ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

سبُکیِ تحمل‌ناپذیرِ دیاسپورای ایرانی

تعمیمی ناپژوهیده از چند خُرده‌روایت

خارج‌نشینی فقط زندگی در جغرافیایی دیگر نیست؛ مهارتِ زیستن هم‌زمان در دو دنیا، دو زبان و دو زمان است. تجربه‌ای که در آن یک تیتر خبری می‌تواند روزمرگی را بشکافد و فرد را در حبابی از فاصله، سوگ و خشم معلق کند. نرگس نراقی در این یادداشت، با تکیه بر خرده‌روایت‌های زیسته، نشان می‌دهد چگونه دیاسپورای ایرانی ناچار است میان کار، معاشرت و زندگی عادی، بار رنج و ترومای جمعی ایران را حمل کند؛ سبُکی‌ای که در ظاهر امن است، اما در عمق، گاه تحمل‌ناپذیر می‌شود.

دیدگاه
این مقاله در بخش دیدگاه منتشر شده است. نظرهای مطرح‌شده در این بخش، دیدگاه نویسندگان را بازتاب می‌دهند و نه لزوماً دیدگاه تحریریه زمانه را. زمانه آمادگی دارد نظرهای در برابر این دیدگاه را نیز منتشر کند.

خارج‌نشینی. نامی پُرمسمّا برای تجربه‌ای که در آن فرد در خارج از ایران اقامت دارد، و معنای ضمنیِ خارج در تقابل با داخل معنا می‌یابند. به‌عبارتی، خارج‌نشینی به خودیِ خود دلالت بر اهمیتِ ایران، اخبارِ ایران، و زندگی روزمره در ایران دارد. عنوانی که هم‌زمان یک موقعیت را توصیف می‌کند و یک مهارت را. 

یک مهاجرتِ موفق، نیازمند مهارت‌هایی‌ست که در گفتمان مهاجرت به‌صراحت از آنها نام برده می‌شود: مهارت‌های زبانی، آموختنِ عُرف‌های ارتباطی، و البته مدیریت احساسات. احساساتی از قبیل دلتنگی برای اعضای خانواده، شهر، خیابان، و هر آنچه که به فردِ مهاجر، پیش از مهاجرت، احساس امنیت می‌داده. اما خارج‌نشینی مهارتی‌ست افزون بر این موارد. فردِ مهاجر این امکان را دارد -مستقل از آنکه این توانایی را داشته باشد یا خیر- پیوندهای خود با داخلِ ایران را کمینه کند و تجربۀ خارج‌نشینیِ خود را سبُک‌تر. 

اما راهپیمایی‌های هزاران ایرانی در پایتخت‌ها و شهرهای دیگرِ در خارج از ایران در حمایت از جنبش‌های مدنی، سیاسی، و انقلابی در ایران، بر این فرض صحۀ جدی می‌گذارد که مهاجرت پیوندی ناگسستنی با آن چیزی دارد که در ایران می‌گذرد. و البته صحۀ ضمنی بر این ایده که «خارج‌نشینی نه صرفاً یک تجربه، که یک مهارت است». مهارتِ زیستن در دو دنیا و دو زبان، و تعلّقِ هم‌زمان به هر دو. دو دنیایی که در روزمرگی شباهتی فریبنده دارند: دغدغه‌های ارتباطی که یک مهاجر با آنها روبروست، نوستالژی‌های کودکی‌اش، جُک‌هایی که به آن می‌خندد، و رفتارهایی که از آن می‌رنجد، شباهتِ شگفت‌انگیزی به همتایان غیرمهاجر او دارد. این شباهت، اما، در لایه‌های عمیقِ زندگی فردیِ یک خارج‌نشین، شکننده و غیرقابل‌پیش‌بینی است. 

در یک روزِ عادی که تعاملاتِ روزمرۀ یک خارج‌نشین با همتایانش جاری‌ست، یک تیترِ خبری می‌تواند آناً حُبابی از جنسِ فاصله پیرامونِ وی شکل دهد. انگار که یک دیوارِ نامرئی او را، به لحاظِ روانی، به دو هویت تقسیم می‌کند: آنی که در اینجا حضور دارد و آنی که کیلومترها دورتر. حُبابی سبُک، و همزمان تحمل‌ناپذیر. حبابی که در کنارِ حباب‌های بی‌شمارِ دیگر در گوشه‌گوشۀ دنیا، در اخبار و رنج‌ها و دردهای ایران پرسه می‌زند.

خارج‌نشینی، مهارتِ حمل این حُباب است؛ فرد خارج‌نشین با این حُباب سر کار می‌رود، خرید می‌کند، معاشرت و ورزش و حتی تفریح می‌کند. سوگ‌زدۀ خارج‌نشین، همزمان با دلتنگی بابت نشنیدنِ صدای عزیزانش و بی‌خبری از سلامتشان، دردِ بی‌پناهی و بی‌آیندگی برای زادگاه و وطنش، باید زندگی کند. باید روزمرگیِ خود را دنبال کند، ایمیل‌هایش را پاسخ دهد و قبض‌هایش را پرداخت کند. این مهارتِ زندگیِ روزمره در حُباب درد و سوگ، زمانی‌که دنیای پیرامون امن و آرام است، چیزی نیست که بتوان آن را به‌سادگی به دیگری منتقل کرد.

نه‌تنها زیستن همزمان در هوای درون و بیرونِ حُباب، بلکه تصمیم بر اینکه هر لحظه این حباب چه وسعتی داشته باشد، مهارتِ بعدی‌ست: در خلوتِ فرد، این حُباب به وسعت دیوارهای پیرامونش است: او می‌تواند سوگواری کند بی آنکه در قیدِ قضاوت‌های گفته و ناگفتۀ آنانی باشد که در هوای ایرانِ سوگوارِ او نفس نمی‌کشند. اما در محیط‌های کاری و اجتماعی، حُباب باید کوچک شود؛ به‌وسعتِ خودگویه‌های فرد. مهارتِ ادارۀ اینکه هر لحظه حُبابِ سوگواریِ من تا چه حد می‌تواند بزرگ یا کوچک باشد، مهارتی به‌ظاهر بی‌اهمیت اما در حقیقت سنگین است. یک خارج‌نشین در یک روز معمولی بارها باید خود را میان دنیاهای دوگانۀ خود هجرت دهد: او می‌تواند برای چند دقیقه پشت میز کار خود به‌آرامی اشک بریزد، و در لحظۀ بعدی در تعامل با همکارهایش حرفه‌ای و مسئولانه رفتار کند، و کمی بعدتر در خیابان و در اتوبوس شهروندی عادی باشد، و ساعاتی بعد در یک شب‌نشینیِ دوستانه با چند خارج‌نشینِ دیگر مبهوت، خشمگین، و درمانده. 

مدیریتِ این حُباب مهارتِ دیگری را نیز طلب می‌کند. یک خارج‌نشین مُدام در معرضِ پرسش‌ها و کنجکاوی‌های همتایان غیرایرانیِ خود قرار دارد. پاسخ به این پرسش‌ها و پیگیری‌ها به‌ظاهر امری ساده و بی‌پیرایه می‌نُماید؛ اما برای یک ایرانیِ سوگ‌زده و خشمگین، لزوماً چنین نیست. یک خارج‌نشین ممکن است بسته به موقعیت و فضای گفتگو، چندین رویکرد مختلف برای تعاملاتی از این دست را اتخاذ کند: از تشکر و پاسخ‌های کلیشه‌ای و محترمانه گرفته، تا شروعِ مکالماتی مبسوط و به‌اشتراک‌گذاریِ دغدغه‌های فردی و جمعی، یا پناه‌بُردنی کودک‌وار به آغوشِ ترومانزدۀ مخاطب. جنبۀ دشوار در توسعۀ این مهارت، در این است که فرد باید بداند در چه موقعیتی فضا برای بازی کردنِ کدامیک از این کارت‌ها فراهم است! برای یک پُرسندۀ همدل، که صرفاً من‌باب حفط آداب اجتماعی سرِ صحبت از اخبار ایران را باز می‌کند، گفتگو از تجربیاتی درونی و احساسی، مانند درد و یأس، بیهوده و حتی آسیب‌زننده است. 

یک خارج‌نشینِ ماهر، با هر ترومای جمعی که تجربه می‌کند، بیش از دفعاتِ پیشین می‌آموزد که با چه کسانی و چه پرسش‌هایی با چه رویکردی مواجه شود. در غیاب چنین مهارتی، یک تازه‌مُهاجر در نخستین تجربۀ خود از ترومای جمعیِ ایرانی ممکن است موقعیت شغلی و اجتماعیِ خود را به خطر بیاندازد. این تازه‌مهاجر، که با آگاهی به اینکه ترومای جمعی همواره در کمین است، زندگیِ خارج‌نشینیِ خود را آغاز می‌کند. در تصورِ خود چنان می‌اندیشد که، همان‌طور که پیشتر در روایت‌های برخی کهنه‌خارج‌نشینان دیده و شنیده، استاد و رئیس و همکارهای او در هنگام بروزِ یک ترومای ایرانی هم‌دل و هم‌دردِ وی خواهند شد. اما آنچه که در این روایت‌ها غایب است، این است که آنها همۀ حقیقت نیستند: انتظار پشتیبانی احساسی از فردی که در یک ترومای جمعیِ خارجی به‌سر می‌برد، تضمین‌شده نیست. 

خارج‌نشینی یعنی همین مهارتِ زندگی روی مرز. مرزِ میان خرواری از اخبار که ذهن در خلال آنها در صدد است از حقیقت سر درآورد؛ احساساتی که به‌سادگی قابل درک، قابل وصف، و قابل بیان نیستند؛ و از سوی دیگر: روزمرگی. زیستنِ نقش‌های اجتماعی -همسایه یا شهروند بودن، شاگرد یا استاد بودن، رئیس یا کارمند بودن. سبُکیِ این زندگی در ظاهر است؛ در امنیتِ حاکم بر دنیای پیرامونیِ تو. اما این سبُکی زمانی تحمل‌ناپذیر می‌شود که سوگِ تو صرفاً از آن توست، و نه از آنِ آن دیگری در این دنیای پیرامونی‌ات. خارج‌نشین به‌مرور می‌آموزد چگونه با حُبابش راه برود، چطور آن را بزرگ یا کوچک کند، کِی دیگری را به آن راه دهد و کِی نه. این مهارتِ خارج‌نشینی‌ست. مهارتی که کسی آن را به ما نیاموخت.

بیشتر بخوانید:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.