«سیاوش بیسوگ»: وقتی نظام، حتی حق مویه را هم مصادره میکند
حسین نوشآذر - فاطمه دریکوند در داستان کوتاه «سیاوش بیسوگ» با زبانی تلخ و تصاویری تکاندهنده، تراژدی یک خانواده را در دل فاجعه کشتار دی ۱۴۰۴ روایت میکند؛ نه تنها جان جوانی گرفته میشود، بلکه حق طبیعی سوگواری و مویه چمریانه از بازماندگان سلب میگردد و این سرکوب پرسشی عمیق اخلاقی درباره خشونت نظاممند و سلطه بر معنای مرگ و زندگی بر جای میگذارد.

جستجو در میان جسدهای پرشمار کشتهشدگان در کهریزک تهران ـ اعتراضات دی ۱۴۰۴ ـ عکس از ویدئوهای منتشرشده در شبکههای اجتماعی
داستان سیاوش بی سوگ نوشته خانم فاطمه دریکوند که یک تراژدی خانوادگی را در بستر یک فاجعه جمعی که همانا کشتار دی ۱۴۰۴است با تصاویری ماندگار روایت میکند و پرسشی اخلاقی درباره خشونت نظاممند و سلب حق سوگواری مطرح میکند. این اثر، دقیقاً کاری است که ادبیات باید انجام دهد: تبدیل درد شخصی به بیانی جهانشمول که خواننده را در سکوت حیرتزده رها کند.
در این پادکست نویسنده داستان را با صدا و اجرای نویسنده میشنوید:
ابتدا داستان را بخوانیم:
سیاوش بیسوگ نوشته فاطمه دریکوند
زن و مرد همسایه توی مه و غبار دم صبح میلغزند. مرد یک دستش به عصا دست دیگر روی شانهی زن است. بهتزدهام از گسست زمانی عجیبی که در کمتر از ده روز این زوج سرحال را از میانسالی پرتاب کرده به فرتوتی سالمندی! مرد تلوتلو میخورد. از این که سیاه چاله نامریی زمان قورتش دهد دلم میلرزد. زن محکم زیر بغل مرد را میگیرد، انگار با خود میگوید:« از نیمه شب تا حالا تو اورژانس بودیم، پیرمرد خدا زده یه هو قلبش گرفت!»

راستی خدا به کدام روایت، چنین بدجور و کاری میزند؟
زبانم نمیگردد که حتی سنگک توی دستم را تعارفشان کنم. شاید هر دو میترسیم این سکوت بشکند و ترک بیفتد به ناگفتهها. اصلا چه باید گفت به زنی ممنوعه که رووله روووله گفتنی ضجهوار یا مویهای سوزدار هم از او دریغ شده؛ این سوگ چمریانهای میخواهد که درد، اندوه و خشم را با هم برقصاند!
زن حالا هم که سکوت را شکسته، تنها آخرین پارهی حقیقت را گفته که آنها فقط از بیمارستان بر نگشتهاند، از دالان تاریک دی میآیند، از دریای خون و روزهای تاریک سر گردانی به دنبال خبری از پسرشان، از جستجو در بازداشتگاهها، میان تنهای زخمی و دست آخر لا به لای تل آخر زمانی جنازه. آنقدر در لحظات دلهره و انتظارِ هر ساعت یک سال غوطه خوردهاند که جسد پسرشان در کاوری سیاه با تیری بر پیشانی برایشان نوعی خلاصی بوده! زن مواظب است عصای پیرمرد لای آهنهای پل نرود؛ به سختی میگذراندش. شاید پیری زودرس مرد به کوری هم رسیده. دست لرزان زن کلید را توی قفل میچرخاند. در بزرگ زنگ زده دهان میگشاید و دو سایه بلند لرزان را قورت میدهد. جای اعلامیهی کنده شده روی در به سفیدی میزند. از بنر بالای در حین کندن یک لتهی سیاه مانده؛ عین دشنه تیز و برا جلوی چشم عابران. پیشتر نمیدانستم جای خالی سوگواری در جان آدمها میتواند چنین چرکین زق زق کند. توی کوچه لرزم گرفته زیر بار غمگینترین روایت جهان که سرد و سهمگینتر از هر بهمنی بر من سنگینی میکند.
دی ۱۴۰۴
داستان نشان میدهد که جلوگیری از بروز طبیعی اندوه که نیازی زیستی و روانی همانند نفسکشیدن است، باعث پیری زودرس روح و جسم عزاداران میشود. وقتی از انسانی حق مویه و گریه بر فقدان عزیزی دریغ شود، در واقع بخشی از هویت انسانی او مصادره شده و او به موجودی منفعل و تهی تبدیل میشود.
تراژدی زمانی عمیقتر میشود که سوگ، امکان بروز جمعی نیز نمییابد. ممنوعیت تجمع، پاره کردن اعلامیهها و جرمانگاری اندوه، بازماندگان را در انزوا و تنهاییِ محض رها میکند و بار غم را بر دوش آنان سنگینتر میسازد. این فرآیند، اوج سلطه را نشان میدهد: نظامی که نه تنها مرگ را مخفی و روایت آن را تحریف میکند، بلکه با کنترل معنای مرگ و زندگی بازماندگان، خود را در جایگاه خدایی مینشاند.
نتیجه این سرکوب، ایجاد «گسست زمانی» است. زمان روانی فرد در لحظهی تراژیک متوقف میماند و او، در چرخهای از درد فلج شده و بدون امکان ترمیم، تنها فرسوده و پیر میشود. این درد حتی شاهدان بیطرف را نیز آلوده میکند و زخمی عفونی و جمعی میآفریند که هیچکس از گزند آن در امان نیست.
این مفاهیم در بستر نمادین «سوگ چمریانه» - آیین کهن ایرانی سوگواری برای قهرمانان مظلوم - معنا مییابد.
سوگِ چمریانه Chamaryāneh (یا سوگِ سیاوُشی) به آیینهای سوگواریِ اساطیری و کهنِ ایرانی اشاره دارد که ریشه در مرگِ نابههنگام و تراژیکِ قهرمانی پاکسیرت (یا سیاوش یا سور) دارد. این سوگ معمولاً با مویهها، شعرهای غمانگیز، حرکات نمادین (چون چَمَر یا کندن مو) و گاهی هم اجرای نمایشهای آیینی همراه است تا نه تنها اندوهِ جمعی را بیان کند، بلکه نمادِ پیروزیِ نیکی بر شَر، زایش دوباره و امید به رستاخیز باشد. این سنت در فرهنگهای مختلفِ ایرانی (از جمله میان کردها، لرها، بلوچها و برخی مناطق دیگر) با تفاوتهایی حفظ شده و اغلب در قالب «سوگ سیاوش» یا «مراسم چمر» به عنوان بخشی از خاطرۀ اساطیریِ جمعی بازتاب پیدا مرده. این آیین تنها یک مراسم عزا نیست، بلکه روایتِ نمادینِ مبارزه با ظلم، پاسداری از پاکی و اعتقاد به جاودانگیِ حق است.
در ساوند کلاد، اسپاتیفای و کستباکس بشنوید.




نظرها
نظری وجود ندارد.