود، آن کلمه‌ای که ترامپ در ژانویه در هواپیمای ایرفورس وان به زبان آورد، ممکن است شوخی عجیبی با صاحبش کرده باشد. آرمادا.

در همین زمینه:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.