پیش از آن شهریور | پرترههایی از صحنهسازان «زن، زندگی، آزادی»
سپیده رشنو؛ ایستادگی بر سر حق روایت کردن زندگی خود
عسل عباسیان ـ سپیده رشنو در اتوبوسی در تهران دوربینش را روشن کرد و گفت: «این فیلم رو به دنیا نشون میدم.» دو هفته بعد، تصویر خودش با صورتی کبود از تلویزیون حکومتی پخش شد؛ این بار دوربین در اختیار کسانی بود که میخواستند روایت او را مصادره کنند. اما سپیده رشنو نه با آن اتوبوس آغاز شد و نه به اعتراف اجباری و زندان محدود ماند. او نویسندهای بود که پیش از بازداشت شعر میگفت و پس از آن نیز از نوشتن دست نکشید؛ زنی که حتی در خانه پدری، میان عشق به خانواده و حق انتخاب پوشش خود، حاضر به انکار خویش نشد. این روایت، داستان زنی است که در برابر حکومت، سنت و حتی تصویر قهرمانانهای که دیگران از او میسازند، بر یک حق پافشاری میکند: اینکه زندگیاش را خودش روایت کند.
سپیده رشنو تلفنش را بیرون آورد و شروع به فیلم گرفتن کرد. زنی در اتوبوس تهران به پوشش او و چند زن دیگر اعتراض کرده بود و تهدید میکرد تصاویرشان را برای سپاه میفرستد. سپیده هم دوربینش را به سمت او گرفت. صدایش در ویدیو شنیده میشود: «این فیلم رو به دنیا نشون میدم.»
بیستوپنجم تیر ۱۴۰۱ بود. چهار روز پیشتر، همزمان با روز حکومتی «عفاف و حجاب»، زنان در شهرهای مختلف ایران به کارزار «حجاب، بیحجاب» پیوسته بودند. بعضی بیروسری در خیابان ظاهر میشدند، بعضی از خودشان فیلم میگرفتند و تصاویر را در شبکههای اجتماعی منتشر میکردند. فراخوانی برای نافرمانی مدنی علیه حجاب اجباری، در همان روزی که جمهوری اسلامی برای ترویج آن تعیین کرده بود.
در اتوبوس، رایحه ربیعی کناری از پوشش زنان فیلم میگرفت و به آنها تذکر میداد. سپیده در برابر تهدیدهایش ایستاد و شروع به ثبت اتفاق کرد. زنان دیگری هم مقابل دوربین ربیعی ایستادند. یکی از مسافران مچ زخمیاش را نشان داد و گفت آن زن با رفتار شبه پلیسیاش به او آسیب زده است. سرانجام زنان او را از اتوبوس پیاده کردند. سپیده در درگیری فیزیکی مشارکت نداشت. او فیلم میگرفت، اعتراض میکرد و میخواست آنچه در اتوبوس میگذشت دیده شود. همان روز بازداشت شد.
ویدیوی اتوبوس بهسرعت در شبکههای اجتماعی دستبهدست شد و نام سپیده رشنو ظرف چند ساعت به یکی از نامهای شناختهشده مقاومت علیه حجاب اجباری بدل شد. اما زندگی سپیده نه با آن اتوبوس آغاز شده بود و نه قرار بود به ماجرای بازداشتش محدود بماند.
او پیش از آن روز هم نویسنده بود. معماری خوانده بود، همان ایام در دانشگاه الزهرا نقاشی میخواند، داستان و شعر مینوشت، و ویراستاری میکرد. داستانی از او با عنوان «کوچه بابا کرگدن قرقرهچپق» در مجموعه جنگل آدمها منتشر شده بود. در سالهای ۱۳۹۸ و ۱۳۹۹ شعرهایی هم نوشته بود که بعدها در مجموعه «درخت نام اوست» منتشر شدند. کتاب پیش از بازداشتش آماده بود، اما انتشار آن تا اردیبهشت ۱۴۰۲ به تعویق افتاد.
منصوره شجاعی در نقد و گفتوگویش با سپیده از شصت پارهشعر کوتاه این مجموعه نوشته است؛ شعرهایی که اغلب در چند سطر تمام میشوند و تصویر درخت، صحرا و پرنده در آنها تکرار میشود. سپیده درباره عشق، تنهایی و رابطه با دیگری مینوشت. این شعرها را نمیشود تنها از خلال سرگذشت بعدی شاعرشان خواند. پیش از اتوبوس، زندان و اعتراف تلویزیونی نوشته شده بودند و جهان مستقل خودشان را داشتند.
باید به یاد بیاوریم سپیده پیش از آنکه نامش به تصویری از مقاومت در برابر حجاب اجباری گره بخورد، زندگی میکرد، مینوشت، نقاشی خوانده بود و جهان خودش را در کلمات و تصاویر میساخت. مقاومت سیاسی او را نمیشود از آن زندگی جدا کرد، اما نباید اجازه داد تمام آن زندگی هم زیر سایه مقاومت سیاسیاش ناپدید شود.
هشتم مرداد ۱۴۰۱، صداوسیمای جمهوری اسلامی تصاویری از سپیده پخش کرد. آثار کبودی بر صورتش دیده میشد. او در برابر دوربین جملاتی میگفت که با روایت رسمی حکومت از ماجرای اتوبوس مطابقت داشت. سازمانهای حقوقبشری این برنامه را نمونهای از اعترافگیری تحت فشار توصیف کردند. هرانا نیز به نقل از منابع مطلع گزارش داد که سپیده به دلیل نگرانی از خونریزی داخلی ناشی از ضربه، به بیمارستان منتقل شده بود. تصویر سپیده با صورت کبود در تلویزیون حکومتی منتشر شد. همان زنی که دو هفته پیشتر دوربینش را در اتوبوس به سمت کسی گرفته بود که زنان را تهدید میکرد، حالا مقابل دوربین دیگری نشسته بود؛ دوربینی که اختیار روایت را از او گرفته بود. هشتم شهریور، پس از حدود چهلوپنج روز بازداشت، با وثیقه آزاد شد.
هفده روز بعدتر، کشتهشدن مهسا ژینا امینی – زن کردی که پس از بازداشت به دست گشت ارشاد در تهران جان باخت، رقمزنندهی انقلابی ملی و جنبشی فراملی شد علیه حجاب اجباری و خشونت سیستماتیکی که چند دهه زنان ایرانی علیه آن ایستادگی کرده بودند، و حالا دیگر تیتر اول رسانههای جهان بود: «زن، زندگی، آزادی». میان ماجرای اتوبوس و جان باختن مهسا ژینا امینی تنها دو ماه فاصله بود.
قصهی سپیده رشنو آغاز شورش و ایستادگی علیه مردسالاری، میساژنی و حجاب اجباری نبود. سالها پیش از آن زنان در خانواده، خیابان، دانشگاه، محل کار و زندگی روزمرهشان، به شکلهای مختلف در برابر عرفهای تحمیلی و قوانینی ایستاده بودند که اختیار پوشش و حق عاملیت بر بدنشان را از آنها میربود:
از کارزارهای پیشین مقاومتِ جمعی زنان همچون «یک میلیون امضا» در نیمهی دههی هشتاد، تا ابراز همبستگی زنان سراسر ایران بلافاصله پس از انقلاب اسلامی با شعار «نه روسری، نه تو سری»، و بعدترها خودسوزی «هما دارابی» در اوایل دههی هفتاد، و سپس دو و نیم دهه بعدترش ششم دیماه ۹۶ دختر خیابان انقلاب –ویدا موحد– ایستاده بر سکوی برق و دستفراز با موهایی رها از بند و اجبار، و چه دیگر اعتراضهای تن به تن و خانگی و خیابانی علیه حجاب اجباری، این مقاومت فردی و جمعی، تاریخی مستمر و چنددههایِ بس سترگ و طولانی مدتتر از تابستان ۱۴۰۱ داشت. اما در آن تابستان چیزی در حال تغییر بود. کارزارهای آنلاین، نافرمانی مدنی زنان و برخوردهای خشونتآمیز حکومت، با سرعت بیشتری به عرصه عمومی راه پیدا میکردند. ویدیوی اتوبوس یکی از تصاویر همین تغییر بود. سپیده رشنو، زنی که قرار بود از تهدید و ثبت تصویرش بترسد، خودش دوربین را روشن کرده بود و میگفت آنچه اتفاق میافتد را به دنیا نشان خواهد داد.
چند هفته بعد، مرگ مهسا ژینا امینی جرقه خیزشی را زد که سالها مقاومت زنان و کوییرها، خشم فروخورده و تجربههای انباشته تبعیض و خشونت در زمینه شکلگیری آن نقش داشتند. آنچه در اتوبوس برای سپیده اتفاق افتاده بود، یکی از صحنههای مکثبرانگیز همان تابستان بود؛ پیش از آن شهریور.
پس از آزادی، سپیده بدون حجاب اجباری به دانشگاه رفت. شورای انضباطی دانشگاه الزهرا او را برای دو نیمسال از تحصیل محروم کرد. سپیده اعلام کرد حتی پس از پایان تعلیق هم با پوشش انتخابی خودش به دانشگاه بازخواهد گشت. مهر ۱۴۰۲، وقتی بدون روسری برای شرکت در جلسه دادگاه حاضر شد، اجازه ورود به او ندادند. پروندههای قضاییاش ادامه پیدا کردند. در بهمن ۱۴۰۲ از مجموع سه سال و یازده ماه محکومیت خبر داد و در دی ۱۴۰۳ احضاریه اجرای سه سال و هفت ماه حبس مربوط به پرونده اتوبوس را منتشر کرد. اما در تمام این مدت، سپیده همچنان مینوشت و صدایش خاموش نشد.
در تیر ۱۴۰۳، هنگامی که برای اجرای حکم زندان احضار شده بود، نوشتهای به انجمن قلم آمریکا سپرد. متن را با سه تصویر آغاز کرد: شعری از محمد مختاری که کسی زیر لب میخواند، ترانهای از ویکتور خارا، و نشانههایی که زندانی پیشین بر دیوار سلول انفرادی گذاشته تا کسی که بعد از او به آن سلول میآید بداند پیش از او انسانی در آنجا بوده است. از همان ابتدا، مسئله فقط ادبیات نیست. مسئله چیزیست که از تجربه یک انسان برای انسان دیگری باقی میماند.
سپیده در این بیانیه از سانسور، دستکاری حقیقت و مسئولیت روایت کردن حرف میزند. از اینکه وقتی قدرت سیاسی میکوشد بازداشت، ناپدیدشدن یا سرکوب آدمها را انکار کند، ثبت آنچه بر آنها گذشته میتواند به سندی تاریخی تبدیل شود. از مسئولیتِ نویسنده در روایتِ موقعیتی که دیگر تنها شاهد واقعه نیست، و ممکن است خودش همان کسی باشد که واقعه بر او گذشته است.
خواندن این نوشته در کنار تصاویر تلویزیونی مرداد ۱۴۰۱ معنای دیگری پیدا میکند. نزدیک به دو سال پیش، حکومت تصویری از سپیده منتشر کرده و کوشیده بود از زبان او روایت خودش را از ماجرای اتوبوس تثبیت کند. حالا سپیده درباره ضرورت حفظ حقیقت در برابر روایات تحمیلی مینوشت.
در اتوبوس، دوربینش را روشن کرده بود تا دیگری نتواند بهتنهایی روایت کند. دو سال بعد، با کلماتش از همین حق دفاع میکرد: ایستادگی بر سر حق روایت کردن زندگی خود.
او در همان سال مقدمه مجموعه داستان «آبان شد» را هم نوشت؛ کتابی که با مشارکت نویسندگان و خانوادههای دادخواه آبان ۱۳۹۸ شکل گرفته بود. برای سپیده، نوشتن به روایت تجربه شخصی محدود نمیماند. سرگذشت کسان دیگری هم بود که باید به یاد سپرده میشد؛ آدمهایی که دیگر امکان روایت کردن زندگی خود را نداشتند.
اما شاید برای شناخت سپیده رشنو، بازگشت به روایت دیگری از او ضروریتر باشد؛ روایتی که نه در زندان اتفاق میافتد، نه در دادگاه و نه در برابر دوربین تلویزیون.
چند ماه پیش از انتشار نوشته انجمن قلم، سپیده پس از یازده ماه دوری تصمیم گرفته بود به خانه پدریاش در لرستان برگردد. در روایتی که دی ۱۴۰۲ خودش منتشر کرد، از گفتوگویی با برادرش سامان رشنو نوشته است. سامان پرسیده بود: «پس شال نمیاری؟» و هشدار داده بود که خرمآباد تهران نیست و پدرشان، ممکن است ناراحت شود. سپیده با شیطنت جواب داده بود که «زن، زندگی، آزادی» فقط برای تهران نیست.
شب که به خانه رسیدند، پدرشان ایرج در حمام بود. سپیده چند بار پشت در صدایش کرد و برای شکستن قهر، ادای پشهای مزاحم را درآورد. پدر جوابی نداد. وقتی بیرون آمد، سپیده خودش را به آغوشش انداخت. از پوست خیس پدر، ریش حناگذاشتهاش و دلتنگی آن یازده ماه نوشت.
فردای آن روز، هنگام بازگشت از خانهی مادربزرگ، پدر موی بیروسری دخترش را دید. مشاجرهای در گرفت. دو همسایه از پشتبام نگاه میکردند. ایرج از مادر سپیده پرسید چرا به دخترشان نگفته چطور لباس بپوشد. سپیده میخواست پدر مستقیم با خودش حرف بزند، نه به واسطهی مادرش.
در این روایت، پدر تنها مردی نیست که بر سر پوشش دخترش خشمگین شده. همان کسیست که سپیده دلش برایش تنگ شده، به آغوشش میپرد، با او شوخی میکند و میخواهد رابطهشان ادامه داشته باشد. مادرش هم تنها زنی نیست که نگران قضاوت دیگران است. زنیست با تجربهای متفاوت از بدن و پوشش خودش، که پیشنهاد میکند سپیده برای سرما نخوردن کلاه بگذارد. مادر به دخترش میگوید بیرون رفتن بدون روسری برای خودش احساسی شبیه برهنگی دارد. سپیده برایش توضیح میدهد که در ابتدا برخورد باد با پوست سر غریب است، اما بعد آدم به آن عادت میکند.
شاید یکی از زندهترین بخشهای این نوشته همین گفتوگوی ساده باشد. دو زن از دو نسل، سپیده و مادرش مُلوک، با تجربههایی متفاوت از یک تکه پارچه، بدون آنکه قرار باشد یکی به جای دیگری تصمیم بگیرد، درباره بدن و احساس خود حرف میزنند. و اینجا باز نویسندهای ایستاده، که دارد چرخش و توییستی در پلات زندگیِ پیش از آن لحظهاش ایجاد میکند.
خشونت ساختاری حجاب اجباری در زندگی خانوادگی هم بازتولید میشود، اما آدمهای این خانواده را نمیشود به نقشهایی ثابت فروکاست. ایرج صرفن پدری سختگیر نیست، همانطور که مادرسپیده فقط زنی نگران آبرو نیست. اینها آدمهایی خاکستری هستند که یکدیگر را دوست دارند، از هم دلخور میشوند، گاهی نمیتوانند حرف هم را بفهمند و با همهی این اختلاف نظرها میکوشند رابطهشان را زنده نگه دارند.
سپیدهی راوی در این میان نه در پی گسستن رابطه با خانواده، که در تلاش برای حفظ همزمان دو چیز است: حق انتخاب خودش و حفظ پیوندی که با آنها دارد.
در همان نوشته، به کوچهای در روستای دستبهزانو برمیگردد؛ جایی که شش سال پیش، در بیستوسهسالگی، شبانه از آن گریخته بود تا زندگی مستقلی برای خودش بسازد. حالا بیستونهساله بود و برگشته بود تا صدای بازپسگرفتهی خودش را در زادگاهش طنینانداز کند. به دیدن خانوادهاش رفت که دوستشان داشت، بیآنکه بخواهد برای حفظ رضایتشان بخشی از زندگی خودش را پنهان کند. در پایان آن روایتی مینویسد هنوز نمیداند پدرش تصمیم او را پذیرفته یا نه. بعد از مشاجره، ایرج دوباره قهر کرده بود؛ هم با سپیده و هم با مادرش. سپیده باز هم شوخی کرده بود تا سنگینی فضا را کمتر کند. اختلاف باقی مانده بود و معلوم نبود چه زمانی تمام خواهد شد.
این ماجرا پایان خوش و قطعی ندارد. کسی ناگهان متحول نمیشود. اختلاف نسلها به شکلی آنی از میان نمیرود و سپیده هم برای پایان دادن به آن از تصمیم خودش دست نمیکشد. او فقط به خانه بازمیگردد، پدرش را در آغوش میگیرد، با مادرش حرف میزند و میکوشد همان کسی بماند که هست.
در بازخوانی زندگی سپیده، این صحنه به اندازه تصاویر اتوبوس اهمیت دارد. شاید حتی چیزی را نشان بدهد که در تصاویر مشهور مقاومت سیاسی کمتر فرصت دیده شدن پیدا میکند: زنی که نه فقط در برابر حکومتی سرکوبگر و ساختاری زنبیزار و مردسالار، که در مناسبات روزمره زندگیاش هم برای حفظ حق انتخاب خود مذاکره میکند، اختلاف را تاب میآورد و حاضر نیست به سبکی سنتی محبت را به بهای انکار خودش به دست بیاورد و ظلمپذیر بماند.
چهار سال پس از «زن، زندگی، آزادی»، سپیده رشنو را میتوان از خلال تصویر صورت کبودش در تلویزیون، احکام قضایی و ویدیوی اتوبوس شناخت. اما اینها تمام زندگی او نیستند. پیش از آن روز، او نویسنده بود و در جستوجوی بازپسگیری صدای خودش. پس از آن روز هم نوشتن را رها نکرد. از عشق و تنهایی نوشت، از زندان و سانسور، از دادخواهی و از پدری که دلش برای آغوشش تنگ شده بود. او حتی آواز سر داد تا صدایش این بار در ابعاد گستردهتری شنیده شود.
شاید تفاوت میان روایتی که روایتهای رسمی حکومت میخواستند از سپیده بسازند و روایتی که خودش از زندگی و زیستش تا کنون نوشته، در همین جزییات باشد. در تصویر تلویزیونی با صورتی کبود، از او انتظار میرفت به ماجرایی که برایش ساخته بودند تن بدهد. در نوشتههای خودش اما زنی حضور دارد که خاطره دارد، میل دارد، میترسد، شور دارد و میخندد، عاشق میشود، اختلاف پیدا میکند، و در عین حال عاملیت دارد و تصمیم میگیرد.
در آن اتوبوس، سپیده رشنو دوربینش را روشن کرد و گفت فیلم را به دنیا نشان خواهد داد. چند هفته بعد، حکومتی که میخواست روایت واقعه را در اختیار بگیرد، تصویر دیگری از او منتشر کرد. اما سپیده به نوشتن ادامه داد.
و شاید معنای ایستادگی او را باید نه فقط در هُرمِ جهنمیِ آن روز تابستانی، که در همین استمرار و کوتاهنیامدن جستوجو کرد؛ در اصرارش بر اینکه هیچکس، نه حکومت، نه خانواده، نه ارتشهای سایبری و ترولهای آنلاین، و نه حتی کسانی که او را به نمادی از مقاومت تبدیل کردهاند، حق ندارند زندگیاش را به جای خودش روایت کنند، چرا که این نویسنده پیشتر ثابتکرده همیشه صدایش را بازپس میگیرد.





نظرها
نظری وجود ندارد.