ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

۶ ماه پس از آن صبح خونین؛ «پیروزی سریع» به «کابوس مزمن» بدل شد

علی رسولی ـ شش ماه پیش، آمریکا و اسرائیل با تصور یک جنگ کوتاه و تعیین‌کننده وارد نبرد با ایران شدند: ضربه به زیرساخت‌های نظامی و هسته‌ای، حذف رهبران جمهوری اسلامی و واداشتن نظام به فروپاشی یا تسلیم. اما جنگی که قرار بود به «پیروزی سریع» ختم شود، اکنون به بحرانی مزمن بدل شده است؛ جمهوری اسلامی همچنان در میدان است و واشنگتن هنوز راهی برای رسیدن به نتیجه سیاسی مطلوب و خروج آبرومندانه از جنگ پیدا نکرده است. چرا چنین شد؟

بامداد ۹ اسفند ۱۴۰۴ که موشک‌ها راهی مرکز تهران و دفتر علی خامنه‌ای بودند، احتمالا دونالد ترامپ در «اتاق وضعیت» به جملاتی فکر می‌کرد که در نطق پیروزی‌اش بر زبان خواهد آورد. لابد فکر می‌کرد که باید چیزی متفاوت با نطق پیروزی جورج بوش پسر ۱ ماه و ۱۰ روز پس از حمله به عراق باشد.

جورج بوش روز اول فرودین ۱۳۸۲ به عراق حمله کرد و روز ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۲ روی عرشه ناو آبراهام لینکلن اعلام کرد که «ماموریت کامل شد» و رژیم صدام به خاطره‌ها پیوست. در منطق ترامپ، قاعدتا باید اعلام «تکمیل عملیات ایران» و «خاتمه رژیم آیت‌الله‌ها» زودتر از ۴۰ روزی انجام می‌شد که «بوش شکست‌خورده و ملال‌آور» در رابطه با عراق انجام داده بود.

این «شکست‌خورده و ملال‌آور» را ترامپ در سال ۲۰۲۱ برای توصیف جورج بوش و عملکردش در جنگ با عراق به کار برد. جنگ آمریکا در عراق در روز ۱ ماه مه ۲۰۰۳ و با اعلام پیروزی بر عرشه ناو آبراهام لینکلن تمام نشد. ۸ سال و ۸ ماه و ۲۸ روز بعد از آن بامداد یکم فروردینی که آسمان بغداد با آتش موشک‌های آمریکایی روشن شده بود، لئون پانتا، وزیر دفاع وقت آمریکا در سخنرانی‌ای در منطقه سبز بغداد، خروج نظامی از عراق و پایان اشغال را اعلام کرد.

بهای مستقیم آن جنگ برای آمریکا ۷۵۰ میلیارد دلار مصارف نظامی، حدود ۴۵۰۰ کشته و بیش از ۳۲ هزار مجروح بود. با همه این مخارج، عراق، آن عراقی نشد که دلخواه آمریکا بود. زمین سوخته نینوا، محل جولان ایران و نیروهای متصل به ایران در آن کشور شد. از نظر آمریکا، نتیجه‌ای بدتر از این نمی‌توانست وجود داشته باشد.

اما ترامپ در بامداد ۹ اسفند ۱۴۰۴ تصور می‌کرد که او کاری خواهد کرد کارستان. نه ۴۰ روز که ظرف دو هفته یا نهایتا یک ماه، بساط آخوندها را جمع خواهد کرد و خلاص.  

۳۸ روز بعد از آنکه موشک‌ها پاستور و میناب و عسلویه و فولاد اصفهان و هزاران نقطه دیگر را هدف قرار دادند، جنگ متوقف شد. نه با اعلام ظفر و پیروزی. با اعلام آتش‌بس موقت برای مذاکره در اسلام‌آباد بر سر طرح صلح و آشتی.

خامنه‌ای گرچه معمار جمهوری اسلامی دوم بود ولی «همه نظام» نبود. نظام جمهوری اسلامی را باید به مثابه شرکت سهامی فهمید نه یک شرکت تک‌مالکیتی که با مرگ مالک، دفتر و دستکش جمع می‌شود و کارمندانش دنبال آگهی استخدام در جای جدید با مالک جدید می‌افتند.

قرار بود جنگ با ایران شبیه عمل جراحی باشد: دقیق، در کوتاه‌ترین زمان ممکن و البته موفق. واشنگتن و تل‌آویو با همین تصور وارد میدان شدند. چند ضربه قوی به زیرساخت‌های نظامی و هسته‌ای، حذف مهم‌ترین رهبران سیاسی و امنیتی، شوک به ساختار جمهوری اسلامی، و بعد یا فروپاشی، یا تسلیم، یا دست‌کم توافقی که بتوان آن را به‌عنوان «پیروزی» فروخت.

اما شش ماه بعد از آن بامداد خونین، جنگ تمام نشده، هدف‌های اولیه‌اش به دست نیامده، و آمریکا نتوانسته از آن آبرومندانه بیرون بیاید.

جنگ آمریکا و اسرائیل با ایران با مجموعه‌ای از اهداف بزرگ آغاز شد. نابودی یا فلج کردن برنامه هسته‌ای ایران، شکستن ساختار فرماندهی جمهوری اسلامی، باز کردن مسیر تغییر رفتار یا حتی تغییر نظام، و برقراری نظم مطلوب آمریکا در خاورمیانه.

چرا آمریکا تا اینجای کار ناکام بوده است؟

در روزهای نخست، شاید در واشنگتن کسانی گمان می‌کردند این بار دیگر «کار تمام است». رهبر جمهوری اسلامی کشته شد، زیرساخت‌هایی آسیب دیدند، فرماندهان هدف قرار گرفتند و ضربه اولیه سنگین بود. اما ماجرا پیچیده‌تر از آن چیزی بود که قبل از شلیک موشک برای ترامپ توصیف کرده بودند.

اولین دلیل ناکامی آمریکا همین مساله است. واشنگتن بانکی گسترده از اهداف نظامی داشت، اما تصویر سیاسی روشنی از فردای حملات نداشت. گیریم که تاسیسات، رهبران سیاسی و فرماندهان نظامی را یکی یکی هدف قرار دادی، چه برنامه، استعداد و توانایی برای ساختن نظم پس از آن داری؟

آمریکا در خاورمیانه بارها این اشتباه را تکرار کرده است. همان بوش که به تعبیر ترامپ، «شکست‌خورده و ملال‌آور» بود در همین دام افتاد. بوش خیال می‌کرد با سقوط صدام، مسئله عراق حل می‌شود. اما شد ماجرای «یکی بر سر شاخ و بن می‌برید».

در ایران هم ضربه به راس نظام و کشتن علی خامنه‌ای، به فروپاشی نظام منجر نشد. جمهوری اسلامی ساختاری است که سال‌ها برای «بقا در بحران»، ساخته و پرداخته شده. این نظام سیاسی نه کارآمد است، نه محبوب، نه آرام، اما بلد است در وضعیت اضطراری خودش را جمع‌وجور کند.

دومین دلیل ناکامی آمریکا، اشتباه در فهم منطق بقا در جمهوری اسلامی بود. واشنگتن احتمالا تصور می‌کرد «سهمگینی ضربه»، نظام را وادار به عقب‌نشینی می‌کند. یعنی بزرگترین ضربه ممکن به جمهوری اسلامی را «کشتن خامنه‌ای» فرض کرد و گفت وارد کردن این شوک بزرگ، کار را تمام خواهد کرد.

علی خامنه‌ای گرچه معمار جمهوری اسلامی دوم بود ولی «همه نظام» نبود. نظام جمهوری اسلامی را به مثابه شرکت سهامی باید فهمید نه یک شرکت تک‌مالکیتی که با مرگ مالک، دفتر و دستکش جمع می‌شود و کارمندانش دنبال آگهی استخدام در جای جدید با مالک جدید می‌افتند.

خامنه‌ای، سهام‌دار اصلی، رئیس هیئت‌مدیره، ناظر شرعی، داور نهایی و البته صاحب مهر و امضای طلایی در «جمهوری اسلامی دوم» بود اما همه سهام شرکت در جیب لباده‌اش نبود. سپاه، بیت رهبری، دستگاه قضایی، شبکه‌های اقتصادی، بنیادها، نهادهای امنیتی، شبکه گسترده روحانیت حکومتی، مداحان، نفع‌برندگان تحریم، مدیران رسانه‌ای و حتی بخشی از اپوزیسیون درون‌ساختار یعنی اصلاح‌طلبان، هرکدام سهمی از این شرکت دارند. بعضی سهم ممتاز دارند، بعضی سهم بی‌نام، بعضی هم فقط از بحران‌های روزمره نظام، کره می‌گیرند. چنین شرکتی با مرگ رئیس هیئت‌مدیره ورشکسته نمی‌شود. اول جلسه اضطراری می‌گذارند، بعد دعوا می‌کنند، حتی صورت‌جلسه جعل می‌کنند، ولی در نهایت اگر لازم باشد مدیرعامل موقت تعیین می‌کنند تا بساط عیش و عشرت جمع نشود.

کشتن خامنه‌ای ضربه‌ای عظیم به جمهوری اسلامی بود، اما «ضربه نهایی» نبود. دومین نسخه جمهوری اسلامی طی سال‌ها حول شخص او شکل گرفت، اما هم‌زمان شبکه‌ای از ذی‌نفعان، بیم‌ها و امیدها هم در کنار آن ساخته شده که بقای نظام را به منفعت مشترک گروه‌های متعدد تبدیل می‌کند.

برای بسیاری از این سهام‌داران، سقوط نظام فقط «رفتن عَمْر و آمدن زید» نیست. از دست رفتن ثروت، امنیت، مصونیت قضایی، موقعیت و منزلت اجتماعی و حتی جان است. وقتی بقا به چنین سطحی از منافع گره می‌خورد، ضربه به راس نظام ممکن است به جای فروپاشی فوری، «وحشت جمعی» تولید کند. و وحشت جمعی در نظام‌های امنیتی چندلایه، همیشه به تسلیم ختم نمی‌شود، گاهی به فشرده‌تر شدن مشت‌ها ختم می‌شود.

اشتباه آمریکا این بود که جمهوری اسلامی را بیش از حد شبیه نظام‌های اقتدارگرای کلاسیک تصور کرده بود. گویی خامنه‌ای ستون خیمه‌ای است که اگر بیفتد، کار خیمه تمام است. اما این خیمه سال‌هاست با طناب‌های فراوان به زمین بسته شده. طناب‌هایی از جنس پول، ایدئولوژی، اسلحه، پرونده‌های امنیتی، ترس از انتقام و تجربه خونبار سرکوب.

خامنه‌ای اگرچه ستون مرکزی جمهوری اسلامی دوم بود، اما حول و حوشش چندین تیرک‌ زنگ‌زده و بدقواره هم وجود داشت. این تیرک‌ها گرچه حتی نزد عاشقان «خیمه ولایت» هم نواقص و معایبشان قابل چشم‌پوشی نیست ولی همین‌ها برای حفظ خودشان هم که شده، کارشان را می‌کنند و نمی‌گذارند سقف فرو بریزد.

به همین دلیل، شوک کشتن خامنه‌ای به تسلیم منجر نشد. در منطق جمهوری اسلامی، عقب‌نشینی پس از چنین ضربه‌ای می‌توانست اعتراف به پایان بساط همه سهامداران و نفع‌برندگان باشد. چنین کاری برای شرکت سهامی جمهوری اسلامی یعنی سقوط ارزش سهام همه شرکا. پس به صورت طبیعی، بسیاری از سهام‌داران به جای فروش دارایی، روی بحران سرمایه‌گذاری کردند.

سومین دلیل ناکامی آمریکا تا امروز، تنگه هرمز است. این تنگه، جنگ را از میدان نظامی به میدان اقتصاد جهانی کشاند. ایران با بستن یا کنترل سخت‌گیرانه تنگه هرمز نشان داد که شاید نتواند در برابر قدرت هوایی آمریکا و اسرائیل دست بالا داشته باشد، اما می‌تواند هزینه جنگ را جهانی کند.

چهارمین دلیل، محدودیت قدرت سخت آمریکا است. آمریکا هنوز بزرگ‌ترین قدرت نظامی جهان است، اما «قدرت بزرگ» بودن با «قدرت مطلق» بودن فرق دارد. جنگی که دو سه روز دیگر، شش‌ماهه می‌شود، نشان داد آمریکا می‌تواند ضربه بزند، اما نمی‌تواند نتیجه سیاسی دلخواهش را تحمیل کند. به قول معروف، «زور بازو خوب است، اما عقل هم نعمتی است».

پنجمین دلیل، ضربه‌پذیری خود آمریکا و متحدانش بود. ایران با حمله به پایگاه‌ها، تهدید مسیرهای انرژی و فشار بر کشورهای میزبان نشان داد حضور نظامی آمریکا در منطقه نه تنها ابزار بازدارندگی نیست، بلکه دعوتنامه «حضور اجباری در جنگ» است. حضور نیروهای آمریکایی در اردن، قطر، بحرین، امارات، عربستان و کویت، پای این کشورها را هم به جنگی کشاند که نه برایش آماده بودند نه می‌دانستند با تبعاتش چه باید بکنند.

ششمین دلیل، شکاف میان آمریکا و متحدان عربی و غربی‌اش بود. جنگ ایران به آمریکا نشان داد همه متحدانش حاضر نیستند تا ته خط با او بیایند. برخی کشورها از همراهی کامل پرهیز کردند، برخی نگران قیمت انرژی بودند، برخی از واکنش ایران می‌ترسیدند، و برخی اساسا نمی‌خواستند منطقه وارد جنگی شود که پایانش معلوم نیست. فعلا جنگی که قرار بود قدرت آمریکا را نمایش دهد، «ناتوانی در ائتلاف‌سازی» را پیش چشم همه آورده است.

هفتمین دلیل، سیاست داخلی آمریکا بود. پمپ‌بنزین، نتایج نظرسنجی‌ها، انتخابات میان‌دوره‌ای و اعصاب خراب رای‌دهنده‌ها، کار را دشوارتر از آن چیزی کرده که پیش‌تر تصور می‌شد. ترامپ البته اهل کم آوردن نیست و می‌تواند روی صحنه برود و از پیروزی حرف بزند، اما عیار این ادعا در پمپ‌بنزین‌ها و قفسه فروشگاه‌ها، محک می‌خورد.

هشتمین دلیل، فقدان تعریف مشخص و واحد از پیروزی است. آمریکا دقیقا چه می‌خواست؟ نابودی برنامه هسته‌ای؟ تغییر نظام؟ مالکیت تنگه هرمز؟ توافق جدید؟ تسلط بر منابع نفتی ایران؟ فشردن گلوی چین؟ نظم جدید در خاورمیانه؟

هرچه جنگ جلوتر رفت، هدف‌ها هم تغییر کردند. وقتی جنگ شروع شد، هدف «تسلیم بی‌قید و شرط جمهوری اسلامی» اعلام شد، اما چند ماه بعد اولویت به «باز کردن تنگه هرمز» یا «نابودی اقتصادی ایران» تبدیل شد. همین پریشان‌گویی در اهداف جنگ است که دست ایران و رقبای ترامپ را برای تحقیر او باز گذاشته است.

نهمین دلیل، ناکامی دیپلماسی پس از ضربه بود. تفاهم‌نامه اسلام‌آباد، که قرار بود پنجره‌ای برای ختم آبرومندانه جنگ، کاهش تنش و بازگشایی تنگه هرمز باشد، چند هفته پس از تولد، مرحوم شد. مشکل اصلی هم ابهام در متن، اختلاف بر سر کنترل عبور کشتی‌ها، عوارض، مسیرهای مورد تایید ایران و معنای «بازگشایی» بود. همان حکایت «خشت اول چون نهد معمار کج» تکرار شد. وقتی متن توافق روشن نباشد، هر طرف آن را به میل خودش تفسیر می‌کند و بعد حیرت‌زده می‌شود از اینکه چرا طرف مقابل «بدعهدی» کرده است.

دهمین دلیل، این است که ایران فقط از نظام سیاسی‌اش دفاع نکرد. روایت ساخت. جمهوری اسلامی جنگ را نه فقط به‌عنوان فاجعه، بلکه به‌عنوان آزمون بقا به همه جهان فروخت. گفت ما تسلیم نشدیم، پس پیروزیم. گفت آمریکا نتوانست نظام را سرنگون کند، پس شکست خورد. گفت تنگه هرمز در دست ماست، پس جهان ناچار است ما را به رسمیت بشناسد. این روایت شاید همه واقعیت نباشد، اما در سیاست، «وصف العیش» گاهی چیزی بیش از «نصف‌ العیش» است.

شش ماه پس از آن بامداد خونین، آمریکا می‌گوید «عملیات نرماندی» یا همان D-Day را کلید زده است. عملیاتی که بنا است این بار با «شوک بزرگ اقتصادی» شرکت سهامی جمهوری اسلامی را نابود کند. موفق خواهد شد؟ اگر درس‌های جنگ ۳۸ روزه را ببینیم پاسخ منفی است. «دکترین شوک» به تنهایی نمی‌تواند ترامپ را به نقطه‌ای برساند که آن جمله طلایی را بگوید: «ماموریت کامل شد». جمهوری اسلامی زخمی و فرسوده و عزادار است، تحت فشاری سهمگین است، اما هنوز از میدان خارج نشده و همین «ماندن در میدان» را به روایت پیروزی تبدیل کرده است.

آیا این بدان معنا است که جمهوری اسلامی، تقدیر محتوم ایران و جهان است و با هیچ دیلمی نمی‌توان جابه‌جایش کرد؟ نه. ولی باز هم به قول سعدی: چو خواهی که فردا بُوی مهتری / مکن دشمن خویشتن، کهتری.

جنگی که قرار بود با یک شوک بزرگ، کار جمهوری اسلامی را تمام کند، حالا خودش به مسئله‌ای مزمن برای واشنگتن بدل شده است. زخمی باز که نه می‌شود با افتخار نشانش داد، نه می‌شود آسان پنهانش کرد. ناو آبراهام لینکلن، یعنی همان ناوی که جورج‌بوش بر عرشه آن اعلام پیروزی بر عراق کرد، اکنون پس از ۶ ماه عملیات علیه ایران راهی آمریکا شده و طنز روزگار این است که ناو هواپیمابری که نام پدر جورج بوش را بر پیشانی دارد، جای آن را در اطراف ایران گرفته است.

ترامپ در پایان شش ماهگی جنگ با ایران هنوز دنبال آن لحظه طلایی اعلام پیروزی است اما فعلا چیزی جز «عرشه ناکامی جورج‌بوش» نصیبش نشده است.

در همین زمینه:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.