ایستادن در برابر رنج نامقدس
این مقاله روایتِ عبور از جهانی است که رنج را مقدس میکند، به لحظهای که زندگی در برابر آن میایستد. از «اسب تورین» بلا تار تا خیابانهای ایران، رنج از تقدیر و فضیلت تهی میشود و به مسئلهای سیاسی بدل میگردد. سیاوش سریر میگوید به نظر میرسد جامعه ایرانی، هوشمندانه، به جای تکرار رنج نامقدس خویش، زیستن در هراس از جنگ، یا نشستن به امید نیروهای خارجی، دوباره برخاسته است.

تصویری از اعتراضات در خیابان چراغ برق تهران ـ دوشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۴ ـ عکس از ویدئوهای منتشرشده در شبکههای اجتماعی

بلا تار، فیلمساز شهیر مجارستانی که به تازگی درگذشت، فیلمی دارد به نام «اسب تورین»، که به روایت شش روز از زندگی پدر و دختری روستایی میپردازد که روز به روز در تاریکی فرو میروند. فیلم راوی رنجی است که در میزانسنهایی دقیق، با جزئیات فراوان، روزانه تکرار میشود. در حالی که دوربین و حرکات آن نمایانگر نوعی روایت قدسی است از رنج؛ بادی توفنده که نور را میکشد، زندگی که از بین میرود و تاریکی که بر جهان استیلا مییابد، نوعی واژگونسازی آفرینش جهان و رفتن به سمت نوعی خاموشی. این روایت قدسی از رنج، در ابتدا یادآور همان پیوند دیرینه میان رنج، معنا و حقیقت در سنتهای الاهیاتی است؛ جایی که رنج نه امری تصادفی، بلکه نشانهای از نظم متعالی جهان تلقی میشود. اما بلا تار، خلاقانه، با تبدیل کردن مسئله تکرار به زیرمتن زیباییشناسی اثرش، کمکم مخاطب را از تماشای این رنج، دلزده، ملول، خسته و کلافه میکند. دقیقاً در همین نقطه است که رنج تبدیل به امری نامقدس میشود. آنچه پیشتر میتوانست واجد معنا، شکوه یا حتی رستگاری باشد، اکنون به تجربهای تهی، فرساینده و بیافق بدل میشود. دو شخصیت اصلی فیلم، بیتوجه به آنچه بر سر آنان میآید، با وجود تمام تلاش هرروزه برای «ادامه زندگی»، هر روز بیشتر در تاریکی و مرگ فرو میروند؛ گویی فیلم از «تقدیر» غیرقابل تغییری سخن میگوید، تقدیری که نه اخلاقی است و نه رهاییبخش، بلکه صرفاً تکرارشونده و خالی از امکان گسست.
اما در میانه، صحنه «کولیها» در برابر هر تحلیل نیهیلیستی از فیلم میایستد. کولیها که نحوه زیستشان در طول تاریخ در برابر «نظم» های تحمیل شده قرار میگیرد، برخلاف پدر و دختر کشاورز، در حرکتاند؛ رقصان و پایکوبان وارد کادر میشوند و با وجود «توفان تاریکی»، همچنان با پاهای رقصان، به تعبیر نیچه، به سوی زندگی حرکت میکنند. نیچه در «چنین گفت زرتشت» زندگی را نه در انکار رنج، بلکه در توان رقصیدن بر فراز آن میبیند؛ جایی که تن، حرکت و نیرو جایگزین اطاعت و تسلیم میشوند. کولیها مینوشند، میخورند و در برابر «قواعد» و «تقدیر» سر خم نمیکنند. در حالی که بیش از سه ساعت از فیلم به تکرار پرجزئیات با میزانسنهای حیرتانگیز زندگی پررنج دو شخصیت اصلی میپردازد، کلید اصلی خوانش فیلم شاید لحظهای است که پدر و دختر، با نوعی حسرت و بدبینی، از پنجره خانه به کولیها مینگرند که با اسبهایشان دور میشوند؛ آنان از مرگ میگریزند، نه با انکار تاریکی، بلکه با ترک منطق تقدیر.
رنج انسانی که در فهم مسیحی امری مقدس است، در دوران مدرن تبدیل به مسئلهای بحرانزا شد. نیچه با پیش کشیدن تبارشناسی اخلاق بر این نکته تأکید کرد که رنج انسانی نه امری اخلاقی، بلکه ابزاری در جهت «میل» و «اراده» قدرت حاکم است. قدرت، با اخلاقیکردن رنج، آن را طبیعی و اجتنابناپذیر جلوه میدهد و از این طریق انسان را به موجودی فرومایه میکاهد که محکوم به رنج کشیدن است. در این معنا، رنج نه نشانه فضیلت، بلکه تکنیکی برای انضباط و مهار زندگی است.
در خوانش مارکسیستی نیز، رنج طبقه کارگر نهتنها امری مقدس نیست، بلکه اصولاً نشانهای از مناسبات استثماری است که باید دگرگون شود. برخلاف خوانشهای شیعهگرایانه برخی گروههای چپگرای ایرانی که رنج را به سرمایهای اخلاقی بدل میکنند، سوسیالیسم دقیقاً در برابر طبیعیسازی رنج طبقات فرودست قرار میگیرد. رنج، نه ارزش، بلکه سندی از بیعدالتی ساختاری است.
در ایران پساانقلاب،اما رنج کشیدن مسئلهای قدسی بود. نگاهی به سینمای پروپاگاندای ملقب به دفاع مقدس نشان میدهد چگونه «استتیزه کردن سیاست» به تعبیر والتر بنیامین، از طریق تقدیس رنج، فداکاری و خود ـ قربانیکردن شهروندان جامعه، در قالب امت شیعی، صورت میپذیرد. سیاست از عرصه تصمیم و منازعه به صحنه عرفان و تقدیر تبدیل میشود. در مجموعه روایت فتح ساخته مرتضی آوینی، سربازان ایرانی نه برای «میهن» یا حفظ «زندگی»، بلکه برای خود آن رنج مقدس، یعنی مرگ و شهادت، به جنگ میروند؛ رنج، هدف است نه هزینه.
در فیلمهای «وصل نیکان» و «بوی پیراهن یوسف» ساختههای ابراهیم حاتمیکیا، زندگی، یعنی عشق یا ازدواج، باید قربانی مسئله رنج کشیدن برای امر استعلایی ـ ایدئولوژیک مورد نظر نظام شود و این در قالب نوعی مازوخیسم صورت میگیرد. جشن گرفتن، شاد بودن یا رقصیدن نافی مسئله رنج میشود. شاید از طریق واکاوی مکانیسم پروپاگاندای مدیای پساانقلاب بتوان خشم، کنترل و سرکوب «جشنهای عروسی» در دهه شصت و هفتاد را بهتر فهمید. هر چیزی که در رثای زیستن و زندگی باشد، باید به نفع تقدیس رنج ، شهادت و سوگواری متوقف شود. از این طریق شهروند نه تنها به ابژهای مطیع بدل میشود و رنج خود را میپذیرد، بلکه از آن نگهبانی میکند؛ و اگر کسی بخواهد از این رنج بگریزد، مورد خطاب و تحکم قرار میگیرد.
باز با همان خوانش نیچهای، قدرت و وابستگانش همزمان مشغول لذت بردن از مازاد امکانات میشوند. آنان برای درمان خود به خارج از کشور میروند، در حالی که در فیلم «از کرخه تا راین»، جانبازان جنگی که برای درمان بیماریهای ناشی از جنگ به آلمان رفتهاند، دائماً دچار نوعی عذاب وجدان و مازوخیسم هستند؛ آنان دائماً رنج میبرند از این که چرا «زنده ماندهاند و از قافله شهادت جا ماندهاند». اما هیچکس نمیپرسد چرا «رهبران همگی زنده ماندهاند»؟
مسئله اینجاست که از دهه هفتاد خورشیدی، با ورود جمهوری اسلامی به ساختار نوعی نئولیبرالیسم سرمایهدارانه رفاقتی و رانتی، به رنج امت افزوده شد و همزمان به لذت ارباب نیز. از اینجا شاهد نوعی گسست از پذیرش رنج توسط امت و کوشش آن برای تبدیل شدن به شهروند هستیم. شورشهای اسلامشهر و مشهد نخستین لحظات این گسست بودند. جنبش دوم خرداد نیز تلاشی برای رهایی از امت همیشه در رنج و تبدیل شدن به شهروند دارای حقوق بود که هر دو سرکوب شدند.
جامعه اما مسیر خود را پی گرفت و طبقه حاکم نیز مسیر خویش را و دیدارهایشان افتاد به نقاط تصادم در هشتاد و هشت، نود و شش، نود و هشت و هزار و چهارصد و یک. هیچ طرف حاضر به کوتاه آمدن نشد. مسئله اما در حوزه مدیایی همپوشانی جالبی داشت. در حالی که سینمای حاتمیکیا از تقدیس رنج با زیباییشناسی سیاه و سفید و نابگرا به سمت تولیدات پرهزینه و هالیوودی حرکت میکرد، جامعه ابزار بازنمایی رنجهای خود را یافته بود. تصویر دائمی شهید به عنوان مردی که جان خویش را برای آن رنج مقدس هزینه میکند، ناگهان توسط چهره جوان ندا آقاسلطان خدشهدار شد. حالا شهید زن جوانی بود که برای آزادی در خیابان کشته میشد و قاتل یکی از همان سید و حاجیهای سینمای حاتمیکیا و آوینی بود.
هشت سال بعد، وقتی ویدئوهای ویدا موحد روی سکو دیده شد، دیگر مسئله رنج و مقدس یا نامقدس بودنش مطرح نبود. مسئله ایستادن در برابر رنج نامقدس بود. به تعبیر نیکلاس میرزائف، حالا مسئله اساسی نه حق دیده شدن، بلکه حق «چگونه دیده شدن» بود؛ تغییری در رژیم دیداری که امکان بازتعریف سوژه سیاسی را فراهم میکرد. این تغییر، ادامه همان پروژهای است که فوکو در تحلیل رژیمهای دیداری و نظارتی آغاز کرده بود؛ جایی که دیدهشدن همیشه به معنای قدرتمند شدن نیست، بلکه اغلب به معنای تحت نظارت قرار گرفتن است. مقاومت، نه در ناپدید شدن، بلکه در برهمزدن قواعد دیدن و دیدهشدن شکل میگیرد.
امروز ایران اتفاقاً شباهت زیادی به فیلم «اسب تورین» بلا تار دارد. اوضاع اقتصادی تیره و تار است، ثروتهای مملکت برای ماجراجوییهای متوهمانه رژیم به هدر رفته است و تمام استراتژیهای کلان نظام از نیروهای نیابتی تا بازدارندگی هستهای در کمتر از یک سال فرو ریخته است. امنیت ملی توسط یک کشور استعماری و تا بن دندان مسلح به نام اسرائیل مورد استهزا قرار گرفته است و در لحظه حمله، مردم در بیپناهی محض بودهاند. فساد نه بخشی از نظام حاکم، بلکه بنمایه شکلگیری خود نظام اقتصادی است.
وضعیت ژئوپلیتیک دوباره در یکی از بزنگاههای استعماری استثماری خود قرار گرفته است. آمریکای ترامپ ابایی از رئیسجمهور دزدی ندارد. دکترینها عوض میشوند و ایران به کشوری ضعیف و در آستانه فروپاشی بدل شده است. اپوزیسیون خارج از کشور شدیداً مرتجع، ناتوان، فاقد استقلال و وابسته است. شهروندان ایرانی در رنجی مکرر زیست میکنند؛ با وجود کوششهای فراوان، زیستن هر روز سختتر میشود و تاریکی توفندهای شهرها را دربر گرفته است.
اما دقیقاً در همین نقطه است که به تعبیر نیچه یا خود بلا تار، آن نیروی رقصان زندگی، مانند کولیها، از راه میرسد. بیایید به آبدانان بنگریم. آبدانان فقط نام یک شهر نیست؛ حالا دارای یک تبارشناسی است. تصویر دختر جوانی که از زندان در سال هزار و چهارصد و یک آزاد شده بود در خاطره جمعی ایرانیان مانده است و حالا تصاویر دیگری از همان شهر مخابره میشود. جمعیتی استثنایی در خیابانها، لحظه کندن یک دوربین مداربسته، واژگونی سیستم سرکوب و نظارت، یا فیلم حمله به یک فروشگاه زنجیرهای بهعنوان نشانه سرمایهداری تازه به دوران رسیده کنونی و به جای غارت و سود فردی، پخش کردن اجناس کف خیابان.
شاید یک هفته نخست اعتراضات کنونی را بسیاری با شک، تردید و نگرانی دنبال کرده باشند. اعتراضاتی که از بازار و با رویکردی نسبتاً اقتصادی شروع شده بود. بازار، که نهادی سنتی و همراه نظام محسوب میشد از زمان جنبش زن زندگی آزادی چرخشی علیه نظام داشت و به نوعی همراه گفتمان جنبش شد. با این وجود فضای مردسالارانه آن غیر قابل انکار است و شعارهای نخستین در جهت سلطنت پهلوی با همراهی اسرائیل و ترامپ نگرانی ایجاد کرده بود. هرچند دانشجویان سریعاً به ماجرا پیوستند، عدم حضور گسترده طبقه متوسط، نهادهای صنفی و سندیکاهای کارگری موجب تشویش میشد.
اما همانگونه که فوکو تأکید میکند، سیاست الزاماً عرصه رویدادهای سازمانیافته برای پیروزی نهایی تاریخ نیست، بلکه لحظه «امکان» است؛ لحظهای که نظم مسلط دچار لغزش میشود و امر پیشبینیناپذیر مجال ظهور مییابد. سیاست، در این معنا، نه برنامه، بلکه رخداد است. همانگونه که ژانت آفاری نشان میدهد، همراهی بازار با جنبش مشروطه بیش از هواداران استبداد، خود مشروطهخواهان را شگفتزده کرده بود. این بار نیز جنبش ما را شگفتزده میکند، به مثابه موجودیتی زنده که امکان تغییر، تحرک و ساختن لحظات رهاییبخش را پدید میآورد.
بهتر است به شعار اصلی سالهای گذشته بازگردیم: نترسید، ما همه با هم هستیم. در لحظه انقلابی، امکان ترسیدن نیست. گسترش سریع تظاهرات از سویی، و تکثر آن از منظر جغرافیایی و طبقاتی، بار دیگر موجب روییدن جوانههای امید برای تغییری بهتر است.
به نظر میرسد جامعه ایرانی، هوشمندانه، به جای تکرار رنج نامقدس خویش، زیستن در هراس از جنگ، یا نشستن به امید نیروهای خارجی، دوباره برخاسته است. با وجود تمامی ریسکها و خطرها، مانند کولیهای فیلم «اسب تورین»، نمیخواهد در تاریکی فرو رود و بر زندگی با سماجت اصرار میورزد.






نظرها
نظری وجود ندارد.