ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

بیستمین سالگردمان را با ما جشن بگیرید و به رسانه خودتان هدیه تولد دهید!
بیستمین سالگردمان را با ما جشن بگیرید و به رسانه خودتان هدیه تولد دهید!
USD EUR / All

از سرسبز تا هفت‌حوض؛ روایت‌های میدانی از اعتراضات ایران

همزمان با اعتراضات سراسری، روایت‌های رسیده از تهران و اصفهان تصویری عریان از خیابان‌ها ارائه می‌دهد: نوجوانانی که بی‌محابا شعار می‌دهند، زنانی که برای محافظت از آن‌ها سپر می‌شوند، و نیروهایی که با اسلحه ساچمه‌پران، باتوم و گاز اشک‌آور پاسخ می‌دهند. این گزارش، سه روایت میدانی را کنار هم می‌نشاند؛ روایت‌هایی که هم‌زمان شجاعت، خشونت و پرسش مسئولیت را پیش می‌کشند.

رادیو زمانه در دومین هفته از اعتراضات سراسری، روایت‌هایی میدانی از تهران و اصفهان دریافت کرده است؛ روایت‌هایی که نه از تریبون رسمی، بلکه از دل خیابان و در میان دود و گاز اشک‌آور، شلیک ساچمه و فریاد معترضان شکل گرفته‌اند. وجه مشترک این روایت‌ها، حضور پررنگ نوجوانان و جوانان کم‌سن‌وسال و نگرانی عمیق نسل‌های بزرگ‌تر از بهایی است که آن‌ها می‌پردازند.

تهران؛ سرسبز، امرالد استار و مادری که پسرش را رها نکرد

یکی از این روایت‌ها از حوالی چهارراه سرسبز و محدوده امرالد استار در شرق تهران می‌آید؛ جایی که به گفته راوی، «بار شعار دادن‌ها بیشتر روی دوش جوانان و نوجوانان است». او از شجاعت نوجوانانی می‌گوید که «بدون پوشاندن صورت‌هایشان» و بی‌تجربه از اعتراض خیابانی، مقابل نیروهای سرکوب می‌ایستند.

به روایت این شاهد عینی، دوشنبه حوالی ساعت شش‌ونیم عصر، جمعیتی کوچک از دختران و پسران بسیار کم‌سن‌وسال شکل گرفت که شعار «مرگ بر دیکتاتور» و سپس شعارهایی در حمایت از پهلوی سر دادند. لحظاتی بعد، «ماموران موتور‌سوار سر رسیدند و با ساچمه شلیک کردند». در این میان، مادر و پسر نوجوانی بازداشت شدند؛ «مادری که چنان پسرش را در آغوش گرفته بود که نمی‌توانستند جداشان کنند».

راوی می‌گوید: «زن روی زمین افتاده بود و با عشق مادری سعی می‌کرد از پسرش محافظت کند. ما جلو رفتیم و التماس کردیم رهایشان کنند، اما ماموران به ما لگد زدند و لوله تفنگ را مستقیم به صورتمان گرفتند.» او از زخمی که هنوز در دستش درد می‌کند و از لیزری که به چشمش انداختند می‌گوید؛ و از این حس تلخ که چرا دیگران، با وجود حضورشان، جلوتر نیامدند.

کمی بعد، او شاهد انتقال دست‌کم چهار پسر نوجوان با موتورهای نیروهای امنیتی است: «دهان یکی‌شان خونی بود و ماموری که پشتش نشسته بود می‌گفت دهنت را ببند و خفه شو.» این صحنه‌ها، به گفته او، این پرسش را پررنگ‌تر می‌کند که «وقتی حالا که مردم حضور دارند با آن‌ها چنین می‌کنند، بعد چه خواهند کرد؟»

متن کامل روایت «م» که به دست زمانه رسیده را در ادامه بخوانید:

دهمین روز اعتراضات است؛ جوان های کم سن و سال در سرسبز حضور دارند و البته افراد مسن‌تر. بار شعار دادن‌ها بیشتر بر روی دوش جوانان و نوجوانان است.

از شجاعتشان حیرت می‌کنم هرشب اما دلم ریش می‌شود که چطور سرکوب و دستگیر می‌شوند زیرا هیچ تجربه‌ای از حضور در تظاهرات ندارند. بدون پوشاندن صورت‌هایشان بدون حساب نزدیک شدن نیروهای سرکوب با تعدادی که به دلیل سرکوب قیچی شده اند و به دسته‌های کوچک تبدیل شد‌ه‌اند همچنان شعار می‌دهند و ماموران وحشی‌تر از همیشه به آنها حمله می‌کنند. با ساچمه به همه شلیک می‌کنند و کسانی که دستگیر می‌شوند را به بدترین شکل ممکن مورد ضرب و شتم قرار می‌دهند و همراه خود می‌برند.

دوشنبه است و من در مسیر همیشگی که معمولا شلوغ می شود مانند زنان بسیار دیگری حضور دارم تا شاید بتوانم مانع دستگیری بچه‌ها شویم  یا در صورتی که تعدادمان زیادتر شود بتوانیم شعار دهیم. یکی از زن‌ها می‌گوید همین که مردم  هستند مانعی ایجاد می‌شود برای فرار کردن دستگیر شده‌ها. حوالی شش و نیم بود که جمعیت  کوچکی شکل گرفت نزدیک امرالد استار که دخترها و پسرهای بسیار کم سن و سالی بودند و شعار می‌دادند مرگ بر دیکتاتور و بعد حمایت از پهلوی. مسیری را رفتند و دوباره برگشتند به ناگاه ماموران موتور سوار سر رسیدند و شلیک کردند با ساچمه. بچه‌ها فرار کردند اما مادر و پسری را گرفتند که پسرش نوجوان بود. اصلا مشخص نبود که در شعاردادن‌ها بودند یا فقط داشتند عبور می‌کردند. مادر چنان پسرش را بغلش کرده بود که نمی‌توانستند جدایشان کنند بچه‌اش را تنگ در آغوش گرفته بود با زن دیگری جلو رفتیم التماس کردیم که رهایشان کنند همه نیروها ریخته بودند بالای سرشان وسط خیابانی که دو طرف‌اش را برای مثلا عبور بی آر تی میله‌گذاری کرده اند. زن روی زمین افتاده بود و با عشق مادری‌اش سعی می‌کرد از پسرش محافظت کند. مامور در برابر التماس‌های ما، به ما لگد زد. دیگری دستم را کشید که هنوز درد دارد. لوله تفنگ را مستقیم توی صورتمان گرفتند. هنوز فکر می‌کنم چرا ترسیدم؟ چرا باقی افرادی که کم هم نبودند فقط از دور فریاد می‌زدند ولش کن؟ چرا جلو نیامدند؟ شاید اگر بیشتر بودیم مجبور می‌شدند، رهایشان کنند. عقب‌تر آمدم و فریاد می‌زدم: حیون‌ها حیون‌ها. لیزر را انداختند توی چشمانم کمی ایستادم، بعد نشستم به گریه کردن مامور لباس شخصی از کنارم رد شد و نهیب زد: بلند شو، فیلم بازی نکن و نمی‌دانم رفت باقی را خبر کند یا فقط داشت خیابان را رصد می کرد. بلند شدم انگار فرق نسل من با همین جوان‌ها همین است؛ محتاط تریم و آنها بی‌باک‌تر؛ اما بی‌باک بودن به تنهایی نمی‌تواند آنها را از خطر دور کند آن هم وقتی با حکومتی جنایتکار طرفی که از هیچ وسیله‌ای برای کشتن معترضان ابایی ندارد و  شاهزاده‌ای که در جایی امن نشسته است و مانند خمینی از جوان‌ها سو استفاده می‌کند و آنها را شیر می‌کند که نسل وی (V) هستند؛ یعنی نسل پیروز. بله او به طرزی وحشتناک شبیه خمینی سواستفاده کننده از احساسات نوجوانان است. خمینی هم اینگونه باعث شد نوجوانان زیر تانک بروند یا روی مین تا عملیات‌ها به سرانجام برسند. از کیسه دیگران خرج کردن راحت است و گویا برای پهلوی تنها چیزی که اهمیت ندارد جان این بچه‌هاست. او به بازگشت به ایران فکر می‌کند، اما حاضر نیست خودش هزینه‌ای کند. در زمان جنگ دوازده روزه نیز دیدگاهش که برگشتن حتی به زمین سوخته بود را نیز نشان داد. حالا ایستاده‌ام کناری و می‌بینم که موتوری‌ها می‌آیند و دست کم چهار پسر نوجوان را گرفته اند و ترک موتورهایشان نشانده اند و مامور دیگری پشت دستگیرشده‌ها نشسته است. احتمالا بالاتر شلوغ شده بوده است چون از سمت سرسبز می آمدند. دهان یکی از دستگیرشده‌ها خونی است و مامور پشت سرش می‌گوید دهنت را ببند و خفه شو. دلم می‌لرزد و فکر می‌کنم وقتی اکنون که مردم حضور دارند با او چنین کرده اند بعد چه خواهند کرد؟ مامورها از لاین بی آر تی تردد می‌کنند تا در پناه میله‌ها جایشان امن تر باشد.

راه می افتم به سمت هفت حوض؛ زنان زیادی حضور دارند، جوان و مسن. یکی می‌گوید از همسرش اجازه گرفته است که امشب بیاید بیرون و می‌گوید وای چرا خبری نیست؟ می‌گوییم بود و باز هم شلوغ خواهد شد هرچه دیرتر شود. کنار هم ایستاده‌ایم و هرکس از دلیلی می‌گوید که بیرون آمده. یکی می‌گوید ما که از گرسنگی خواهیم مرد پس بزار اینجا بمیریم. نیروها نزدیک می‌شوند؛ می‌گویم شال گردنت را بکش بالاتر. تا تعداد کمی کنار هم می‌ایستند ماموران می‌آیند. دیگری می‌گوید انتخاب من پادشاهی نیست اما یکی باید رهبر باشد تا بتوانیم پیروز شویم. می‌گویم اما او رهبر مناسبی نیست. می‌گوید بعدش می‌توانیم همه چیز را درست کنیم، این نسل زد بله قربان‌گو نیستند که بخواهند به او تعظیم کنند، اگر بخواهد شبیه خامنه‌ای باشد. یکی می‌گوید وقتی بیاییم بیرون و شهرهای بیشتری شلوغ شود مجبور می‌شوند نیروهایشان را پخش کنند در همه شهرها این گونه نمی‌توانند فقط لرستان را سرکوب کنند یا شهرهای کوچک‌تر را و اضافه می‌کند نمی‌دانم چرا تبریز شلوغ نشده است؟ یکی می‌گوید اصلا امریکا بیاید ما که با دست خالی نمی‌توانیم از پس اینها برآییم. می‌گویم امریکا هم برای منافع خودش می‌آید برای بردن نفت و گاز ... می‌گوید مگر پول نفت و گاز توی جیب‌های ما الان هست؟ فقط اینها بروند. یکی می‌گوید نه خیر شاهزاده خیلی خوب است. می‌گویم چهل سال خورده و خوابیده چه کاری کرده؟ می‌گوید مگر جلوی شما باید کار کند؟ می‌گویم نتیجه کارهایش که باید مشخص باشد. یک حزب سیاسی نتوانسته تاسیس کند. می‌گذارد و می‌رود. احتمالا فکر می‌کند من طرفدار حکومتم. دم کلانتری نارمک شلوغ است پر از نیروهای انتظامی و لباس شخصی است. بعضی‌ها با هم شوخی می‌کنند و می‌خندند! 

مثل شب‌های قبل ماشین آب‌پاش هست، زنی می‌گوید تانک آورده بودند و یک نفر روی آن ایستاده بوده. زن دیگری رد می‌شود و آن هم همان را می‌گوید. پایین‌تر می‌رویم جلوی سون سنتر ماشین ضد شورش هست با دری که از روی سقف باز است نمی‌دانم منظور زن‌ها از تانک همین بوده یا واقعا تانک آورده بودند! یاد شعر شمس می افتم: برای کشتن گل سرخ اره آوردید؟ 

تهران؛ هفت‌حوض، زنان نگران و پرسش از مسئولیت نسل زد

روایت دوم نیز از شرق تهران می‌آید؛ از هفت‌حوض، سرسبز و خیابان‌هایی که به گفته راوی، «زنان در آن حضور پررنگی دارند». این روایت از دل گفت‌وگوهای روزمره شروع می‌شود؛ از یک مرکز فیزیوتراپی که در آن زنی حدود پنجاه‌ساله تعریف می‌کند شب قبل آن‌قدر گاز اشک‌آور وارد خانه‌شان شده که دچار استفراغ شده و «همه درها را باز کرده بودند تا جوان‌ها پناه بگیرند».

در خیابان، یگان ویژه می‌دود، گاز اشک‌آور شلیک می‌شود و مغازه‌ها به اجبار بسته می‌شوند. راوی از مواجهه مستقیم با یکی از نیروهای سپاه می‌گوید که در پاسخ به اعتراضش، با خنده می‌گوید «من نزدم، بیا برو»؛ اما مامور دیگری او را با تشر کنار می‌کشد.

در هفت‌حوض، بحث‌ها تنها به سرکوب ختم نمی‌شود. گفت‌وگو درباره پهلوی، اپوزیسیون و «خلاص شدن» از وضعیت موجود، میان معترضان جریان دارد. راوی می‌نویسد: «انگار استیصال و بن‌بست سیاسی باعث شده پهلوی نه گزینه‌ای مطلوب، بلکه صرفاً راهی برای خلاص شدن دیده شود.»

اما نقطه مرکزی این روایت، مواجهه با نوجوانان است؛ دختران و پسرانی ۱۲ تا ۱۶ ساله، اغلب بدون ماسک، با موهای باز و لباس‌های عادی. راوی بارها به آن‌ها هشدار می‌دهد و می‌گوید: «اینجا جنگه. ما باید از شما محافظت کنیم.» پاسخ یکی از آن‌ها کوتاه و تکان‌دهنده است: «ما نیایم، کی میاد؟» و دیگری اضافه می‌کند: «دهه شصتی‌ها نمی‌آیند، اگر ما نیایم کسی نیست.»

او در پایان، پرسشی را طرح می‌کند که در هر دو روایت تهران تکرار می‌شود: «وقتی از شجاعت نسل زد می‌گوییم، آیا حواس‌مان هست استفاده ابزاری از این نسل، همان‌قدر نادرست است که استفاده از کودکان در جنگ؟ شجاعت‌شان واقعی است، اما مسئولیت ما در قبال جان‌شان واقعی‌تر.»

متن کامل روایت «ر» که به دست زمانه رسیده را در ادامه بخوانید:

مسئولیت ما در برابر نسل زد در اعتراضات چیست؟

این روزها برای فیزیوتراپی می‌روم و ناخواسته شنونده گفت‌وگوهای کابین‌های کناری می‌شوم. همان‌جا، در فضایی کوچک و روزمره، روایت‌های بزرگ از خیابان و خشونت و ترس جریان دارد.
خانمی که از صدایش حدود پنجاه ساله به نظر می‌رسید، مدام از فیزیوتراپ می‌خواست کارش را زودتر تمام کند تا بتواند برود خانه. می‌گفت دیشب، وقتی جوان‌ها فرار کرده و وارد کوچه‌شان شده بودند، آن‌قدر گازی که نمی دانسته چیست زده بودند که چند بار در خانه دچار استفراغ شده بود. تعریف می‌کرد همه درها را باز کرده بودند تا جوان‌ها پناه بگیرند.

وقتی فیزیوتراپ سراغ من آمد، حرف از ونزوئلا شد و این‌که آمریکا همیشه دنبال منافع خودش است. می‌گفت پهلوی شبیه پدربزرگش نیست، حتی از پدرش هم دست‌وپاچلفتی‌تر است و شنیده دامادش از اقوام نتانیاهوست؛ اگر هم بیاید، مدافع منافع اسرائیل خواهد بود نه ایران. از کابین کناری هم شنیدم که شب قبل هفت‌حوض شلوغ بوده و مغازه‌دارها را مجبور کرده‌اند ببندند.

در راه برگشت، خیابان‌ها شلوغ بود و زنان حضور پررنگی داشتند. حوالی چهارراه سرسبز، یگان ویژه این‌طرف و آن‌طرف می‌دوید. از چند زن جوان‌تر پرسیدم: شلوغ شده؟ گفتند: آره، امشب گفتن میدان ۱۰۰ بیان. در فیزیوتراپی هم شنیده بودم که یگان ویژه به میدان ۱۰۰ رسیده‌اند.

روی پل عابر بودم که آن‌طرف چهارراه گاز اشک‌آور زدند. از پله‌برقی پایین می‌رفتم که زنی گفت: نرو، میدون هفت‌حوض شلوغه. تا پایین رفتم و دیدم نیروهای سپاه گاز اشک‌آور می‌زنند. به یکی‌شان گفتم: چرا گاز می‌زنی؟ من چطور برم سوار بی‌آرتی شم؟ گفت: من نزدم، بیا برو. صورتش باز بود و می‌خندید، اما یکی دیگر با تشر او را کشید کنار که چرا با من حرف می‌زند.

برگشتم بالای پل. مردی حدود شصت ساله فریاد زد: این آخرین نبرده، پهلوی برمی‌گرده. به او گفتم: نمی‌خواد برگرده. پسر جوانی گفت: بذار حالا خلاص شیم، دعوا نکنیم. گفتم: آخه اونم همینه که هست. گفت: شاید بتونیم همه‌چیز رو عوض کنیم.

بالای پله‌برقی، زن و مردی ایستاده بودند که چشم‌هایشان می‌سوخت. زن گفت دیشب هم شلوغ بوده و علاوه بر گاز، شلیک مستقیم هم کرده‌اند. گفت با پسرش آمده بوده و آن‌قدر پسر نوجوانش ترسیده که زبانش بند آمده. کمی که چشم‌هایم بهتر شد، به سمت میدان هفت‌حوض راه افتادم. مغازه‌ها را نیروی انتظامی تعطیل کرده بود. دو پسر جوان به سمت میدان می‌رفتند. گفتم: مواظب باشید. گفتند: خاله، پایین میدون که شلوغ شد  مامورها فارسی حرف نمی‌زدند.

چند زن در سنین مختلف ایستاده بودند؛ از دهه شصتی‌ها تا مسن‌ترها. کنارشان ایستادم. گفتند آن بالا، پسربچه‌ای را گرفته‌اند که در کیفش نارنجک داشته و در کیفیش باز بوده. از دوستانش که فرار کرده بودند شنیده بودند. با خودم فکر کردم چه بلایی قرار است سر آن پسربچه بیاید؟ چرا این نسل این‌قدر بی‌محاباست؟

زن دیگری حدود چهل ساله گفت: اینا خانواده دارن؟ شب می‌رن برای زنشون تعریف می‌کنن امروز چند نفر رو کشتن؟ مرد مسنی گفت: اگه خانواده داشتن این‌طوری نبودن، معلوم نیست مادرشون چه شیری بهشون داده. انگار نانی که پدر به خانه می‌آورد مهم نبود، فقط شیر مادر مسئله بود.

روبروی امرالد استار، نیروهای انتظامی جلوی پاساژ ایستاده بودند و داشتند آن را می‌بستند. درِ پاساژ نیمه‌پایین بود و چند نفر داخل مانده بودند. زن کنارم گفت: کوفتشون بشه، رفتن یه چیزی کوفت می‌کنن. برگشتم دیدم دارند در فست‌فودی غذا می‌خورند.

زن‌های بیشتری اضافه شدند. زنی با پسر نوجوانی که به زور ده ساله به نظر می‌رسید، آمده بود. گفتم: چرا بچه رو آوردی؟ پسر گفت: ما باید بیایم. گفتم: عزیزم، این‌جا جنگه. جای شما خونه‌ست. ما باید از شما محافظت کنیم. مادرش گفت: بیا برو تو ماشین. پسر نرفت. گفت: منم زیاد گفتم، گوش نمی‌ده.

جمع‌مان کمی بزرگ‌تر شد. داد زدم: «زن، زندگی، آزادی.» پسری گفت: این مال اعتراض قبلیه. گفتم: نه زنی که ایستاده بود گفت: ما حقمون رو گرفتیم، حق پوشش. گفتم:  اونم که هنوز کامل نگرفتم اما حق سقط جنین داری؟ گفت: نه. گفتم: حتی اگه جنین بیمار باشه هم نمی‌تونی سقط کنی.  خشونت در خانه و خیابان علیه زنان هست پس این شعار تا وقتی کار می‌کنه که حق بر بدن و سایر حقوق مان را به طور کامل به دست بیاریم.

حرف از اپوزیسیون شد. گفتم متأسفانه اپوزیسیون خارج از کشور چهل ساله فقط خورده و خوابیده. گفت: شاید اینا برن و پهلوی بیاد، بعدش بشه یه کاری کرد. این حرفی است که این روزها زیاد می‌شنوم؛ انگار استیصال و بن‌بست سیاسی باعث شده پهلوی نه گزینه‌ای مطلوب، بلکه صرفاً راهی برای «خلاص شدن» دیده شود.

جمع را ترک کردم و به میدان نزدیک شدم. زنان جوانی، حدود نوزده تا بیست‌وپنج ساله، شعار می‌دادند: مرگ بر دیکتاتور. منم هم به آنها ملحق شدم. بعد شعار دادند این آخرین نبرده، پهلوی برمی‌گرده  که تکرار نکردم و دیدم ماموران با باتوم و فریاد زنان دارند هجوم می آوردند. داد زدم:  مامورا اومدن فرار کنید! ماموران باتوم به دست چنان غرش می کردند که گویی در میدان جنگ با دشمنی متجاوز به سرزمین خویش اند و آماده جنگ تن به تن.

دخترهای جوان همچنان در حال آمدن بودند اغلب بدون ماسک، به همه تذکر ماسک زدن می دادم. فکر می کنم باید از آنها مراقبت کنیم. برخی از آنها با شیک‌ترین تیپ‌ها امده بودند با موهای بسیار بلند و قشنگ که باز بودند و به راحتی قابل کشیدن از سوی نیروهای جان برکف خامنه ای، برخی شان بسیار کم سن و سال بودند حدود ۱۲ سال تا ۱۶ ساله نگه‌شان داشتم و گفتم: میاین تو خیابون ماسک بزنید و بعد مگه اینجا جای شماست؟  همراه مادرشان بودند و او گفت: منم گفتم بهشون شما نیاید. خودشان گفتند: بریم. یکی که کوچک‌تر بود گفت: ما نیایم، کی میاد؟ گفتم: بذارید بزرگ‌ترها برن. شما خیلی جوانید. دلم نیامد بگویم نمی‌خواهم این فهرست بلندبالای جوان مرگ شده بیشتر شود. دختر کوچکتر گفت دهه شصتی ها نمی آیند اگر ما نیایم کسی نیست. این حرف را از باقی نوجوان ها هم شنیده ام.

این روزها مدام به این فکر می‌کنم:
چه کسانی باید در خیابان باشند و چه کسانی نباشند؟
وقتی رسانه‌ها از «شجاعت نسل زد» می‌گویند، آیا حواس‌مان هست که استفاده ابزاری از این نسل، همان‌قدر نادرست است که استفاده از کودکان در جنگ؟
شجاعت‌شان واقعی است، اما مسئولیت ما در قبال جان‌شان واقعی‌تر.

اصفهان؛ بازداشت‌های گسترده و هفت‌خوان خانواده‌ها

روایت سوم از اصفهان و حومه آن می‌رسد؛ از شهری که به گفته شهروند-خبرنگار زمانه، «جوانان خشمگین در دسته‌های چندنفری سرنگونی رژیم اسلامی را فریاد می‌زنند». این روایت، تصویری گسترده‌تر از سرکوب سازمان‌یافته ارائه می‌دهد؛ از بازداشت‌های وسیع تا سرگردانی خانواده‌ها.

به گفته این گزارش، از سه‌شنبه گذشته وضعیت در اصفهان تغییر کرده و بازداشت‌های گسترده آغاز شده است. خانواده‌ها تماس‌هایی از شماره‌های ناشناس دریافت کرده‌اند که آن‌ها را به پاسگاه‌ها و مراکز مختلف ارجاع می‌دهد؛ مراجعه‌هایی که اغلب به «سردرگمی، تهدید و دلهره» ختم شده است.

در مقابل دادگستری‌ها و یگان ویژه، خانواده‌هایی دیده می‌شوند که توان تأمین وثیقه‌های سنگین را ندارند. مادری با گریه می‌گوید با مستمری اندک بازنشستگی، نمی‌تواند وثیقه ۲۰۰ میلیونی فراهم کند. برخی والدین از بازداشت بیش از هزار نفر و انتقال معترضان به زندان دستگرد اصفهان خبر می‌دهند؛ جوانانی که در تماس‌های کوتاه، فقط درخواست لباس کرده‌اند.

این روایت، همچون دو روایت تهران، با تأکید بر نقش جوانان و هزینه‌ای که می‌پردازند به پایان می‌رسد؛ هزینه‌ای که به گفته راوی، خشم و انزجار عمیقی را در جامعه انباشته کرده است.

متن کامل روایت رسیده از اصفهان را در ادامه خواهید خواند:

نیمه‌شب گذشته؛ پل خواجو، میدان نقش‌جهان، پل بزرگمهر، دروازه شیراز و… و من بیش از این توان گشتن در این شهر درندشت را ندارم. جوانان، خشمگین برای احراز حقوق ابتدایی، در دسته‌های چندنفری سرنگونی رژیم اسلامی را فریاد می‌زنند.

بیش از یک هفته از به پا خاستن مردم عصیان‌زده از نظام حاکم می‌گذرد. قیام دی‌ماه ۱۴۰۴ زمانی شروع شد که گرانی افسارگسیخته کمر مردم را شکسته و اقتصاد را عملاً نابود کرده است. مردم عامل گرانی‌ها را عملکرد مخرب نظام می‌دانند. بودجه‌ی پیشنهادی سال ۱۴۰۵ برای فربه کردن نیروهای نظامی و امنیتی، موسسه‌ها و نهادهای مذهبی و تابع نظام، خشم مردم را بیش از پیش برانگیخته است. بیش از ۷۵ درصد بودجه‌ی سال آینده به انحای مختلف از جیب مردم تأمین می‌شود؛ این در حالی است که درآمد حاصل از فروش نفت برای مصارف نظامی و قدرتمند کردن نهادهای وابسته به آن خرج می‌شود.

مردم عصیان‌زده‌ی ایران و این بار بازار به اعتراض علیه نظام حاکم ورود کرده‌اند. جوانان، به‌ویژه متولدین دهه‌ی هفتاد و هشتاد، برای مطالبات نسل خویش دوباره به پا خاسته‌اند. در یک هفته‌ی گذشته، روز به روز به تعداد مخالفان افزوده شده و کسبه‌ی سراسر ایران به تبعیت از بازار تهران دست به اعتراض زده‌اند. جوانان با سری پرشور و فریاد آزادی، برای سرنگونی نظام حاکم از جان مایه می‌گذارند.

حمله به ونزوئلا و سرنگونی حکومت مادورا، تا به اینجا که من دیدم و شنیدم، بیش از آنکه بارقه‌ای از امید در دل مردم ایجاد کند، نظام حاکم را به وحشت انداخته است. به قول پدر و مادرهایی که با آنان صحبت کردم، نظام دق‌ودلیِ وحشت از دخالت خارجی و حمایت از مخالفان را سر بچه‌های آنان خالی می‌کند.

من در این چند روز جوانانِ پانزده تا سی و چند ساله‌ای را دیدم که مصمم به مبارزه، برای احقاق ساده‌ترین حقوق مدنی خویش به خیابان‌ها آمده‌اند. در روزهای اول، نیروهای انتظامی مجهز به باتوم، گاز اشک‌آور و اسلحه، تنها به نظاره و گشت‌زنی با موتورسیکلت‌های غول‌پیکر بسنده می‌کردند. اما از سه‌شنبه‌ی گذشته وضعیت دگرگون شد و بازداشت‌های گسترده در سراسر اصفهان و شهرک‌های تابعه آغاز گشت.

از عصر سه‌شنبه تا به امروز، نه تنها جوانان در خیابان با ضرب و جرح مواجه شده‌اند، بلکه روند دستیابی خانواده‌ها به فرزندانشان به هفت‌خوان رستم تبدیل شده است. طبق گفته‌ی خانواده‌ها، تماس‌هایی از شماره‌های غیرقابل ردگیری با صدایی پرتحکم، خبر از بازداشت فرزندشان و مراجعه به پاسگاه‌های محلی می‌داد؛ اما مراجعه به این مراکز تنها به سردرگمی، دلهره و تهدید خانواده‌ها ختم می‌شد.

نیروهای امنیتی به خانواده‌ها اعلام کرده‌اند که اتهام همه‌ی بازداشت‌شدگان اخلال در امنیت عمومی است. برای نمونه، بسیاری از خانواده‌ها بایستی به دادگستری شهید نبوی‌نژاد در خیابان آتشگاه یا امنیت اخلاقی مجتمع شهید چراغی در خیابان انوشیروان مراجعه می‌کردند. در این مکان‌ها با خانواده‌هایی درهم‌شکسته و خسته مواجه شدم که بی‌اطلاعیِ مأموران بر وحشت‌شان می‌افزود.

صبح شنبه، در مقابل دادستانی شعبه ۲۲ بهمن اعلام کردند که جوانان زیر ۱۷ سال را با وثیقه آزاد می‌کنند. مقابل دادگستری کل استان در خیابان نیکبخت نیز وضعیت مشابه بود؛ مردی مسن که وضعیت فرزندش را مطالبه می‌کرد با خشونت به داخل ساختمان کشیده شد. مادری گریه می‌کرد که با اندک مستمری بازنشستگی، توان تهیه وثیقه ۲۰۰ میلیونی را ندارد.

مقابل یگان ویژه سروش در خیابان قائمیه جمعیت به مراتب بیشتر است. والدین از بازداشت بیش از هزار نفر و انتقال معترضان به زندان دستگرد اصفهان سخن می‌گویند. برخی از جوانان در تماس با خانه تقاضای لباس کرده‌اند و خبرها حاکی از صدور قرارهای بازداشت موقت یک‌ماهه است. آنچه در این چند روز دیدم، خشم و انزجاری عمیق بود؛ به قول اخوان ثالث:

«ای درختان عقیم ریشه‌تان در خاک‌های هرزگی مستور، یک جوانه‌ی ارجمند از هیچ جاتان رست نتواند. ای گروهی برگ چرکین‌تار چرکین‌پود، یادگار خشکسالی‌های گردآلود، هیچ بارانی شما را شست نتواند.»

مجموع این سه روایت، تصویری چندلایه از اعتراضات جاری در ایران ارائه می‌دهد: خیابان‌هایی که نوجوانان در آن پیشاپیش حرکت می‌کنند، زنانی که هم‌زمان معترض و نگران‌اند، و خانواده‌هایی که پشت درهای بسته نهادهای امنیتی سرگردان شده‌اند.

بیشتر بخوانید:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.