و آن خواب آشفتهی میانهی روز ؛ یادداشتهایی دربارهی «بیکاران» نوشتهی حمید جوانمرد
افشین لطفی ـ به سیاق معمول، داستان را با معیارهای متعارف داستاننویسی تحلیل و نقد میکنند. اما چنانچه داستانی واجد آنگونه کیفیتهای مقبول و متداول نباشد، کیفیاتی که بایسته شمرده میشوند، آنگاه به چه طریقی میتوان با آن مواجه شد؟ آیا آفریدهای گورزاد و گوریده کماکان میتواند از ژرفایی از آنِ خود برخوردار باشد؟ و حقیقت آیا همواره از دل زیبایی و صلابتِ زبان و لحن و فرم زاده میشود؟ در پرتافتادگیِ برهوتی ادبی میتواند آیا واقعیتِ یک وضعیت هویدا گردد؟ در تنیدگیِ تارهای چنین پرسشهایی است که ضرورتِ کاوش در جهان داستانهای صیقلنیافته و زمختی همچون «بیکاران» معنا مییابد.

جلد کتاب بیکاران از حمید جوانمرد
(اپوس ۳)
برای ناصر توفیقیان، دانشجوی دانشگاه اصفهان،
که در جریان اعتراض کارگران اصفهان در روز ۱۸ فروردین ۱۳۵۸ کشته شد.
و فکر میکردم به فردا، آه
فردا ـ
حجم سفید لیز
یک
به سیاق معمول، داستان را با معیارهای متعارف داستاننویسی تحلیل و نقد میکنند. اما چنانچه داستانی واجد آنگونه کیفیتهای مقبول و متداول نباشد، کیفیاتی که بایسته شمرده میشوند، آنگاه به چه طریقی میتوان با آن مواجه شد؟ آیا آفریدهای گورزاد و گوریده کماکان میتواند از ژرفایی از آنِ خود برخوردار باشد؟ و حقیقت آیا همواره از دل زیبایی و صلابتِ زبان و لحن و فرم زاده میشود؟ در پرتافتادگیِ برهوتی ادبی میتواند آیا واقعیتِ یک وضعیت هویدا گردد؟
در تنیدگیِ تارهای چنین پرسشهایی است که ضرورتِ کاوش در جهان داستانهای صیقلنیافته و زمختی همچون «بیکاران» معنا مییابد.
دو
داستان بیکاران از منظر زبان و تکنیک و فرم حرف چندانی برای واگویهکردن ندارد. ضعیف و شعارزده و سطحی و مخدوش به نظر میرسد. داستانی است مملو از ایرادهای زبانی (ناهماهنگی در زمان و شمار افعال، بهکارگیری اسم مصدر بهعوض صفت، استفادهی نادقیق از مصدرهای مرکب، بهکاربردن صفتهای اشتباه) و جملات شعارگونه و جانبدارانه و استعارههای تکراری و حجم انبوهی از مصالحی که نابجا و آشفته به کار گرفته شدهاند.
داستان سیری خطی دارد: در روزهای پس از انقلاب بهمن، موسی، کارگر از کار بیکار شده، پس از تحمل روزهای متوالیِ بیکاری و مواجهه با جلوههای تبعیض و نهایتاً اعتراض کارگران در خانهی کارگر متوجه مسئولیت تاریخی خود میشود. اگر این لایهی اولیه را کنار بزنیم، لایهای رقیق و تخت و شعارزده، آنگاه با تصویری روشنگر از ماههای آغازین انقلاب مواجه میشویم و بهوضوح نشانههای سیطرهیافتن عناصر حاکمیت جدید را میبینیم، پیش از استقرار رسمی حکومت. جهانی که داستان بیکاران خلق میکند توصیفی کلی اما دقیق است از برخی وضعیتها و نیروها و واقعیتهای آن روزها. از درون کابوس یک کارگر است که این جهانِ سیلآسا هجومآورنده منطق بنیادین خود را آشکار میکند.
سه
دستهایش را به دو طرف دراز کرد و مانند صلیبی شد که روی چمن زرد کوبیده باشند... خود را در دنیای تاریکی دید که در فضایش معلقزنان به هر سویی پرت میشد. تاریکیاش با سیاهی گذشته تفاوتی نداشت... در آن دنیای تاریکِ گذشته هم خود را معلقزنان میدید.
کسالت و سرگردانی و خستگیِ بیکاری در میانهی یک روز پریدهرنگ و سرمازده کارگر از کار بیکارشدهای را بر چمن زرد و خشکیدهی پارک به خواب میبرد. در میانهی روز کابوسی، تواناتر از هر تحلیلی و تبیینی، جهان پیدا را میشکافد و گرتهای از حقیقت را هویدا میکند. روزهای پس از انقلاب است. جهان برای او اما امتداد ناگزیر هر آن چیزی است که پیش از آن بوده است. و این حقیقتِ رؤیاست که واقعیت را برابر دیدگان او عریان میکند. در تاروپودِ یک کابوسْ انقلاب احضار میشود. پیش و پس از انقلاب با کوکی ناپیدا به هم وصل میشوند، امتداد یکدیگرند انگار، و خون است که بر بالا و پایینِ زمین و زمان و دیوارها پاشیده میشود. آینده گذشته میشود، ارتجاع از نو زاده میشود. و این شکست و بازگشت ارتجاع از آن روست که انقلابْ ناتمام مانده است. از خواب که میپرد، چشمانداز زندگی روزمره همان است که بود: «همهچیز به حال عادی بود، مثل سابق. آرامش توأم با رخوت در پارک گردش میکرد و بیکارهها و ولگردها که خمیازه میکشیدند.» و بدینسان زمانی که آگاهی از درک واقعیت تن میزند، از خلال یک کابوس است که واقعیت در برابر او قد برمیافرازد. تمامی داستان نسبتی ضروری دارد با آن دقیقهای که کابوس در برابر چشمان او به تصویر میکشد.
چهار
چاپ نخست کتاب به تیرماه ۱۳۵۸ برمیگردد و چاپ دوم آن به اسفندماه همان سال. خود نویسنده اما در صفحهی پایانی داستانْ تاریخ ۲۷ اسفند۱۳۵۷، اصفهان، را آورده است. شاید بخشی از شتابزدگی و آشفتگی داستان به این خاطر است که درست در میانهی وضعیتی جدید شکل گرفته و نوشته شده است. در درون یک وضعیتِ جاری بودن و در همان حال خلق داستان در نسبت با آن کاری است پرخطر. بااینهمه، بداعتِ جهانی که داستان خلق میکند درست بدین خاطر است که بسیار زودهنگام، بی هیچ تأخری، و پیش از تأسیس حقوقیِ حاکمیت جدید میتواند استمرارِ تبعیض و استثمار و سرکوب را تشخیص دهد. گویی در میانهی اتفاقی سترگ با شامهای ستایشبرانگیز عفونتِ وضعیت مستقر را بو میکشد. تصویری که نویسنده از صفبندی بخشی از نیروها در پیش چشم میگستراند در نگاه نخست ساده و سطحی به نظر میرسد، چهبسا امروزه نخنما و مستعمل نیز باشد، بااینهمه پایههای نظم جدید را بهدرستی تشخیص داده است.
پنج
ارتش که تا پیش از این نیروی سرکوب مستقیم بوده است، بهیکباره انگار استحاله شده باشد، در کسوت مدافع مردم گام به میدان میگذارد. برای کارگرانِ داستان اما مشخص نیست رابطهی آن با مردمی که تا دیروز در تیررساش بودند دچار چه دگرگونی بنیادینی شده است. آنان خوب میدانند که هنوز هم جهت لولهی تفنگ به سمت هر آن کسی است که در قامت مخالف قد راست میکند. این خصلت سرکوبگر را تنها آن نیرویی لمس میکند که در جبههی مقابل ایستاده است: «همینا رو میبینی، تا همین یک ماه پیش ملتو به خاک و خون میکشیدند، به خود من هم تیر زدند که اگه دیگرون به دادم نمیرسیدند حالا اون دنیا بودیم. سه ماه تو مریضخونه خوابیدیم.» درست بر همان زمینی که رژهی ارتشیها با تشویق بازاریان و مردم عادی مواجه میشود، کارگران در امتداد راهِ خود بر مسیری دیگر گام برمیدارند. عمدهترین نقطهی تلاقی این دو نیرو همانا در فرایند سرکوب است.
شش
کارگرانْ «خانهی کارگر» را نه همچون یک امتیاز که با چنگ و دندان به دست آوردهاند و برپایش کردهاند. ساختمانِ آن وضع محقری دارد، نیمهخرابه است، و کارگران از کار بیکار شدهای که به آن پناه آوردهاند نیز آشفته و ژولیدهاند. همین مکانِ بهظاهر نادیدنی، بهچشمنیامدنی، برکنارافتاده اما واجد آنتاگونیسمی است که نظمِ در حال استقرار را تهدید میکند. و حکومت که مواظب هر حرکت اعتراضی و دامنهی هر اعتراضی است نیروهای نفوذی خود را میان کارگران جا داده است. اهمیت نفوذ در میان نیروهای کارگری در این دوره را بایستی در غایتی دید که در سالهای بعد خانهی کارگر را به نهادی شیءشده تبدیل میکند. تلاش برای مسخِ مفهوم شوراهای کارگری نیز از همین نقطه آغاز میشود.
در خودِ خانهی کارگر و در میان طیف کارگران نیز چنددستگی به چشم میخورد. در سوی مقابلشان اما نفوذیها هستند و نمایندگان کارگران، یکدست، که منافع حکومت را نمایندگی میکنند. به محض اینکه حرکتی شروع به شکلگرفتن میکند از سه جانب به تکاپو میافتند برای خفهکردن اعتراض؛ از سمت برخی از کارگران و مأموران کمیته و نمایندگان کارگران. آنان برای خوابانیدنِ هر صدای اعتراضی پی در پی از دو ابزار و گاه به شکلی توأمان بهره میبرند: صلوات و اسلحه. هر صدای مخالفی نیز بیدرنگ به «کمونیستها» نسبت داده میشود. جمعیت کارگران معترض اما با تمامی فشار و هیاهوی تهدیدِ نیروی سرکوب به خیابان سرریز میکند.
هفت
از همان ابتدا، این منطق سرمایه است که شعارهای انقلابی را در دل خود هضم میکند. این استحاله را کارگران بهوضوح بر در و دیوار شهر میبینند: «هر دو توجهشان به اعلانی که به سردرِ مغازه نصب بود جلب گردید. موسی زیرلبی اعلان را خواند: «در بهار آزادی، جای شهدا خالی... از حراج بزرگ و باشکوه ستارهی آبی دیدن فرمایید.» ... در این موقع خودشان را بیچیزتر از همیشه درمییافتند.» بر زمینهی جدید، ساختارها به سرعتی باورنکردنی در حال شکلگرفتن و متصلبشدناند. لحظهی انقلاب گروگان گرفته میشود تا پایههای حاکمیت تثبیت شوند و سرکوب و خشونت همچون لایتموتیفِ این ضرورتْ ظاهری موجه و بایسته مییابد. بااینهمه، سویهی دیگر این وضعیتِ مسلط همانا خشم و نارضایتی سرخوردهای است که قرار است از خلال انواع سازمانیافتگیها به تغییر وضعیت بینجامد.
هشت
از آغاز داستان همراه با کارگر از کار بیکار شدهای بر سطح زمخت و سیمانی شهر گام بر میداریم و با او پدیداریِ تبعیض و استثمار را بهعیان بر سطح شهر میبینیم. سرکوب اما همواره واقعیت را به پسِ آگاهی او میراند. سرانجام، این خیال است که سرکوب را نادیده میگیرد و نسبت میان عناصر پدیدارشدهی واقعیت را بر او آشکار میکند. اعلامیهای با علامت داس و چکش که در پایان داستان با خود به خانه میآورد، که پسرش آن را با صدایی لرزان از هیجان و غرور برای همه میخواند، پسلرزههای کابوسی است که در میانهی روزْ رنگ هر توهمی را از ذهن او زدوده است. نرمنرمک صدای پای مسئولیتِ زیستن مترنم میشود:
نه باران، نه گامهای بلندی که فاصلهها را تا خانه کمتر میکرد، هیچکدام باعث نشدند که لحظهای از فکر و خیال دور شود. این کار را دیگر نه به صورت اجبار بلکه با رغبت انجام میداد، زیرا خود را بیش از هرکس دیگر مسئول میدانست که به روزگار بد خویش بیندیشد.
نه
انقلاب است که همهچیز را عریان کرده است، با شفافیتی ناباورانه، و بر زیر و بنِ تمامی جهانها چنگ انداخته است. با انقلاب است که نیروهای جدیدی سر بر میآورند، صفبندیها دوباره شکل میگیرند، فرادست و فرودست در پوششی جدیدْ معنایی متوسع مییابد، کاست قدرت همهچیز را میبلعد، دولتْ وجود خود را تحمیل میکند، و مبارزه کماکان پابرجا میماند، هم امکاناش و هم ضرورتاش. داستان بیکاران توصیفی است نارس اما زودهنگام و پیشرس از چنین دورانی.
کتابشناسی:
«راهپیمایی کارگران اصفهان را به خون کشیدند». (1358). پیکار. سال اول. شمارهی 1. شنبه 8 اردیبهشت.
«کارگران را به گلوله بستند». (1358). کار. سال اول. شمارهی 6. پنجشنبه 23 فروردین.
«گزارشی از مبارزات کارگران بیکار اصفهان». (1358). کار. سال اول. شمارهی 7. پنجشنبه 30 فروردین.
جوانمرد، حمید. (۱۳۵۸). بیکاران. تهران: انتشارات نگاه و انتشارات یارمحمد. چاپ دوم: اسفند.
جوانمرد، عبدالحمید. (۱۳۵۸). بیکاران. تهران: انتشارات نگاه و انتشارات یارمحمد. چاپ اول: تیر.
فرخزاد، فروغ. (1348). تولدی دیگر. تهران: مروارید.
مختاری، محمد. (۱۳۷۷). تمرین مدارا (بیست مقاله در بازخوانی فرهنگ و...). تهران: ویستار.



نظرها
نظری وجود ندارد.