ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

بیستمین سالگردمان را با ما جشن بگیرید و به رسانه خودتان هدیه تولد دهید!
بیستمین سالگردمان را با ما جشن بگیرید و به رسانه خودتان هدیه تولد دهید!
USD EUR / All

جمهوری اسلامی و نیابتی‌ها؛ دشواری تغییر «آرایش امپراتوری» به «آرایش بقا»

علی رسولی ـ سلیمانی متاعی را به «آقا» فروخت که با «جاه‌طلبی ذاتی» رهبر دوم جمهوری اسلامی کاملا هماهنگ بود. فقط یک اشکال کوچک وجود داشت: هزینه‌ها و ساز و برگ‌های تحقق آن رویا بیش از آن چیزی بود که در بضاعت خامنه‌ای و جمهوری اسلامی می‌گنجید. آن «رویا»، به ضد خودش تبدیل شد. سیاهچاله‌ای شد که رهبر جمهوری اسلامی را به درون کشید و او را در موقعیت متزلزلی قرار داد که امروز اغلب ناظران می‌گویند: «کارش تمام است».

اگر بخواهیم معماری امنیتی جمهوری اسلامی را در سه دهه اخیر در یک فرمول خلاصه کنیم، به یک «مثلث بازدارندگی» می‌رسیم: شبکه نیروهای نیابتی، توان موشکی‌ـ پهپادی، و بازدارندگیِ مبتنی بر وضعیت «آستانه هسته‌ای».

منطق درونی این مثلث از نگاه تصمیم‌سازان امنیتی تهران، ساده و سرراست بود: وقتی جمهوری اسلامی خود را در تقابل ساختاری با آمریکا و اسرائیل تعریف می‌کند، باید هزینه درگیری مستقیم را آن‌قدر بالا ببرد که طرف مقابل یا از جنگ منصرف شود یا ناگزیر، «واقعیت جمهوری اسلامی» و حوزه نفوذش را بپذیرد.

در این مدل، نیابتی‌ها نقش «دست‌های دوربرد» را داشتند: هم امکان ضربه‌زدن زیر آستانه جنگ مستقیم را فراهم می‌کردند، هم خطوط دفاعی را بیرون از مرزها می‌کشیدند، و هم به جمهوری اسلامی اجازه می‌داد در لحظه‌های بحرانی، بدون حضور رسمی، پیام‌های سختِ امنیتی را منتقل کند. به بیان ساده: هم ضربه بزن و هم مسئولیتش را نپذیر.

موشک و پهپاد هم ستون «قابلیت تلافی» بود؛ قابلیتی که قرار بود هر سناریوی حمله را پرهزینه کند.

وضعیت آستانه‌ای هسته‌ای نیز لایه سوم را می‌ساخت: نه برای اعلام رسمی داشتن بمب اتمی، بلکه برای ایجاد یک ابهام محاسباتی که دشمن جمهوری اسلامی را محتاط‌تر کند.

اما یک تناقض قدیمی همیشه زیر پوست این معماری وجود داشت: ابزارهایی که برای «گسترش نفوذ» و «مهندسی میدان» ساخته می‌شوند، الزاما برای «نجات خودِ مرکز» مناسب نیستند.

این تناقض پس از مجموعه ضربه‌های چند سال اخیر و به‌ویژه پس از جنگ ۱۲ روزه ایران و اسرائیل (با ورود آمریکا در روزهای پایانی) عریان‌تر شد؛ جنگی که هم سطح آسیب‌پذیریِ دارایی‌های راهبردی ایران را نشان داد و هم محدودیت عملیاتی برخی اجزای محور نیابتی را در لحظه بحران برجسته کرد.

از «پرونده‌های پراکنده» تا «محور یکپارچه»: نقش قاسم سلیمانی

ساختار کنونی نیابتی‌های جمهوری اسلامی، دست‌کم به شکلی که از میانه دهه ۲۰۰۰ به بعد شناخته شد، با نام قاسم سلیمانی گره خورده است. پیش از او، رابطه با گروه‌های مسلح منطقه‌ای در تهران «پرونده‌محور» و چندپاره بود؛ بخشی در سپاه قدس، بخشی در وزارت خارجه، بخشی در وزارت اطلاعات.

مسعود اسداللهی، مشاور سیاسی قاسم سلیمانی در یک مصاحبه این تغییر مهم را چنین توصیف کرده است:

قبل از فرماندهی حاج قاسم در نیروی قدس سپاه، یک نوع تقسیم کار بین ارگان‌های مختلف ایران در زمینه فلسطین و لبنان شده بود؛ «حزب‌الله» زیر نظر نیروی قدس، «حماس» زیر نظر وزارت امور خارجه و «جهاد اسلامی» زیر نظر وزارت اطلاعات بودند و هر کدام از این‌ها، مرجع متفاوتی در ایران داشتند؛ زمانی که سردار شهید سلیمانی، فرمانده نیروی قدس سپاه شد، دید که این تقسیم‌بندی، عیب بزرگی است و گروه‌های مقاومت باید با یک جهت در ایران ارتباط داشته باشند که بتوان سیاست‌های آنان را هماهنگ کرد؛ در ضمن گروه‌های مقاومت باید بین خودشان هم ارتباط داشته باشند. سردار شهید سلیمانی به وزارت امور خارجه پیشنهاد داد تا حماس را تحویل ما بدهد که وزارت امور خارجه هم سریعاً پذیرفت چراکه آنان می‌گفتند اصلاً این مأموریت، با «مأموریت‌های ذاتی ما» نسبت چندانی ندارد و ما در واقع متولی دیپلماسی رسمی و دولتی کشور هستیم و باید با دولت‌ها و سازمان‌های بین‌المللی مثل سازمان ملل ارتباط داشته باشیم اما حماس، یک گروه مقاومت است؛ بنابراین وزارت امور خارجه، بسیار راحت و بدون هیچ‌گونه مشکلی، حماس را تحویل نیروی قدس سپاه داد؛ اما در بخش جهاد اسلامی، بعضی موضوعات پیش آمد. نظر جناب «سیدحسن نصرالله» و «حاج عماد مغنیه» هم همین بود که همه گروه‌های مقاومت باید در ایران زیر نظر یک نهاد باشند تا بتوان سیاست‌ها را هماهنگ کرد؛ بعد از مدتی، جهاد اسلامی هم تحویل نیروی قدس سپاه شد.

به این ترتیب در می‌یابیم که ابتکار بنیادین سلیمانی، تلاش برای یک‌کاسه‌کردن مرجعیت و هماهنگی عملیاتی بود: تبدیل پراکندگی نهادی به یک محور متمرکز با فرماندهی واحد. سلیمانی که از ۱۳۷۶ فرمانده نیروی قدس شد، با حمایت مطلق علی خامنه‌ای، عملا در موقعیتی قرار گرفت که بتواند این بازآرایی را جلو ببرد.

در زمانی که جمهوری اسلامی به «کاهش تنش پیرامونی» نیاز دارد، از دست گروه‌هایی که ماهیت و ماموریتشان، «اخلال‌گری در نظم مسلط و امتیاز‌گیری» است چه برمی‌آید؟

این تمرکز، فقط نظم اداری نبود؛ «کارآمدی میدانی» تولید می‌کرد. شبکه‌ای که زیر یک چتر فرماندهی شکل می‌گیرد، نه‌فقط بهتر تجهیز می‌شود، بلکه بهتر روایت می‌سازد، هماهنگی بهتری دارد و در لحظه بحران، سریع‌تر تصمیم می‌گیرد. همین‌جا است که مفهوم «محور مقاومت» از یک شعار سیاسی، به یک زیرساخت عملیاتی نزدیک می‌شود. مفهومی که برای دو دهه، رهبر جمهوری اسلامی با آن دور افتخار زد و آن را دستاورد خودش خواند. یعنی یک ضلع مثلث بازدارندگی آنقدر فربه شد که ماموریت بازدارندگی را به «هدف احیای امپراتوری شیعه» یا «امپراتوری مقاومت» ارتقا داد. هدف ارتقا یافته‌ای که سلیمانی به آسانی به «رهبر مسلمین جهان» فروخت و البته بر سر آن جانش را باخت.

عراقِ پس از ۲۰۰۳: نقطه زایش شبکه‌های جدید

حمله آمریکا به عراق در ۲۰۰۳ یک شوک راهبردی برای تهران بود: سقوط بغداد می‌توانست مقدمه سقوط تهران شود. بشار اسد هم حمله به عراق را چنین درک می‌کرد و احتمال آنکه سوریه، حلقه بعدی باشد را بسیار زیاد می‌دانست.

پاسخ جمهوری اسلامی، سرمایه‌گذاری روی شبکه‌های شیعه همسو و ساختن یک اکوسیستم شبه‌نظامی بود که یک هدف فوری داشت: بالا بردن هزینه حضور آمریکا در عراق، فرسایش سیاسی‌ و امنیتی واشنگتن، و ساختن اهرم‌های نفوذ پایدار در ساختار قدرت عراق.

این نقطه پیوند قاسم سلیمانی با بشار اسد بود. ترور عماد مغنیه، رهبر نظامی حزب‌الله لبنان در قلب منطقه امنیتی دمشق در سال ۲۰۰۸، پس از جلسه‌ای انجام شد که در آن سلیمانی، مشاور امنیتی اسد و مغنیه، راهبردهای هماهنگی میان حزب‌الله سوریه و شبه‌نظامیان در عراق را هماهنگ می‌کردند.

شکل دادن به ساختاری به‌شدت پرهزینه برای آمریکا در عراق اما در سمت سوری ماجرا به‌شدت شلخته بود. اسد عملا هر نیرویی که قابلیت ضربه زدن به آمریکا و نیروهایش در جغرافیای عراق را داشت از دخمه بیرون کشید. تراژدی ماجرا برای اسد آن بود که همان نیروهایی که بنا بود خطر حمله آمریکا به سوریه را دفع کنند، هسته‌های اولیه جنگ داخلی سوریه در کمتر از ۵ سال بعد را شکل دادند.

در گزارش تحقیقی اشپیگل (با اتکا به اسناد داخلی داعش)، روایت می‌شود که پس از حمله آمریکا به عراق در سال ۲۰۰۳، حکومت بشار اسد در دمشق از احتمال پیشروی ارتش آمریکا به سمت سوریه دچار وحشت شد. در نتیجه، دستگاه‌های امنیتی سوریه در سال‌های بعد به سازمان‌دهی مسیر ورود هزاران اسلامگرای افراطی از کشورهایی مثل لیبی، عربستان و تونس به عراق کمک کردند؛ مسیری که به‌گفته گزارش، بخش بزرگی از بمب‌گذاران انتحاریِ فعال در عراق از آن عبور کردند. یک برآورد می‌گوید که ۹۰ درصد از جهادی‌های بین‌المللی در آن مقطع از مسیر سوریه وارد عراق شده بودند.

هدفِ تاکتیکی این «همزیستیِ عجیب» میان ژنرال‌های سوری، قاسم سلیمانی، جهادی‌های بین‌المللی و افسران بعثیِ سابق، یک چیز بود: جهنمی‌کردن میدان عراق برای نیروهای آمریکایی و افزایش هزینه اشغال.

البته یک تفاوت میان راهبرد اسد و سلیمانی وجود داشت و همین تفاوت سبب شد که سپاه قدس بر گروه‌های شیعه متمرکز شود و در کنار ساختار نظامی برای آن‌ها هویت سیاسی هم بسازد.

در راهبرد جمهوری اسلامی «نیابتی» صرفا نیروی رزمی نیست؛ «پروژه دولت‌سازیِ موازی» است. یعنی گروه‌هایی که هم توان نظامی پیدا می‌کردند، هم به‌تدریج به اقتصاد، سیاست، و نهادهای رسمی نزدیک می‌شدند؛ چیزی شبیه همان الگویی که علی خامنه‌ای در داخل، با برکشیدن سپاه در ساحت سیاست و پیوند امنیت و اقتصاد تجربه کرده بود و بعد به بیرون صادر شد. جمهوری اسلامی در لبنان با حزب‌الله هم همین دست‌فرمان را پیش می‌برد و در تلاش بود این نیروی شبه‌نظامی را کم‌کم به سطح «دولت غیر رسمی» و بعد «دولت رسمی» ارتقا دهد.

ترور در ساعت ۱ و ۲۰ دقیقه: شکاف فرماندهی و واگرایی منافع

ترور قاسم سلیمانی در ۱۳ دی ۱۳۹۸ فقط حذف یک فرمانده نظامی نبود؛ حذف «معمار شبکه» بود. بخشی از انسجام محور نیابتی، به کاریزما و ظرفیت شخصی او برای حل اختلاف‌ها، ایجاد اعتماد، و مدیریت رقابت‌های درون‌محور مقاومت وابسته بود. پس از او، سپاه قدس و اسماعیل قاآنی، فرمانده بی‌اقتدار آن، تلاش کرد نظم متمرکز را حفظ کند، اما واقعیت میدان تغییر کرده بود: گروه‌ها بالغ‌تر شده بودند، منافع محلی‌شان سنگین‌تر شده بود، و هزینه‌های تبعیت کامل از مرکز بالا رفته بود.

نمونه کلاسیک این پدیده را می‌شود در عراق دید: گروه‌هایی که هم‌زمان باید «سپاه قدسی» بمانند و «عراقی» هم دیده شوند؛ هم به محور مقاومت متصل باشند و هم در سیاست داخلی عراق هزینه ندهند.

در سوریه هم، رابطه‌ای که زمانی بر محور هماهنگی‌های نزدیک و تصمیم‌سازی مشترک می‌چرخید، با پیچیده‌تر شدن میدان و تعدد بازیگران، از جنس «هم‌جهتی کامل» فاصله گرفت.

به زبان ساده‌تر: شبکه‌ای که برای دوران «گسترش نفوذ» ساخته شده بود، در دوران «فشار حداکثری امنیتی» سخت‌تر می‌تواند با همان شکل فرماندهی کند.

جنگ ۱۲ روزه و لحظه بیدارباش: وقتی مرکز ضربه خورد، اندام‌ها فلج شدند

پس از حمله ۷ اکتبر ۲۰۲۳ و سپس افزایش کم‌سابقه عملیات اسرائیل علیه گروه‌های همسو با ایران، ایده «کاهش تمرکز» در محور نیابتی جدی‌تر شد. اما جنگ ۱۲ روزه خرداد ۱۴۰۴ نقش یک لحظه بیدارباش را بازی کرد: تهران دید اگر به «مغز» ضربه بخورد، همه شبکه لزوما به‌صورت خودکار وارد فاز پاسخ مؤثر نمی‌شود. یا دست‌کم با سرعت و هماهنگی‌ای که در دکترین بازدارندگی ایران فرض گرفته شده بود، عمل نمی‌کند.

این تجربه، یک نتیجه عملیاتی داشت: تهران اگر بخواهد از تکرار چنین سناریویی جلوگیری کند، باید «شبکه» را طوری بازطراحی کند که حتی با ضربه به مرکز، گروه‌های نیابتی همچنان بتوانند هماهنگ بمانند، منابع را جابه‌جا کنند، و پاسخ را ادامه دهند. یعنی گذار از مدل «تپیدن قلب محور مقاومت در تهران» به مدل «شبکه افقی‌تر».

در سال‌های اخیر نشانه‌های این گذار را هم در رفتار سپاه قدس می‌شود دید و هم در زبان رسانه‌ای و گفتمانی تهران: تاکید بر «شبکه ملت‌های مقاومت»، «هم‌افزایی منطقه‌ای»، و «بازدارندگی مشترک» به جای «زنجیره فرماندهی» و «اطاعت عملیاتی».

در سطح میدانی هم، گروه‌هایی مثل حزب‌الله، نیروهای حشد در عراق، و حوثی‌ها در یمن بیش از گذشته به سمت تبادل تجربه، فناوری، و اطلاعات در قالب پیوندهای چندگانه حرکت کرده‌اند؛ نه فقط از طریق میانجی‌گری مستقیم سپاه قدس، بلکه از مسیر ارتباطات بین‌گروهی.

در همین چارچوب، حتی گزارش‌ها و ارزیابی‌های سازمان ملل و رسانه‌های بین‌المللی هم به پیوندهای فراتر از مرزهای کلاسیک اشاره کرده‌اند؛ از جمله هشدار درباره نزدیکی‌های عملیاتی و لجستیکی میان حوثی‌ها و شبکه‌های تندرو در شاخ آفریقا، که یمن را از یک میدان محلی به یک نقطه کانونی در زنجیره قاچاق، آموزش و انتقال تجربه تبدیل می‌کند.

این «توزیع مکانیسم تاب‌آوری» یعنی مقاوم‌کردن شبکه با توزیع مهارت، منابع و قابلیت‌ها، از منظر بقا منطقی است. اما هم‌زمان یک ریسک جدی هم دارد: هرچه شبکه خودمختارتر شود، کنترل سیاسی مرکز کمتر می‌شود؛ و هرچه کنترل کمتر شود، احتمال کشیده‌شدن ایران به بحران‌های ناخواسته بیشتر می‌شود. به بیان دیگر، افقی‌کردن محور می‌تواند برای بقای شبکه مفید باشد، اما برای مدیریت بحرانِ جمهوری اسلامی الزاما خبر خوبی نیست.

چرا «آرایش امپراتوری» به «آرایش بقا» تغییر نمی‌کند؟

جمهوری اسلامی طی دو دهه، از تصویر «احیاگر امپراتوری شیعی» یا «قلب محور مقاومت» به مرحله کشاکش برای بقا رسیده، اما هنوز نتوانسته آرایش امپراتوری را به آرایش بقا تبدیل کند.

چرا؟ چون ابزارهای امپراتوری‌ساز، معمولا سه ویژگی دارند که در دوران «تقلا برای بقا» دردسرساز می‌شوند:

یکی اینکه هزینه ثابت بالایی دارند. نیابتی‌ها فقط هزینه مالی نیستند؛ هزینه سیاسی، دیپلماتیک، و امنیتی‌اند. به‌خصوص وقتی دولت‌های میزبان زیر فشار داخلی و خارجی برای مهار این گروه‌ها قرار می‌گیرند. لبنان و عراق را ببینید. گاهی هزینه آنقدر بالا می‌رود که مرکز دیگر توان تامینش را ندارد. حتی اگر پشت سر هم لاریجانی را با پیام آشتی به بیروت بفرستد.

دومین ویژگی دردسرساز، معامله‌ناپذیری و قفل‌شدگی جغرافیایی است. دارایی‌های منطقه‌ای، در شرایط بحران، همیشه قابل جابه‌جایی نیستند. نیرویی که در عراق دارید را همیشه نمی‌توانید در سوریه یا لبنان خرج کنید. ضمنا نمی‌توان آن‌ها را «چند بار» معامله کرد. یعنی اگر آمریکا شرط توافق و مذاکره با تهران را «قربانی کردن نیابتی‌ها» قرار داده باشد، این معامله‌ای است که فقط یک بار می‌تواند اتفاق بیفتد. اگر تهران نیابتی‌هایش را بفروشد و واشنگتن خلف وعده کند، نمی‌تواند آن دارایی را زنده کند. «معامله بر سر نیابتی‌ها» به معنی از دست دادن مطلق سرمایه‌گذاری چند دهه‌ای است.

سومین ویژگی هم تضاد بقا و نفوذ است. در دوران تقلای بقا که جمهوری اسلامی اکنون در آن به سر می‌برد، اولویت «کاهش سطح تهدید علیه خودِ مرکز» است؛ اما شبکه‌های نیابتی دقیقا با «افزایش سطح تنش‌های پیرامونی» کار می‌کنند. در زمانی که جمهوری اسلامی به «کاهش تنش پیرامونی» نیاز دارد، از دست گروه‌هایی که ماهیت و ماموریتشان، «اخلال‌گری در نظم مسلط و امتیاز‌گیری» است چه برمی‌آید؟

در عراق و لبنان، فشار برای بازتعریف نقش گروه‌های نیابتی هم‌پیمان ایران به‌طور موازی جریان دارد. هدف آشکار، کاهش قابلیت اخلال‌گری منطقه‌ای و قطع پیوندهای تسلیحاتی و مالی است. چالش تهران این‌جاست که حامی اصلی این شبکه‌ها خود با عمیق‌ترین بحران موجودیتی پس از انقلاب ۱۳۵۷ مواجه است. توان مالی، لجستیکی و دیپلماتیکِ محدودشده جمهوری اسلامی، انعطاف لازم برای «تغییر زمین بازی» را کاهش می‌دهد.

به زبان دیگر، سازوبرگ‌های توسعه و تثبیت نفوذ پیرامونی که زمانی «دارایی راهبردی» تلقی می‌شد، اکنون می‌تواند به بدهی بقا تبدیل شود: بدهی‌ای که هم باید تسویه‌اش کرد، هم باید پیامدهایش را مدیریت کرد، و هم نمی‌شود به سادگی کنارش گذاشت؛ چون کنار گذاشتنش، خود به معنی عقب‌نشینیِ راهبردی و شکستن بخشی از روایت قدرت و مقدمه فروپاشی است.

خیالپردازی برای ساختن امپراتوری شیعه نهایتا شرنگی بود در کام نظام. سلیمانی متاعی را به «آقا» فروخت که با «جاه‌طلبی ذاتی» رهبر دوم جمهوری اسلامی کاملا هماهنگ بود. فقط یک اشکال کوچک وجود داشت: هزینه‌ها و ساز و برگ‌های تحقق آن رویا بیش از آن چیزی بود که در بضاعت خامنه‌ای و جمهوری اسلامی می‌گنجید. آن «رویا»، به ضد خودش تبدیل شد. سیاهچاله‌ای شد که رهبر جمهوری اسلامی را به درون کشید و او را در موقعیت متزلزلی قرار داد که امروز اغلب ناظران می‌گویند: «کارش تمام است».

در همین زمینه:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.